چتمارس.
8.44K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
در راستای بوقلمون‌صفتی، نیمی از تیشرت را درون و نیمی از آن را برون از شلوار قرار دهیم.
برای برند زارا زار بزنیم.
به سوی ثبت احوال رفته، برای مسئول پشت میز بخوانیم:

من حالم بده، احوالم بده
اشکین ملودی بیاید.
با قیمت اوکی باشیم.
حقوقمان را بر مبنای منات ترکمنستان دریافت کنیم.
جای خالی جان لنون را با جکی چان پر کنیم.
تمام ساعات امروز خود را صرف مطالعه در باب کالکشن ساعت‌های جکی چان کنیم.
به قافیه‌های احتمالی «توانیر» بیاندیشیم.
از نداشتن هندزفری رنج ببریم.
پس از انتصاب به عنوان شهردار تهران، ایستگاه پله‌ی سی و دوم را تا پله‌ی شصت و نهم گسترش دهیم.
بیست و پنج هزار تومان می‌گیرم، عکس کارت ملی هوشمند خود را به صورت سلف دیستراکتیو و به مدت شش ثانیه نشان می‌دهم.
کیفی داشتم که چند سالی بود جیب‌هایش را نگشته بودم. امشب گشتم. یادداشتی بود از چند سال قبل. ساره را برده بودم پارک. پول نداشتم. پیاده برده بودمش. پنج ساله بوده‌ست احتمالن. هفت کیلومتر راه. به سختی بلیط گرفته بودم. چهار تومان ناقابل. در آن روز، چهار تومان برایم خیلی پول بوده‌ست.
ساره روی دیوار تصویر یک اسکلت را می‌بیند و می‌ترسد. آن‌قدر می‌ترسد که می‌زند زیر گریه. آن‌قدر گریه می‌کند که نمی‌گذارد سوار ماشین برقی شویم. نمی‌توانم بلیط را پس بدهم. نمی‌توانم برایش بلیط چیز دیگری بگیرم. گریه می‌کند. مثل ماست، وا رفته‌ام. کلافه‌ام. گریه می‌کند. قول داده بودم ببرمش پارک. حالا خودش نمی‌خواهد سوار چیزی شود و فقط گریه می‌کند. گریه می‌کند. گریه می‌کند. بغلش کردم و از پارک ملت بیرون آمدیم. گریه‌اش بند می‌آید. من بابت چهار تومانم ناراحتم.

امشب آن را خواندم. یادم افتاد چقدر مفلوک بودم. یادم آمد روزهای سخت‌تر ازین زیاد داشته‌ام. دلم برایش آن‌قدر تنگ شد که نفسم بالا نمی‌آمد. رسیدم خانه‌ی مرجان. خود ساره مسج داده بود. یک ویدیو فرستاده بود. پرسیده بود اوضاع کارم چطور است. دلش تنگ شده بود.