از دفاع چپ شروع کرده بودم. البته شروع خوبی نبود. راستپا بودم و دفاع وسط بازی میکردم تا قبل از آن روز. یعنی در سطح آماتوری که برای خودم کسی بودم، وسط را جمع میکردم و از عقب توپ میریختم. به خاطر پاهای بلندم اینطور بازی میکردم. کافی بود فضایی جلوی یک بازیکنمان ببینم و با تیغهی پا، طوری بکشم زیر توپ که انگار با قاشق، پوست هندوانه را میتراشی. دقیق بودم. محکم بازی میکردم. تا همین چند سال پیشْ هم، تنها دو جا میشد چهرهیی جدی از من دید: یکی موقع کار و یکی هم موقع فوتبال بازی کردن. بازی اولم در سطح حرفهیی بود؛ «حرفهیی» در حدی که اسم یک لیگ روی سر مسابقه بود و چهار تا هم داور داشت. نیمهی دوم آمده بودم توو تا اولین بازییم را برای آن تیم انجام دهم. از اولین توپی که به پایم رسید، مشخص بود سردرگمم. نمیدانستم کجای زمینم. نمیدانستم توپ را تا کجا میتوانم دوور کنم. نمیدانستم دویدنم با توپ چقدر مضحک است. اتوبان شده بودم. دونفری میآمدند و دورم میزدند.
بازی تمام شد. بد و بیراه بود که مربی نثارم کرد؛ اما به نظر خودم، به عنوان اولین بازی، خیلی هم بد نبودم.
بازی دوم، هافبک هجومی بودم. اواسط نیمهی دوم آمده بودم. آنوقتها قوزم بیشتر بود، کمی تپل بودم و قدم از تمام تیم بلندتر بود. دوست داشتم شبیه لمپارد بازی کنم؛ اما بیشتر شبیه یان کولری بودم که گذاشته باشندش هافبک. یکی دو تا توپ گرفتم. یکی دو تا پاس بلند ناموفق دادم. هیچوقت هم آنقدر به دروازه نزدیک نشدم که شوت بزنم. ترسو بودم. نمیخواستم گل بخوریم و من مقصر باشم.
مربی باز هم بد و بیراه گفت که در حملات شرکت نمیکردهام.
بازی بعدی، بین دو نیمه آمدم. دوباره هافبک هجومی. دو تعویض همزمان داشتیم. مهاجممان هم همراه من عوض شد. بازی عجیبی بود. دو هیچ عقب بودیم. سه تا پاس گل دادم. سه دو بردیم. همه مهاجممان را بغل کردند. مربی با همه خوشوبش کرد. من هم با انگشتهایم بازی میکردم تا به من رسید. بد و بیراه نگفت. خودم، با صدایی که بشنود اما مشخص باشد با خودم حرف میزنم، گفتم «گمونم پیشرفت کردم». رد شد.
بازی آخرم برای آن تیم بود. دروازهبان ذخیره نداشتیم. به من لباس دروازهبانی داد که روحیهی تیم حفظ شود. عین خروسی که نیروی هوایی آمریکا در جنگهای جهانی در هواپیماها میگذاشت تا برایشان شانس بیاورد. دیگر میدانستم درین بازی قرار نیست بروم داخل. میدانستم من قرار نیست یکی از خلبانها باشم.
بازی یکی مانده به آخر، مهاجم نوک بودم. نونهالان بودیم و با نوجوانان تیم خودمان بازی داشتیم؛ شاید هم نوجوانان بودیم و با جوانان. همهی تیمشان همقد من بودند. از بیست و چند متری شوت میزدند و قد دروازهبانمان نمیرسید. پنج-شش تا گل عقب بودیم که رفتم توو. قبل ازین که توپی بهم رسیده باشد، کارت زرد گرفتم. پریده بودم سر بزنم که آرنجم رفته بود تووی صورت یکی. گفته بودم که نمیتوانم مهاجم بازی کنم. مربی گفت «روی پیشونیت نوشته که مهاجم نیستی؟!». نه. روی پیشانییم چیزی ننوشته بود؛ اما خودش بود که وقتی میدویدم، داد میزد که «مثل شترمرغ ندو!». انقدر بد میدویدم که خیال میکرد دارم مسخرهاش میکنم. بابت همینها، حس میکردم انتخاب خوبی به عنوان مهاجم نیستم. میخواستم خودم را اثبات کنم. میخواستم به او بفهمانم که شترمرغ نیستم. پشت محوطه، پشت به دروازه، بالاخره یک توپ رسید زیر پایم. اواخر بازی بود. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. گلولهی آخرم بود. تمام تمرکزم را ریختم تووی پام. با توپ حرکت کردم و برای شوت زدن آماده شدم. دفاعشان چسبیده بود بهم. زورم میرسید که توپ را ببرم جلوتر. دیگر شمارش معکوس ذهنی برای شوت زدن آغاز شده بود. دروازه را برانداز کردم و رفتم برای شوت.
چمن مناسب برای فوتبال، چمن آفریقاییست. در زمینهای آماتور اما، بیشتر از چمن آسیایی استفاده میشود که عرض بیشتری دارد و رنگش سبزتر است؛ همان چمنی که در پارکها و فضای سبز شهری استفاده میشود. چمن زمین ما آفریقایی بود؛ اما جایی از آن، مشخصن، همانجا که توپ زیر پای من بود، چمنش سبزتر از بقیهی زمین بود: آسیایی، بلند و لیز.
سر خوردم.
باید شوت میزدم.
با چانه افتادم لای شبدرهای سهبرگ و دوور شدن توپ را از زاویهیی دیگری دیدم. تعویضم کرد؛ اما نه دقیقن. چون کسی را نفرستاد داخل. فقط من را کشید بیرون. دیگر کارم تمام بود. میدانستم بازی بعد، حتا تعویضی هم نمیتوانم بروم داخل. اما نمیدانستم قرار است خروسِ شانسشان باشم.
*
اینها، اینها را که گفتم، اینها خلاصهیی بود از آنچه که به آن فکر میکردم؛ در همان چند ثانیه که ناگهان در بغلت غمگین شدم و خیره به یک نقطه.
باید شوت میزدم.
بازی تمام شد. بد و بیراه بود که مربی نثارم کرد؛ اما به نظر خودم، به عنوان اولین بازی، خیلی هم بد نبودم.
بازی دوم، هافبک هجومی بودم. اواسط نیمهی دوم آمده بودم. آنوقتها قوزم بیشتر بود، کمی تپل بودم و قدم از تمام تیم بلندتر بود. دوست داشتم شبیه لمپارد بازی کنم؛ اما بیشتر شبیه یان کولری بودم که گذاشته باشندش هافبک. یکی دو تا توپ گرفتم. یکی دو تا پاس بلند ناموفق دادم. هیچوقت هم آنقدر به دروازه نزدیک نشدم که شوت بزنم. ترسو بودم. نمیخواستم گل بخوریم و من مقصر باشم.
مربی باز هم بد و بیراه گفت که در حملات شرکت نمیکردهام.
بازی بعدی، بین دو نیمه آمدم. دوباره هافبک هجومی. دو تعویض همزمان داشتیم. مهاجممان هم همراه من عوض شد. بازی عجیبی بود. دو هیچ عقب بودیم. سه تا پاس گل دادم. سه دو بردیم. همه مهاجممان را بغل کردند. مربی با همه خوشوبش کرد. من هم با انگشتهایم بازی میکردم تا به من رسید. بد و بیراه نگفت. خودم، با صدایی که بشنود اما مشخص باشد با خودم حرف میزنم، گفتم «گمونم پیشرفت کردم». رد شد.
بازی آخرم برای آن تیم بود. دروازهبان ذخیره نداشتیم. به من لباس دروازهبانی داد که روحیهی تیم حفظ شود. عین خروسی که نیروی هوایی آمریکا در جنگهای جهانی در هواپیماها میگذاشت تا برایشان شانس بیاورد. دیگر میدانستم درین بازی قرار نیست بروم داخل. میدانستم من قرار نیست یکی از خلبانها باشم.
بازی یکی مانده به آخر، مهاجم نوک بودم. نونهالان بودیم و با نوجوانان تیم خودمان بازی داشتیم؛ شاید هم نوجوانان بودیم و با جوانان. همهی تیمشان همقد من بودند. از بیست و چند متری شوت میزدند و قد دروازهبانمان نمیرسید. پنج-شش تا گل عقب بودیم که رفتم توو. قبل ازین که توپی بهم رسیده باشد، کارت زرد گرفتم. پریده بودم سر بزنم که آرنجم رفته بود تووی صورت یکی. گفته بودم که نمیتوانم مهاجم بازی کنم. مربی گفت «روی پیشونیت نوشته که مهاجم نیستی؟!». نه. روی پیشانییم چیزی ننوشته بود؛ اما خودش بود که وقتی میدویدم، داد میزد که «مثل شترمرغ ندو!». انقدر بد میدویدم که خیال میکرد دارم مسخرهاش میکنم. بابت همینها، حس میکردم انتخاب خوبی به عنوان مهاجم نیستم. میخواستم خودم را اثبات کنم. میخواستم به او بفهمانم که شترمرغ نیستم. پشت محوطه، پشت به دروازه، بالاخره یک توپ رسید زیر پایم. اواخر بازی بود. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. گلولهی آخرم بود. تمام تمرکزم را ریختم تووی پام. با توپ حرکت کردم و برای شوت زدن آماده شدم. دفاعشان چسبیده بود بهم. زورم میرسید که توپ را ببرم جلوتر. دیگر شمارش معکوس ذهنی برای شوت زدن آغاز شده بود. دروازه را برانداز کردم و رفتم برای شوت.
چمن مناسب برای فوتبال، چمن آفریقاییست. در زمینهای آماتور اما، بیشتر از چمن آسیایی استفاده میشود که عرض بیشتری دارد و رنگش سبزتر است؛ همان چمنی که در پارکها و فضای سبز شهری استفاده میشود. چمن زمین ما آفریقایی بود؛ اما جایی از آن، مشخصن، همانجا که توپ زیر پای من بود، چمنش سبزتر از بقیهی زمین بود: آسیایی، بلند و لیز.
سر خوردم.
باید شوت میزدم.
با چانه افتادم لای شبدرهای سهبرگ و دوور شدن توپ را از زاویهیی دیگری دیدم. تعویضم کرد؛ اما نه دقیقن. چون کسی را نفرستاد داخل. فقط من را کشید بیرون. دیگر کارم تمام بود. میدانستم بازی بعد، حتا تعویضی هم نمیتوانم بروم داخل. اما نمیدانستم قرار است خروسِ شانسشان باشم.
*
اینها، اینها را که گفتم، اینها خلاصهیی بود از آنچه که به آن فکر میکردم؛ در همان چند ثانیه که ناگهان در بغلت غمگین شدم و خیره به یک نقطه.
باید شوت میزدم.
چه وضع بدی. چه وضع بدی. صبح به خیر.
(تا نقطهی قرمز، خواندن ندارد)
حوالی ۹ شب بود که احساس کردم ته کشیدهام. هرچند شب قبلش دیر خوابیده بودم، اما دوازده ظهر بیدار شده بودم و گمانم هشت ساعت خواب کامل داشتم. مهمان خانهی یگانه بودیم. از لحظهی بیدار شدن، خمیازه میکشیدم. نه که کرختیِ خمیازهی بعد از بیدار شدن؛ بلکه خمیازهی خستگیِ قبل خواب! عجیب بود. هنوز میخواستم و نمیخواستم.
*
هوای دیروز مشهد به طرز مشمئزکنندهیی خوب بود؛ بهشتی. از آن آفتابهای ملایم که پوست را میلیسند و از آن نسیمها که انگار پر طاووس میکشند روی پوست. آسمان صاف بود و قطعات ریز و درشت ابرهای بینهایت سفید در آن ورم کرده بودند.
بله؛ هوا شدیدن خوابآور بود.
با ثمین رفتم دیدن مائده و خواهر کوچکش، میلی. آه، خدایا! من چقدر این آدمها را دوست دارم! دیروز بیشتر بازی کردیم تا خوابم نبَرد. همه چیز در جهان داشت متقاعدم میکرد که باید درازشان کنم روی چمن و بین آغوشهایشان مثل طفل خسته از بازی، بمیرم. با این حال، اینجا مشهد است و در مصرف زیبایی، باید مراعات کرد.
*
با ثمین به خانه برگشتم. چیز زیادی خاطرم نیست. گمانم غذا خوردیم و من به اتاقم رفتم. کمی با گوشی ور رفتم و دیگر یادم نیست. خوابیدم. احتمالن حدود ۹ شب.
📍
اتاقم کوچک است و برای خواب، مجبوریم به هم بچسبیم. البته اجبار دلچسبیست؛ با این حال، گاهی خلق من و گاهی خلق ثمین تنگ میشود. گوشییم پایین پام به شارژر وصل بود.
اتاقم پنجره ندارد و اگر در باز نباشد، هیچ موقعی از شبانهروز را نمیتوانید تشخیصی دهید.
کمی نور میزد به سقف.
میخواستم بدانم ساعت چند است. از آشپزخانه صدای شستن ظرف میآمد و یک نفر هم داشت با گوشییش در اینستاگرام میچرخید؛ مشخصن، مادرم. از صدای چیزهایی که تماشا میکرد، واضح بود.
هیچ نشانهیی نبود که بدانم ساعت چند است. کلافه شده بودم. باید میفهمیدم چقدر خوابیدهام.
اتاقم تنگ است و اجبارن باید به هم بچسبیم. چسبیدن به هم روشهای مختلفی دارد؛ اما این روشی که اخیرن از آن بیشتر استفاده میکنیم، روش محبوب من بعد از چسبیدنش به کمرم است: من طاقباز و رو به سقف میخوابم؛ او بازویم را بغل میگیرد و رانش را میاندازد زیر نافم.
باید میفهمیدم ساعت چند است تا بدانم این حجم از گرسنگی توجیه منطقی دارد یا نه؟ باید میفهمیدم که هنوز خوابم میآید یا نه. باید میفهمیدم این سر و صدا تازه اول کار است یا قرار است تمام شود.
بازویم را بغل گرفته بود و رانش را انداخته بود زیر نافم. لبهاش چسبیده بودند به بازویم و سینهی آسمییش، هوا را پمپ میکرد روی پوست لختم.
کلافهتر شدم. نگاهش کردم. در همان تاریکی، زیر ریز-نور سبز الایدی فریزر -که بخشی از اتاق من است-، صورتش هویدا بود: چشمهای کاملن بسته؛ موهای سبز با ریشهی مشکی و ابروهای تمیزش.
به سقف خیره ماندم. باریکهی نوری که از شکاف بالای در میریزد روی سقف، کمرنگ شد. ثمین بازویم را رها کرد و چرخید. گوشی را برداشتم. پنج صبح بود. خانوادهام تازه رفته بودند که بخوابند.
هشت ساعت خوابیدهام. از بیست و چهار ساعت، پانزده ساعتش را خواب بودهام. ثمین هم دیگر بازویم را در بغلش ندارد. احتمالن باید جلق بزنم تا باز خوابم ببرد.
چه وضع بدی. چه وضع بدی. صبح به خیر.
(تا نقطهی قرمز، خواندن ندارد)
حوالی ۹ شب بود که احساس کردم ته کشیدهام. هرچند شب قبلش دیر خوابیده بودم، اما دوازده ظهر بیدار شده بودم و گمانم هشت ساعت خواب کامل داشتم. مهمان خانهی یگانه بودیم. از لحظهی بیدار شدن، خمیازه میکشیدم. نه که کرختیِ خمیازهی بعد از بیدار شدن؛ بلکه خمیازهی خستگیِ قبل خواب! عجیب بود. هنوز میخواستم و نمیخواستم.
*
هوای دیروز مشهد به طرز مشمئزکنندهیی خوب بود؛ بهشتی. از آن آفتابهای ملایم که پوست را میلیسند و از آن نسیمها که انگار پر طاووس میکشند روی پوست. آسمان صاف بود و قطعات ریز و درشت ابرهای بینهایت سفید در آن ورم کرده بودند.
بله؛ هوا شدیدن خوابآور بود.
با ثمین رفتم دیدن مائده و خواهر کوچکش، میلی. آه، خدایا! من چقدر این آدمها را دوست دارم! دیروز بیشتر بازی کردیم تا خوابم نبَرد. همه چیز در جهان داشت متقاعدم میکرد که باید درازشان کنم روی چمن و بین آغوشهایشان مثل طفل خسته از بازی، بمیرم. با این حال، اینجا مشهد است و در مصرف زیبایی، باید مراعات کرد.
*
با ثمین به خانه برگشتم. چیز زیادی خاطرم نیست. گمانم غذا خوردیم و من به اتاقم رفتم. کمی با گوشی ور رفتم و دیگر یادم نیست. خوابیدم. احتمالن حدود ۹ شب.
📍
اتاقم کوچک است و برای خواب، مجبوریم به هم بچسبیم. البته اجبار دلچسبیست؛ با این حال، گاهی خلق من و گاهی خلق ثمین تنگ میشود. گوشییم پایین پام به شارژر وصل بود.
اتاقم پنجره ندارد و اگر در باز نباشد، هیچ موقعی از شبانهروز را نمیتوانید تشخیصی دهید.
کمی نور میزد به سقف.
میخواستم بدانم ساعت چند است. از آشپزخانه صدای شستن ظرف میآمد و یک نفر هم داشت با گوشییش در اینستاگرام میچرخید؛ مشخصن، مادرم. از صدای چیزهایی که تماشا میکرد، واضح بود.
هیچ نشانهیی نبود که بدانم ساعت چند است. کلافه شده بودم. باید میفهمیدم چقدر خوابیدهام.
اتاقم تنگ است و اجبارن باید به هم بچسبیم. چسبیدن به هم روشهای مختلفی دارد؛ اما این روشی که اخیرن از آن بیشتر استفاده میکنیم، روش محبوب من بعد از چسبیدنش به کمرم است: من طاقباز و رو به سقف میخوابم؛ او بازویم را بغل میگیرد و رانش را میاندازد زیر نافم.
باید میفهمیدم ساعت چند است تا بدانم این حجم از گرسنگی توجیه منطقی دارد یا نه؟ باید میفهمیدم که هنوز خوابم میآید یا نه. باید میفهمیدم این سر و صدا تازه اول کار است یا قرار است تمام شود.
بازویم را بغل گرفته بود و رانش را انداخته بود زیر نافم. لبهاش چسبیده بودند به بازویم و سینهی آسمییش، هوا را پمپ میکرد روی پوست لختم.
کلافهتر شدم. نگاهش کردم. در همان تاریکی، زیر ریز-نور سبز الایدی فریزر -که بخشی از اتاق من است-، صورتش هویدا بود: چشمهای کاملن بسته؛ موهای سبز با ریشهی مشکی و ابروهای تمیزش.
به سقف خیره ماندم. باریکهی نوری که از شکاف بالای در میریزد روی سقف، کمرنگ شد. ثمین بازویم را رها کرد و چرخید. گوشی را برداشتم. پنج صبح بود. خانوادهام تازه رفته بودند که بخوابند.
هشت ساعت خوابیدهام. از بیست و چهار ساعت، پانزده ساعتش را خواب بودهام. ثمین هم دیگر بازویم را در بغلش ندارد. احتمالن باید جلق بزنم تا باز خوابم ببرد.
چه وضع بدی. چه وضع بدی. صبح به خیر.
👍1
چتمارس.
واصله از بوکان؛ از مواطن نادیدهام که دوست دارم پوست گلویم خاک خیسش را لمس کند.
از بوکان فرستادهاندش؛
ازآنجاکه امیدوارم تناسخ حقیقت داشته باشد تا زندگی بعدییم را در آن تمام کنم. آنجا که زنان در هوایش زیباترند و درختها از عریانی شرم نمیکنند و آبْ دوستانه به خاک دستدرازی میکند.
ازآنجاکه امیدوارم تناسخ حقیقت داشته باشد تا زندگی بعدییم را در آن تمام کنم. آنجا که زنان در هوایش زیباترند و درختها از عریانی شرم نمیکنند و آبْ دوستانه به خاک دستدرازی میکند.
Invierno Porteño
Gary Burton
غایت لال بودن
منم
- حمید عرفان؛ از شاعران سبک «شعر دیگر»
با این مقدمه، سراغ یک بیکلام دیگر میرویم؛ از آن چیزها که قرار نیست همه خوششان بیاید.
منم
- حمید عرفان؛ از شاعران سبک «شعر دیگر»
با این مقدمه، سراغ یک بیکلام دیگر میرویم؛ از آن چیزها که قرار نیست همه خوششان بیاید.
راهنمای جامع نویسندگی
این قسمت: به کیرم!
متنهایی برایم میفرستند و اصرار دارند که نظرم را راجع به متنشان بدانند.
«چرا من؟»
اولین سوالیست که در ذهنم به وجود میآید. چرا نظر من باید برای یک نفر مهم باشد؟ من که به دفعات و به انحای مختلفی گفتهام خورهی خواندن نیستم و رمانهایی که تمام کردهام، کمتر از ده تاست.
اگر حوصله داشته باشم، جای خواندن متنشان، با آنها حرف میزنم. اولین نکتهیی که برایم سوال میشود، این است که چرا میخواهند بنویسند. جوابها به دو دستهی کلی تقسیم میشود: علاقه به نوشتن - علاقه به نویسندگی.
با آن کس که به نویسندگی علاقه دارد، صحبتی ادامه پیدا نمیکند. نوشتهاش را میخوانم و باز اگر حوصله داشته باشم، غلطهای فاحشش را میگیرم.
اما آن کس که به نوشتن علاقه دارد، باید چیزهایی را برای من روشن کند. اول این که برای چه کسی مینویسد؟ یک عده میگویند برای خودشان. صحبت باز همینجا تمام میشود؛ چون اگر برای خودتان مینویسید، اهمیتی ندارد که کیفیت اثر چقدر باشد. مجبورید دوستش داشته باشید و من هم علاقهیی به خواندن آنچه ادعا دارید برای خودتان نوشتهیید، ندارم.
دستهی دوم اما حد اقل خایهی این را دارند که بگویند برای دیگران. ازینجا به بعد، میشود صحبت کرد.
مدعیست به نوشتن علاقه دارد. پس چرا بلد نیست یک جمله را درست سر هم کند؟ بلد است یک جمله را سر هم کند؟ پس چرا نوشتهاش سرد، بیروح و قابل چشمپوشیست؟
فکر میکنید راه حل این افراد برای جذاب شدن نوشتهشان چیست؟ یک مشت آرایهی بیهدف، بیکاربرد، رها و بیسر و ته وسط نوشته. تغییر زبان ساده به زبان آرکائیک و منسوخ. استفاده از طمطراق در حد شاملو، با محتوایی در حد امیرعلی ق. نتیجه چیست؟ یک لجن متعفن، حاصل تلاش کسی که مدعیست به نوشتن علاقه دارد.
علاقهتان به نوشتن هم مثل عشقهایی که از آن حرف میزنید، کشک است.
گاهی میخواهم با ایدهی استعداد مخالفت کنم؛ اما حقیقتن این امر میسر نیست. دوست دارم به تمام آنها که برای نویسنده شدن یا نوشتن از من کمک میخواهند، روحیه بدهم و بگویم با تمرین و تلاش، شدنیست؛ اما واقعیت گاهی چیز دیگریست.
شاید به عنوان آخرین کمک، خاطرهیی را ذکر میکنم:
حسین از یک چنل پرممبر برایم متنی فرستاده بود و در انتها اضافه کرده بود:
- هر جملهش یه «به کیرم» داره.
راهنمایی که بودم، متوجه این مسئله شده بودم که ما پس از دریافت هر جملهی خبری، میتوانیم از «به کیرم» استفاده کنیم. شاید راه حل نهایی نه در املای صحیح کلمات است، نه در علائم سجاوندی. شاید تنها مسئلهی مهم این است که مخاطب نتواند پس از خواندن یک متن، به راحتی بگوید «به کیرم». همین.
این قسمت: به کیرم!
متنهایی برایم میفرستند و اصرار دارند که نظرم را راجع به متنشان بدانند.
«چرا من؟»
اولین سوالیست که در ذهنم به وجود میآید. چرا نظر من باید برای یک نفر مهم باشد؟ من که به دفعات و به انحای مختلفی گفتهام خورهی خواندن نیستم و رمانهایی که تمام کردهام، کمتر از ده تاست.
اگر حوصله داشته باشم، جای خواندن متنشان، با آنها حرف میزنم. اولین نکتهیی که برایم سوال میشود، این است که چرا میخواهند بنویسند. جوابها به دو دستهی کلی تقسیم میشود: علاقه به نوشتن - علاقه به نویسندگی.
با آن کس که به نویسندگی علاقه دارد، صحبتی ادامه پیدا نمیکند. نوشتهاش را میخوانم و باز اگر حوصله داشته باشم، غلطهای فاحشش را میگیرم.
اما آن کس که به نوشتن علاقه دارد، باید چیزهایی را برای من روشن کند. اول این که برای چه کسی مینویسد؟ یک عده میگویند برای خودشان. صحبت باز همینجا تمام میشود؛ چون اگر برای خودتان مینویسید، اهمیتی ندارد که کیفیت اثر چقدر باشد. مجبورید دوستش داشته باشید و من هم علاقهیی به خواندن آنچه ادعا دارید برای خودتان نوشتهیید، ندارم.
دستهی دوم اما حد اقل خایهی این را دارند که بگویند برای دیگران. ازینجا به بعد، میشود صحبت کرد.
مدعیست به نوشتن علاقه دارد. پس چرا بلد نیست یک جمله را درست سر هم کند؟ بلد است یک جمله را سر هم کند؟ پس چرا نوشتهاش سرد، بیروح و قابل چشمپوشیست؟
فکر میکنید راه حل این افراد برای جذاب شدن نوشتهشان چیست؟ یک مشت آرایهی بیهدف، بیکاربرد، رها و بیسر و ته وسط نوشته. تغییر زبان ساده به زبان آرکائیک و منسوخ. استفاده از طمطراق در حد شاملو، با محتوایی در حد امیرعلی ق. نتیجه چیست؟ یک لجن متعفن، حاصل تلاش کسی که مدعیست به نوشتن علاقه دارد.
علاقهتان به نوشتن هم مثل عشقهایی که از آن حرف میزنید، کشک است.
گاهی میخواهم با ایدهی استعداد مخالفت کنم؛ اما حقیقتن این امر میسر نیست. دوست دارم به تمام آنها که برای نویسنده شدن یا نوشتن از من کمک میخواهند، روحیه بدهم و بگویم با تمرین و تلاش، شدنیست؛ اما واقعیت گاهی چیز دیگریست.
شاید به عنوان آخرین کمک، خاطرهیی را ذکر میکنم:
حسین از یک چنل پرممبر برایم متنی فرستاده بود و در انتها اضافه کرده بود:
- هر جملهش یه «به کیرم» داره.
راهنمایی که بودم، متوجه این مسئله شده بودم که ما پس از دریافت هر جملهی خبری، میتوانیم از «به کیرم» استفاده کنیم. شاید راه حل نهایی نه در املای صحیح کلمات است، نه در علائم سجاوندی. شاید تنها مسئلهی مهم این است که مخاطب نتواند پس از خواندن یک متن، به راحتی بگوید «به کیرم». همین.
تقریبن همیشه میدانم از کجا باید شروع کنم به نوشتن: از وقتی که میدانم قرار است چطور تمامش کنم.
این جزو معدود دفعاتیست که نمیدانم قرار است چطور تمامش کنم و شروعش میکنم:
ثمین رفت. قرار بود دو روز مشهد باشد. شد بیست و چند روز. پول نداشتم که کاری بکنم که از تکتک روزهایش اینجا لذت ببرد. فیلم دیدیم. قدم زدیم. قهوهی ارزان خوردیم. خوابیدیم؛ آن هم برای ساعات طولانی خوابیدیم. هم را بغل گرفتیم و همینها شد تمام فعالیتهای ما در مشهد. تهران هم که پیشش بودم، اوضاع تقریبن همین بود.
مسئلهی شیرین یا دردناک، این است که من و او، همینیم. یعنی اگر قرار باشد ده سال با هم زندگی کنیم هم فعالیتهای مشترکمان به همینها ختم میشود. ثمین عمومن از چیزی شکایت ندارد. این آرامش خیالی که او به من میدهد، باعث میشود تنهایییم را راحتتر حفظ کنم. بقیهی آدمها معمولن نیازهای پیچیدهیی دارند. گرمشان میشود. سردشان میشود. میانوعده میخواهند. حوصلهشان سر میرود و ازین قبیل چیزها. تنها نیاز ثمین این بود که سیگار بکشد و خب، میرفتیم و میکشیدیم: ولو چهار صبح، در خیابان، با کت و شلوارک.
از حالا آمادهام برای دلتنگییی که کارش را شروع کرده؛ مثل مگسی که روی یک تپه گه نشسته و دستهایش را به هم میساید.
دیشب از شدت سردرد نتوانستم زیاد بیدار بمانم و نشد غصهی رفتنش را بخورم. امروز هم یک ساعت بیشتر مهلت نداشت.
رفت.
رفت؛ چون متوجه شدیم که انگار هیچ وقت قرار نیست با هم مشکلی داشته باشیم. رفت؛ چون این همه آرامش برای من مضر است.
این جزو معدود دفعاتیست که نمیدانم قرار است چطور تمامش کنم و شروعش میکنم:
ثمین رفت. قرار بود دو روز مشهد باشد. شد بیست و چند روز. پول نداشتم که کاری بکنم که از تکتک روزهایش اینجا لذت ببرد. فیلم دیدیم. قدم زدیم. قهوهی ارزان خوردیم. خوابیدیم؛ آن هم برای ساعات طولانی خوابیدیم. هم را بغل گرفتیم و همینها شد تمام فعالیتهای ما در مشهد. تهران هم که پیشش بودم، اوضاع تقریبن همین بود.
مسئلهی شیرین یا دردناک، این است که من و او، همینیم. یعنی اگر قرار باشد ده سال با هم زندگی کنیم هم فعالیتهای مشترکمان به همینها ختم میشود. ثمین عمومن از چیزی شکایت ندارد. این آرامش خیالی که او به من میدهد، باعث میشود تنهایییم را راحتتر حفظ کنم. بقیهی آدمها معمولن نیازهای پیچیدهیی دارند. گرمشان میشود. سردشان میشود. میانوعده میخواهند. حوصلهشان سر میرود و ازین قبیل چیزها. تنها نیاز ثمین این بود که سیگار بکشد و خب، میرفتیم و میکشیدیم: ولو چهار صبح، در خیابان، با کت و شلوارک.
از حالا آمادهام برای دلتنگییی که کارش را شروع کرده؛ مثل مگسی که روی یک تپه گه نشسته و دستهایش را به هم میساید.
دیشب از شدت سردرد نتوانستم زیاد بیدار بمانم و نشد غصهی رفتنش را بخورم. امروز هم یک ساعت بیشتر مهلت نداشت.
رفت.
رفت؛ چون متوجه شدیم که انگار هیچ وقت قرار نیست با هم مشکلی داشته باشیم. رفت؛ چون این همه آرامش برای من مضر است.
راستش من گاهی به سادگی دیگران حسادت میکنم. الان دیدم مهسا عکسی از گوشهی لپتاپ، گوشهی دفتر و گوشهی لباسش در یک کادر گذاشته که هیچ مسئلهی خاصی را بیان نمیکند؛ جز این که این کادر در گوشهی یک پتو واقع شده.
و تازه، این را میدانم که مدل نوشتن من هم برای خودش بسیار ساده و بیتکلف است: قرار نیست در فرم این متن اتفاق خاصی بیفتد؛ محتوایش هم راجع به چیزیست که چندان مهم نیست.
اما باز هم حس میکنم بعضی چیزها از کلمات هم سادهترند.
و تازه، این را میدانم که مدل نوشتن من هم برای خودش بسیار ساده و بیتکلف است: قرار نیست در فرم این متن اتفاق خاصی بیفتد؛ محتوایش هم راجع به چیزیست که چندان مهم نیست.
اما باز هم حس میکنم بعضی چیزها از کلمات هم سادهترند.
مثلن امروز خیلی دوست داشتم راجع به یکی از اکسهایم بنویسم که اخیرن از چنل رفت. دلیل؟ تصوراتی داشتم؛ اما به وبلاگش سر زدم تا از آنها مطمئن شوم.
و بله، دلیلش همان بود که حدس میزدم.
بدون ذرهیی حس بد و مثل آدمی که بابت درک کردن حقوق میگیرد، درکش کردم و به خودم قول دادم دیگر با حضورم آزارش ندهم.
برای برخی سخت است که با گذشته روبرو شوند. برای برخی هم، نه.
برای من تنها چیزی که سخت است، مواجهه با بیپولیست. مسائل احساسی با گذشت زمان حل میشوند.
و بله، دلیلش همان بود که حدس میزدم.
بدون ذرهیی حس بد و مثل آدمی که بابت درک کردن حقوق میگیرد، درکش کردم و به خودم قول دادم دیگر با حضورم آزارش ندهم.
برای برخی سخت است که با گذشته روبرو شوند. برای برخی هم، نه.
برای من تنها چیزی که سخت است، مواجهه با بیپولیست. مسائل احساسی با گذشت زمان حل میشوند.
حالا کمی سرگشتهترم و این سرگشتگی بهترم میکند. تبدیل به موجودی جالبتر میشوم؛ حد اقل برای خودم.
منتظرم و نمیدانم منتظر چه اتفاقی. انتظار وقتی معنا پیدا میکند که انتهایش مشخص نباشد. آنطور که پیش ازین هم گفته شده، روزه گرفتن وقتی میتواند تمرین همحسی با فقرا باشد که برای افطار کردن، چندان امیدوار نباشید. اما روزه گرفتن ما همیشه با یک قطعیت روبروست: پایان خوش.
انتظار، بخشی از عذاب مشترک تمام آنهاییست که زندگی را برگزیدهاند. همه دچار انتظار میشوند؛ گاهی کمتر و گاهی بیشتر؛ اما مهم است که بتوان آن را تشخیص داد. آدمی که متوجه انتظارش نیست، منتظر نیست.
منتظرم. نه میدانم تا کِی و نه میدانم بابت چه چیزی. هنوز چیزهایی پیدا میشود که به زندگی وصلم نگه دارد و این گزارهی غمگینیست. تنها میدانم که منتظرم. نمیدانم که باید برای مناسک این انتظار، به کدام سمت خیره بمانم. نتیجتن، همهسو. نتیجتن، سرگشته.
منتظرم و نمیدانم منتظر چه اتفاقی. انتظار وقتی معنا پیدا میکند که انتهایش مشخص نباشد. آنطور که پیش ازین هم گفته شده، روزه گرفتن وقتی میتواند تمرین همحسی با فقرا باشد که برای افطار کردن، چندان امیدوار نباشید. اما روزه گرفتن ما همیشه با یک قطعیت روبروست: پایان خوش.
انتظار، بخشی از عذاب مشترک تمام آنهاییست که زندگی را برگزیدهاند. همه دچار انتظار میشوند؛ گاهی کمتر و گاهی بیشتر؛ اما مهم است که بتوان آن را تشخیص داد. آدمی که متوجه انتظارش نیست، منتظر نیست.
منتظرم. نه میدانم تا کِی و نه میدانم بابت چه چیزی. هنوز چیزهایی پیدا میشود که به زندگی وصلم نگه دارد و این گزارهی غمگینیست. تنها میدانم که منتظرم. نمیدانم که باید برای مناسک این انتظار، به کدام سمت خیره بمانم. نتیجتن، همهسو. نتیجتن، سرگشته.
روز یازدهم پرش پلک
تنها فایدهاش این است که یادم میآورد بدنی هم دارم. معمولن درک من از محیط به دیدهها و شنیدههای من در آن لحظه محدود میشود. انتخاب هوشمندانهییست؛ زیرا میتوانم تهدیدهای احتمالی را بسنجم و واکنشهایی دم دستی به کنشهای سایرین داشته باشم. با این کار، هم ظرفیت مغز برای پردازش موضوعات مهم را بازتر نگه میدارم و هم کمتر رنج میکشم.
یازده روز است که تقریبن تمام لحظات بیدارییم سرشار از رنج داشتن بدن است. یازده روز است که از وجود داشتنْ بیش از قبل درد میکشم.
تنها فایدهاش این است که یادم میآورد بدنی هم دارم. معمولن درک من از محیط به دیدهها و شنیدههای من در آن لحظه محدود میشود. انتخاب هوشمندانهییست؛ زیرا میتوانم تهدیدهای احتمالی را بسنجم و واکنشهایی دم دستی به کنشهای سایرین داشته باشم. با این کار، هم ظرفیت مغز برای پردازش موضوعات مهم را بازتر نگه میدارم و هم کمتر رنج میکشم.
یازده روز است که تقریبن تمام لحظات بیدارییم سرشار از رنج داشتن بدن است. یازده روز است که از وجود داشتنْ بیش از قبل درد میکشم.
نفرین ژاک پرهور
یکم:
ازین «زیادیجذابها»ست. محصص عبارت خوبی برای توصیفشان دارد. از خیر ذکرش میگذرم. صنم خاصی با هم نداریم. همیشه همینطور است خب. آدمها که تا صنم خاصی با هم نداشته باشند، نمیتوانند ادعا کنند که صنم خاصی با هم دارند. تقریبن هر سه- چهار روز یکبار یادم میافتد وجود دارد و بعد، چند ثانیه در فکر فرو میروم که چرا صنم خاصی با هم نداریم.
در اینستاگرام فالو کرده بود. من هم کردم. از آن لحظه به بعد، با هم صنم داشتیم؛ اما همچنان صنم خاصی نبود. فرداش دیدم که من را مجددن فالو کرده. رفتم و چک کردم. دیدم که دیگر فالو ندارمش. فهمیدم که دیگر نخواسته بنده ازین فیض مستفیض شوم. ابتدا نیمهی پر لیوان را دیدم که حد اقل دیروز یک دل سیر نگاهش کردهام و بعد نیمهی خالی لیوان کوبیده شد در صورتم:
دیگه خبری نیست.
در آن لحظه، سعی خودم را کردم که شبیه یک انسان متشخص با مسئله روبرو شوم و چیزی که از دست رفته را، از دست رفته قلمداد کنم؛ اما باز هر سه-چهار روز یادم میافتد که وجود دارد و با حسرتی اصیل به این فکر میکنم که چرا صنم نهچندان خاصی که با هم داشتیم را، دیگر نداریم؟
امشب دنبال یکی همنام او بودم که اکانت تلگرامش را پیدا کردم. پروفایل پیکچرها را دیدم و مجددن بابت آنچه از دست رفته، به ذکر مصیبتی درونی پرداختم. صد و هشت پروفایل پیکچر دارد و طوری به چشمم جذاب آمده که از خودم پرسیدم:
چرا هزار و هشصد تا نیست؟
البته ذکر مصیبتم فقط چند ثانیه طول کشید. آدم نمیتواند هم شاهد زیبایی باشد و هم به عزادارییش بپردازد. حتا خدا هم گریه کردن حین نماز را مبطل آن اعلام کرده؛ مگر از خوف و رجا به درگاه خودش باشد. زیبایی هم احتمالن اندوه را تنها در حالتی جایز میداند که در رثای زیبایی باشد. من اما نمیتوانم چشمم را به نحوی تعلیم دهم که غمگنانه به زیبایی بنگرد. یعنی غم، در خود زیبایی شکل میگیرد و نیازی ندارد من آن را در ذهنم بازتولید کنم.
در نتیجه، چتش را باز کردم و بیربطترین جملهیی که به ذهنم میرسید را گفتم:
تولدت کِیه؟
آنچه میتوانست در جواب بگوید، گسترهیی متشکل از ۳۶۵ جواب منطقی و بیمزه و چند جواب خاص بود که میتوانستند او را در ذهن من به موجودی جذابتر بدل کنند. او اما به بدترین شکل ممکن و فینگیلیش، گفت:
Tir
3
تشکر کردم.
یکم:
ازین «زیادیجذابها»ست. محصص عبارت خوبی برای توصیفشان دارد. از خیر ذکرش میگذرم. صنم خاصی با هم نداریم. همیشه همینطور است خب. آدمها که تا صنم خاصی با هم نداشته باشند، نمیتوانند ادعا کنند که صنم خاصی با هم دارند. تقریبن هر سه- چهار روز یکبار یادم میافتد وجود دارد و بعد، چند ثانیه در فکر فرو میروم که چرا صنم خاصی با هم نداریم.
در اینستاگرام فالو کرده بود. من هم کردم. از آن لحظه به بعد، با هم صنم داشتیم؛ اما همچنان صنم خاصی نبود. فرداش دیدم که من را مجددن فالو کرده. رفتم و چک کردم. دیدم که دیگر فالو ندارمش. فهمیدم که دیگر نخواسته بنده ازین فیض مستفیض شوم. ابتدا نیمهی پر لیوان را دیدم که حد اقل دیروز یک دل سیر نگاهش کردهام و بعد نیمهی خالی لیوان کوبیده شد در صورتم:
دیگه خبری نیست.
در آن لحظه، سعی خودم را کردم که شبیه یک انسان متشخص با مسئله روبرو شوم و چیزی که از دست رفته را، از دست رفته قلمداد کنم؛ اما باز هر سه-چهار روز یادم میافتد که وجود دارد و با حسرتی اصیل به این فکر میکنم که چرا صنم نهچندان خاصی که با هم داشتیم را، دیگر نداریم؟
امشب دنبال یکی همنام او بودم که اکانت تلگرامش را پیدا کردم. پروفایل پیکچرها را دیدم و مجددن بابت آنچه از دست رفته، به ذکر مصیبتی درونی پرداختم. صد و هشت پروفایل پیکچر دارد و طوری به چشمم جذاب آمده که از خودم پرسیدم:
چرا هزار و هشصد تا نیست؟
البته ذکر مصیبتم فقط چند ثانیه طول کشید. آدم نمیتواند هم شاهد زیبایی باشد و هم به عزادارییش بپردازد. حتا خدا هم گریه کردن حین نماز را مبطل آن اعلام کرده؛ مگر از خوف و رجا به درگاه خودش باشد. زیبایی هم احتمالن اندوه را تنها در حالتی جایز میداند که در رثای زیبایی باشد. من اما نمیتوانم چشمم را به نحوی تعلیم دهم که غمگنانه به زیبایی بنگرد. یعنی غم، در خود زیبایی شکل میگیرد و نیازی ندارد من آن را در ذهنم بازتولید کنم.
در نتیجه، چتش را باز کردم و بیربطترین جملهیی که به ذهنم میرسید را گفتم:
تولدت کِیه؟
آنچه میتوانست در جواب بگوید، گسترهیی متشکل از ۳۶۵ جواب منطقی و بیمزه و چند جواب خاص بود که میتوانستند او را در ذهن من به موجودی جذابتر بدل کنند. او اما به بدترین شکل ممکن و فینگیلیش، گفت:
Tir
3
تشکر کردم.
❤2
چتمارس.
روز یازدهم پرش پلک تنها فایدهاش این است که یادم میآورد بدنی هم دارم. معمولن درک من از محیط به دیدهها و شنیدههای من در آن لحظه محدود میشود. انتخاب هوشمندانهییست؛ زیرا میتوانم تهدیدهای احتمالی را بسنجم و واکنشهایی دم دستی به کنشهای سایرین داشته باشم.…
روز دوازدهم پرش پلک
از اعصاب است. شک ندارم که مشکل عصبیست. شک ندارم که دلیلش این است که حسابم خالیست. احتمالن این که بیشتر ساعات روز خوابم هم مکانیزم دفاعی بدنم در مواجهه با این حقیقت است که زنده بودن خرج دارد. دارم به فروش دوربین فکر میکنم. تمرین خوبی برای آماده شدن برای فروش چیزهای مهمتر مثل کلیهست.
از اعصاب است. شک ندارم که مشکل عصبیست. شک ندارم که دلیلش این است که حسابم خالیست. احتمالن این که بیشتر ساعات روز خوابم هم مکانیزم دفاعی بدنم در مواجهه با این حقیقت است که زنده بودن خرج دارد. دارم به فروش دوربین فکر میکنم. تمرین خوبی برای آماده شدن برای فروش چیزهای مهمتر مثل کلیهست.
چتمارس.
از بوکان فرستادهاندش؛ ازآنجاکه امیدوارم تناسخ حقیقت داشته باشد تا زندگی بعدییم را در آن تمام کنم. آنجا که زنان در هوایش زیباترند و درختها از عریانی شرم نمیکنند و آبْ دوستانه به خاک دستدرازی میکند.
اگر اشتباه نکنم، تقریبن با نصف جمعیت هفده تا بیستسالهی بوکان رفیقم.
گالرییم پر است از گلهای سرزمین نادیدهام.
گالرییم پر است از گلهای سرزمین نادیدهام.