خالهزنکبازی استراتژیک
جوری به خودم برگشتهام که گمان نکنم حد اقل به این زودی، چیزی بتواند خرابش کند. دراما کافی بود. نباید فراموش کنم چه چیزهایی را خودم ساختهام و خودم بهتر از هر کسی میتوانم نابودشان کنم. زیادی توی نقشت فرو رفتهیی؛ پس کارم را خوب انجام دادهام. من از صورت شبهجذامی تو چیزی ساخته بودم که باور کرده بودی جایت در مجلهها خالیاست. تنها شباهت تو و جلد مجله این است که عُقبا، آبشان را روی مجلات میریختند. بیا صادق باشیم. چیزی برای اضافه کردن به دنیای من نداشتی. من با چند ساعت کسب زیبایی میتوانم مایلها راه بروم و داستان بسازم. تو اما این همه وقت داشتی و قدر یک پاراگراف هم به ادبیات من اضافه نکردی. حتا نتوانستم برایت نامی انتخاب کنم. ایراد از من نیست. میبینی که؛ من حتا از ناتوانی تو در ایجاد شوق نوشتن هم مینویسم. تو اما کافی نبودی. جای افتخار نداشتی. همیشه چیزی در تو کم بود. من هم معلم چهارم دبستانم را دوست نداشتم. زیادی نق میزد. نمیشد از دید زدنش لذت برد. همکلاسی دخترم را ترجیح میدادم؛ با موهای بلوند مسی متوسط و چشمهای میشی. هشت ساله بودم که دستش را موقع گرفتن برگهی امتحانش لمس کردم و خدا لعنتش کند؛ تا دو روز آب دهان قورت میدادم. دو سال بعد، کیفش را در یک زنگ تفریح بوسیدم. ممکن است بشود نامش را فتیش گذاشت. مهم نیست. آنقدر مهم نیست که برایش پی نام دیگری باشم. قصد نداشتم به روحیات ظریفت آسیب بزنم؛ اما وقتی به یادت میافتم، به حال فلاکتت خندهام میگیرد. زیادی در نقشت فرو رفتهیی؛ گفتم؟ چشمهایت را باز کن. تو در هیچ حماسهیی نیستی. تنهایت میگذراند. من؟ برای همدردی با تو داستانهایی میگفتم که فکر نکنی تنها موجود تنهای زمینی. به تو فرصت میدادم تجربه کنی. من هم تجربه کردم و بنا به آنها میگویم: از چُرت عصرگاهی من سطحیتری. من هیچ گهی نیستم و این به من فرصت میدهد که خودم باشم. خودم هستم؛ با واقعیاتی مخدوش از سر مهربانی. با چیزهایی که لابد دروغ میدانی. به خودت نگاه کن. تو، خود بزرگترین دروغ من بودی. همین است که حالا نیستی و این شادم میکند. حالا زیباترم. زیباترم و زیباتر میبینم. میتوانم خدا را انگشت کنم و شبها پیغمبر جلقییش باشم. مشکلی با خودم ندارم؛ این چیزیاست که از هر کسی ساخته نیست. تنم را دوست دارم و آغوشم را با هر کسی که دوستم بدارد تقسیم میکنم. همه راضییند؛ من از همه بیشتر.
بدرود، خاطرهی بد.
جوری به خودم برگشتهام که گمان نکنم حد اقل به این زودی، چیزی بتواند خرابش کند. دراما کافی بود. نباید فراموش کنم چه چیزهایی را خودم ساختهام و خودم بهتر از هر کسی میتوانم نابودشان کنم. زیادی توی نقشت فرو رفتهیی؛ پس کارم را خوب انجام دادهام. من از صورت شبهجذامی تو چیزی ساخته بودم که باور کرده بودی جایت در مجلهها خالیاست. تنها شباهت تو و جلد مجله این است که عُقبا، آبشان را روی مجلات میریختند. بیا صادق باشیم. چیزی برای اضافه کردن به دنیای من نداشتی. من با چند ساعت کسب زیبایی میتوانم مایلها راه بروم و داستان بسازم. تو اما این همه وقت داشتی و قدر یک پاراگراف هم به ادبیات من اضافه نکردی. حتا نتوانستم برایت نامی انتخاب کنم. ایراد از من نیست. میبینی که؛ من حتا از ناتوانی تو در ایجاد شوق نوشتن هم مینویسم. تو اما کافی نبودی. جای افتخار نداشتی. همیشه چیزی در تو کم بود. من هم معلم چهارم دبستانم را دوست نداشتم. زیادی نق میزد. نمیشد از دید زدنش لذت برد. همکلاسی دخترم را ترجیح میدادم؛ با موهای بلوند مسی متوسط و چشمهای میشی. هشت ساله بودم که دستش را موقع گرفتن برگهی امتحانش لمس کردم و خدا لعنتش کند؛ تا دو روز آب دهان قورت میدادم. دو سال بعد، کیفش را در یک زنگ تفریح بوسیدم. ممکن است بشود نامش را فتیش گذاشت. مهم نیست. آنقدر مهم نیست که برایش پی نام دیگری باشم. قصد نداشتم به روحیات ظریفت آسیب بزنم؛ اما وقتی به یادت میافتم، به حال فلاکتت خندهام میگیرد. زیادی در نقشت فرو رفتهیی؛ گفتم؟ چشمهایت را باز کن. تو در هیچ حماسهیی نیستی. تنهایت میگذراند. من؟ برای همدردی با تو داستانهایی میگفتم که فکر نکنی تنها موجود تنهای زمینی. به تو فرصت میدادم تجربه کنی. من هم تجربه کردم و بنا به آنها میگویم: از چُرت عصرگاهی من سطحیتری. من هیچ گهی نیستم و این به من فرصت میدهد که خودم باشم. خودم هستم؛ با واقعیاتی مخدوش از سر مهربانی. با چیزهایی که لابد دروغ میدانی. به خودت نگاه کن. تو، خود بزرگترین دروغ من بودی. همین است که حالا نیستی و این شادم میکند. حالا زیباترم. زیباترم و زیباتر میبینم. میتوانم خدا را انگشت کنم و شبها پیغمبر جلقییش باشم. مشکلی با خودم ندارم؛ این چیزیاست که از هر کسی ساخته نیست. تنم را دوست دارم و آغوشم را با هر کسی که دوستم بدارد تقسیم میکنم. همه راضییند؛ من از همه بیشتر.
بدرود، خاطرهی بد.
چتمارس.
Photo
خب. این را شما فرستادهیید؛ اما خودتان نیستید و تنها میخواهم زنجیرهی flower power را با آن امتداد دهم.
چتمارس.
معذرت خواست که کفشش خاکیاست و شلوار مدرسه به پا دارد؛ اما چرا و از کی؟ من که ذوق میکنم که به یادم بودهیید و فرقی ندارد کجا و چگونه. شما حال من را خوب میکنید.
اما این خودتانید و خودتان را فرستادهیید و بنده را به لبخند مزیّن نمودهیید.❤
My Drug
Nosound
my drug
this night
Get out
tonight
It stays
if you dare
Wake up,
get back
It lasts
if you dive
Numb
and blind
Your laugh
is my drug
this night
Get out
tonight
It stays
if you dare
Wake up,
get back
It lasts
if you dive
Numb
and blind
Your laugh
is my drug
چتمارس.
اما این خودتانید و خودتان را فرستادهیید و بنده را به لبخند مزیّن نمودهیید.❤
لطفن روز خود را با صدقه و زیبایی آغاز کنید. 🍃
Memory
In Lights
احتمال ورودم به رابطه با پیرمردی که پست راک دوست دارد، بیشتر از دختریاست که رپ فارسی گوش میدهد.
(توهین نکردم. از تفاوت سلیقه گفتم. ضمن این که درِ واننایتاستند را هیچوقت نباید بست.)
(توهین نکردم. از تفاوت سلیقه گفتم. ضمن این که درِ واننایتاستند را هیچوقت نباید بست.)
❤1
بابت این که در تاریخ سوم آگوست هیچ محتوایی تولید نشده، متاسف نیستم. ماشین که نیستم هر وقت اراده کنم حوصلهی پست گذاشتن داشته باشم! گفته بودم تا جمعه سرم شلوغ است؛ تا حدود ساعت سهی عصر امروز طول کشید. آنها که من را میشناسند، خیال میکنند من روزی دو تا سه بار به حمام میروم؛ اما فشار کار باعث شده بود که دو و نیم روز به حمام نرفته باشم و به محض تمام شدن کارهای مطلب سایت، پلاسم را جمع کردم و رفتم حمام. قرار بود امروز آمنه را ببینم. از همین چنل با او دوست شدهام؛ مثل تمام شمایی که قبل از وجود این چنل، از وجود من بیاطلاع بودهاید و یا حالا دوستماید و یا روزی دوستم خواهید شد؛ مگر این که نخواهیم.
اما بیایید برگردیم به روزهای خوب چنل؛ جایی که ژانر، ژانر زیبایی بود و پستها با این جملات شروع میشدند:
«ایکس، زیباست؛ نه که فقط صورت زیبایی داشته باشد، زیباست، زیرا...»
خب. آمنه زیباست. کمی هم گوگولیاست و چشمان افغانش از آنهاییست که حال آدم را خوب میکند. اما ما اینجا گرد هم نیامدهییم که راجع به زیبایی صورت یک نفر صحبت کنیم. هدف ما، زیبایی والاست. با این حساب، من نمیتوانم از زیباییهای والای او حرف بزنم؛ چون آنقدر کم صحبت کرد که من نهایتن میتوانم بگویم: هممممم.
البته قول داد بار بعد که هم را دیدیم، بیشتر حرف بزند. اگر چنین شد، من از زیباییهای والای او خواهم نوشت. قول میدهم.
اما نکتهی خوشایند این بود که خوش گذشت! یعنی آنقدر خوب گوش داد که من متقاعد میشدم باید حرف بزنم. گلاببهرویتان، چنین هم شد. دو ساعت حرف زدم. وسطش میخندید؛ جوری که احساس میکردم « you're fun again ».
بعد هم از چنل حرف زد، ازینکه دوستش دارد. از افتش شکایت کردم؛ مثل مسئولان مملکتی که از وضعیت مملکت ناراضییند. گفت به نظر او که افتی در کار نبوده و درینجا احساس کردم « goddamn it; you were wrong all the fucking time ». البته دیدم که ته دلم، خودم میدانم چیزی که مینویسم چقدر ارزش دارد. مثلن این پست، نسبت به پست قبلی، ارزش ادبی کمتری دارد؛ چون یک روزنگاریاست. به آمنه هم گفتم: «کسی که خوب مینویسه، مینویسه. نیازی نیست از نوشتن حرف بزنه. من هی دارم حرف میزنم. عین اواخر دورانی که شعر مینوشتم. مینشستم از بقیه ایراد میگرفتم. بیرون گود، لنگش کن».
و خب، دلیلی ندارد اینها را به کسی بگویم؛ مثلن شما که این را میخوانی، چه میدانی برای نوشتن بعضی چیزها، چه خاور دووری از من به یغما رفتهاست؟ انتظار بیجاییاست که فرآیند تولید یک نوشته درین سطح برای کسی مهم باشد. برای خودم هم نیست. تنها دوست دارم وقتی بعد از مدتی، برمیگردم و اینجا را میخوانم، حس کنم « I was on fire » و از زیبایی تحلیلرفتهی نوشتنم، سرخورده شوم.
اما بیایید برگردیم به روزهای خوب چنل؛ جایی که ژانر، ژانر زیبایی بود و پستها با این جملات شروع میشدند:
«ایکس، زیباست؛ نه که فقط صورت زیبایی داشته باشد، زیباست، زیرا...»
خب. آمنه زیباست. کمی هم گوگولیاست و چشمان افغانش از آنهاییست که حال آدم را خوب میکند. اما ما اینجا گرد هم نیامدهییم که راجع به زیبایی صورت یک نفر صحبت کنیم. هدف ما، زیبایی والاست. با این حساب، من نمیتوانم از زیباییهای والای او حرف بزنم؛ چون آنقدر کم صحبت کرد که من نهایتن میتوانم بگویم: هممممم.
البته قول داد بار بعد که هم را دیدیم، بیشتر حرف بزند. اگر چنین شد، من از زیباییهای والای او خواهم نوشت. قول میدهم.
اما نکتهی خوشایند این بود که خوش گذشت! یعنی آنقدر خوب گوش داد که من متقاعد میشدم باید حرف بزنم. گلاببهرویتان، چنین هم شد. دو ساعت حرف زدم. وسطش میخندید؛ جوری که احساس میکردم « you're fun again ».
بعد هم از چنل حرف زد، ازینکه دوستش دارد. از افتش شکایت کردم؛ مثل مسئولان مملکتی که از وضعیت مملکت ناراضییند. گفت به نظر او که افتی در کار نبوده و درینجا احساس کردم « goddamn it; you were wrong all the fucking time ». البته دیدم که ته دلم، خودم میدانم چیزی که مینویسم چقدر ارزش دارد. مثلن این پست، نسبت به پست قبلی، ارزش ادبی کمتری دارد؛ چون یک روزنگاریاست. به آمنه هم گفتم: «کسی که خوب مینویسه، مینویسه. نیازی نیست از نوشتن حرف بزنه. من هی دارم حرف میزنم. عین اواخر دورانی که شعر مینوشتم. مینشستم از بقیه ایراد میگرفتم. بیرون گود، لنگش کن».
و خب، دلیلی ندارد اینها را به کسی بگویم؛ مثلن شما که این را میخوانی، چه میدانی برای نوشتن بعضی چیزها، چه خاور دووری از من به یغما رفتهاست؟ انتظار بیجاییاست که فرآیند تولید یک نوشته درین سطح برای کسی مهم باشد. برای خودم هم نیست. تنها دوست دارم وقتی بعد از مدتی، برمیگردم و اینجا را میخوانم، حس کنم « I was on fire » و از زیبایی تحلیلرفتهی نوشتنم، سرخورده شوم.
اجازه بدهید تا گرمم این را هم متذکر شوم:
من این حس حسادت و سرخوردگی برخی از شما را دوست دارم. عقدههایی که ناگهان سر وا میکنند و شما را وامیدارند بیایید و چیزهایی از عمق سیاه خود را به من بگویید که تا آن لحظه مشغول رشد دادن آن بودهاید. بسی شیرین است. احساس میکنم هیپنوتیزمتان کردهام تا بیایید و حقارت خود را فریاد بزنید.
ممنونم. شما سند موفقیت مناید.
من این حس حسادت و سرخوردگی برخی از شما را دوست دارم. عقدههایی که ناگهان سر وا میکنند و شما را وامیدارند بیایید و چیزهایی از عمق سیاه خود را به من بگویید که تا آن لحظه مشغول رشد دادن آن بودهاید. بسی شیرین است. احساس میکنم هیپنوتیزمتان کردهام تا بیایید و حقارت خود را فریاد بزنید.
ممنونم. شما سند موفقیت مناید.