Audio
SILENCE TRAGEDY
به مناسبت آنچه بر من میرود اکنون.
بیکلام.
بیکلام.
اکثر آنها که تصور میکنند افسردهاند، تنها برای مدتی طولانیتر از سایرین یا نسبت به ماقبل خودشان، غمگین بودهاند.
اکثر آنها که مدعی افسردگیاند، تشنهی کمی توجه و داشتن یک تگ هایکلاسند؛ چون شنیدهاند انسانهای افسرده، انسانهایی باهوشترند و انسانهای شاد، از دم احمقند.
من به عنوان انسانی که افسرده نیست، خدمتتان عارضم که افسردگی به خودیِ خود نشانهی چیز خاصی نیست. در عمل ثابت کنید گه خاصی هستید. تفاوت را باید در دید و بیان خود نشان دهید؛ نه در پروفایل پیکچر دارک و ازین قبیل کسشرها.
اکثر آنها که مدعی افسردگیاند، تشنهی کمی توجه و داشتن یک تگ هایکلاسند؛ چون شنیدهاند انسانهای افسرده، انسانهایی باهوشترند و انسانهای شاد، از دم احمقند.
من به عنوان انسانی که افسرده نیست، خدمتتان عارضم که افسردگی به خودیِ خود نشانهی چیز خاصی نیست. در عمل ثابت کنید گه خاصی هستید. تفاوت را باید در دید و بیان خود نشان دهید؛ نه در پروفایل پیکچر دارک و ازین قبیل کسشرها.
Clans of Mongolia
Sedaa (owrsi.com)
ببخشید. چند روز بود از موسیقی دور بودم. تمایلم به اشتراکگذاری در حال حاضر بالاست.
چتمارس.
اصلن علاقهیی به اعتراف به این مسئله ندارم؛ اما در حالی که تقریبن تمام نزدیکانم من را به بیخیالی مطلق میشناسند، سفر، پاشنهی آشیل من است. من پیش از سفر چنان دچار استرس میشوم که خلق و خویم تغییر میکند؛ پرخاشگر میشوم و نمیتوانم تمرکز کنم. رویم به دیوار،…
دیشب برای اولین بار در چند وقت اخیر، دچار استرس سفر نبودم. ساعت هشت و نیم باید حرکت میکردم تا از رشت به تهران بیایم و ساعت هفت و نیم، بلیطم را گرفته بودم. شام خوردم. ول چرخیدم. برعکس همیشه، کسی نیامده بود بدرقهام کند. برای خودم بودم؛ بیهیچ غم و شادی غلیظی. سِر بودم؛ به تمام معناهایش به جز آنچه پیش از الکس فرگوسن میآید.
اتوبوس آمد. سوار شدم. حالا دیگر غمگین بودم. دلیلش را هم بر خلاف بیشتر اوقاتی که غمگینم، میدانستم. همه چیز کُند پیش میرفت. انگار اتوبوس کش بیاید روی جاده و انگار من فرزندم را به یتیمخانه سپرده باشم.
نفهمیدم کِی خوابم برد. مقصد اتوبوس، میدان آرژانتین بود و من خاطرم نبود توقفی هم حوالی میدان آزادی دارد.
- آزادی جا نمونی.
بیدار شدم. دستهایم را به تمام سوراخهای ممکن فرو بردم. با اضطراب، همه جا را گشتم و پیاده شدم. سرد بود؛ البته نه به اندازهی قزوین، ولی سرد بود. اسنپ گرفتم. نشستم. کمی رفته بودم که دیدم نمیبینم.
عینکم جا مانده بود.
اتوبوس آمد. سوار شدم. حالا دیگر غمگین بودم. دلیلش را هم بر خلاف بیشتر اوقاتی که غمگینم، میدانستم. همه چیز کُند پیش میرفت. انگار اتوبوس کش بیاید روی جاده و انگار من فرزندم را به یتیمخانه سپرده باشم.
نفهمیدم کِی خوابم برد. مقصد اتوبوس، میدان آرژانتین بود و من خاطرم نبود توقفی هم حوالی میدان آزادی دارد.
- آزادی جا نمونی.
بیدار شدم. دستهایم را به تمام سوراخهای ممکن فرو بردم. با اضطراب، همه جا را گشتم و پیاده شدم. سرد بود؛ البته نه به اندازهی قزوین، ولی سرد بود. اسنپ گرفتم. نشستم. کمی رفته بودم که دیدم نمیبینم.
عینکم جا مانده بود.
بنا به عادت معهود، وقت نوشتن است.
دلم برای بیآرتیهای وحشی تهران تنگ شده بود. بیآرتی، این نماد تمدن، هیچگاه در تهران نمیتواند به متمدن شدن شهر کمک کند. در حقیقت، تهران یک شهر از دست رفتهست و هر اقدام مفیدی در آن، تنها جهت برونرفت از مشکلات صورت میگیرد؛ در نتیجه، صورت هر اقدامی در آن -نسبت به آنچه در سایر کلانشهرهای جهان میبینیم- بیشتر شبیه به یک شوخی زشت است.
امروز پادکستی راجع به انسانهای اولیه گوش دادم و حس کردم این جهشهای ژنتیکی، چندان هم به نفعمان تمام نشدهاند. من دلم مقاومت بیشتر در برابر سرما، عضلات قویتر و مترو و بیآرتی خلوتتر میخواهد.
دلم برای بیآرتیهای وحشی تهران تنگ شده بود. بیآرتی، این نماد تمدن، هیچگاه در تهران نمیتواند به متمدن شدن شهر کمک کند. در حقیقت، تهران یک شهر از دست رفتهست و هر اقدام مفیدی در آن، تنها جهت برونرفت از مشکلات صورت میگیرد؛ در نتیجه، صورت هر اقدامی در آن -نسبت به آنچه در سایر کلانشهرهای جهان میبینیم- بیشتر شبیه به یک شوخی زشت است.
امروز پادکستی راجع به انسانهای اولیه گوش دادم و حس کردم این جهشهای ژنتیکی، چندان هم به نفعمان تمام نشدهاند. من دلم مقاومت بیشتر در برابر سرما، عضلات قویتر و مترو و بیآرتی خلوتتر میخواهد.