چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
Purple aesthetic.
Memory
In Lights
احتمال ورودم به رابطه با پیرمردی که پست راک دوست دارد، بیشتر از دختری‌است که رپ فارسی گوش می‌دهد.
(توهین نکردم. از تفاوت سلیقه گفتم. ضمن این که درِ وان‌نایت‌استند را هیچ‌وقت نباید بست.)
1
بابت این که در تاریخ سوم آگوست هیچ محتوایی تولید نشده، متاسف نیستم. ماشین که نیستم هر وقت اراده کنم حوصله‌ی پست گذاشتن داشته باشم! گفته بودم تا جمعه سرم شلوغ است؛ تا حدود ساعت سه‌ی عصر امروز طول کشید. آن‌ها که من را می‌شناسند، خیال می‌کنند من روزی دو تا سه بار به حمام می‌روم؛ اما فشار کار باعث شده بود که دو و نیم روز به حمام نرفته باشم و به محض تمام شدن کارهای مطلب سایت، پلاسم را جمع کردم و رفتم حمام. قرار بود امروز آمنه را ببینم. از همین چنل با او دوست شده‌ام؛ مثل تمام شمایی که قبل از وجود این چنل، از وجود من بی‌اطلاع بوده‌اید و یا حالا دوستم‌اید و یا روزی دوستم خواهید شد؛ مگر این که نخواهیم.
اما بیایید برگردیم به روزهای خوب چنل؛ جایی که ژانر، ژانر زیبایی بود و پست‌ها با این جملات شروع می‌شدند:
«ایکس، زیباست؛ نه که فقط صورت زیبایی داشته باشد، زیباست، زیرا...»

خب. آمنه زیباست. کمی هم گوگولی‌است و چشمان افغانش از آن‌هایی‌ست که حال آدم را خوب می‌کند. اما ما این‌جا گرد هم نیامده‌ییم که راجع به زیبایی صورت یک نفر صحبت کنیم. هدف ما، زیبایی والاست. با این حساب، من نمی‌توانم از زیبایی‌های والای او حرف بزنم؛ چون آن‌قدر کم صحبت کرد که من نهایتن می‌توانم بگویم: هممممم.
البته قول داد بار بعد که هم را دیدیم، بیشتر حرف بزند. اگر چنین شد، من از زیبایی‌های والای او خواهم نوشت. قول می‌دهم.
اما نکته‌ی خوشایند این بود که خوش گذشت! یعنی آن‌قدر خوب گوش داد که من متقاعد می‌شدم باید حرف بزنم. گلاب‌به‌رویتان، چنین هم شد. دو ساعت حرف زدم. وسطش می‌خندید؛ جوری که احساس می‌کردم « you're fun again ».
بعد هم از چنل حرف زد، ازین‌که دوستش دارد. از افتش شکایت کردم؛ مثل مسئولان مملکتی که از وضعیت مملکت ناراضی‌یند. گفت به نظر او که افتی در کار نبوده و درین‌جا احساس کردم « goddamn it; you were wrong all the fucking time ». البته دیدم که ته دلم، خودم می‌دانم چیزی که می‌نویسم چقدر ارزش دارد. مثلن این پست، نسبت به پست قبلی، ارزش ادبی کمتری دارد؛ چون یک روزنگاری‌است. به آمنه هم گفتم: «کسی که خوب می‌نویسه، می‌نویسه. نیازی نیست از نوشتن حرف بزنه. من هی دارم حرف می‌زنم. عین اواخر دورانی که شعر می‌نوشتم. می‌نشستم از بقیه ایراد می‌گرفتم. بیرون گود، لنگش کن».
و خب، دلیلی ندارد این‌ها را به کسی بگویم؛ مثلن شما که این را می‌خوانی، چه می‌دانی برای نوشتن بعضی چیزها، چه خاور دووری از من به یغما رفته‌است؟ انتظار بی‌جایی‌است که فرآیند تولید یک نوشته درین سطح برای کسی مهم باشد. برای خودم هم نیست. تنها دوست دارم وقتی بعد از مدتی، برمی‌گردم و این‌جا را می‌خوانم، حس کنم « I was on fire » و از زیبایی تحلیل‌رفته‌ی نوشتنم، سرخورده شوم.
این عکس را در خیابان کوثر مشهد از آمنه انداخته‌ام. بله. زبانش را دوست دارم.

(اگر فالوئر اینستاگرام من‌اید، دانلودش نکنید. همان استوری‌است).
اجازه بدهید تا گرمم این را هم متذکر شوم:

من این حس حسادت و سرخوردگی برخی از شما را دوست دارم. عقده‌هایی که ناگهان سر وا می‌کنند و شما را وامی‌دارند بیایید و چیزهایی از عمق سیاه خود را به من بگویید که تا آن لحظه مشغول رشد دادن آن بوده‌اید. بسی شیرین است. احساس می‌کنم هیپنوتیزمتان کرده‌ام تا بیایید و حقارت خود را فریاد بزنید.
ممنونم. شما سند موفقیت من‌اید.
چتمارس.
لطفن روز خود را با صدقه و زیبایی آغاز کنید. 🍃
از بحث دوور نشویم و شاهد حضور یاران چتمارس در ارتفاعات بهشهر باشیم. ^^
Black Magic Woman
Santana
برویم سراغ سانتانا و یکی از بهترین قطعات گروه سانتانا و خود کارلوس سانتانا.
سازبندی گسترده و رنگ صدایی وسیع این قطعه را باید به‌عنوان یکی از مهم‌ترین نقاط قوت آن برشمرد؛ اما من هم احتمالن مثل خیلی از شما ترجیح می‌دادم خواننده‌یی در کار نباشد تا بتوانم از قدرت گیتار و نقاط شکست مسیر آن بیشتر لذت ببرم اما گِرِگ رولی این‌جاست تا صدایش را به ما بخوراند. البته خوشبختانه همچنان با اثری دل‌پذیر و ماندگار مواجهیم.
خانوم‌ها، آقایان؛ آهنگ شماره چهل و یک فهرست هزار آهنگ برتر راک از نگاه مجله‌ی راک‌ان‌رول آمریکا:
Black magic woman!

(احساس می‌کنم بابت نوشتن برخی از کپشن‌ها، حق دارم لینک چنل را ته آن‌ها بچسبانم. مطمئن نیستم با اصولم هم‌خوانی داشته باشد؛ اما جهنم و ضرر.)
Christy Turlington.
در عین حال، آدمی ممکن است پی ذره‌یی امید، بهانه برای لبخند، حال خوش یا هر کسشعری ازین قبیل، حاضر شود روی اصول و عقاید خودش پا بگذارد. در واقع مفهوم «عقیده» مفهوم پرحاشیه و جالبی‌است. شما عقیده دارید که مکیدن گردن از خود ردی به جا می‌گذارد و خدا هم وجود دارد. لابد دارد. البته که دارد. چون شما معتقدید که دارد. مغزتان برای چنین باوری تربیت شده. مغز هم پدیده‌ی جالبی‌است. اصلن وقتی آدم چت است، همه چیز جالب است؛ اما مغز پدیده‌یی‌است که در حالت عادی هم جالب است. یعنی، یک مشت چربی با یک ساختار شیمیایی و چند تکه گوشت که کار سیم را می‌کنند و فرمت عجیبی از ریکوئست‌ها و کامندها را برای سایر گوشت‌ها ارسال می‌کنند و مثلن به یوزپلنگ می‌گویند «بدو!».
آه.
ازین نظم ریاضیاتی زیبا بگذریم؟ به همین راحتی؟! نه. قطعن خدایی وجود دارد.
یا پدیده‌ی جالب‌تر از مغز، حافظه‌ی سلولی یا چنین چیزی باید نام داشته باشد. آموزه‌هایی که در لباس DNA به ما فرو رفته‌است و غرایز ما را شکل داده. در واقع، تمام ما پیش ازین زنده بوده و زندگی کرده و پس از مرگ ما نیز زندگی خواهد کرد. منظور من تنها ذرات اتمی و سلولی نیست؛ تجربیات ماست. ما بخشی از حافظه‌ی بشری را می‌سازیم. پس خدایی وجود دارد. قطعن.
البته... ترجیح من این است که تجربیاتم را برای خودم نگه دارم یا آن را در خام‌ترین و مختصرترین فرم ممکن، بریزم این‌جا یا هر جای دیگری که می‌نویسم یا گوش‌هایی که میزبان من‌اند. استفاده از DNA ظالمانه‌است. دیکتاتوری‌است. باید تجربیات را در اختیار مخاطب قرار داد تا تصمیم بگیرد می‌خواهد آن‌ها را داشته باشد یا نه.
و خدا. بله. قطعن وجود دارد؛ همین تجربیاتی که صفتش را نمی‌دانم، همین‌ها احتمالن خدا باشند. همین‌ها تصمیم می‌گیرند به جهش دادن گونه‌ها و باید همین‌ها باشند که مغزها را برای پذیرفتن خودشان مهیا می‌کنند.
به دیگر سخن، مفهوم پردازش ابری و شاید هم نقطه‌ی مقابل آن، یعنی شبکه‌های بدون مرکز، می‌توانند با این تعریف، نمودی بشری داشته باشند. یعنی پردازشی که در سطح بشریت صورت گرفته و نتایجی که به دست آمده، نتیجه‌ی تنها یک واحد پردازشی نیست! بلکه نتیجه‌ی تعداد زیادی واحد پردازشی با مغزهای مستقل است که نتیجه‌یی مشترک داشته: از خطر فرار کن، غذا بخور، تولید مثل کن.
این کاری‌است که ما مجبور به انجام آن‌ایم؛ چون DNA به ما دستور می‌دهد.
چتمارس.
از بحث دوور نشویم و شاهد حضور یاران چتمارس در ارتفاعات بهشهر باشیم. ^^
اگر در چنلش عضوید و این عکس را سردر چنلش دیده‌یید، من مقصر نیستم. خودش همین را پیشنهاد داد.
دیروزِ من سه سکانس برجسته داشت:

یکم: «فیفتی کردن» مخففی برای «فیفتی-فیفتی کردن» و اصطلاحی بین اهالی دود است که به معنای تلاش برای تقسیم عادلانه‌ی سیگار بین دو نفر است. یعنی نصف سیگار را یک نفر و نصف دیگرش را، نفر بعدی می‌کشد. من دیروز یک نخ سیگار را با مادرم فیفتی کردم.

دوم:ساعت حوالی یک و نیم شب، ساره در سمت چپ و سعیده در سمت راستم دراز کشیده بودند و سه‌نفری، انیما، اثر تام یورک و اندرسون را در گوشی من تماشا می‌کردیم.

سوم: در مکالمه با یکی از دوستانم، از "me" به عنوان فعل استفاده کردم:
I me me.
*Me: verb
پرسید «یعنی چه؟»
- خودم‌و می‌خودم. به خود بودنم ادامه می‌دم.
👍3
انتخاب رشته زبان.docx
21 KB
بنده پس از چندین سال تحصیل در رشته‌ی زبان انگلیسی، برای افرادی که قصد انتخاب این رشته را دارند، یک راهنما نوشته‌ام. ابتدا قرار بود این مطلب در سایت «ماهنامه‌ شبکه» منتشر شود؛ اما به‌خاطر مدیریت محتوایی ضعیف و عدم زمان‌بندی مناسب، متاسفانه در موعد مقرر به انتشار نرسید و عملن سوخت.
با این حال، برای آن‌ها که زبان انگلیسی را انتخاب کرده‌اند یا قصد دارند سال بعد آن را بخوانند، می‌تواند مفید باشد.
*از من خواسته بودند بیشتر از 2000 کلمه باشد؛ به همین دلیل، واضح است که کش آمده.
*کار فوری بوده و ویرایش نشده.

به‌روزرسانی: منتشر شده بود:
https://www.shabakeh-mag.com/news/iran/15853/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-98
The Watchtower
Sigimund
بی‌کلام.
من آدم آن‌تایمی نیستم و به آن هم افتخار نمی‌کنم. گمانم بارها به آن اشاره کرده‌ام؛ مستقیم و غیرمستقیم. این مسئله در کنار علاقه‌ام به ساعت مچی، به چشم برخی از ناظران نزدیک زندگی‌یم، عجیب است.
فرآیند عجیبی در حال اتفاق افتادن در زندگی من است؛ که البته از هر طرف نگاهش کنم، «عجیب» صفت مناسبی برای آن نیست. مسئله هم این است که من این‌جا یک سری خواننده دارم که خواننده‌ها با من حرف می‌زنند و آشنا می‌شویم و بعد دوست می‌شویم. همه چیز تا این‌جای کار طبیعی و به روال سابق است؛ اما حالا، همین حالا که احساس می‌کنم نوشتنم بگیر و نگیر دارد، دارم این آدم‌ها را می‌بینم. این را داشته باشید تا برویم سراغ داستان آن‌تایم نبودن من.

دوست داشتم «آن‌تایم» را «مقید به زمان» ترجمه کنم؛ اما چه اصراری به تعریب واژه‌یی انگلیسی؟
اجازه بدهید پیش از شروع کردن نوشته‌ی بعدی، تصویری که در حال تماشای آن‌ام را با واژگانم با شما تقسیم کنم:
مورچه‌یی در حال حمل عن‌دماغی‌است که دیشب کنار بالشم انداخته بودم.
و از کجا می‌دانم که عن‌دماغ من‌است؟ از آن‌جا که من درین کار صاحب سبک‌ام.
ساعت پنج و نیم قرار داشتیم. گفته بودم شش بیاید. پنج و نیم، از زیر دوش مسج دادم که دیرتر (از شش) بیاید. کمی دیر بود. حرکت کرده بود. دوشم را خیلی سریع و ظرف صرفن چهل و پنج دقیقه تمام کردم. می‌شد زودتر تمامش کرد؛ اما آبگرمکن کار نمی‌کرد. منتظر همیاری‌یش ماندم؛ اما تغییری حاصل نشد. با تنی نیمه‌کفی، بیرون آمدم. حوله‌ام نبود. روی بند رخت بود و خیس. حوله‌ی سفری‌یم را برداشتم و کف‌ها را پاک کردم. یک مدل موی جدید را امتحان کردم که روی سرم ثبات پیدا نکرد و قیدش را زدم. لباس پوشیدم. به صورتم گلاب اسپری کردم. سرمه کشیدم؛ همان چیزهای همیشگی.
خواستم بزنم بیرون، دیدم گوشی فقط پانزده درصد شارژ دارد. زدم به شارژ و پنج درصد دیگر شارژش کردم. پنج دقیقه‌یی منتظر اتوبوس ماندم. نیامد. جهنم و ضرر؛ تپسی. بعد، دلم نیامد اسنپ را هم چک نکنم. عجیب بود. اسنپ ارزان‌تر شده. تپسی را به آرامی بستم. منتظر اسنپ شدم. درخواستم را قبول نمی‌کردند. دوباره تپسی را باز کردم. بیست و چند دقیقه گذشته بود. اتوبوس آمد.
سوار شدم. جا برای نشستن بود. اطرافم را چک کردم. موجود جالبی وجود نداشت که بتوانم از مشاهده‌ی او، به ایده‌ی خاصی برسم. اتوبوس‌ها درین زمینه، گنجینه‌اند؛ اما این‌بار به کاه‌دان زده بودم. هندزفری‌یم را گذاشتم. خوابم می‌آمد. ترافیک بودو تمام چهارراه‌ها پیش پای اتوبوس حامل من قرمز می‌شدند. به هر روی، رسیدم به مترو.
کارت اتوبوس در مشهد «من‌کارت» نامیده می‌شود. شارژ نداشت. رفتم جلوی دکه‌ی شارژ. گفتم «پنج تومن شارژ کن» و برای تفهمیم بهتر در آن سروصدا، با دست هم پنج را نشان دادم. بعد کارتم را دادم. گفت کارت‌خوان ندارد. من هم نقد نداشتم. باید برمی‌گشتم تا یک عابربانک پیدا کنم. دوور نبود. برعکس همیشه اما، شلوغ بود. سه نفر پای هر کدام از دو دستگاه ایستاده بودند. به عنوان نفر چهارم، به صف دستگاه سمت راستی پیوستم. در تمام بازی‌ها هم وقتی به دوراهی می‌رسم، سمت راست را انتخاب می‌کنم.
پول را برداشتم و رفتم بالا. پنج تومان گذاشتم روی میز. نگاهم کرد. نگاهش کردم.
- نمی‌خوای کارتت‌و بدی؟
در آن سروصدا پرسید.
- دست خودتونه.
در آن سروصدا پاسخ دادم.
- آها!
با چشم‌هایی گرد، دهانی باز و ابروهایی که بالا رفته بودند، به خودش گفت.
کارت را داد. داد؛ اما کمی دیر. یک قطار رفت. منتظر بعدی ماندم. بعدی آمد. نگاهم روی نقشه‌یی که به بالای در چسبیده بود، بود دنبال نام ایستگاه مقصد می‌گشت. یادم نمی‌آمد کجا باید پیاده شوم:
طالقانی؟ قائم؟ «ق» داشت. شقیعتی؟
تصمیمم را از بین گزینه‌ها گرفتم. در دوراهی‌ها سمت راست را انتخاب می‌کنم؛ اما درین سه‌راهی، وسط را برگزیده بودم. اشتباه بود. رسیدم و قدر یک ایستگاه دویدم. البته ندویدم. قصد داشتم بدوم. بدنم اجازه نداد. فقط تند راه رفتم. خیلی تند. صدمتری را هم دویدم گمانم. شاید کمی بیشتر.
ساعت پنج و نیم باید آن‌جا می‌بودم. هفت و ربع رسیدم. نشسته بود و برایم یک هدیه هم آورده بود. این‌کارش کمی شرمنده‌ام کرد؛ اما فقط کمی.