چتمارس.
8.44K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
بیست و پنج هزار تومان می‌گیرم، عکس کارت ملی هوشمند خود را به صورت سلف دیستراکتیو و به مدت شش ثانیه نشان می‌دهم.
کیفی داشتم که چند سالی بود جیب‌هایش را نگشته بودم. امشب گشتم. یادداشتی بود از چند سال قبل. ساره را برده بودم پارک. پول نداشتم. پیاده برده بودمش. پنج ساله بوده‌ست احتمالن. هفت کیلومتر راه. به سختی بلیط گرفته بودم. چهار تومان ناقابل. در آن روز، چهار تومان برایم خیلی پول بوده‌ست.
ساره روی دیوار تصویر یک اسکلت را می‌بیند و می‌ترسد. آن‌قدر می‌ترسد که می‌زند زیر گریه. آن‌قدر گریه می‌کند که نمی‌گذارد سوار ماشین برقی شویم. نمی‌توانم بلیط را پس بدهم. نمی‌توانم برایش بلیط چیز دیگری بگیرم. گریه می‌کند. مثل ماست، وا رفته‌ام. کلافه‌ام. گریه می‌کند. قول داده بودم ببرمش پارک. حالا خودش نمی‌خواهد سوار چیزی شود و فقط گریه می‌کند. گریه می‌کند. گریه می‌کند. بغلش کردم و از پارک ملت بیرون آمدیم. گریه‌اش بند می‌آید. من بابت چهار تومانم ناراحتم.

امشب آن را خواندم. یادم افتاد چقدر مفلوک بودم. یادم آمد روزهای سخت‌تر ازین زیاد داشته‌ام. دلم برایش آن‌قدر تنگ شد که نفسم بالا نمی‌آمد. رسیدم خانه‌ی مرجان. خود ساره مسج داده بود. یک ویدیو فرستاده بود. پرسیده بود اوضاع کارم چطور است. دلش تنگ شده بود.
النود «۱» والنود «۲» و ما ادرىٰک ما النود «۳» هل یستوی الذین یرسلون النود و هم لایرسلون «۴» السابقون والسابقون «۵» اولٰئک المقربون «۶» جون «۷»
سلام بر ستیوا
درود بر ایندیکا

(اگر نماز جماعت نرفته باشید، نمی‌دانید باید این را با چه لحنی بخوانید)
پُست‌هایی که می‌دزدی نوش جانت، اما به بایو رحم می‌کردی عزیز. من از حقم در زمینه‌ی جوایزم نخواهم گذشت.
Here After
So Hideous
بی‌کلام بود، گمانم.
ناهار امروز با من بود. هرچند تعداد زیادی از افراد کمک کردند تا غذا حاصل شود، اما سوزناک‌ترین بخش آن که رنده کردن پیاز بود را، با فداکاری مثال‌زدنی خود انجام دادم. دست‌هایم بوی پیاز می‌دهند. یک لیتر اشک ریختم. بینی‌یم آبریزش پیدا کرده بود و مدام صورتم را به ژاکتم میمالیدم تا غذا را از چیزی که مد نظرم بود، شورتر نکنم.
صبح، زودتر از همیشه بیدار شدم تا به بانک بروم. همراه رییس، مازیار، آن‌یکی رییس و همسر رییس اولی. (چون منظورم از رییس، رییس چاق است و منظورم از آن‌یکی رییس، رییس لاغر).
طبق معمول، با سیاست قطره‌چکانی، کمی از حقوقم را داده‌اند. به فکر خرید یک هندزفری بلوتوثم. دو ماه پیش، یک هندزفری بلوتوث برای عالمه هدیه گرفته بودم. خواستم از همان‌ها بگیرم. تمام کرده بودند. بامیلو را گشتم. دوبرابر شده بود؛ دقیقن دوبرابر. از خیرش گذشتم. رفتم سراغ یک برند دیگر که ارزان‌تر باشد. یکی را با وسواس انتخاب کردم. همین دیروز، قیمتش 155 تومان بود. همه چیز آماده بود که سفارشش بدهم؛ اما طبق معمول، خواستم کمی بیشتر فکر کنم. متأسفانه قانونی نانوشته وجود دارد که طبق آن، انسان‌های کم‌پول، مجبورند پول بیشتری خرج کنند.
این اتفاق برای من هم افتاد و در حالی که من تقریبن به این اجماع درونی رسیده بودم که 155 تومان از پولم را صرف خرید یک هندزفری بلوتوث کنم، امروز قیمتش تغییر کرد.
با توجه به کاهش قیمت دلار، به صورت منطقی، امروز باید شاهد کاهش قیمت هندزفری مذکور می‌شد؛ اما اینجا ایران است و هر سیبی به هوا می‌اندازیم، ممکن است به زمین برنگردد. این بود که آن هندزفری کذایی، امروز با قیمت 325 هزار تومان در بامیلو در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته‌ست.
آری عزیزان‌. باز به همان نقطه می‌رسیم که ما که اوضاع مالی خوبی نداریم، متحمل هزینه‌های بیشتری خواهیم شد.