چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
Jewish, queer, lovely, with that fuckin jawbone.
Ladies and gentlemen, Ezra Miller.🌈💙
متاسفانه راجع به برخی از کرکترهای محل کارم اهمال کرده‌ام و چیزی ننوشته‌ام. حالا نمی‌توانم بگویم پس از رفتن آرش، رفتن سید هم چقدر غم‌انگیز است.
سید با وجود این که یک شخصیت مذهبی بود، به خوبی با من کنار می‌آمد (البته شاید هم من با او خوب کنار می‌آمدم). برنامه‌نویس ما بود. قبل ازینکه به طبقه‌ی بالا بیاییم، آن‌جا که مرجان بود، آیلار بود، فاکرمن بود، سپهر بود، مازیار و -متاسفانه- شمیم هر روز می‌آمدند دفتر، سید هم در اتاق ما بود تا بازوی نظارتی رییس بر سر ما باشد؛ اما هیچ‌وقت نشنیدیم و ندیدیم به بالا گزارش داده باشد که مثلن فاکرمن سر کار خوابیده‌ست.
وقتی هم بالا آمدیم، او همراه من بود. چند روز در هفته می‌آمد و بودنش به اتاق انرژی می‌داد. گاهی دلش خیلی پر بود و کمی لیچار بار روحانی می‌کرد. من با حوصله به او گوش می‌دادم و طبق معمول، مخالفتی با او نداشتم. آدم از همه چیز که خبر ندارد. لابد راست است.
سید آدم خوبی بود و من از او یاد گرفتم. البته نمی‌دانم دقیقن چه، اما می‌دانم چیزهایی یاد گرفته‌ام.
دلم برایش تنگ می‌شود.
چتمارس.
طی یک جلسه‌ی یک‌ساعته، تبدیل به یکی از سهام‌داران کسب و کار جدید شرکتمان شدم. میزان سهام چقدر است؟ نمی‌دانم. همینقدر کشکی، سهام‌دار شده‌ام و دندانم خراب است‌.
قسمت جالب ماجرا این است که سید، یکی از اعضای هیئت مدیره‌ی شرکتی بود که من سهام‌دار آنم. حالا با رفتن او، همسرش و آرش، ما رسمن دیگر برنامه‌نویس نداریم.
من به عنوان نویسنده به این‌جا آمدم؛ حالا استراتژیست شده‌ام و احتمالن از ماه دیگر هم باید برنامه‌نویسی پروژه را به عهده بگیرم.
زیبا نیست؟
نگرانی برای من به این حالت است که حس می‌کنم عضلات زیر نافم در حال فرو ریختنند؛ پاهایم سست می‌شوند و احساس می‌کنم پسر خردسالم پس از دیدن خیانت مادرش به من، در حال رفتن به قفس کورکودیل‌ها در گوشه‌ی حیاط است.
به همین دلیل است که معمولن ترجیح می‌دهم نگران نشوم؛ چون لذت غذا دادن به کورکودیل‌هایم را از کف می‌دهم و این مسئله بسیار دردناک است.
The Pot
Tool
جهت تمدد اعصاب.
فاز بعد از رفع نگرانی، عصبانیت است. درین فاز، پس ازینکه مطمئن می‌شوم که اتفاق بدی نیفتاده، از دست عاملان نگرانی‌یم عصبانی می‌شوم و بعد، سعی می‌کنم با غذا دادن به کورکودیل‌هایم یا انجام یک فعالیت دیگر، خود را آرام کنم.


بیح، بیح، بیاح.
﴿این صدای فراخواندن کورکودیل برای غذاست﴾
در راستای بوقلمون‌صفتی، نیمی از تیشرت را درون و نیمی از آن را برون از شلوار قرار دهیم.
برای برند زارا زار بزنیم.
به سوی ثبت احوال رفته، برای مسئول پشت میز بخوانیم:

من حالم بده، احوالم بده
اشکین ملودی بیاید.
با قیمت اوکی باشیم.
حقوقمان را بر مبنای منات ترکمنستان دریافت کنیم.
جای خالی جان لنون را با جکی چان پر کنیم.
تمام ساعات امروز خود را صرف مطالعه در باب کالکشن ساعت‌های جکی چان کنیم.
به قافیه‌های احتمالی «توانیر» بیاندیشیم.
از نداشتن هندزفری رنج ببریم.
پس از انتصاب به عنوان شهردار تهران، ایستگاه پله‌ی سی و دوم را تا پله‌ی شصت و نهم گسترش دهیم.
بیست و پنج هزار تومان می‌گیرم، عکس کارت ملی هوشمند خود را به صورت سلف دیستراکتیو و به مدت شش ثانیه نشان می‌دهم.
کیفی داشتم که چند سالی بود جیب‌هایش را نگشته بودم. امشب گشتم. یادداشتی بود از چند سال قبل. ساره را برده بودم پارک. پول نداشتم. پیاده برده بودمش. پنج ساله بوده‌ست احتمالن. هفت کیلومتر راه. به سختی بلیط گرفته بودم. چهار تومان ناقابل. در آن روز، چهار تومان برایم خیلی پول بوده‌ست.
ساره روی دیوار تصویر یک اسکلت را می‌بیند و می‌ترسد. آن‌قدر می‌ترسد که می‌زند زیر گریه. آن‌قدر گریه می‌کند که نمی‌گذارد سوار ماشین برقی شویم. نمی‌توانم بلیط را پس بدهم. نمی‌توانم برایش بلیط چیز دیگری بگیرم. گریه می‌کند. مثل ماست، وا رفته‌ام. کلافه‌ام. گریه می‌کند. قول داده بودم ببرمش پارک. حالا خودش نمی‌خواهد سوار چیزی شود و فقط گریه می‌کند. گریه می‌کند. گریه می‌کند. بغلش کردم و از پارک ملت بیرون آمدیم. گریه‌اش بند می‌آید. من بابت چهار تومانم ناراحتم.

امشب آن را خواندم. یادم افتاد چقدر مفلوک بودم. یادم آمد روزهای سخت‌تر ازین زیاد داشته‌ام. دلم برایش آن‌قدر تنگ شد که نفسم بالا نمی‌آمد. رسیدم خانه‌ی مرجان. خود ساره مسج داده بود. یک ویدیو فرستاده بود. پرسیده بود اوضاع کارم چطور است. دلش تنگ شده بود.