چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
The Gentlemen

من اهل سریال دیدن نیستم؛ اما بعد دیدن این فیلم، به تمام آن‌ها که دلباخته‌ی پیکی فوکین بلایندرز هستند، حق دادم که چنین باشند.
این فیلم، روایت زندگی سخت و دشواری‌ست که متیو مک‌کانهی به عنوان بزرگ‌ترین عامل پرورش و پخش ماری‌جوانا در سطح انگلستان دارد.
جنایات سبک و فقیرانه‌ی فیلم‌های آمریکایی را فراموش کنید؛ هفت‌تیرکشی با کلت‌های مضحک و صدتیرهای راکی را بریزید دوور و درین فیلم، شاهد درگیری مافیای ثروتمند انگلستان با چند بچه‌ی خیابانی، مافیای روسیه، یاکوزای شرق دوور و روباه‌های جوان انگلیسی باشید.
اما چیزی که من را شیفته‌ی این فیلم کرد، نوع روایت عجیب و غریب آن بود. شما تقریبن تا هشتاد درصد فیلم پیش رفته‌یید و هنوز قد گه نمی‌دانید که چه خبر است. در واقع، هم همه چیز را می‌دانید و هم هیچ چیز نمی‌دانید. گای ریچی به بهترین شکل ممکن از پس اجرای فیلمنامه برآمده. همه چیز درین فیلم معلق است و تازه در انتهای فیلم است که به نحو خنده‌داری، منطق بیننده حق این را پیدا می‌کند که شکل بگیرد.
این فیلم بی‌نقص نیست؛ چیزی نیست که شما را به فکر فرو ببرد و چیزی به شما اضافه کند؛ اما پای خود را از گلیم «یک موجود سرگرم‌کننده بودن» فراتر گذاشته و سرتان را به جوش می‌آورد.
Midsommar

باتری گوشی‌یم رو‌ به اتمام است و به عنوان آخرین فیلمی که قصد دارم شما را به تماشایش دعوت کنم، باید از «نیمه‌ی تابستان» یاد کنم.
در وصف این فیلم، می‌خواهم از دوورترین جملاتی که به ذهنم می‌رسد استفاده کنم:

زیبایی بصری، خشونت، دراگ و ترس را ببرید و در طبیعت اسکاندیناوی رها کنید تا با چمن و آسمانی فوق آبی پیوند بخورد.
👍3
Audio
rage against the machine
Bulls on Parade - Rage Against the Machine

جزو صد گیتارنوازی برتر تاریخ راک. به دقیقه‌ی دو و نیم که برسید، متوجهش می‌شوید.

برای صدرا.
گویا برگشته.

راهی نیست. نمی‌توان فرار کرد و نمی‌توان در برابرش ایستاد. به قول دانشور: «تنها راه حلی که برای ما مانده، همین است: شاهد زمانه بودن». و منظور از زمانه، این نیست که ببینیم جای سارس، کرونا از راه رسیده؛ بلکه باید ببینیم این از راه رسیدن، چقدر ما را ناتوان‌تر و خردتر می‌کند.

خسته‌ام. شادی‌های کوتاه و مقطعی هرچند سرپا نگهم می‌دارند؛ اما اگر دوور شویم، کمی از بیرون نگاه کنیم و به بعدتر، زانوها شل می‌شوند و پاها، شل.
من زندگی کردنِ ناشیانه را بلدم؛ اما آن‌ها که ازشان به عنوان «موفق» یاد می‌شود، شبیه من زندگی نکرده‌اند.
میل به ادامه دادن را هر روز کمرنگ‌تر از قبل در خود می‌یابم و رهایی را دیگر چیز ارزشمندی نمی‌بینم؛ الا برای موعدی که به آن نزدیک‌تر می‌شوم: مرگ.
سعی خود را کرده‌ام که خوب باشم و کمک کنم؛ اما این اواخر، بیشتر چشم به آسمان داشته‌ام، بی‌آن‌که امیدی به امدادی داشته باشم.
نمی‌دانم باید چه کاری بکنم. کمی ترسیده‌ام. کمی گم شده‌ام. کمی در حال غرق شدنم. این نگاه به آسمان هم احتمالن، تلاش برای این است که دیرتر غرق شوم؛ یا شاید حرکتی برای زیباتر کردن کادر فرضی فیلم فرضی زندگی‌یم.

عزیزانم
زندگیْ زیبا و ترسناک است. با عشق، می‌شود چیزهایی را نجات داد؛ اما نمی‌توان آن‌ها را نگه داشت. عشق، موجودی قصیرالعمر است و نمی‌تواند چیزی را برای مدتی طویل سرپا نگه دارد. سعی من این بود که زندگی‌یم را پر کنم ازین عشق‌های کوتاه تا مجموع آن‌ها، شادی‌یی برای مدت زندگانی‌یم شود؛ اما گاهی نمی‌شود. گاهی برنامه ریخته می‌شود برای شکست خوردن. حالا، من هم نشسته‌ام و زمانه را نظاره می‌کنم. من که فرصت این را داشته‌ام که زیباترین چیزها را لمس کنم، نفس بکشم، بخوابم، بنوشم و بگایم.

گویا برگشته؛ احساس شکستْ برگشته.
Trailer 3
Mono & World's End Girlfriend
پست‌راک یک.
Despair
The last sighs of the wind
پست‌راکِ اصولی.
The Heart Of The Mountain
Release The Long Ships
راک، پست‌راک.
از دفاع چپ شروع کرده بودم. البته شروع خوبی نبود. راست‌پا بودم و دفاع وسط بازی می‌کردم تا قبل از آن روز. یعنی در سطح آماتوری که برای خودم کسی بودم، وسط را جمع می‌کردم و از عقب توپ می‌ریختم. به خاطر پاهای بلندم این‌طور بازی می‌کردم. کافی بود فضایی جلوی یک بازیکنمان ببینم و با تیغه‌ی پا، طوری بکشم زیر توپ که انگار با قاشق، پوست هندوانه را می‌تراشی. دقیق بودم. محکم بازی می‌کردم. تا همین چند سال پیشْ هم، تنها دو جا می‌شد چهره‌یی جدی از من دید: یکی موقع کار و یکی هم موقع فوتبال بازی کردن. بازی اولم در سطح حرفه‌یی بود؛ «حرفه‌یی» در حدی که اسم یک لیگ روی سر مسابقه بود و چهار تا هم داور داشت. نیمه‌ی دوم آمده بودم توو تا اولین بازی‌یم را برای آن تیم انجام دهم. از اولین توپی که به پایم رسید، مشخص بود سردرگمم. نمی‌دانستم کجای زمینم. نمی‌دانستم توپ را تا کجا می‌توانم دوور کنم. نمی‌دانستم دویدنم با توپ چقدر مضحک است. اتوبان شده بودم. دونفری می‌آمدند و دورم می‌زدند.
بازی تمام شد. بد و بی‌راه بود که مربی نثارم کرد؛ اما به نظر خودم، به عنوان اولین بازی، خیلی‌ هم بد نبودم.

بازی دوم، هافبک هجومی بودم. اواسط نیمه‌ی دوم آمده بودم. آن‌وقت‌ها قوزم بیشتر بود، کمی تپل بودم و قدم از تمام تیم بلندتر بود. دوست داشتم شبیه لمپارد بازی کنم؛ اما بیشتر شبیه یان کولری بودم که گذاشته باشندش هافبک. یکی دو تا توپ گرفتم. یکی دو تا پاس بلند ناموفق دادم. هیچ‌وقت هم آن‌قدر به دروازه نزدیک نشدم که شوت بزنم. ترسو بودم. نمی‌خواستم گل بخوریم و من مقصر باشم.
مربی باز هم بد و بی‌راه گفت که در حملات شرکت نمی‌کرده‌ام.

بازی بعدی، بین دو نیمه آمدم. دوباره هافبک هجومی. دو تعویض همزمان داشتیم. مهاجممان هم همراه من عوض شد. بازی عجیبی بود. دو هیچ عقب بودیم. سه تا پاس گل دادم. سه دو بردیم. همه مهاجممان را بغل کردند. مربی با همه خوش‌وبش کرد. من هم با انگشت‌هایم بازی می‌کردم تا به من رسید. بد و بی‌راه نگفت. خودم، با صدایی که بشنود اما مشخص باشد با خودم حرف می‌زنم، گفتم «گمونم پیشرفت کردم». رد شد.

بازی آخرم برای آن تیم بود. دروازه‌بان ذخیره نداشتیم. به من لباس دروازه‌بانی داد که روحیه‌ی تیم حفظ شود. عین خروسی که نیروی هوایی آمریکا در جنگ‌های جهانی در هواپیماها می‌گذاشت تا برایشان شانس بیاورد. دیگر می‌دانستم درین بازی قرار نیست بروم داخل. می‌دانستم من قرار نیست یکی از خلبان‌ها باشم.

بازی یکی مانده به آخر، مهاجم نوک بودم. نونهالان بودیم و با نوجوانان تیم خودمان بازی داشتیم؛ شاید هم نوجوانان بودیم و با جوانان. همه‌ی تیمشان هم‌قد من بودند. از بیست و چند متری شوت می‌زدند و قد دروازه‌بانمان نمی‌رسید. پنج-شش تا گل عقب بودیم که رفتم توو. قبل ازین که توپی بهم رسیده باشد، کارت زرد گرفتم. پریده بودم سر بزنم که آرنجم رفته بود تووی صورت یکی. گفته بودم که نمی‌توانم مهاجم بازی کنم. مربی گفت «روی پیشونیت نوشته که مهاجم نیستی؟!». نه. روی پیشانی‌یم چیزی ننوشته بود؛ اما خودش بود که وقتی می‌دویدم، داد می‌زد که «مثل شترمرغ ندو!». انقدر بد می‌دویدم که خیال می‌کرد دارم مسخره‌اش می‌کنم. بابت همین‌ها، حس می‌کردم انتخاب خوبی به عنوان مهاجم نیستم. می‌خواستم خودم را اثبات کنم. می‌خواستم به او بفهمانم که شترمرغ نیستم. پشت محوطه، پشت به دروازه، بالاخره یک توپ رسید زیر پایم. اواخر بازی بود. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. گلوله‌ی آخرم بود. تمام تمرکزم را ریختم تووی پام. با توپ حرکت کردم و برای شوت زدن آماده شدم. دفاعشان چسبیده بود بهم. زورم می‌رسید که توپ را ببرم جلوتر. دیگر شمارش معکوس ذهنی برای شوت زدن آغاز شده بود. دروازه را برانداز کردم و رفتم برای شوت.

چمن مناسب برای فوتبال، چمن آفریقایی‌ست. در زمین‌های آماتور اما، بیشتر از چمن آسیایی استفاده می‌شود که عرض بیشتری دارد و رنگش سبزتر است؛ همان چمنی که در پارک‌ها و فضای سبز شهری استفاده می‌شود. چمن زمین ما آفریقایی بود؛ اما جایی از آن، مشخصن، همان‌جا که توپ زیر پای من بود، چمنش سبزتر از بقیه‌ی زمین بود: آسیایی، بلند و لیز.
سر خوردم.
باید شوت می‌زدم.


با چانه افتادم لای شبدرهای سه‌برگ و دوور شدن توپ را از زاویه‌یی دیگری دیدم. تعویضم کرد؛ اما نه دقیقن. چون کسی را نفرستاد داخل. فقط من را کشید بیرون. دیگر کارم تمام بود. می‌دانستم بازی بعد، حتا تعویضی هم نمی‌توانم بروم داخل. اما نمی‌دانستم قرار است خروسِ شانسشان باشم.
*
این‌ها، این‌ها را که گفتم، این‌ها خلاصه‌یی بود از آن‌چه که به آن فکر می‌کردم؛ در همان چند ثانیه که ناگهان در بغلت غمگین شدم و خیره به یک نقطه.

باید شوت می‌زدم.
چه وضع بدی. چه وضع بدی. صبح به خیر.
(تا نقطه‌ی قرمز، خواندن ندارد)


حوالی ۹ شب بود که احساس کردم ته کشیده‌ام. هرچند شب قبلش دیر خوابیده بودم، اما دوازده ظهر بیدار شده بودم و گمانم هشت ساعت خواب کامل داشتم. مهمان خانه‌ی یگانه بودیم. از لحظه‌ی بیدار شدن، خمیازه می‌کشیدم. نه که کرختیِ خمیازه‌ی بعد از بیدار شدن؛ بلکه خمیازه‌ی خستگیِ قبل خواب! عجیب بود. هنوز می‌خواستم و نمی‌خواستم.
*
هوای دیروز مشهد به طرز مشمئزکننده‌یی خوب بود؛ بهشتی. از آن آفتاب‌های ملایم که پوست را می‌لیسند و از آن نسیم‌ها که انگار پر طاووس می‌کشند روی پوست. آسمان صاف بود و قطعات ریز و درشت ابرهای بی‌نهایت سفید در آن ورم کرده بودند.
بله؛ هوا شدیدن خواب‌آور بود.
با ثمین رفتم دیدن مائده و خواهر کوچکش، میلی. آه، خدایا! من چقدر این آدم‌ها را دوست دارم! دیروز بیشتر بازی کردیم تا خوابم نبَرد. همه چیز در جهان داشت متقاعدم می‌کرد که باید درازشان کنم روی چمن و بین آغوش‌هایشان مثل طفل خسته از بازی، بمیرم. با این حال، این‌جا مشهد است و در مصرف زیبایی، باید مراعات کرد.
*
با ثمین به خانه برگشتم. چیز زیادی خاطرم نیست. گمانم غذا خوردیم و من به اتاقم رفتم. کمی با گوشی ور رفتم و دیگر یادم نیست. خوابیدم. احتمالن حدود ۹ شب.

📍
اتاقم کوچک است و برای خواب، مجبوریم به هم بچسبیم. البته اجبار دلچسبی‌ست؛ با این حال، گاهی خلق من و گاهی خلق ثمین تنگ می‌شود. گوشی‌یم پایین پام به شارژر وصل بود.

اتاقم پنجره ندارد و اگر در باز نباشد، هیچ موقعی از شبانه‌روز را نمی‌توانید تشخیصی دهید.
کمی نور می‌زد به سقف.

می‌خواستم بدانم ساعت چند است. از آشپزخانه صدای شستن ظرف می‌آمد و یک نفر هم داشت با گوشی‌یش در اینستاگرام می‌چرخید؛ مشخصن، مادرم. از صدای چیزهایی که تماشا می‌کرد، واضح بود.

هیچ نشانه‌یی نبود که بدانم ساعت چند است. کلافه شده بودم. باید می‌فهمیدم چقدر خوابیده‌ام.

اتاقم تنگ است و اجبارن باید به هم بچسبیم. چسبیدن به هم روش‌های مختلفی دارد؛ اما این روشی که اخیرن از آن بیشتر استفاده می‌کنیم، روش محبوب من بعد از چسبیدنش به کمرم است: من طاق‌باز و رو‌ به سقف می‌خوابم؛ او بازویم را بغل می‌گیرد و رانش را می‌اندازد زیر نافم.

باید می‌فهمیدم ساعت چند است تا بدانم این حجم از گرسنگی توجیه منطقی دارد یا نه؟ باید می‌فهمیدم که هنوز خوابم می‌آید یا نه. باید می‌فهمیدم این سر و صدا تازه اول کار است یا قرار است تمام شود.

بازویم را بغل گرفته بود و رانش را انداخته بود زیر نافم. لب‌هاش چسبیده بودند به بازویم و سینه‌ی آسمی‌یش، هوا را پمپ می‌کرد روی پوست لختم.

کلافه‌تر شدم. نگاهش کردم. در همان تاریکی، زیر ریز-نور سبز ال‌ای‌دی فریزر -که بخشی از اتاق من است-، صورتش هویدا بود: چشم‌های کاملن بسته؛ موهای سبز با ریشه‌ی مشکی و ابروهای تمیزش.

به سقف خیره ماندم. باریکه‌ی نوری که از شکاف بالای در می‌ریزد روی سقف، کمرنگ شد. ثمین بازویم را رها کرد و چرخید. گوشی را برداشتم. پنج صبح بود. خانواده‌ام تازه رفته بودند که بخوابند.
هشت ساعت خوابیده‌ام. از بیست و چهار ساعت، پانزده ساعتش را خواب بوده‌ام. ثمین هم دیگر بازویم را در بغلش ندارد. احتمالن باید جلق بزنم تا باز خوابم ببرد.

چه وضع بدی. چه وضع بدی. صبح به خیر.
👍1
چتمارس.
واصله از بوکان؛ از مواطن نادیده‌ام که دوست دارم پوست گلویم خاک خیسش را لمس کند.
از بوکان فرستاده‌اندش؛
ازآن‌جاکه امیدوارم تناسخ حقیقت داشته باشد تا زندگی بعدی‌یم را در آن تمام کنم. آن‌جا که زنان در هوایش زیباترند و درخت‌ها از عریانی شرم نمی‌کنند و آبْ دوستانه به خاک دست‌درازی می‌کند.
Invierno Porteño
Gary Burton
غایت لال بودن
منم

- حمید عرفان؛ از شاعران سبک «شعر دیگر»

با این مقدمه، سراغ یک بی‌کلام دیگر می‌رویم؛ از آن چیزها که قرار نیست همه خوششان بیاید.
Further
Isahi
پست‌راکِ پیش از حمام.
راهنمای جامع نویسندگی
این قسمت: به کیرم!

متن‌هایی برایم می‌فرستند و اصرار دارند که نظرم را راجع به متنشان بدانند.
«چرا من؟»
اولین سوالی‌ست که در ذهنم به وجود می‌آید. چرا نظر من باید برای یک نفر مهم باشد؟ من که به دفعات و به انحای مختلفی گفته‌ام خوره‌ی خواندن نیستم و رمان‌هایی که تمام کرده‌ام، کمتر از ده تاست.
اگر حوصله داشته باشم، جای خواندن متنشان، با آن‌ها حرف می‌زنم. اولین نکته‌یی که برایم سوال می‌شود، این است که چرا می‌خواهند بنویسند. جواب‌ها به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شود: علاقه به نوشتن - علاقه به نویسندگی.
با آن‌ کس که به نویسندگی علاقه دارد، صحبتی ادامه پیدا نمی‌کند. نوشته‌اش را می‌خوانم و باز اگر حوصله داشته باشم، غلط‌های فاحشش را می‌گیرم.
اما آن‌ کس که به نوشتن علاقه دارد، باید چیزهایی را برای من روشن کند. اول این که برای چه کسی می‌نویسد؟ یک عده می‌گویند برای خودشان. صحبت باز همین‌جا تمام می‌شود؛ چون اگر برای خودتان می‌نویسید، اهمیتی ندارد که کیفیت اثر چقدر باشد. مجبورید دوستش داشته باشید و من هم علاقه‌یی به خواندن آن‌چه ادعا دارید برای خودتان نوشته‌یید، ندارم.
دسته‌ی دوم اما حد اقل خایه‌ی این را دارند که بگویند برای دیگران. ازین‌جا به بعد، می‌شود صحبت کرد.
مدعی‌ست به نوشتن علاقه دارد. پس چرا بلد نیست یک جمله را درست سر هم کند؟ بلد است یک جمله را سر هم کند؟ پس چرا نوشته‌اش سرد، بی‌روح و قابل چشم‌پوشی‌ست؟
فکر می‌کنید راه حل این افراد برای جذاب شدن نوشته‌شان چیست؟ یک مشت آرایه‌ی بی‌هدف، بی‌کاربرد، رها و بی‌سر و ته وسط نوشته. تغییر زبان ساده به زبان آرکائیک و منسوخ. استفاده از طمطراق در حد شاملو، با محتوایی در حد امیرعلی ق. نتیجه چیست؟ یک لجن متعفن، حاصل تلاش کسی که مدعی‌ست به نوشتن علاقه دارد.
علاقه‌تان به نوشتن هم مثل عشق‌هایی که از آن حرف می‌زنید، کشک است.
گاهی می‌خواهم با ایده‌ی استعداد مخالفت کنم؛ اما حقیقتن این امر میسر نیست. دوست دارم به تمام آن‌ها که برای نویسنده شدن یا نوشتن از من کمک می‌خواهند، روحیه بدهم و بگویم با تمرین و تلاش، شدنی‌ست؛ اما واقعیت گاهی چیز دیگری‌ست.

شاید به عنوان آخرین کمک، خاطره‌یی را ذکر می‌کنم:
حسین از یک چنل پرممبر برایم متنی فرستاده بود و در انتها اضافه کرده بود:
- هر جمله‌ش یه «به کیرم» داره.

راهنمایی که بودم، متوجه این مسئله شده بودم که ما پس از دریافت هر جمله‌ی خبری، می‌توانیم از «به کیرم» استفاده کنیم. شاید راه حل نهایی نه در املای صحیح کلمات است، نه در علائم سجاوندی. شاید تنها مسئله‌ی مهم این است که مخاطب نتواند پس از خواندن یک متن، به راحتی بگوید «به کیرم». همین.
چتمارس.
Photo
تقریبن همیشه می‌دانم از کجا باید شروع کنم به نوشتن: از وقتی که می‌دانم قرار است چطور تمامش کنم.
این جزو معدود دفعاتی‌ست که نمی‌دانم قرار است چطور تمامش کنم و شروعش می‌کنم:

ثمین رفت. قرار بود دو روز مشهد باشد. شد بیست و چند روز. پول نداشتم که کاری بکنم که از تک‌تک روزهایش اینجا لذت ببرد. فیلم دیدیم. قدم زدیم. قهوه‌ی ارزان خوردیم. خوابیدیم؛ آن هم برای ساعات طولانی خوابیدیم. هم را بغل گرفتیم و همین‌ها شد تمام فعالیت‌های ما در مشهد. تهران هم که پیشش بودم، اوضاع تقریبن همین بود.
مسئله‌ی شیرین یا دردناک، این است که من و او، همینیم. یعنی اگر قرار باشد ده سال با هم زندگی کنیم هم فعالیت‌های مشترکمان به همین‌ها ختم می‌شود. ثمین عمومن از چیزی شکایت ندارد. این آرامش خیالی که او به من می‌دهد، باعث می‌شود تنهایی‌یم را راحت‌تر حفظ کنم. بقیه‌ی آدم‌ها معمولن نیازهای پیچیده‌یی دارند. گرمشان می‌شود. سردشان می‌شود. میان‌وعده می‌خواهند. حوصله‌شان سر می‌رود و ازین قبیل چیزها. تنها نیاز ثمین این بود که سیگار بکشد و خب، می‌رفتیم و می‌کشیدیم: ولو چهار صبح، در خیابان، با کت و شلوارک.
از حالا آماده‌ام برای دلتنگی‌یی که کارش را شروع کرده؛ مثل مگسی که روی یک تپه گه نشسته و دست‌هایش را به هم می‌ساید.
دیشب از شدت سردرد نتوانستم زیاد بیدار بمانم و نشد غصه‌ی رفتنش را بخورم. امروز هم یک ساعت بیشتر مهلت نداشت.
رفت.
رفت؛ چون متوجه شدیم که انگار هیچ وقت قرار نیست با هم مشکلی داشته باشیم. رفت؛ چون این همه آرامش برای من مضر است.
راستش من گاهی به سادگی دیگران حسادت می‌کنم. الان دیدم مهسا عکسی از گوشه‌ی لپتاپ، گوشه‌ی دفتر و گوشه‌ی لباسش در یک کادر گذاشته که هیچ مسئله‌ی خاصی را بیان نمی‌کند؛ جز این که این کادر در گوشه‌ی یک پتو واقع شده.
و تازه، این را می‌دانم که مدل نوشتن من هم برای خودش بسیار ساده و بی‌تکلف است: قرار نیست در فرم این متن اتفاق خاصی بیفتد؛ محتوایش هم راجع به چیزی‌ست که چندان مهم نیست.
اما باز هم حس می‌کنم بعضی چیزها از کلمات هم ساده‌ترند.
مثلن امروز خیلی دوست داشتم راجع به یکی از اکس‌هایم بنویسم که اخیرن از چنل رفت. دلیل؟ تصوراتی داشتم؛ اما به وبلاگش سر زدم تا از آن‌ها مطمئن شوم.
و بله، دلیلش همان بود که حدس می‌زدم.
بدون ذره‌یی حس بد و مثل آدمی که بابت درک کردن حقوق می‌گیرد، درکش کردم و به خودم قول دادم دیگر با حضورم آزارش ندهم.
برای برخی سخت است که با گذشته روبرو شوند. برای برخی هم، نه.
برای من تنها چیزی که سخت است، مواجهه با بی‌پولی‌ست. مسائل احساسی با گذشت زمان حل می‌شوند.
Darkness
The Beauty Of Gemina
رسالت اصلی من، دلتنگی‌ست.
چتمارس.
Photo