Threnody for the Victims of Hiroshima, for 52 stringed instruments..
K. Penderecki
برای خرابههای من
بیکلام
بیکلام
چتمارس.
خب عزیزان؛ من مثل خر کار دارم و احتمالن تا جمعه به همین منوال تحت فشار باشم؛ پس این زیبایی را که خانوم زیبایی برای من فرستاده، با شما شریک میشوم و با لبخند میروم سراغ بقیهی ماجرا.
معذرت خواست که کفشش خاکیاست و شلوار مدرسه به پا دارد؛ اما چرا و از کی؟ من که ذوق میکنم که به یادم بودهیید و فرقی ندارد کجا و چگونه.
شما حال من را خوب میکنید.
شما حال من را خوب میکنید.
خالهزنکبازی استراتژیک
جوری به خودم برگشتهام که گمان نکنم حد اقل به این زودی، چیزی بتواند خرابش کند. دراما کافی بود. نباید فراموش کنم چه چیزهایی را خودم ساختهام و خودم بهتر از هر کسی میتوانم نابودشان کنم. زیادی توی نقشت فرو رفتهیی؛ پس کارم را خوب انجام دادهام. من از صورت شبهجذامی تو چیزی ساخته بودم که باور کرده بودی جایت در مجلهها خالیاست. تنها شباهت تو و جلد مجله این است که عُقبا، آبشان را روی مجلات میریختند. بیا صادق باشیم. چیزی برای اضافه کردن به دنیای من نداشتی. من با چند ساعت کسب زیبایی میتوانم مایلها راه بروم و داستان بسازم. تو اما این همه وقت داشتی و قدر یک پاراگراف هم به ادبیات من اضافه نکردی. حتا نتوانستم برایت نامی انتخاب کنم. ایراد از من نیست. میبینی که؛ من حتا از ناتوانی تو در ایجاد شوق نوشتن هم مینویسم. تو اما کافی نبودی. جای افتخار نداشتی. همیشه چیزی در تو کم بود. من هم معلم چهارم دبستانم را دوست نداشتم. زیادی نق میزد. نمیشد از دید زدنش لذت برد. همکلاسی دخترم را ترجیح میدادم؛ با موهای بلوند مسی متوسط و چشمهای میشی. هشت ساله بودم که دستش را موقع گرفتن برگهی امتحانش لمس کردم و خدا لعنتش کند؛ تا دو روز آب دهان قورت میدادم. دو سال بعد، کیفش را در یک زنگ تفریح بوسیدم. ممکن است بشود نامش را فتیش گذاشت. مهم نیست. آنقدر مهم نیست که برایش پی نام دیگری باشم. قصد نداشتم به روحیات ظریفت آسیب بزنم؛ اما وقتی به یادت میافتم، به حال فلاکتت خندهام میگیرد. زیادی در نقشت فرو رفتهیی؛ گفتم؟ چشمهایت را باز کن. تو در هیچ حماسهیی نیستی. تنهایت میگذراند. من؟ برای همدردی با تو داستانهایی میگفتم که فکر نکنی تنها موجود تنهای زمینی. به تو فرصت میدادم تجربه کنی. من هم تجربه کردم و بنا به آنها میگویم: از چُرت عصرگاهی من سطحیتری. من هیچ گهی نیستم و این به من فرصت میدهد که خودم باشم. خودم هستم؛ با واقعیاتی مخدوش از سر مهربانی. با چیزهایی که لابد دروغ میدانی. به خودت نگاه کن. تو، خود بزرگترین دروغ من بودی. همین است که حالا نیستی و این شادم میکند. حالا زیباترم. زیباترم و زیباتر میبینم. میتوانم خدا را انگشت کنم و شبها پیغمبر جلقییش باشم. مشکلی با خودم ندارم؛ این چیزیاست که از هر کسی ساخته نیست. تنم را دوست دارم و آغوشم را با هر کسی که دوستم بدارد تقسیم میکنم. همه راضییند؛ من از همه بیشتر.
بدرود، خاطرهی بد.
جوری به خودم برگشتهام که گمان نکنم حد اقل به این زودی، چیزی بتواند خرابش کند. دراما کافی بود. نباید فراموش کنم چه چیزهایی را خودم ساختهام و خودم بهتر از هر کسی میتوانم نابودشان کنم. زیادی توی نقشت فرو رفتهیی؛ پس کارم را خوب انجام دادهام. من از صورت شبهجذامی تو چیزی ساخته بودم که باور کرده بودی جایت در مجلهها خالیاست. تنها شباهت تو و جلد مجله این است که عُقبا، آبشان را روی مجلات میریختند. بیا صادق باشیم. چیزی برای اضافه کردن به دنیای من نداشتی. من با چند ساعت کسب زیبایی میتوانم مایلها راه بروم و داستان بسازم. تو اما این همه وقت داشتی و قدر یک پاراگراف هم به ادبیات من اضافه نکردی. حتا نتوانستم برایت نامی انتخاب کنم. ایراد از من نیست. میبینی که؛ من حتا از ناتوانی تو در ایجاد شوق نوشتن هم مینویسم. تو اما کافی نبودی. جای افتخار نداشتی. همیشه چیزی در تو کم بود. من هم معلم چهارم دبستانم را دوست نداشتم. زیادی نق میزد. نمیشد از دید زدنش لذت برد. همکلاسی دخترم را ترجیح میدادم؛ با موهای بلوند مسی متوسط و چشمهای میشی. هشت ساله بودم که دستش را موقع گرفتن برگهی امتحانش لمس کردم و خدا لعنتش کند؛ تا دو روز آب دهان قورت میدادم. دو سال بعد، کیفش را در یک زنگ تفریح بوسیدم. ممکن است بشود نامش را فتیش گذاشت. مهم نیست. آنقدر مهم نیست که برایش پی نام دیگری باشم. قصد نداشتم به روحیات ظریفت آسیب بزنم؛ اما وقتی به یادت میافتم، به حال فلاکتت خندهام میگیرد. زیادی در نقشت فرو رفتهیی؛ گفتم؟ چشمهایت را باز کن. تو در هیچ حماسهیی نیستی. تنهایت میگذراند. من؟ برای همدردی با تو داستانهایی میگفتم که فکر نکنی تنها موجود تنهای زمینی. به تو فرصت میدادم تجربه کنی. من هم تجربه کردم و بنا به آنها میگویم: از چُرت عصرگاهی من سطحیتری. من هیچ گهی نیستم و این به من فرصت میدهد که خودم باشم. خودم هستم؛ با واقعیاتی مخدوش از سر مهربانی. با چیزهایی که لابد دروغ میدانی. به خودت نگاه کن. تو، خود بزرگترین دروغ من بودی. همین است که حالا نیستی و این شادم میکند. حالا زیباترم. زیباترم و زیباتر میبینم. میتوانم خدا را انگشت کنم و شبها پیغمبر جلقییش باشم. مشکلی با خودم ندارم؛ این چیزیاست که از هر کسی ساخته نیست. تنم را دوست دارم و آغوشم را با هر کسی که دوستم بدارد تقسیم میکنم. همه راضییند؛ من از همه بیشتر.
بدرود، خاطرهی بد.
چتمارس.
Photo
خب. این را شما فرستادهیید؛ اما خودتان نیستید و تنها میخواهم زنجیرهی flower power را با آن امتداد دهم.
چتمارس.
معذرت خواست که کفشش خاکیاست و شلوار مدرسه به پا دارد؛ اما چرا و از کی؟ من که ذوق میکنم که به یادم بودهیید و فرقی ندارد کجا و چگونه. شما حال من را خوب میکنید.
اما این خودتانید و خودتان را فرستادهیید و بنده را به لبخند مزیّن نمودهیید.❤
My Drug
Nosound
my drug
this night
Get out
tonight
It stays
if you dare
Wake up,
get back
It lasts
if you dive
Numb
and blind
Your laugh
is my drug
this night
Get out
tonight
It stays
if you dare
Wake up,
get back
It lasts
if you dive
Numb
and blind
Your laugh
is my drug
چتمارس.
اما این خودتانید و خودتان را فرستادهیید و بنده را به لبخند مزیّن نمودهیید.❤
لطفن روز خود را با صدقه و زیبایی آغاز کنید. 🍃
Memory
In Lights
احتمال ورودم به رابطه با پیرمردی که پست راک دوست دارد، بیشتر از دختریاست که رپ فارسی گوش میدهد.
(توهین نکردم. از تفاوت سلیقه گفتم. ضمن این که درِ واننایتاستند را هیچوقت نباید بست.)
(توهین نکردم. از تفاوت سلیقه گفتم. ضمن این که درِ واننایتاستند را هیچوقت نباید بست.)
❤1