هرچند قضیه اصلن خندهدار نیست؛ اما تصمیم گرفتم مسواکم را در لای یک دستمال کاغذی و دستمال کاغذی را در یک نایلون در آشپزخانه نگه دارم. فردای آن روز، مسواکم کف آشپزخانه بود و بارت (گربهی علی) داشت آن را میجوید.
پس از آن، تصمیمم نگهداری از مسواک جدید در همان توالت شد.
پس از آن، تصمیمم نگهداری از مسواک جدید در همان توالت شد.
بزرگترین خیانت زندگییم را همین پنجشنبه مرتکب شدم:
با اینترنت شرکت،به دنبال کار بهتری در شرکتی دیگر بودم.
احساس کسی را داشتم که با کاندومی که زنش برایش خریده، با زنی دیگر سکس دارد.
با اینترنت شرکت،به دنبال کار بهتری در شرکتی دیگر بودم.
احساس کسی را داشتم که با کاندومی که زنش برایش خریده، با زنی دیگر سکس دارد.
👍11
شنیدن صدای سکس دیگران احساس بدی دارد.
از آن بدتر این است که آن فرد را بشناسی.
از آن بدتر این است که آن فرد، مهمان تو باشد
و از همه چیز بدتر این که لباس تو تنش باشد.
تا خرخره منزجرم.
از آن بدتر این است که آن فرد را بشناسی.
از آن بدتر این است که آن فرد، مهمان تو باشد
و از همه چیز بدتر این که لباس تو تنش باشد.
تا خرخره منزجرم.
👍11
احتمالن خیلی از افراد، امشب به خاطر یک شکست عشقی یا چیزی شبیه به آن نتوانند بخوابند؛ اما دلایل من برای بیخوابی بسیار نارمانتیک است.
اول این که من به دلایلی عمدتن عجیب، در تمام عمرم چیزی با مفهوم کلاسیک «دوستدختر» نداشتهام. یعنی داشتهام؛ اما جامعالشرایط نبودند. یعنی همیشه یک جای کار میلنگیده. در نتیجه، هیچ وقت در زندگی طعم دو راند سکس خوب را نچشیدهام. تو بگو یک راند.
دوم این که مهمانم و پارتنرش، بعد از سکس، وارد فاز مکالمه شدهاند و وسط بوسیدن، صحبت میکنند و وسط صحبت، میبوسند. مغزم مدام تلاش میکند بشنود. اختیاری نیست.
سوم این که آنها پتوی علی را دارند و علی پتوی من را؛ در نتیجه من سردم است و چهارم این که کاناپه از هر شب دیگری برایم سفتتر به نظر میرسد.
از وقتی به تهران آمدهام، از من با بوسه استقبال شده است. حتا بوسهی مرجان بر گونهام باعث شده بود من احساس خوشبختی کنم. اما امشب، وقتی متوجه شدم مهمانم (که یکی از همکارانمان است)، تمام این مدت، شبی دو تا سه راند سکس داشته است، تصمیم گرفتم راجع به مفهوم «خوشبختی» تجدید نظر کنم.
به هر حال، هشت صبح نزدیک است و من فردا هم باید 9 ساعت سر کار باشم. وقتی هم که باید لباسهایی که امشب تنش بوده است را بشویم.
امیدوارم متوجه باشید که زندگی برایم مبدل به چه امر سختی شده است.
اول این که من به دلایلی عمدتن عجیب، در تمام عمرم چیزی با مفهوم کلاسیک «دوستدختر» نداشتهام. یعنی داشتهام؛ اما جامعالشرایط نبودند. یعنی همیشه یک جای کار میلنگیده. در نتیجه، هیچ وقت در زندگی طعم دو راند سکس خوب را نچشیدهام. تو بگو یک راند.
دوم این که مهمانم و پارتنرش، بعد از سکس، وارد فاز مکالمه شدهاند و وسط بوسیدن، صحبت میکنند و وسط صحبت، میبوسند. مغزم مدام تلاش میکند بشنود. اختیاری نیست.
سوم این که آنها پتوی علی را دارند و علی پتوی من را؛ در نتیجه من سردم است و چهارم این که کاناپه از هر شب دیگری برایم سفتتر به نظر میرسد.
از وقتی به تهران آمدهام، از من با بوسه استقبال شده است. حتا بوسهی مرجان بر گونهام باعث شده بود من احساس خوشبختی کنم. اما امشب، وقتی متوجه شدم مهمانم (که یکی از همکارانمان است)، تمام این مدت، شبی دو تا سه راند سکس داشته است، تصمیم گرفتم راجع به مفهوم «خوشبختی» تجدید نظر کنم.
به هر حال، هشت صبح نزدیک است و من فردا هم باید 9 ساعت سر کار باشم. وقتی هم که باید لباسهایی که امشب تنش بوده است را بشویم.
امیدوارم متوجه باشید که زندگی برایم مبدل به چه امر سختی شده است.
👍8
- کار کردن کنار کسی که دیشب بیخ گوشتان در حال تلمبه زدن بوده است، چه احساسی دارد؟
+ خستگی.
+ خستگی.
👍8
قضاوت کردن کار چندان آسانی نیست؛
برای مثال، از منظری، من به خاطر این که دیشب باعث شدهام همکارم و پارتنرش آوارهی خیابان نباشند، بامعرفتم و از منظر دیگر، جاکشی بیش نیستم.
برای مثال، از منظری، من به خاطر این که دیشب باعث شدهام همکارم و پارتنرش آوارهی خیابان نباشند، بامعرفتم و از منظر دیگر، جاکشی بیش نیستم.
👍9
اگر فکر میکنید نوشتن راجع به حادثهی دیشب کافیست، سخت در اشتباهید.
به عقیدهی من داستان دیشب میتواند یک کتاب کامل باشد؛ با عنوان «وقاحت».
به عقیدهی من داستان دیشب میتواند یک کتاب کامل باشد؛ با عنوان «وقاحت».
👍8
من به بخش گربه نپرداختم، چون در ابتدای امر به نظرم شوخی آمد. اما در چهرهی آنها اثری از شوخی نبود. خیلی جدی، چون گربه به لمس شدن میل نداشت، گفتند باید انداختش بیرون!
این به کنار. روزهای اول آشنایی با این جماعت، پرسیدم «چند وقته شعر ننوشتی؟»
جواب داد «سالی ده-دوازده تا مینویسم. البته شاعر برای شاعری نیازی به شعر نوشتن نداره؛ بلکه باید توو شعر زندگی کنه».
بله دوستان من. زندگی «در» شعر، این است. بیهوده نیست که مفهوم «کسشعر» به وجود آمده است؛ چیزی که کُس را مترادف شعر قرار میدهد.
این به کنار. روزهای اول آشنایی با این جماعت، پرسیدم «چند وقته شعر ننوشتی؟»
جواب داد «سالی ده-دوازده تا مینویسم. البته شاعر برای شاعری نیازی به شعر نوشتن نداره؛ بلکه باید توو شعر زندگی کنه».
بله دوستان من. زندگی «در» شعر، این است. بیهوده نیست که مفهوم «کسشعر» به وجود آمده است؛ چیزی که کُس را مترادف شعر قرار میدهد.
زیبایی چیز خوبیست؛ و هر چه جز این بگویم، اضافهیی جهت زیبا کردن متنیست که پاسخی طبیعی، اما ناکافی برای توصیف زیباییست.
سالها پیش، اولین بار که به تهران آمده بودم و طعم اسپرسوی پایتخت را میچشیدم، زنی وارد کافه شد؛ مستقیمن به سراغ باریستا رفت و او را بغل کرد.
این تصویر سالهاست از ذهن من پاک نشده:
زیباییِ تهاجمیِ مستور در صورت کاملن بدون آرایش زنی که حتا لبخند نمیزد.
این تصویر سالهاست از ذهن من پاک نشده:
زیباییِ تهاجمیِ مستور در صورت کاملن بدون آرایش زنی که حتا لبخند نمیزد.
👍6
همه از کودکیشان خاطرات خوب دارند؛ من هم از آن سالها تنها اسم یک نوع ماهی به یاد دارم که گوگل هم از وجود آن بیاطلاع است:
لامپوروتوکسوس فلاجلیباربا.
لامپوروتوکسوس فلاجلیباربا.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
البته که باید پرتش کنیم بیرون. <3
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیدا
پاول پاولیکوفسکی
پاول پاولیکوفسکی