چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
She touched my ears and sucked my tears.

(این متن هیچ ادامه‌یی ندارد. صرفن فردی که هنوز مشخص نیست کجا باید زندگی کند، دلش خواسته‌ست آن‌چه را که امروز چندین بار زمزمه کرده‌ست، جایی ثبت کند)
"I'm not brave enough to do it", I said; I lied;
I ain't rich enough to do that.

I fuckin wanna be fuckin rich. Fuck.
Song for Eli
Andrea Bauer
بی‌کلام
👍1
چتمارس.
جدا ازین که سیم هندزفری‌یم مضمحل و شلخته پاره شده‌ست، به جای بِیس هم خش پخش می‌کند. دارم ته می‌کشم.
گوشی چپ هندزفری را از دست داده‌ام. تصورم این بود که پس ازین اتفاق، شبیه معلولی خواهم بود که نمی‌تواند بخش زیادی از موسیقی را بچشد؛ اما همه چیز بسته به دید شماست. سعی کردم به جای محدودیت پیش‌آمده، به این فکر کنم که حالا می‌توانم همزمان با موسیقی، صدای دنیای واقعی را هم بشنوم. البته این توجیه تا زمانی معتبر است که حقوقم را بگیرم و یک هندزفری جدید بخرم.
تمام اتفاقات تلخ را با همین استراتژی تاب می‌آورم.
It's my superpower.
👍1
Jewish, queer, lovely, with that fuckin jawbone.
Ladies and gentlemen, Ezra Miller.🌈💙
متاسفانه راجع به برخی از کرکترهای محل کارم اهمال کرده‌ام و چیزی ننوشته‌ام. حالا نمی‌توانم بگویم پس از رفتن آرش، رفتن سید هم چقدر غم‌انگیز است.
سید با وجود این که یک شخصیت مذهبی بود، به خوبی با من کنار می‌آمد (البته شاید هم من با او خوب کنار می‌آمدم). برنامه‌نویس ما بود. قبل ازینکه به طبقه‌ی بالا بیاییم، آن‌جا که مرجان بود، آیلار بود، فاکرمن بود، سپهر بود، مازیار و -متاسفانه- شمیم هر روز می‌آمدند دفتر، سید هم در اتاق ما بود تا بازوی نظارتی رییس بر سر ما باشد؛ اما هیچ‌وقت نشنیدیم و ندیدیم به بالا گزارش داده باشد که مثلن فاکرمن سر کار خوابیده‌ست.
وقتی هم بالا آمدیم، او همراه من بود. چند روز در هفته می‌آمد و بودنش به اتاق انرژی می‌داد. گاهی دلش خیلی پر بود و کمی لیچار بار روحانی می‌کرد. من با حوصله به او گوش می‌دادم و طبق معمول، مخالفتی با او نداشتم. آدم از همه چیز که خبر ندارد. لابد راست است.
سید آدم خوبی بود و من از او یاد گرفتم. البته نمی‌دانم دقیقن چه، اما می‌دانم چیزهایی یاد گرفته‌ام.
دلم برایش تنگ می‌شود.
چتمارس.
طی یک جلسه‌ی یک‌ساعته، تبدیل به یکی از سهام‌داران کسب و کار جدید شرکتمان شدم. میزان سهام چقدر است؟ نمی‌دانم. همینقدر کشکی، سهام‌دار شده‌ام و دندانم خراب است‌.
قسمت جالب ماجرا این است که سید، یکی از اعضای هیئت مدیره‌ی شرکتی بود که من سهام‌دار آنم. حالا با رفتن او، همسرش و آرش، ما رسمن دیگر برنامه‌نویس نداریم.
من به عنوان نویسنده به این‌جا آمدم؛ حالا استراتژیست شده‌ام و احتمالن از ماه دیگر هم باید برنامه‌نویسی پروژه را به عهده بگیرم.
زیبا نیست؟
نگرانی برای من به این حالت است که حس می‌کنم عضلات زیر نافم در حال فرو ریختنند؛ پاهایم سست می‌شوند و احساس می‌کنم پسر خردسالم پس از دیدن خیانت مادرش به من، در حال رفتن به قفس کورکودیل‌ها در گوشه‌ی حیاط است.
به همین دلیل است که معمولن ترجیح می‌دهم نگران نشوم؛ چون لذت غذا دادن به کورکودیل‌هایم را از کف می‌دهم و این مسئله بسیار دردناک است.
The Pot
Tool
جهت تمدد اعصاب.
فاز بعد از رفع نگرانی، عصبانیت است. درین فاز، پس ازینکه مطمئن می‌شوم که اتفاق بدی نیفتاده، از دست عاملان نگرانی‌یم عصبانی می‌شوم و بعد، سعی می‌کنم با غذا دادن به کورکودیل‌هایم یا انجام یک فعالیت دیگر، خود را آرام کنم.


بیح، بیح، بیاح.
﴿این صدای فراخواندن کورکودیل برای غذاست﴾