من کاملن معتقدم به این که اعلام هر کاری پیش از اقدام به آن، تخریب آن است. پس چه دلیلی دارد به شما بگویم چه در سرم دارم، وقتی هنوز برای آن قدمی برنداشتهام و کاملن لنگ در هواست؟ برای ایجاد فشار روی خودم؟
میخواهم از من بخواهید که به خاطر بیاورم خودم را؛ آنگونه رها که بودهام. میخواهم خودم را از زیر خرابههای خودم بیرون بکشم و بفرستمش پی زندگیِ خودش؛ نه زندگی با تعاریف دیگران. برای این کار، لازم است کاری کرد. یکی-دو سال است که فلان ایدهام دارد خاک میخورد. بخش بزرگی از آن را فراموش کردهام و البته، چیزهایی هم به آن اضافه شده. ریسکش زیاد است. احتمال بالای عدم توفیق آن روی دماغم رژه میرود. استقبالی از آن نخواهد شد. اما با تمام این تفاصیل، معتقدم برایم لکهی ننگ نیز نخواهد بود. شما را هم که دارم. ممکن است از سر معرفت، دو-سه نفرتان تبلیغش کنید یا به هر روش دیگری از آن حمایت به عمل بیاورید.
خلاصه که، اینجا چنلِ ایدههای چتمارس است؛ اما جایی برای بزرگترین و مهمترین ایدهی فعلییم ندارد.
میخواهم از من بخواهید که به خاطر بیاورم خودم را؛ آنگونه رها که بودهام. میخواهم خودم را از زیر خرابههای خودم بیرون بکشم و بفرستمش پی زندگیِ خودش؛ نه زندگی با تعاریف دیگران. برای این کار، لازم است کاری کرد. یکی-دو سال است که فلان ایدهام دارد خاک میخورد. بخش بزرگی از آن را فراموش کردهام و البته، چیزهایی هم به آن اضافه شده. ریسکش زیاد است. احتمال بالای عدم توفیق آن روی دماغم رژه میرود. استقبالی از آن نخواهد شد. اما با تمام این تفاصیل، معتقدم برایم لکهی ننگ نیز نخواهد بود. شما را هم که دارم. ممکن است از سر معرفت، دو-سه نفرتان تبلیغش کنید یا به هر روش دیگری از آن حمایت به عمل بیاورید.
خلاصه که، اینجا چنلِ ایدههای چتمارس است؛ اما جایی برای بزرگترین و مهمترین ایدهی فعلییم ندارد.
مسعود عزیزم
این که تو هنوز به خانهات برنگشتهیی، من را خجالتزده میکند. من همان شبی که تا حوالی صبح با هم بودیم، سعیم را کردم که قانعت کنم که برگردی؛ اما تو همچنان با همان اندام لاغر به مبارزهی بزرگت ادامه میدهی. دوست داشتم آشیانی داشته باشم که آن را در اختیارت قرار ندهم. دوست دارم مبارزه کردنت را ببینم و ببینم که خسته نمیشوی. البته گه میخورم. اگر در تهران خانهیی داشتم، مال خودت بود. مبارزه هم بماند برای شبهایی که PS4 کرایه میکردیم.
صدرای عزیزم
وقتی بار اول دیدمت و دوستانم دیدند از دیدنت چشمهایم برق میزند، پرسیدند «تو از کجا میشناسیش؟»
سوال جالبی بود و البته کمی ناراحتم کرد. ولی باید پذیرفت که تو بهعنوان یک شاخ اینستاگرامی، خیلی گندهتر از یک پشم تلگرامی به حساب میآیی و طبیعیاست که همه از من بپرسند «من» تو را از کجا میشناسم. شاید امروز که قرار است برای بار اول درستوحسابی ببینمت، موقعیت مناسبی برای مطرح کردن این مسئله نباشد، اما کیر در مناسبات اجتماعی مناسب. امیدوارم امروز مثل بار قبلی نشود و موقع بغل کردنت با پشت دست نکوبم به گوشییت که سه متر آنطرفتر فرود بیاید.
سپهر عزیزم (رابین)
من متوجه شدهام که تو نسبت به یک ماه قبل غمگینتری. متاسفم. امیدوارم روزگارت مجددن شیرین شود.
غلامحسین جان
دلتنگ توئم. امیدوارم سر پیری، بیکاری بیش از این آزارت ندهد و زودتر جایی پیدا کنی که سرت را گرم و کونت را خنک نگه دارد.
علیپن موقشنگم
تو آدم زیبایی هستی و رویای زیبایی داری. و تو تنها کسی هستی که علاقهام به سیگار میخک را درک میکند. من قدردان توئم.
محمدرضا شیخحسنی
حادثهی تو بسیار غمگین است و برای من، کمی غمگینتر از دیگران. دلیلش را هم نمیدانم؛ اما وقتی گفتی چه شده و چه باید بشود، بنده لبهایم مثل کیسهی خایه آویزان شد.
داریوش سیبیلکلفت من
کاسه و کوزه را مرتب کن. خانهی ممد را هم کنار بگذار. احتمال وقوع چتمارس بسیار زیاد و نزدیک است.
ارادتمند سایر دوستانی که امروز حرف خاصی با آنها ندارم؛ مِنجمله مازیار.
این که تو هنوز به خانهات برنگشتهیی، من را خجالتزده میکند. من همان شبی که تا حوالی صبح با هم بودیم، سعیم را کردم که قانعت کنم که برگردی؛ اما تو همچنان با همان اندام لاغر به مبارزهی بزرگت ادامه میدهی. دوست داشتم آشیانی داشته باشم که آن را در اختیارت قرار ندهم. دوست دارم مبارزه کردنت را ببینم و ببینم که خسته نمیشوی. البته گه میخورم. اگر در تهران خانهیی داشتم، مال خودت بود. مبارزه هم بماند برای شبهایی که PS4 کرایه میکردیم.
صدرای عزیزم
وقتی بار اول دیدمت و دوستانم دیدند از دیدنت چشمهایم برق میزند، پرسیدند «تو از کجا میشناسیش؟»
سوال جالبی بود و البته کمی ناراحتم کرد. ولی باید پذیرفت که تو بهعنوان یک شاخ اینستاگرامی، خیلی گندهتر از یک پشم تلگرامی به حساب میآیی و طبیعیاست که همه از من بپرسند «من» تو را از کجا میشناسم. شاید امروز که قرار است برای بار اول درستوحسابی ببینمت، موقعیت مناسبی برای مطرح کردن این مسئله نباشد، اما کیر در مناسبات اجتماعی مناسب. امیدوارم امروز مثل بار قبلی نشود و موقع بغل کردنت با پشت دست نکوبم به گوشییت که سه متر آنطرفتر فرود بیاید.
سپهر عزیزم (رابین)
من متوجه شدهام که تو نسبت به یک ماه قبل غمگینتری. متاسفم. امیدوارم روزگارت مجددن شیرین شود.
غلامحسین جان
دلتنگ توئم. امیدوارم سر پیری، بیکاری بیش از این آزارت ندهد و زودتر جایی پیدا کنی که سرت را گرم و کونت را خنک نگه دارد.
علیپن موقشنگم
تو آدم زیبایی هستی و رویای زیبایی داری. و تو تنها کسی هستی که علاقهام به سیگار میخک را درک میکند. من قدردان توئم.
محمدرضا شیخحسنی
حادثهی تو بسیار غمگین است و برای من، کمی غمگینتر از دیگران. دلیلش را هم نمیدانم؛ اما وقتی گفتی چه شده و چه باید بشود، بنده لبهایم مثل کیسهی خایه آویزان شد.
داریوش سیبیلکلفت من
کاسه و کوزه را مرتب کن. خانهی ممد را هم کنار بگذار. احتمال وقوع چتمارس بسیار زیاد و نزدیک است.
ارادتمند سایر دوستانی که امروز حرف خاصی با آنها ندارم؛ مِنجمله مازیار.
نمیشود
(بریدهیی از شعری)
همین است زندگی: دست بسایی به هم و بنشینی یک گوشه و به کردهها و نکردههایت فکر کنی. دست بسایی به خورشید و گرما را بریزی تووی جیبت برای مبادا. دانه بپاشی برای باران. چتر ببری برای نهنگها و مذاکره کنی که برای این آخر هفته برنامهی خودکشی نریزند.
همین است زندگی؛ آخرین وِرد را بگویی تا درِ غار باز شود و برگردی به تنهاییِ تنهایت. چای بگذاری. برداری. ننوشی. اجازه بدهی یخ کند. خنک شود. کنف بشوی. طنابت کنند. دارت کنند. میوه بدهی. بگیرند. دارت کنند و حلقهی میانییت را نشانه بگیرند. نشانی بدهی. بروند. برگردی؛ دمر با تنهایییت.
سوپاپ اطمینان ندارم لابد. از صحبتتان دود میزند بیرون. سیاهید؛ زیر پوستهای روشنتان سیاهید. اما خوشا به سعادت تکتکتان که رنگی دارید. من آینهام. نشکسته و سالم؛ اگر نشکسته و سالم باشید و اگر نشکسته و سالم باشم. سیاهید. زیر پوست روشنتان سیاهید و سیاهم؛ نشکسته و سالم.
(بریدهیی از شعری)
همین است زندگی: دست بسایی به هم و بنشینی یک گوشه و به کردهها و نکردههایت فکر کنی. دست بسایی به خورشید و گرما را بریزی تووی جیبت برای مبادا. دانه بپاشی برای باران. چتر ببری برای نهنگها و مذاکره کنی که برای این آخر هفته برنامهی خودکشی نریزند.
همین است زندگی؛ آخرین وِرد را بگویی تا درِ غار باز شود و برگردی به تنهاییِ تنهایت. چای بگذاری. برداری. ننوشی. اجازه بدهی یخ کند. خنک شود. کنف بشوی. طنابت کنند. دارت کنند. میوه بدهی. بگیرند. دارت کنند و حلقهی میانییت را نشانه بگیرند. نشانی بدهی. بروند. برگردی؛ دمر با تنهایییت.
سوپاپ اطمینان ندارم لابد. از صحبتتان دود میزند بیرون. سیاهید؛ زیر پوستهای روشنتان سیاهید. اما خوشا به سعادت تکتکتان که رنگی دارید. من آینهام. نشکسته و سالم؛ اگر نشکسته و سالم باشید و اگر نشکسته و سالم باشم. سیاهید. زیر پوست روشنتان سیاهید و سیاهم؛ نشکسته و سالم.
معجزهی شرقی
منوچهر طاهرزاده
سن شما قد نمیدهد. به پدر و مادرتان بدهیدش تا عشق کنند.
"Wait For Me"_Luca D'Alberto
@Aaphroditemusic
بیکلام پیشنهادی.
هرچند تمام محتوای غیرمتنی اینجا پیشنهادیاست.
هرچند تمام محتوای غیرمتنی اینجا پیشنهادیاست.
پارهام
بریدهیی از شعری
یک نخ نگاه داشتهام برای مبادا؛ از شلوارت که چسبیده بوده مدت زیادی به پات. یک پات را هم نتوانستم نگاه دارم برای بادا. حتا هیچ جای خانه نشاشیدهیی محض احتیاط. هیچ جا را نخواستهیی برای خودت. نخت را دود میکنم تا ظاهر شوی. خانه میسوزد؛ صلوات. در مجلس ترحیم حاضر نمیشوی؛ ظاهر میشوی بیکروات. عبدالباسط و طوخی و انور شحّات. مرحومه، مغفوره، ساکن فیالجنات. تجری مِن تحتنی الشکلات.
بریدهیی از شعری
یک نخ نگاه داشتهام برای مبادا؛ از شلوارت که چسبیده بوده مدت زیادی به پات. یک پات را هم نتوانستم نگاه دارم برای بادا. حتا هیچ جای خانه نشاشیدهیی محض احتیاط. هیچ جا را نخواستهیی برای خودت. نخت را دود میکنم تا ظاهر شوی. خانه میسوزد؛ صلوات. در مجلس ترحیم حاضر نمیشوی؛ ظاهر میشوی بیکروات. عبدالباسط و طوخی و انور شحّات. مرحومه، مغفوره، ساکن فیالجنات. تجری مِن تحتنی الشکلات.
The Taste of You
Ritual Howls
بفرست برای کسی که شور است.
صدایم میکند «مُطْفی»، چون تنها کسیاست که داستان لوح تقدیر من را میداند.
قرار بود هم را ببینیم. خیلی معطلش کرده بودم. روزها و هفتهها به تعویق افتاده بود. هر بار دلیل تازهیی پیدا میشد. بالاخره یک شب که دیگر هیچ بهانهیی وجود نداشت و خسته هم نبودم، قرار شد حاشیهی میدان تجریش هم را ببینیم.
حالا که از تجریش حرف میزنم، نمیدانید چقدر جای دوور و غریبیاست؛ اما آن روزها، تجریش بخشی از راهی بود که باید میرفتم تا خوشحال باشم. تا مردم را، دوستانم را، حاشیهی ولیعصر را و خودم را در میانهی تهران ببینم.
طبق معمول دیر رسیدم. پشت تلفن از صحبت هم درک درستی نداشتیم و خیلی سخت هم را پیدا کردیم. رسیدیم. دست نداد. دلایلش اعتقادی نبود. میگفت دست دادن یا بغل کردن حرکاتییند که انسانها را به هم نزدیک میکنند و وقتی انسانها به هم نزدیک شوند، در قبال هم مسئولند. یادم نمیآید سناش را پرسیده بودم یا نه؛ اما صورتش میگفت هفده یا در نهایت، هجدهسالهاست. وقتی گفت ترم پنج دانشگاه است، اوضاع باز هم تغییری نکرد. من در تخمین زدن سن افراد فاجعهام.
مسیری را رفتیم. صحبتهایی ردوبدل شد. دقیق خاطرم نیست؛ اما اگر اشتباه نکنم، بخشی از آن راجع به فلاسک بود. همان مسیر را از طرف دیگر برگشتیم و به تجریش رسیدیم. راستش، هنوز ذهنم درگیر این بود که چرا دست نداد؟ اما باید به هر ترتیب، به تصمیمش احترام میگذاشتم. دوباره رسیدیم به تجریش. هندزفرییش را درآورد و گفت این را با من گوش کن.
پیش از آن لحظه، بارها برایم تکههایی از داستانهای محبوبش را خوانده بود و فرستاده بود. حتا چندباری با کتاب خواندنش خوابم برده بود. منتظر صدای خودش بودم، اما صدای یک مرد بود و داستانی سوررئال که مشابهش را نه دیده بودم و نه شنیده. نوزده دقیقه بود؛ باز اگر اشتباه نکنم. تا آخرش گوش دادیم. تمام که شد، رفتم و به دوور از او، به دیواری تکیه دادم و سیگارم را روشن کردم. نگاهش میکردم و او به من نگاه میکرد.
سیگارم تمام شد. برگشتم و نشستم کنارش. به زمین خیره بودم. به زمین خیره بود. ساییده شدن بازویش به بازویم را حس کردم. به من تکیه کرده بود.
قرار بود هم را ببینیم. خیلی معطلش کرده بودم. روزها و هفتهها به تعویق افتاده بود. هر بار دلیل تازهیی پیدا میشد. بالاخره یک شب که دیگر هیچ بهانهیی وجود نداشت و خسته هم نبودم، قرار شد حاشیهی میدان تجریش هم را ببینیم.
حالا که از تجریش حرف میزنم، نمیدانید چقدر جای دوور و غریبیاست؛ اما آن روزها، تجریش بخشی از راهی بود که باید میرفتم تا خوشحال باشم. تا مردم را، دوستانم را، حاشیهی ولیعصر را و خودم را در میانهی تهران ببینم.
طبق معمول دیر رسیدم. پشت تلفن از صحبت هم درک درستی نداشتیم و خیلی سخت هم را پیدا کردیم. رسیدیم. دست نداد. دلایلش اعتقادی نبود. میگفت دست دادن یا بغل کردن حرکاتییند که انسانها را به هم نزدیک میکنند و وقتی انسانها به هم نزدیک شوند، در قبال هم مسئولند. یادم نمیآید سناش را پرسیده بودم یا نه؛ اما صورتش میگفت هفده یا در نهایت، هجدهسالهاست. وقتی گفت ترم پنج دانشگاه است، اوضاع باز هم تغییری نکرد. من در تخمین زدن سن افراد فاجعهام.
مسیری را رفتیم. صحبتهایی ردوبدل شد. دقیق خاطرم نیست؛ اما اگر اشتباه نکنم، بخشی از آن راجع به فلاسک بود. همان مسیر را از طرف دیگر برگشتیم و به تجریش رسیدیم. راستش، هنوز ذهنم درگیر این بود که چرا دست نداد؟ اما باید به هر ترتیب، به تصمیمش احترام میگذاشتم. دوباره رسیدیم به تجریش. هندزفرییش را درآورد و گفت این را با من گوش کن.
پیش از آن لحظه، بارها برایم تکههایی از داستانهای محبوبش را خوانده بود و فرستاده بود. حتا چندباری با کتاب خواندنش خوابم برده بود. منتظر صدای خودش بودم، اما صدای یک مرد بود و داستانی سوررئال که مشابهش را نه دیده بودم و نه شنیده. نوزده دقیقه بود؛ باز اگر اشتباه نکنم. تا آخرش گوش دادیم. تمام که شد، رفتم و به دوور از او، به دیواری تکیه دادم و سیگارم را روشن کردم. نگاهش میکردم و او به من نگاه میکرد.
سیگارم تمام شد. برگشتم و نشستم کنارش. به زمین خیره بودم. به زمین خیره بود. ساییده شدن بازویش به بازویم را حس کردم. به من تکیه کرده بود.
چتمارس.
گفته بودم مدام در حال جالبتر شدن است؟ آه.
باعث تعجب است؛ اما این را هم خانوم شیدایی فرستادهاند، در حالی که هیچ نسبتی با خانوم شیدایی قبلی ندارند!
چتمارس.
این تصویری از Marcel Duchamp است که اصلن نمیشناسمش؛ اما باعث شد متن زیر را بنویسم.
مرز میان حقیقتِ آنچه که مینویسم و میبینم با تخیلات من مشخص نیست. بیهودهاست طرح این سوال که چیزهایی که مینویسم، حقیقت دارند یا تخیلاند؟ اگر چنین میپندارید که من دروغگو و شیادم، پس به چیزی که خواستهام، رسیدهام. کار من همین است. من باید حقیقت را زیبا کنم؛ زیرا که حقیقتی وجود ندارد. در ذهن من، کج کردن لیوان آبِ سرپُر، الزامن منجر به ریختن آب آن نمیشود؛ زیرا که ممکن است داستان من در فضایی بدون جاذبه شکل گرفته باشد.
و این تنها داستان نوشتن من نیست. من زندگییم را هم به همین منوال پیش میبرم. خستهام از توضیح این مزخرفات برای جماعت کمتحمل. باید بپذیریم که تنها هنر واقعی، هنر زندگی کردن است. من در دنیای شما، دنیای خودم را ساختهام. من از اتفاقات ساده، حماسههای سخت ساختهام. با باور شما کاری ندارم. من با شما حرف نمیزنم، حتا اگر با شما حرف بزنم. حق میدهم به شما اگر درک نکنید؛ چون من نمیخواهم درک شوم؛ تنها میخواهم تصویری مهآلود از واقعیتی که در سرم میگذرد را به شما نشان دهم. در دنیای من، هیچ عاشقانهیی مختص یک نفر نیست و هیچ نبردی برندهیی جز من ندارد؛ حتا اگر در ذهن شما خوانندهی احتمالن عزیز، من آن را باخته باشم.
و این تنها داستان نوشتن من نیست. من زندگییم را هم به همین منوال پیش میبرم. خستهام از توضیح این مزخرفات برای جماعت کمتحمل. باید بپذیریم که تنها هنر واقعی، هنر زندگی کردن است. من در دنیای شما، دنیای خودم را ساختهام. من از اتفاقات ساده، حماسههای سخت ساختهام. با باور شما کاری ندارم. من با شما حرف نمیزنم، حتا اگر با شما حرف بزنم. حق میدهم به شما اگر درک نکنید؛ چون من نمیخواهم درک شوم؛ تنها میخواهم تصویری مهآلود از واقعیتی که در سرم میگذرد را به شما نشان دهم. در دنیای من، هیچ عاشقانهیی مختص یک نفر نیست و هیچ نبردی برندهیی جز من ندارد؛ حتا اگر در ذهن شما خوانندهی احتمالن عزیز، من آن را باخته باشم.
Break my silence
Hossein Alipour
یک بیکلام ایرانی خوب.
بقیهی کارهایش را نشنیدهام هنوز؛ اما اگر به خوبی همین باشند، آفرین دارند.
@Hosseinalipour_music
بقیهی کارهایش را نشنیدهام هنوز؛ اما اگر به خوبی همین باشند، آفرین دارند.
@Hosseinalipour_music
دیگر تقریبن عادتم شده است که از جایی به بعد، نباشم. تا چند ماه پیش، تمام وقتم به کار کردن میگذشت؛ اما حالا دارم سعی میکنم مسیرهای اشتباه و لذتبخش را هم طی کنم. فرق خاصی در زندگییم ایجاد نشده، جز اینکه حالا برای چند ساعتی در روز (در واقع در شب)، خوشحالترم. دیشب جوری مست کرده بودم که بهواقع تنها دفاعم از خودم این بود: «بقیه که مستترن!»
اما این دفاع هم مثل سدّی سوراخ، نتوانست جلوی پیکهای متعدد الکل را بگیرد و شکست. کمی دیر، اما بهنحوی دلپذیر به دیگران پیوستم.
حوالی ساعت چهار به خانه رسیدم. ساره تنها فرد بیدار خانه بود و داشت با تبلتش کارتون میدید. کنارش دراز کشیدم. بغل گرفتمش و گفتم که دیگر ادامه ندهد و برای مراقبت از چشمهایش بخوابد. انتظار هر چیزی را داشتم، جز این جمله:
بوی پنبه الکلی میاد.
تنم را از تنش فاصله دادم. بلند شدم و رفتم رخت خوابم را پهن کردم و دراز کشیدم. قبل از خواب، تنها به یک چیز فکر میکردم:
زندگییم را حالا بیشتر دوست دارم؛ بدون اضافه و بدون کم؛ مهر میگیرم و مهر میدهم؛ بدون الزام.
ملزم بودن به انجام هر کاری، من را خسته میکند؛ مگر اینکه ارزشش را داشته باشد. حالا از چیزهای بیارزش جُداترم و انرژییم صرف چیزی جز خودم نمیشود. آثار افسردگی کمتر از همیشه شده و با خیال آسوده به کارهای مهمترم میرسم.
اما این دفاع هم مثل سدّی سوراخ، نتوانست جلوی پیکهای متعدد الکل را بگیرد و شکست. کمی دیر، اما بهنحوی دلپذیر به دیگران پیوستم.
حوالی ساعت چهار به خانه رسیدم. ساره تنها فرد بیدار خانه بود و داشت با تبلتش کارتون میدید. کنارش دراز کشیدم. بغل گرفتمش و گفتم که دیگر ادامه ندهد و برای مراقبت از چشمهایش بخوابد. انتظار هر چیزی را داشتم، جز این جمله:
بوی پنبه الکلی میاد.
تنم را از تنش فاصله دادم. بلند شدم و رفتم رخت خوابم را پهن کردم و دراز کشیدم. قبل از خواب، تنها به یک چیز فکر میکردم:
زندگییم را حالا بیشتر دوست دارم؛ بدون اضافه و بدون کم؛ مهر میگیرم و مهر میدهم؛ بدون الزام.
ملزم بودن به انجام هر کاری، من را خسته میکند؛ مگر اینکه ارزشش را داشته باشد. حالا از چیزهای بیارزش جُداترم و انرژییم صرف چیزی جز خودم نمیشود. آثار افسردگی کمتر از همیشه شده و با خیال آسوده به کارهای مهمترم میرسم.
چتمارس.
Photo
با اینکه پیکاسو را آنقدرها هم نمیشناسم، اما میتوانم بهجِدّ بگویم دووری و دوستی لذتبخشی میان من و او جریان دارد.
پابلو، نه مثل دالی پُرسروصدا بوده و نه مثل ونگوگ دیوانگییش را در خود و تابلوهایش میریخته. اما داستان این تصویر، داستانی دوستداشتنی و زیباست و میتواند الگوی بسیاری از اهل بصیرت باشد. حد اقل برای من که قرار است تا ابد یک آیکون باشد و در مراحل سخت زندگییم دستم را بگیرد.
اما چه چیز خاصی درین تصویر نهفته؟ چه چیزی یک پیرمرد زهوار دررفته را میتواند به یک الگوی دائمی تبدیل کند؟ کلاه؟ نه. مسلمن نه. اسلحه خیلی مهمتر است.
اگر آثار پیکاسو را دیده باشید، میدانید که با چیزی معمولی طرف نیستید. نقاشی او ذهن مخاطب را به پرسش وامیدارد و او را به کشف مشتاق میکند؛ اما مهم این است که خود مخاطب به درکی شخصی از اثر دست پیدا کند.
پابلو یک عادت خوب داشته که هر کس از او میپرسیده «معنای این نقاشی چیه؟»، با کمال احترام رُوِلور خود را درمیآورده و او را هدف قرار میداده؛ البته با فشنگ مشقی، یا حتا با اسلحهی خالی.
مایلم روزی به عنوان یک پرفورمنس، یک مقام سیاسی را از تیررسی مقبول، با دوربین اسلحه رصد کنم و میل خداگونهام را به زندگیبخشی بدین شیوه ارضا کنم. البته خدا معتقد است که مرگ ما هم در اختیار اوست؛ پس هیچ ایرادی نخواهد داشت اگر سایر امیال خداگونهام را هم ارضا کنم. اسمش را هم میگذارم: خودارضایی خدا.
پابلو، نه مثل دالی پُرسروصدا بوده و نه مثل ونگوگ دیوانگییش را در خود و تابلوهایش میریخته. اما داستان این تصویر، داستانی دوستداشتنی و زیباست و میتواند الگوی بسیاری از اهل بصیرت باشد. حد اقل برای من که قرار است تا ابد یک آیکون باشد و در مراحل سخت زندگییم دستم را بگیرد.
اما چه چیز خاصی درین تصویر نهفته؟ چه چیزی یک پیرمرد زهوار دررفته را میتواند به یک الگوی دائمی تبدیل کند؟ کلاه؟ نه. مسلمن نه. اسلحه خیلی مهمتر است.
اگر آثار پیکاسو را دیده باشید، میدانید که با چیزی معمولی طرف نیستید. نقاشی او ذهن مخاطب را به پرسش وامیدارد و او را به کشف مشتاق میکند؛ اما مهم این است که خود مخاطب به درکی شخصی از اثر دست پیدا کند.
پابلو یک عادت خوب داشته که هر کس از او میپرسیده «معنای این نقاشی چیه؟»، با کمال احترام رُوِلور خود را درمیآورده و او را هدف قرار میداده؛ البته با فشنگ مشقی، یا حتا با اسلحهی خالی.
مایلم روزی به عنوان یک پرفورمنس، یک مقام سیاسی را از تیررسی مقبول، با دوربین اسلحه رصد کنم و میل خداگونهام را به زندگیبخشی بدین شیوه ارضا کنم. البته خدا معتقد است که مرگ ما هم در اختیار اوست؛ پس هیچ ایرادی نخواهد داشت اگر سایر امیال خداگونهام را هم ارضا کنم. اسمش را هم میگذارم: خودارضایی خدا.
چتمارس.
باعث تعجب است؛ اما این را هم خانوم شیدایی فرستادهاند، در حالی که هیچ نسبتی با خانوم شیدایی قبلی ندارند!
در راستای کار کشیدن از مخاطبان چنل برای تامین محتوای تعاملی.