داستان همکارم حالا برای خودم هم جالب شده است؛ مخصوصن امروز که پردهی جدیدی از آن به رویم باز شد:
آقا در سکس آخر هفتهیی خود، به پارتنرش اجازه داده است سوراخ مقعدش را بلیسد.
این مسئله ضمن این که باعث شده است کمی خجالت بکشد، برایش بسیار لذیذ بوده است و دلش خواسته لذتِ دادن را هم تجربه کند!
آقا در سکس آخر هفتهیی خود، به پارتنرش اجازه داده است سوراخ مقعدش را بلیسد.
این مسئله ضمن این که باعث شده است کمی خجالت بکشد، برایش بسیار لذیذ بوده است و دلش خواسته لذتِ دادن را هم تجربه کند!
در راستای تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج) منجی عالم بشریت، عالم بشریت را به تخم خود حواله کنیم.
احساس میکنم چنلم در حال تبدیل شدن به سایت «آویزون» است:
داستانهای سکسی واقعی، فقط در چنل ایدههای چتمارس!
به زودی:
داستان همکاری من و همکارم برای تجاوز به عمهاش
داستانهای سکسی واقعی، فقط در چنل ایدههای چتمارس!
به زودی:
داستان همکاری من و همکارم برای تجاوز به عمهاش
👀1
هر وقت تاریخ تولدم را میپرسند، ذهنم ناخودآگاه سراغ کادوهای احتمالی پرسندهی سوال پر میکشد؛ اما هر سال در روز موعود با یک مشت جملهی «دیدی یادم مونده بود؟😌» مواجه میشوم.
بدون این که اطلاع دقیقی از قوانین بیسبال داشته باشیم، سر سوراخ همکارمان بازی کنیم.
همزمان که در دفتر عقد نشستهام و در ارتباط با سازههای غشایی مینویسم، برای شرکت دیگری مشغول ایدهپردازی تبلیغاتی هستم.
البته این همه چیز نیست. باید به سوالات ترجمهی همکار عزیزتر از جانم پاسخ بدهم، نق زدن مرجان را آرام کنم و به همکار دیگرمان هم برای نوشتن مقدمه کمک برسانم.
برای شب هم یک مطلب راجع به گوشی جدید سامسونگ در دستور کار است و باید برای پروژهی تبلیغاتی همان شرکت قبلی هم، از چند پیج اینستاگرامی پرس و جو کنم.
با این همه، من هنوز هم وقت دارم راجع به کبود کردن دیگران، خاطرات یک سکسادیکت و ایدههای نوشتاری خودم هم فکر کنم.
البته این همه چیز نیست. باید به سوالات ترجمهی همکار عزیزتر از جانم پاسخ بدهم، نق زدن مرجان را آرام کنم و به همکار دیگرمان هم برای نوشتن مقدمه کمک برسانم.
برای شب هم یک مطلب راجع به گوشی جدید سامسونگ در دستور کار است و باید برای پروژهی تبلیغاتی همان شرکت قبلی هم، از چند پیج اینستاگرامی پرس و جو کنم.
با این همه، من هنوز هم وقت دارم راجع به کبود کردن دیگران، خاطرات یک سکسادیکت و ایدههای نوشتاری خودم هم فکر کنم.
چتمارس.
همزمان که در دفتر عقد نشستهام و در ارتباط با سازههای غشایی مینویسم، برای شرکت دیگری مشغول ایدهپردازی تبلیغاتی هستم. البته این همه چیز نیست. باید به سوالات ترجمهی همکار عزیزتر از جانم پاسخ بدهم، نق زدن مرجان را آرام کنم و به همکار دیگرمان هم برای نوشتن…
به این مسائل، باید تلاش مدنی برای جا انداختن این که «جلق» و «جیف» صحیحند را هم اضافه کرد.
حالا هی بگویید «جق» و «گیف» که از جانِ من کاسته شود.
حالا هی بگویید «جق» و «گیف» که از جانِ من کاسته شود.
Waiting For The Wind To Come
AaRON
ترجمهی نام بند، «حیوانات مصنوعی سوار بر ناکجا آباد» است. توو خونه صداش میکنیم «آرِن» یا بعضن «آرون».
سیستممان جلوی رییس ریستارت شود و «فاک» را غلیظتر از منیِ دو ماهه ادا کنیم.
نوشتن «بوس» خیلی صمیمانه است.
در عوض، با اضافه کردن یک «ه» و تبدیل آن به «بوسه»، میتوان احساس کاملن متفاوتی را منتقل کرد.
«ماچ» هم که در نوع خود فاجعه است؛ اما در برخی موارد میتواند کاربرد داشته باشد.
در عوض، با اضافه کردن یک «ه» و تبدیل آن به «بوسه»، میتوان احساس کاملن متفاوتی را منتقل کرد.
«ماچ» هم که در نوع خود فاجعه است؛ اما در برخی موارد میتواند کاربرد داشته باشد.