مشهد به تهران
تهران به هرمز
هرمز به تهران
تهران به رشت
رشت به تهران
تهران به مشهد
مشهد به تهران
تهران به رشت
مجموعن حدود هفت هزار کیلومتر. این را هم مد نظر داشته باشید که فاصلهی تهران تا لیسبون، پنج هزار و سیصد کیلومتر است.
این لیست سفرهای من در یک بازهی حدودن یکماههست. البته دو تای آخری در دست اقدامند. یکی از معدود چیزهای رضایتبخش در زندگییم، همین سفرهاست.
تهران به هرمز
هرمز به تهران
تهران به رشت
رشت به تهران
تهران به مشهد
مشهد به تهران
تهران به رشت
مجموعن حدود هفت هزار کیلومتر. این را هم مد نظر داشته باشید که فاصلهی تهران تا لیسبون، پنج هزار و سیصد کیلومتر است.
این لیست سفرهای من در یک بازهی حدودن یکماههست. البته دو تای آخری در دست اقدامند. یکی از معدود چیزهای رضایتبخش در زندگییم، همین سفرهاست.
یکی از مسائلی که هنگام نوشتن ممکن است نویسندگان مبتدی را آزار دهد، تعداد «بهکیرم»ـهای احتمالیییست که مخاطب ممکن است پس از خواندن نوشتار آنها به زبان بیاورد.
توجه داشته باشید که در مواجهه با این آفت، باید متن را در اختیار متخصصان قرار دهید تا آنها خیالتان را راحت کنند که هیچ گهی نمیشوید. ناراحت نشوید. یک متخصص با گفتن این حقیقت، در واقع از شما خواسته که به سراغ استعداد حقیقی خود بروید. دنیا بیشتر از نویسنده، به مرد عنکبوتی نیازمند است. شما هم مثل من سعی کنید مرد عنکبوتی شوید.
توجه داشته باشید که در مواجهه با این آفت، باید متن را در اختیار متخصصان قرار دهید تا آنها خیالتان را راحت کنند که هیچ گهی نمیشوید. ناراحت نشوید. یک متخصص با گفتن این حقیقت، در واقع از شما خواسته که به سراغ استعداد حقیقی خود بروید. دنیا بیشتر از نویسنده، به مرد عنکبوتی نیازمند است. شما هم مثل من سعی کنید مرد عنکبوتی شوید.
چتمارس.
ترجیح میدادم به جای رفتن سر کار، در شنبهیی چنین ابری و گلومی، بابت غذا دادن به جوجه کورکودیلهایم حقوق بگیرم. چیست این زندگی؟! تا وقتی مینوشتم، همه چیز قابل تحمل بود. حالا باید بنشینیم پشت سیستم و به عنوان یک استراتژیست، قیمت خرطوم در خارطوم، مقایسهی قیمت…
این سفر به تهران فرصت خوبی بود که مجددن دیداری با کورکودیلهایم داشته باشم. هرچند درین راه یکی از دستهایم را از دست دادم؛ اما هنوز هم دو دست برایم باقی مانده تا بتوانم جفتْ نیازهایم را برطرف کنم.
بله. صحبت از قاشق و چنگال است.
بله. صحبت از قاشق و چنگال است.
از صفحهی اینستاگرام اکبر، هماتاقی داریوش پیدایش کردم.
آنها که بیشتر از ده جمله با من حرف زده باشند، من را به گفتن «ها» و «خا» خواهند شناخت و دلیلش هم مبرهن است: سادگی انتقال حجم عظیمی از اطلاعات در یک ظرفیت دو-حرفی.
یک «ها(؟)» میگویم و معانی متفاوتی همانند: بله، بله؟، هوم؟، اوهوم، آره، ها؟، چی میگی؟، چی کس میگی؟، چی فرمودین؟، آره جون عمهت، آهااا! و الخ را منتقل میکند. البته «خا» کمی گشادتر است و تنها به انتقال مفاهیم تاییدی و پذیرشی مانند: باشه، اوکی و خب بسنده میکند؛ اما همچنان زیباست.
بله، آسایش دو گیتی در پذیرفتن است.
آنها که بیشتر از ده جمله با من حرف زده باشند، من را به گفتن «ها» و «خا» خواهند شناخت و دلیلش هم مبرهن است: سادگی انتقال حجم عظیمی از اطلاعات در یک ظرفیت دو-حرفی.
یک «ها(؟)» میگویم و معانی متفاوتی همانند: بله، بله؟، هوم؟، اوهوم، آره، ها؟، چی میگی؟، چی کس میگی؟، چی فرمودین؟، آره جون عمهت، آهااا! و الخ را منتقل میکند. البته «خا» کمی گشادتر است و تنها به انتقال مفاهیم تاییدی و پذیرشی مانند: باشه، اوکی و خب بسنده میکند؛ اما همچنان زیباست.
بله، آسایش دو گیتی در پذیرفتن است.
مشکلی نیست که! من هم تشکر کردم! اصطلاحن dab زدن هم ابداع من نیست که بگوییم کپی شده. فقط، حس میکنم بعضی چیزها امضای آدمند و باید برای خودش باقی بمانند. چیزی که ما به آن میگوییم «بیو»، مخفف «بایوگرافی»ـست و وقتی خودمان قرار باشد برای خودمان بایوگرافی بنویسیم، اسمش میشود «اُتوبایوگرافی». یعنی مختصری راجع به خودمان، به قلم خودمان. حالا این عزیز که هیچ، ولی سایرینی بودند که بایو را کاملن کپی میکردند. باز هم مشکلی نیست اگر کارگری کرده باشید و بنویسید «کارگر». بله. من به کارگریهایم افتخار میکنم. جار میزنم. ده سال از عمرم کارگری کردهام. در قصابی، حمال لاشه بودم و مرغ تکه میکردم. بوی زائدات مرغ را تجربه کردهیید؟ من روزی ده ساعت مرغ و ماهی تکهتکه میکردم و سر و تهشان را میانداختم در یک سطل تا بیایند و در ازای انعام، برای سگشان آشغال مرغ ببرند. حتا هنوز از تصور آن اوقات تهوع میگیرم. ولی آدمی گویا به هر چیزی عادت میکند.
در بازیافت، روزی هشت ساعت با زباله سر و کار داشتم. ایرادش چیست؟ حد اقل وقتی از آن مینویسم، میدانم از چه مینویسم. (چون دیشب متنی راجع به زباله نوشته بودم این را گفتم.)
از اسید چه میدانید؟ نه آن اسیدهایی که در مهمانیهای خوشگلتان میاندازید و میروید بالا. من با اسیدی سر و کله میزدم که تمام لباسم را خورده بود و مایویی که داشتم، فقط و فقط روی کیرم را میپوشاند. دستکشم سوراخ بود. چکمهها برایم کوچک بودند. مثل تارزانِ در درخت، کارگری بودم در اسید. سر تا پایم را خورده بود و پوستم از خودم صد سال پیرتر شده بود. بویایییم از کار افتاده بود و مدام سرفه میکردم. هاشم باید یادش باشد. تنها احمقی که آنجا واقعن کار میکرد، من بودم؛ روزی هجده ساعت با گا دستبهیقه.
بعد هم کارهای دیگر که هر یک به نحوی آدم را میگاییدند. من اگر نوشتهام «کارگر»، حق دارم بنویسم کارگر. من اگر بنویسم «برندهی کرگدن طلایی بهترین برخورد با دیوار»، حقم بوده است؛ چون تخیلم را به دیوار کوبیدهام.
خاطرم مانده آن زمان که میخواستم شعری از زبان یک زن بنویسم و بعد یک ماه، بسیاری از کارهایم زنانه شده بود و مسخرهام میکردند. بله! زیادی توی نقشم فرو رفته بودم؛ آنقدر که نوشتن از خاطرم رفته بود. و بله، من رفتهام روی سن و کرگدن طلایییم را گرفتهام. این صحنه را تجربه کردهام که نوشتهام. حالا هم یک منفعل ادبییم. فعالیت خاصی ندارم. کمی میخوانم و کمی هم اینجا مینویسم. زندگی میکنم. از همه چیزِ زندگییم چیزی درمیآورم برای نوشتن. از شعار بیزارم؛ اما این حقیقت زندگیِ من بوده است:
خیلی اوقات زندگییم را به گا دادهام که تنها چیزی برای نوشتن داشته باشم.
در بازیافت، روزی هشت ساعت با زباله سر و کار داشتم. ایرادش چیست؟ حد اقل وقتی از آن مینویسم، میدانم از چه مینویسم. (چون دیشب متنی راجع به زباله نوشته بودم این را گفتم.)
از اسید چه میدانید؟ نه آن اسیدهایی که در مهمانیهای خوشگلتان میاندازید و میروید بالا. من با اسیدی سر و کله میزدم که تمام لباسم را خورده بود و مایویی که داشتم، فقط و فقط روی کیرم را میپوشاند. دستکشم سوراخ بود. چکمهها برایم کوچک بودند. مثل تارزانِ در درخت، کارگری بودم در اسید. سر تا پایم را خورده بود و پوستم از خودم صد سال پیرتر شده بود. بویایییم از کار افتاده بود و مدام سرفه میکردم. هاشم باید یادش باشد. تنها احمقی که آنجا واقعن کار میکرد، من بودم؛ روزی هجده ساعت با گا دستبهیقه.
بعد هم کارهای دیگر که هر یک به نحوی آدم را میگاییدند. من اگر نوشتهام «کارگر»، حق دارم بنویسم کارگر. من اگر بنویسم «برندهی کرگدن طلایی بهترین برخورد با دیوار»، حقم بوده است؛ چون تخیلم را به دیوار کوبیدهام.
خاطرم مانده آن زمان که میخواستم شعری از زبان یک زن بنویسم و بعد یک ماه، بسیاری از کارهایم زنانه شده بود و مسخرهام میکردند. بله! زیادی توی نقشم فرو رفته بودم؛ آنقدر که نوشتن از خاطرم رفته بود. و بله، من رفتهام روی سن و کرگدن طلایییم را گرفتهام. این صحنه را تجربه کردهام که نوشتهام. حالا هم یک منفعل ادبییم. فعالیت خاصی ندارم. کمی میخوانم و کمی هم اینجا مینویسم. زندگی میکنم. از همه چیزِ زندگییم چیزی درمیآورم برای نوشتن. از شعار بیزارم؛ اما این حقیقت زندگیِ من بوده است:
خیلی اوقات زندگییم را به گا دادهام که تنها چیزی برای نوشتن داشته باشم.
Note #4
نمیدانم فایدهاش چیست. نه فقط این مورد، موارد بسیار دیگری وجود دارند که نمیدانم فایدهشان چیست و انجام میدهم. این هم لابد چیزی شبیه آنهاست. نمیدانی فایدهاش چیست و انجامش میدهی تا حس بهتری داشته باشی. حق میدهم به تو. مثل تمام اوقات دیگری که به دیگران حق دادهام. حق داری برای داشتن احساسی بهتر، حتا برای یک لحظه، دست به کاری احمقانه بزنی. «احمقانه» صفت انتخابی من نیست؛ اما چیزیست که من درین لحظه انتخاب میکنم؛ چونبه نظرم دنیا تمامن احمقانهست و تو بنا به مشاهدات و دریافتهای خودت از جهان، دست به کاری زدهیی که احمقانهست. من هم ازین کارها زیاد کردهام. همه کردهاند و میکنند. آنها که احمق و جسور نباشند، چیزی از زندگی نخواهند فهمید. تصور کن سازها قرار بود تا ابد با یک سرعت معین نواخته شوند؛ احتمالن هیچوقت پُست و ثرش و سایر سبکهای راک را نداشتیم. جسارت و حماقت، همواره چیزهای جدیدی در زندگی ما رقم میزنند. سارا یک ترم دیگر داشت تا لیسانسش را بگیرد. پرسید رشتهاش را عوض کند؟ تشویقش کردم. راضیست. احمقانه بود. من هم اشراف چندانی به ماجرا نداشتم؛ اما بو کشیدم و دیدم که احمقانهست. تشویقش کردم.
تو هم احمقانهترین گزینهات را بردار. جسارتت بیشک من را زخمی خواهد کرد؛ اما میخواهم زندگی کنی. پس احمق باش و به خودت جرئت بده کاری را بکنی که دوست داری.
1229
نمیدانم فایدهاش چیست. نه فقط این مورد، موارد بسیار دیگری وجود دارند که نمیدانم فایدهشان چیست و انجام میدهم. این هم لابد چیزی شبیه آنهاست. نمیدانی فایدهاش چیست و انجامش میدهی تا حس بهتری داشته باشی. حق میدهم به تو. مثل تمام اوقات دیگری که به دیگران حق دادهام. حق داری برای داشتن احساسی بهتر، حتا برای یک لحظه، دست به کاری احمقانه بزنی. «احمقانه» صفت انتخابی من نیست؛ اما چیزیست که من درین لحظه انتخاب میکنم؛ چونبه نظرم دنیا تمامن احمقانهست و تو بنا به مشاهدات و دریافتهای خودت از جهان، دست به کاری زدهیی که احمقانهست. من هم ازین کارها زیاد کردهام. همه کردهاند و میکنند. آنها که احمق و جسور نباشند، چیزی از زندگی نخواهند فهمید. تصور کن سازها قرار بود تا ابد با یک سرعت معین نواخته شوند؛ احتمالن هیچوقت پُست و ثرش و سایر سبکهای راک را نداشتیم. جسارت و حماقت، همواره چیزهای جدیدی در زندگی ما رقم میزنند. سارا یک ترم دیگر داشت تا لیسانسش را بگیرد. پرسید رشتهاش را عوض کند؟ تشویقش کردم. راضیست. احمقانه بود. من هم اشراف چندانی به ماجرا نداشتم؛ اما بو کشیدم و دیدم که احمقانهست. تشویقش کردم.
تو هم احمقانهترین گزینهات را بردار. جسارتت بیشک من را زخمی خواهد کرد؛ اما میخواهم زندگی کنی. پس احمق باش و به خودت جرئت بده کاری را بکنی که دوست داری.
1229
I miss things.
روز و روزهای شادی ندارم. از هیچ چیز راضی نیستم. احساس میکنم چیز یا چیزهایی کم دارم. اگر بخواهیم برگردیم به آخرین باری که چنین احساساتی نداشتهام، خیلی باید برگردیم عقب. خیلی. آنقدر که من باید موزی بوده باشم در کلمبیا.
بانو هایده میفرمایند که «غم با من زاده شده؛ منو رها نمیکنه» و من با ایشان یک همذاتپنداری نسبی دارم؛ به این شکل که «دلتنگی توو کون منه و نمیکشه بیرون».
بله. دلتنگم. برای آدمها و چیزهایی که ندیدهام هم دلتنگم. نوک شست پایم هوس ساحل خوزستان دارد و نوک انگشت اشارهام برای خزههای مرطوب روی تنهی درختان گرگان تنگ است.
در جریان این دلتنگیها بود که من با مفهومی به نام «دژاووی برعکس» آشنا شدم. آدمهایی بودند که ندیده بودم و مطمئن بودم پیش از آن، آنها را دیدهام. در واقع دژاوو وقتی رقم میخورد که اتفاقی که پیش از این در ذهنتان رقم خورده، در واقعیت صورت بگیرد؛ اما در دژاووی برعکس، اتفاقی صورت نمیگیرد و در واقعیت هم صورت نمیگیرد. برای توضیح این مسئله، لازم است کمی در زمان سفر کنم. نمیدانم، شاید در آینده اتفاق افتادند. به هر روی، من، برای خیلی چیزها و آدمهایی که ندیدهام دلتنگم؛ مثلن برای جنیس جاپلین خدابیامرز و ملیش که امروز تولدشان است و برای دیگرانی که نمیشناسم؛ اما شاید میتوانستم داستانهایشان را بشنوم؛ ولی مُردهاند.
روز و روزهای شادی ندارم. از هیچ چیز راضی نیستم. احساس میکنم چیز یا چیزهایی کم دارم. اگر بخواهیم برگردیم به آخرین باری که چنین احساساتی نداشتهام، خیلی باید برگردیم عقب. خیلی. آنقدر که من باید موزی بوده باشم در کلمبیا.
بانو هایده میفرمایند که «غم با من زاده شده؛ منو رها نمیکنه» و من با ایشان یک همذاتپنداری نسبی دارم؛ به این شکل که «دلتنگی توو کون منه و نمیکشه بیرون».
بله. دلتنگم. برای آدمها و چیزهایی که ندیدهام هم دلتنگم. نوک شست پایم هوس ساحل خوزستان دارد و نوک انگشت اشارهام برای خزههای مرطوب روی تنهی درختان گرگان تنگ است.
در جریان این دلتنگیها بود که من با مفهومی به نام «دژاووی برعکس» آشنا شدم. آدمهایی بودند که ندیده بودم و مطمئن بودم پیش از آن، آنها را دیدهام. در واقع دژاوو وقتی رقم میخورد که اتفاقی که پیش از این در ذهنتان رقم خورده، در واقعیت صورت بگیرد؛ اما در دژاووی برعکس، اتفاقی صورت نمیگیرد و در واقعیت هم صورت نمیگیرد. برای توضیح این مسئله، لازم است کمی در زمان سفر کنم. نمیدانم، شاید در آینده اتفاق افتادند. به هر روی، من، برای خیلی چیزها و آدمهایی که ندیدهام دلتنگم؛ مثلن برای جنیس جاپلین خدابیامرز و ملیش که امروز تولدشان است و برای دیگرانی که نمیشناسم؛ اما شاید میتوانستم داستانهایشان را بشنوم؛ ولی مُردهاند.