چتمارس.
اما این خودتانید و خودتان را فرستادهیید و بنده را به لبخند مزیّن نمودهیید.❤
لطفن روز خود را با صدقه و زیبایی آغاز کنید. 🍃
Memory
In Lights
احتمال ورودم به رابطه با پیرمردی که پست راک دوست دارد، بیشتر از دختریاست که رپ فارسی گوش میدهد.
(توهین نکردم. از تفاوت سلیقه گفتم. ضمن این که درِ واننایتاستند را هیچوقت نباید بست.)
(توهین نکردم. از تفاوت سلیقه گفتم. ضمن این که درِ واننایتاستند را هیچوقت نباید بست.)
❤1
بابت این که در تاریخ سوم آگوست هیچ محتوایی تولید نشده، متاسف نیستم. ماشین که نیستم هر وقت اراده کنم حوصلهی پست گذاشتن داشته باشم! گفته بودم تا جمعه سرم شلوغ است؛ تا حدود ساعت سهی عصر امروز طول کشید. آنها که من را میشناسند، خیال میکنند من روزی دو تا سه بار به حمام میروم؛ اما فشار کار باعث شده بود که دو و نیم روز به حمام نرفته باشم و به محض تمام شدن کارهای مطلب سایت، پلاسم را جمع کردم و رفتم حمام. قرار بود امروز آمنه را ببینم. از همین چنل با او دوست شدهام؛ مثل تمام شمایی که قبل از وجود این چنل، از وجود من بیاطلاع بودهاید و یا حالا دوستماید و یا روزی دوستم خواهید شد؛ مگر این که نخواهیم.
اما بیایید برگردیم به روزهای خوب چنل؛ جایی که ژانر، ژانر زیبایی بود و پستها با این جملات شروع میشدند:
«ایکس، زیباست؛ نه که فقط صورت زیبایی داشته باشد، زیباست، زیرا...»
خب. آمنه زیباست. کمی هم گوگولیاست و چشمان افغانش از آنهاییست که حال آدم را خوب میکند. اما ما اینجا گرد هم نیامدهییم که راجع به زیبایی صورت یک نفر صحبت کنیم. هدف ما، زیبایی والاست. با این حساب، من نمیتوانم از زیباییهای والای او حرف بزنم؛ چون آنقدر کم صحبت کرد که من نهایتن میتوانم بگویم: هممممم.
البته قول داد بار بعد که هم را دیدیم، بیشتر حرف بزند. اگر چنین شد، من از زیباییهای والای او خواهم نوشت. قول میدهم.
اما نکتهی خوشایند این بود که خوش گذشت! یعنی آنقدر خوب گوش داد که من متقاعد میشدم باید حرف بزنم. گلاببهرویتان، چنین هم شد. دو ساعت حرف زدم. وسطش میخندید؛ جوری که احساس میکردم « you're fun again ».
بعد هم از چنل حرف زد، ازینکه دوستش دارد. از افتش شکایت کردم؛ مثل مسئولان مملکتی که از وضعیت مملکت ناراضییند. گفت به نظر او که افتی در کار نبوده و درینجا احساس کردم « goddamn it; you were wrong all the fucking time ». البته دیدم که ته دلم، خودم میدانم چیزی که مینویسم چقدر ارزش دارد. مثلن این پست، نسبت به پست قبلی، ارزش ادبی کمتری دارد؛ چون یک روزنگاریاست. به آمنه هم گفتم: «کسی که خوب مینویسه، مینویسه. نیازی نیست از نوشتن حرف بزنه. من هی دارم حرف میزنم. عین اواخر دورانی که شعر مینوشتم. مینشستم از بقیه ایراد میگرفتم. بیرون گود، لنگش کن».
و خب، دلیلی ندارد اینها را به کسی بگویم؛ مثلن شما که این را میخوانی، چه میدانی برای نوشتن بعضی چیزها، چه خاور دووری از من به یغما رفتهاست؟ انتظار بیجاییاست که فرآیند تولید یک نوشته درین سطح برای کسی مهم باشد. برای خودم هم نیست. تنها دوست دارم وقتی بعد از مدتی، برمیگردم و اینجا را میخوانم، حس کنم « I was on fire » و از زیبایی تحلیلرفتهی نوشتنم، سرخورده شوم.
اما بیایید برگردیم به روزهای خوب چنل؛ جایی که ژانر، ژانر زیبایی بود و پستها با این جملات شروع میشدند:
«ایکس، زیباست؛ نه که فقط صورت زیبایی داشته باشد، زیباست، زیرا...»
خب. آمنه زیباست. کمی هم گوگولیاست و چشمان افغانش از آنهاییست که حال آدم را خوب میکند. اما ما اینجا گرد هم نیامدهییم که راجع به زیبایی صورت یک نفر صحبت کنیم. هدف ما، زیبایی والاست. با این حساب، من نمیتوانم از زیباییهای والای او حرف بزنم؛ چون آنقدر کم صحبت کرد که من نهایتن میتوانم بگویم: هممممم.
البته قول داد بار بعد که هم را دیدیم، بیشتر حرف بزند. اگر چنین شد، من از زیباییهای والای او خواهم نوشت. قول میدهم.
اما نکتهی خوشایند این بود که خوش گذشت! یعنی آنقدر خوب گوش داد که من متقاعد میشدم باید حرف بزنم. گلاببهرویتان، چنین هم شد. دو ساعت حرف زدم. وسطش میخندید؛ جوری که احساس میکردم « you're fun again ».
بعد هم از چنل حرف زد، ازینکه دوستش دارد. از افتش شکایت کردم؛ مثل مسئولان مملکتی که از وضعیت مملکت ناراضییند. گفت به نظر او که افتی در کار نبوده و درینجا احساس کردم « goddamn it; you were wrong all the fucking time ». البته دیدم که ته دلم، خودم میدانم چیزی که مینویسم چقدر ارزش دارد. مثلن این پست، نسبت به پست قبلی، ارزش ادبی کمتری دارد؛ چون یک روزنگاریاست. به آمنه هم گفتم: «کسی که خوب مینویسه، مینویسه. نیازی نیست از نوشتن حرف بزنه. من هی دارم حرف میزنم. عین اواخر دورانی که شعر مینوشتم. مینشستم از بقیه ایراد میگرفتم. بیرون گود، لنگش کن».
و خب، دلیلی ندارد اینها را به کسی بگویم؛ مثلن شما که این را میخوانی، چه میدانی برای نوشتن بعضی چیزها، چه خاور دووری از من به یغما رفتهاست؟ انتظار بیجاییاست که فرآیند تولید یک نوشته درین سطح برای کسی مهم باشد. برای خودم هم نیست. تنها دوست دارم وقتی بعد از مدتی، برمیگردم و اینجا را میخوانم، حس کنم « I was on fire » و از زیبایی تحلیلرفتهی نوشتنم، سرخورده شوم.
اجازه بدهید تا گرمم این را هم متذکر شوم:
من این حس حسادت و سرخوردگی برخی از شما را دوست دارم. عقدههایی که ناگهان سر وا میکنند و شما را وامیدارند بیایید و چیزهایی از عمق سیاه خود را به من بگویید که تا آن لحظه مشغول رشد دادن آن بودهاید. بسی شیرین است. احساس میکنم هیپنوتیزمتان کردهام تا بیایید و حقارت خود را فریاد بزنید.
ممنونم. شما سند موفقیت مناید.
من این حس حسادت و سرخوردگی برخی از شما را دوست دارم. عقدههایی که ناگهان سر وا میکنند و شما را وامیدارند بیایید و چیزهایی از عمق سیاه خود را به من بگویید که تا آن لحظه مشغول رشد دادن آن بودهاید. بسی شیرین است. احساس میکنم هیپنوتیزمتان کردهام تا بیایید و حقارت خود را فریاد بزنید.
ممنونم. شما سند موفقیت مناید.
چتمارس.
لطفن روز خود را با صدقه و زیبایی آغاز کنید. 🍃
از بحث دوور نشویم و شاهد حضور یاران چتمارس در ارتفاعات بهشهر باشیم. ^^
Black Magic Woman
Santana
برویم سراغ سانتانا و یکی از بهترین قطعات گروه سانتانا و خود کارلوس سانتانا.
سازبندی گسترده و رنگ صدایی وسیع این قطعه را باید بهعنوان یکی از مهمترین نقاط قوت آن برشمرد؛ اما من هم احتمالن مثل خیلی از شما ترجیح میدادم خوانندهیی در کار نباشد تا بتوانم از قدرت گیتار و نقاط شکست مسیر آن بیشتر لذت ببرم اما گِرِگ رولی اینجاست تا صدایش را به ما بخوراند. البته خوشبختانه همچنان با اثری دلپذیر و ماندگار مواجهیم.
خانومها، آقایان؛ آهنگ شماره چهل و یک فهرست هزار آهنگ برتر راک از نگاه مجلهی راکانرول آمریکا:
Black magic woman!
(احساس میکنم بابت نوشتن برخی از کپشنها، حق دارم لینک چنل را ته آنها بچسبانم. مطمئن نیستم با اصولم همخوانی داشته باشد؛ اما جهنم و ضرر.)
سازبندی گسترده و رنگ صدایی وسیع این قطعه را باید بهعنوان یکی از مهمترین نقاط قوت آن برشمرد؛ اما من هم احتمالن مثل خیلی از شما ترجیح میدادم خوانندهیی در کار نباشد تا بتوانم از قدرت گیتار و نقاط شکست مسیر آن بیشتر لذت ببرم اما گِرِگ رولی اینجاست تا صدایش را به ما بخوراند. البته خوشبختانه همچنان با اثری دلپذیر و ماندگار مواجهیم.
خانومها، آقایان؛ آهنگ شماره چهل و یک فهرست هزار آهنگ برتر راک از نگاه مجلهی راکانرول آمریکا:
Black magic woman!
(احساس میکنم بابت نوشتن برخی از کپشنها، حق دارم لینک چنل را ته آنها بچسبانم. مطمئن نیستم با اصولم همخوانی داشته باشد؛ اما جهنم و ضرر.)
در عین حال، آدمی ممکن است پی ذرهیی امید، بهانه برای لبخند، حال خوش یا هر کسشعری ازین قبیل، حاضر شود روی اصول و عقاید خودش پا بگذارد. در واقع مفهوم «عقیده» مفهوم پرحاشیه و جالبیاست. شما عقیده دارید که مکیدن گردن از خود ردی به جا میگذارد و خدا هم وجود دارد. لابد دارد. البته که دارد. چون شما معتقدید که دارد. مغزتان برای چنین باوری تربیت شده. مغز هم پدیدهی جالبیاست. اصلن وقتی آدم چت است، همه چیز جالب است؛ اما مغز پدیدهییاست که در حالت عادی هم جالب است. یعنی، یک مشت چربی با یک ساختار شیمیایی و چند تکه گوشت که کار سیم را میکنند و فرمت عجیبی از ریکوئستها و کامندها را برای سایر گوشتها ارسال میکنند و مثلن به یوزپلنگ میگویند «بدو!».
آه.
ازین نظم ریاضیاتی زیبا بگذریم؟ به همین راحتی؟! نه. قطعن خدایی وجود دارد.
یا پدیدهی جالبتر از مغز، حافظهی سلولی یا چنین چیزی باید نام داشته باشد. آموزههایی که در لباس DNA به ما فرو رفتهاست و غرایز ما را شکل داده. در واقع، تمام ما پیش ازین زنده بوده و زندگی کرده و پس از مرگ ما نیز زندگی خواهد کرد. منظور من تنها ذرات اتمی و سلولی نیست؛ تجربیات ماست. ما بخشی از حافظهی بشری را میسازیم. پس خدایی وجود دارد. قطعن.
البته... ترجیح من این است که تجربیاتم را برای خودم نگه دارم یا آن را در خامترین و مختصرترین فرم ممکن، بریزم اینجا یا هر جای دیگری که مینویسم یا گوشهایی که میزبان مناند. استفاده از DNA ظالمانهاست. دیکتاتوریاست. باید تجربیات را در اختیار مخاطب قرار داد تا تصمیم بگیرد میخواهد آنها را داشته باشد یا نه.
و خدا. بله. قطعن وجود دارد؛ همین تجربیاتی که صفتش را نمیدانم، همینها احتمالن خدا باشند. همینها تصمیم میگیرند به جهش دادن گونهها و باید همینها باشند که مغزها را برای پذیرفتن خودشان مهیا میکنند.
آه.
ازین نظم ریاضیاتی زیبا بگذریم؟ به همین راحتی؟! نه. قطعن خدایی وجود دارد.
یا پدیدهی جالبتر از مغز، حافظهی سلولی یا چنین چیزی باید نام داشته باشد. آموزههایی که در لباس DNA به ما فرو رفتهاست و غرایز ما را شکل داده. در واقع، تمام ما پیش ازین زنده بوده و زندگی کرده و پس از مرگ ما نیز زندگی خواهد کرد. منظور من تنها ذرات اتمی و سلولی نیست؛ تجربیات ماست. ما بخشی از حافظهی بشری را میسازیم. پس خدایی وجود دارد. قطعن.
البته... ترجیح من این است که تجربیاتم را برای خودم نگه دارم یا آن را در خامترین و مختصرترین فرم ممکن، بریزم اینجا یا هر جای دیگری که مینویسم یا گوشهایی که میزبان مناند. استفاده از DNA ظالمانهاست. دیکتاتوریاست. باید تجربیات را در اختیار مخاطب قرار داد تا تصمیم بگیرد میخواهد آنها را داشته باشد یا نه.
و خدا. بله. قطعن وجود دارد؛ همین تجربیاتی که صفتش را نمیدانم، همینها احتمالن خدا باشند. همینها تصمیم میگیرند به جهش دادن گونهها و باید همینها باشند که مغزها را برای پذیرفتن خودشان مهیا میکنند.
به دیگر سخن، مفهوم پردازش ابری و شاید هم نقطهی مقابل آن، یعنی شبکههای بدون مرکز، میتوانند با این تعریف، نمودی بشری داشته باشند. یعنی پردازشی که در سطح بشریت صورت گرفته و نتایجی که به دست آمده، نتیجهی تنها یک واحد پردازشی نیست! بلکه نتیجهی تعداد زیادی واحد پردازشی با مغزهای مستقل است که نتیجهیی مشترک داشته: از خطر فرار کن، غذا بخور، تولید مثل کن.
این کاریاست که ما مجبور به انجام آنایم؛ چون DNA به ما دستور میدهد.
این کاریاست که ما مجبور به انجام آنایم؛ چون DNA به ما دستور میدهد.
چتمارس.
از بحث دوور نشویم و شاهد حضور یاران چتمارس در ارتفاعات بهشهر باشیم. ^^
اگر در چنلش عضوید و این عکس را سردر چنلش دیدهیید، من مقصر نیستم. خودش همین را پیشنهاد داد.