هفتهیی یکبار خبر میآید که دست راست ابوبکر بغدادی، سرکردهی داعش را به هلاکت رساندهاند.
هزارپا هم بود، تا الآن دستهای راستش تمام شده بود.
هزارپا هم بود، تا الآن دستهای راستش تمام شده بود.
دیشب که از سینما برگشتم، انگار که کاپشنم را از ماشین لباسشویی درآورده باشم؛ چنان خیس بود. دستهایش را از هم باز کردم و انداختمش روی مبل؛ طوری که انگار مبل را به آغوش کشیدهست.
ده دقیقهی دیگر باید سر کارم باشم و حس میکنم بیاختیارتر از کاپشنم، به کاناپه چسبیدهام.
ده دقیقهی دیگر باید سر کارم باشم و حس میکنم بیاختیارتر از کاپشنم، به کاناپه چسبیدهام.
رییس لاغرمان هر روز پس از رسیدن به محل کار، یک پاپْفارسی سخیف از خوانندهیی به نام محسن ابراهیمزاده را با صدای بلند گوش میکند. یکی از دلایلم برای همیشه دیر رفتن سر کار، همین فاجعهست. آدم دوست دارد انگشتش را بکند تووی میز. چرا میز؟ چون میز. چون انتخاب گزینههای دیگر، مستلزم پرداخت هزینهست.
ترجیح میدادم به جای رفتن سر کار، در شنبهیی چنین ابری و گلومی، بابت غذا دادن به جوجه کورکودیلهایم حقوق بگیرم.
چیست این زندگی؟! تا وقتی مینوشتم، همه چیز قابل تحمل بود. حالا باید بنشینیم پشت سیستم و به عنوان یک استراتژیست، قیمت خرطوم در خارطوم، مقایسهی قیمت زبان مورچهخوار در شترخوار و رشتخوار و تغییرات قیمت کس موش در شوش را وارد سیستم کنم.
چیست این زندگی؟! تا وقتی مینوشتم، همه چیز قابل تحمل بود. حالا باید بنشینیم پشت سیستم و به عنوان یک استراتژیست، قیمت خرطوم در خارطوم، مقایسهی قیمت زبان مورچهخوار در شترخوار و رشتخوار و تغییرات قیمت کس موش در شوش را وارد سیستم کنم.
گمان میکنم تمامی کلیات در باب افسردگی در منابع مختلف ثبت شده باشد؛ اما در باب جزئیات، برای مثال، تشدید افسردگی در کنار سفرهی عقد، باید رسالهیی - چیزی بنویسم.