چتمارس.
Photo
با اینکه پیکاسو را آنقدرها هم نمیشناسم، اما میتوانم بهجِدّ بگویم دووری و دوستی لذتبخشی میان من و او جریان دارد.
پابلو، نه مثل دالی پُرسروصدا بوده و نه مثل ونگوگ دیوانگییش را در خود و تابلوهایش میریخته. اما داستان این تصویر، داستانی دوستداشتنی و زیباست و میتواند الگوی بسیاری از اهل بصیرت باشد. حد اقل برای من که قرار است تا ابد یک آیکون باشد و در مراحل سخت زندگییم دستم را بگیرد.
اما چه چیز خاصی درین تصویر نهفته؟ چه چیزی یک پیرمرد زهوار دررفته را میتواند به یک الگوی دائمی تبدیل کند؟ کلاه؟ نه. مسلمن نه. اسلحه خیلی مهمتر است.
اگر آثار پیکاسو را دیده باشید، میدانید که با چیزی معمولی طرف نیستید. نقاشی او ذهن مخاطب را به پرسش وامیدارد و او را به کشف مشتاق میکند؛ اما مهم این است که خود مخاطب به درکی شخصی از اثر دست پیدا کند.
پابلو یک عادت خوب داشته که هر کس از او میپرسیده «معنای این نقاشی چیه؟»، با کمال احترام رُوِلور خود را درمیآورده و او را هدف قرار میداده؛ البته با فشنگ مشقی، یا حتا با اسلحهی خالی.
مایلم روزی به عنوان یک پرفورمنس، یک مقام سیاسی را از تیررسی مقبول، با دوربین اسلحه رصد کنم و میل خداگونهام را به زندگیبخشی بدین شیوه ارضا کنم. البته خدا معتقد است که مرگ ما هم در اختیار اوست؛ پس هیچ ایرادی نخواهد داشت اگر سایر امیال خداگونهام را هم ارضا کنم. اسمش را هم میگذارم: خودارضایی خدا.
پابلو، نه مثل دالی پُرسروصدا بوده و نه مثل ونگوگ دیوانگییش را در خود و تابلوهایش میریخته. اما داستان این تصویر، داستانی دوستداشتنی و زیباست و میتواند الگوی بسیاری از اهل بصیرت باشد. حد اقل برای من که قرار است تا ابد یک آیکون باشد و در مراحل سخت زندگییم دستم را بگیرد.
اما چه چیز خاصی درین تصویر نهفته؟ چه چیزی یک پیرمرد زهوار دررفته را میتواند به یک الگوی دائمی تبدیل کند؟ کلاه؟ نه. مسلمن نه. اسلحه خیلی مهمتر است.
اگر آثار پیکاسو را دیده باشید، میدانید که با چیزی معمولی طرف نیستید. نقاشی او ذهن مخاطب را به پرسش وامیدارد و او را به کشف مشتاق میکند؛ اما مهم این است که خود مخاطب به درکی شخصی از اثر دست پیدا کند.
پابلو یک عادت خوب داشته که هر کس از او میپرسیده «معنای این نقاشی چیه؟»، با کمال احترام رُوِلور خود را درمیآورده و او را هدف قرار میداده؛ البته با فشنگ مشقی، یا حتا با اسلحهی خالی.
مایلم روزی به عنوان یک پرفورمنس، یک مقام سیاسی را از تیررسی مقبول، با دوربین اسلحه رصد کنم و میل خداگونهام را به زندگیبخشی بدین شیوه ارضا کنم. البته خدا معتقد است که مرگ ما هم در اختیار اوست؛ پس هیچ ایرادی نخواهد داشت اگر سایر امیال خداگونهام را هم ارضا کنم. اسمش را هم میگذارم: خودارضایی خدا.
چتمارس.
باعث تعجب است؛ اما این را هم خانوم شیدایی فرستادهاند، در حالی که هیچ نسبتی با خانوم شیدایی قبلی ندارند!
در راستای کار کشیدن از مخاطبان چنل برای تامین محتوای تعاملی.
من بارها و بارها احساس کردهام که رفتارهای بشری در واقع نمودی از رفتارهای طبیعت در مقیاسهای متفاوت است. جدا از عکسهایی که به شباهت ساختمان بخشهایی از چشم انسان و کهکشانها میپردازند و شباهاتهایی در مقیاس کائنات را نشان میدهند، در مقیاسهای کوچک هم چیزهای جالبی میبینیم.
همانطور که احتمالن میدانید؛ اکثر چیزهایی که ما از مقیاسهای بسیار کوچک، مثل الکترونها و اتمها میدانیم، قطعی نیستند. یعنی بشر هنوز نتوانسته این ذرات را مشاهده کند، اما با توجه به رفتارشناسی آنها، توانسته فرضیههایی ارائه دهد که فعلن مثال نقضی ندارند و ممکن است درست باشند.
ساختمان اتمها هم به نحوی میتواند نمایانگر مقیاسهای کهکشانی باشد. مسئلهی جاذبه، چیزی فراتر از افتادن سیبی روی سر یک دانشمند است. انرژی جاذبهاست که نظم جهان را در بسیاری از مباحث تعیین میکند. فاصلهی زمین تا خورشید برای مثال، معادلهییاست که با جرم خورشید و جرم زمین و تاثیر سایر اجرام اطراف آنها -از مشتری گرفته تا زهره- بر روی آنها تعیین شده است و اگر این معادله به هم بریزد، زمین یا به سمت خورشید حرکت میکند و در آن فرو میرود؛ یا دوور شده و کمکم به خاطر کاهش سطح انرژی گرمایی دریافتی، منجمد میشود.
از فاز فیزیکی که خارج بشویم، گویا خلق بشر هم همین است. نباید از جایی به بعد به آدمها نزدیک شد و از نقطهیی به بعد هم نباید از آنها دورتر. البته راه سومی هم هست: اهمیت ندادن. خوب است که ما گاهی حساب کنیم که واقعن به چند نفر از آدمهای زندگیمان نیاز داریم و منظومهی شخصی خودمان را بسازیم؛ بیاضافه. یک الکترون اضافه، ماهیت یک عنصر را به کلی تغییر میدهد و هر آدم اضافهیی، میتواند همین نقش را در زندگی ما داشته باشد. بریزید دوور تا خودتان باشید.
همانطور که احتمالن میدانید؛ اکثر چیزهایی که ما از مقیاسهای بسیار کوچک، مثل الکترونها و اتمها میدانیم، قطعی نیستند. یعنی بشر هنوز نتوانسته این ذرات را مشاهده کند، اما با توجه به رفتارشناسی آنها، توانسته فرضیههایی ارائه دهد که فعلن مثال نقضی ندارند و ممکن است درست باشند.
ساختمان اتمها هم به نحوی میتواند نمایانگر مقیاسهای کهکشانی باشد. مسئلهی جاذبه، چیزی فراتر از افتادن سیبی روی سر یک دانشمند است. انرژی جاذبهاست که نظم جهان را در بسیاری از مباحث تعیین میکند. فاصلهی زمین تا خورشید برای مثال، معادلهییاست که با جرم خورشید و جرم زمین و تاثیر سایر اجرام اطراف آنها -از مشتری گرفته تا زهره- بر روی آنها تعیین شده است و اگر این معادله به هم بریزد، زمین یا به سمت خورشید حرکت میکند و در آن فرو میرود؛ یا دوور شده و کمکم به خاطر کاهش سطح انرژی گرمایی دریافتی، منجمد میشود.
از فاز فیزیکی که خارج بشویم، گویا خلق بشر هم همین است. نباید از جایی به بعد به آدمها نزدیک شد و از نقطهیی به بعد هم نباید از آنها دورتر. البته راه سومی هم هست: اهمیت ندادن. خوب است که ما گاهی حساب کنیم که واقعن به چند نفر از آدمهای زندگیمان نیاز داریم و منظومهی شخصی خودمان را بسازیم؛ بیاضافه. یک الکترون اضافه، ماهیت یک عنصر را به کلی تغییر میدهد و هر آدم اضافهیی، میتواند همین نقش را در زندگی ما داشته باشد. بریزید دوور تا خودتان باشید.
So Human Of You
Shireen
به یاد روزهای اول چنل، برای این آهنگ کپشن نمینویسم.
چتمارس.
در راستای کار کشیدن از مخاطبان چنل برای تامین محتوای تعاملی.
خب عزیزان؛ من مثل خر کار دارم و احتمالن تا جمعه به همین منوال تحت فشار باشم؛ پس این زیبایی را که خانوم زیبایی برای من فرستاده، با شما شریک میشوم و با لبخند میروم سراغ بقیهی ماجرا.
کارین زیبای من
من حتا نمیدانم تو هنوز تلگرام داری یا نه و حتا اگر داری، اینجا را اصلن میخوانی یا نه و اصلن مهم هم نیست که بخوانی یا نه؛ چون من وقتی برای تو مینویسم، در حقیقت برای خودم مینویسم و خوشحالم که وجود داری تا بتوانم چیزهایی بنویسم و خوشحالم که روزگاری دوستم بودهیی و الهام میدادهیی که بنویسم و روزهایی که الهام نمیدادهیی، مجبورم میکردی به نوشتن؛ حتا حالا که مدتهاست حرف نمیزنیم و من حتا تولد مهمات را تبریک نگفتهام و نخواهم گفت، باز هم برای تو مینویسم، چون احساس میکنم رسالت تو، ورای نوشتن، آوردن شورِ نوشتن است. همین است که حالا که میدانم حالت بهتر شده و ممکن است دیوانگی سابق را نداشته باشی، میلی به جویا شدن احوالت ندارم. میخواهم با همان تصوری که از تو برایم مانده، برایت بنویسم تا بدانی چند ساعت زندگی کردن با تو، چقدر توانسته من را جوانتر کند.
تو زیبایی و قطعن این زیبایی، چیزی فراتر از صورت و خندههای وحشی توست. در چشمان تو، نسخهیی وحشیانه از معصومیت را میدیدم که وسط چمبری از شیطنت جا افتاده بود. تو نمیخندیدی، خنده را از ته حلقومت میزاییدی و با نگاهت گاز میگرفتی. بله؛ بیراه نیست اگر بگویم دلم کمی هم برایت تنگ شده؛ اما اگر همان دیوانگی در تو نمانده باشد، من نمیدانم دیگر باید به کدام دستهی مو پناه ببرم.
امیدوارم زندگییت را رها کنی و باز بنویسی. امیدوارم اشک بریزی و شبها از شدت ترس نظم نفس کشیدنت به هم بریزد. اینها را دوستانه برایت میطلبم و امیدوارم حقیقت پیدا کنند؛ چون وجود آدمها بدون انجام رسالتشان، برای من دردناک است. نمیخواهم باور کنم چیزی را به نوشتن ترجیح میدهی و میدانم خواستهی من، خواستهی من است؛ نه وظیفهی تو.
به هر روی، از چیزی که درین جهان جریان دارد، خوشحال نیستم و زیبایی تو غمگینترم میکند.
کسی که هیچوقت یاد نگرفت دوست تو باشد
چتمارس
من حتا نمیدانم تو هنوز تلگرام داری یا نه و حتا اگر داری، اینجا را اصلن میخوانی یا نه و اصلن مهم هم نیست که بخوانی یا نه؛ چون من وقتی برای تو مینویسم، در حقیقت برای خودم مینویسم و خوشحالم که وجود داری تا بتوانم چیزهایی بنویسم و خوشحالم که روزگاری دوستم بودهیی و الهام میدادهیی که بنویسم و روزهایی که الهام نمیدادهیی، مجبورم میکردی به نوشتن؛ حتا حالا که مدتهاست حرف نمیزنیم و من حتا تولد مهمات را تبریک نگفتهام و نخواهم گفت، باز هم برای تو مینویسم، چون احساس میکنم رسالت تو، ورای نوشتن، آوردن شورِ نوشتن است. همین است که حالا که میدانم حالت بهتر شده و ممکن است دیوانگی سابق را نداشته باشی، میلی به جویا شدن احوالت ندارم. میخواهم با همان تصوری که از تو برایم مانده، برایت بنویسم تا بدانی چند ساعت زندگی کردن با تو، چقدر توانسته من را جوانتر کند.
تو زیبایی و قطعن این زیبایی، چیزی فراتر از صورت و خندههای وحشی توست. در چشمان تو، نسخهیی وحشیانه از معصومیت را میدیدم که وسط چمبری از شیطنت جا افتاده بود. تو نمیخندیدی، خنده را از ته حلقومت میزاییدی و با نگاهت گاز میگرفتی. بله؛ بیراه نیست اگر بگویم دلم کمی هم برایت تنگ شده؛ اما اگر همان دیوانگی در تو نمانده باشد، من نمیدانم دیگر باید به کدام دستهی مو پناه ببرم.
امیدوارم زندگییت را رها کنی و باز بنویسی. امیدوارم اشک بریزی و شبها از شدت ترس نظم نفس کشیدنت به هم بریزد. اینها را دوستانه برایت میطلبم و امیدوارم حقیقت پیدا کنند؛ چون وجود آدمها بدون انجام رسالتشان، برای من دردناک است. نمیخواهم باور کنم چیزی را به نوشتن ترجیح میدهی و میدانم خواستهی من، خواستهی من است؛ نه وظیفهی تو.
به هر روی، از چیزی که درین جهان جریان دارد، خوشحال نیستم و زیبایی تو غمگینترم میکند.
کسی که هیچوقت یاد نگرفت دوست تو باشد
چتمارس
Threnody for the Victims of Hiroshima, for 52 stringed instruments..
K. Penderecki
برای خرابههای من
بیکلام
بیکلام
چتمارس.
خب عزیزان؛ من مثل خر کار دارم و احتمالن تا جمعه به همین منوال تحت فشار باشم؛ پس این زیبایی را که خانوم زیبایی برای من فرستاده، با شما شریک میشوم و با لبخند میروم سراغ بقیهی ماجرا.
معذرت خواست که کفشش خاکیاست و شلوار مدرسه به پا دارد؛ اما چرا و از کی؟ من که ذوق میکنم که به یادم بودهیید و فرقی ندارد کجا و چگونه.
شما حال من را خوب میکنید.
شما حال من را خوب میکنید.
خالهزنکبازی استراتژیک
جوری به خودم برگشتهام که گمان نکنم حد اقل به این زودی، چیزی بتواند خرابش کند. دراما کافی بود. نباید فراموش کنم چه چیزهایی را خودم ساختهام و خودم بهتر از هر کسی میتوانم نابودشان کنم. زیادی توی نقشت فرو رفتهیی؛ پس کارم را خوب انجام دادهام. من از صورت شبهجذامی تو چیزی ساخته بودم که باور کرده بودی جایت در مجلهها خالیاست. تنها شباهت تو و جلد مجله این است که عُقبا، آبشان را روی مجلات میریختند. بیا صادق باشیم. چیزی برای اضافه کردن به دنیای من نداشتی. من با چند ساعت کسب زیبایی میتوانم مایلها راه بروم و داستان بسازم. تو اما این همه وقت داشتی و قدر یک پاراگراف هم به ادبیات من اضافه نکردی. حتا نتوانستم برایت نامی انتخاب کنم. ایراد از من نیست. میبینی که؛ من حتا از ناتوانی تو در ایجاد شوق نوشتن هم مینویسم. تو اما کافی نبودی. جای افتخار نداشتی. همیشه چیزی در تو کم بود. من هم معلم چهارم دبستانم را دوست نداشتم. زیادی نق میزد. نمیشد از دید زدنش لذت برد. همکلاسی دخترم را ترجیح میدادم؛ با موهای بلوند مسی متوسط و چشمهای میشی. هشت ساله بودم که دستش را موقع گرفتن برگهی امتحانش لمس کردم و خدا لعنتش کند؛ تا دو روز آب دهان قورت میدادم. دو سال بعد، کیفش را در یک زنگ تفریح بوسیدم. ممکن است بشود نامش را فتیش گذاشت. مهم نیست. آنقدر مهم نیست که برایش پی نام دیگری باشم. قصد نداشتم به روحیات ظریفت آسیب بزنم؛ اما وقتی به یادت میافتم، به حال فلاکتت خندهام میگیرد. زیادی در نقشت فرو رفتهیی؛ گفتم؟ چشمهایت را باز کن. تو در هیچ حماسهیی نیستی. تنهایت میگذراند. من؟ برای همدردی با تو داستانهایی میگفتم که فکر نکنی تنها موجود تنهای زمینی. به تو فرصت میدادم تجربه کنی. من هم تجربه کردم و بنا به آنها میگویم: از چُرت عصرگاهی من سطحیتری. من هیچ گهی نیستم و این به من فرصت میدهد که خودم باشم. خودم هستم؛ با واقعیاتی مخدوش از سر مهربانی. با چیزهایی که لابد دروغ میدانی. به خودت نگاه کن. تو، خود بزرگترین دروغ من بودی. همین است که حالا نیستی و این شادم میکند. حالا زیباترم. زیباترم و زیباتر میبینم. میتوانم خدا را انگشت کنم و شبها پیغمبر جلقییش باشم. مشکلی با خودم ندارم؛ این چیزیاست که از هر کسی ساخته نیست. تنم را دوست دارم و آغوشم را با هر کسی که دوستم بدارد تقسیم میکنم. همه راضییند؛ من از همه بیشتر.
بدرود، خاطرهی بد.
جوری به خودم برگشتهام که گمان نکنم حد اقل به این زودی، چیزی بتواند خرابش کند. دراما کافی بود. نباید فراموش کنم چه چیزهایی را خودم ساختهام و خودم بهتر از هر کسی میتوانم نابودشان کنم. زیادی توی نقشت فرو رفتهیی؛ پس کارم را خوب انجام دادهام. من از صورت شبهجذامی تو چیزی ساخته بودم که باور کرده بودی جایت در مجلهها خالیاست. تنها شباهت تو و جلد مجله این است که عُقبا، آبشان را روی مجلات میریختند. بیا صادق باشیم. چیزی برای اضافه کردن به دنیای من نداشتی. من با چند ساعت کسب زیبایی میتوانم مایلها راه بروم و داستان بسازم. تو اما این همه وقت داشتی و قدر یک پاراگراف هم به ادبیات من اضافه نکردی. حتا نتوانستم برایت نامی انتخاب کنم. ایراد از من نیست. میبینی که؛ من حتا از ناتوانی تو در ایجاد شوق نوشتن هم مینویسم. تو اما کافی نبودی. جای افتخار نداشتی. همیشه چیزی در تو کم بود. من هم معلم چهارم دبستانم را دوست نداشتم. زیادی نق میزد. نمیشد از دید زدنش لذت برد. همکلاسی دخترم را ترجیح میدادم؛ با موهای بلوند مسی متوسط و چشمهای میشی. هشت ساله بودم که دستش را موقع گرفتن برگهی امتحانش لمس کردم و خدا لعنتش کند؛ تا دو روز آب دهان قورت میدادم. دو سال بعد، کیفش را در یک زنگ تفریح بوسیدم. ممکن است بشود نامش را فتیش گذاشت. مهم نیست. آنقدر مهم نیست که برایش پی نام دیگری باشم. قصد نداشتم به روحیات ظریفت آسیب بزنم؛ اما وقتی به یادت میافتم، به حال فلاکتت خندهام میگیرد. زیادی در نقشت فرو رفتهیی؛ گفتم؟ چشمهایت را باز کن. تو در هیچ حماسهیی نیستی. تنهایت میگذراند. من؟ برای همدردی با تو داستانهایی میگفتم که فکر نکنی تنها موجود تنهای زمینی. به تو فرصت میدادم تجربه کنی. من هم تجربه کردم و بنا به آنها میگویم: از چُرت عصرگاهی من سطحیتری. من هیچ گهی نیستم و این به من فرصت میدهد که خودم باشم. خودم هستم؛ با واقعیاتی مخدوش از سر مهربانی. با چیزهایی که لابد دروغ میدانی. به خودت نگاه کن. تو، خود بزرگترین دروغ من بودی. همین است که حالا نیستی و این شادم میکند. حالا زیباترم. زیباترم و زیباتر میبینم. میتوانم خدا را انگشت کنم و شبها پیغمبر جلقییش باشم. مشکلی با خودم ندارم؛ این چیزیاست که از هر کسی ساخته نیست. تنم را دوست دارم و آغوشم را با هر کسی که دوستم بدارد تقسیم میکنم. همه راضییند؛ من از همه بیشتر.
بدرود، خاطرهی بد.
چتمارس.
Photo
خب. این را شما فرستادهیید؛ اما خودتان نیستید و تنها میخواهم زنجیرهی flower power را با آن امتداد دهم.
چتمارس.
معذرت خواست که کفشش خاکیاست و شلوار مدرسه به پا دارد؛ اما چرا و از کی؟ من که ذوق میکنم که به یادم بودهیید و فرقی ندارد کجا و چگونه. شما حال من را خوب میکنید.
اما این خودتانید و خودتان را فرستادهیید و بنده را به لبخند مزیّن نمودهیید.❤
My Drug
Nosound
my drug
this night
Get out
tonight
It stays
if you dare
Wake up,
get back
It lasts
if you dive
Numb
and blind
Your laugh
is my drug
this night
Get out
tonight
It stays
if you dare
Wake up,
get back
It lasts
if you dive
Numb
and blind
Your laugh
is my drug
چتمارس.
اما این خودتانید و خودتان را فرستادهیید و بنده را به لبخند مزیّن نمودهیید.❤
لطفن روز خود را با صدقه و زیبایی آغاز کنید. 🍃