چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
من در حال گوش دادن به قطعه‌یی از دریاچه‌ی نه‌چندان عمیق رپ فارسی هستم.

چِت بودن، انسان را نسبت به عقاید و سلایقش آسان‌گیر می‌کند.
For the Love of God
Steve Vai
بعد این را پخش کردم که گویا موسیقی مناسبی برای این لحظات نیست.
با تمام احترامی که برای دخترانی که با آن‌ها خوابیده‌ام، قائلم؛ اما حال‌خوب‌کن‌ترین تجربه‌ی نسبتن جنسی من، با یک پسر به نام امیرحسین بوده‌ست.
داستان ازین قرار بود که در لپتاپم آهنگی از ظافر یا ظفر یوسف پخش کردم. امیرحسین -که دوست دوران دبیرستان من است- با هیجان گفت:

عههه! ظاهر یوسف! عاشقشم. کشف خودم بود. ^^

برای من این سوال پیش آمد که چرا اسم کوچک کشفش را بلد نیست؟ خواستم تصحیحَش کنم:

+ ظافر یوسف دیگه؟
- نه. ظاهر. ظاهر یوسف.

هر بار سعی می‌کرد به نحوی به من بقبولاند که اشتباه نمی‌کند. «ظاهر» را هم مثل همیشه‌اش نمی‌گفت. ما در فارسی، همیشه «ظاهر» را «زاهر» ادا می‌کنیم؛ اما امیرحسین در آن لحظات به طرز نفرت‌انگیز و غیرقابل تحملی، می‌گفت «ظاهیر یوسُف»؛ با اکسنت عربی!
سر تلفظش شرط بستیم. باخت. باید ناهار می‌داد؛ اما دست‌بردار نبود و ادامه می‌داد:
«ظاهیر، ظ، ظ، ظاهیر یوسُف»

طاقتم تمام شد. دست‌هایم را از زیر بازوهایش عبور دادم و پشت گردنش را گرفتم. دمر انداختمش روی کاناپه و خودم به صورتی حیوانی و بی‌رحمانه، روی لمبرهای خشکش تلمبه می‌زدم. هیستیریک می‌خندید و داد می‌زد «گه خوردم».

اما برای هر کاری دیر بود.

بله‌. هر وقت یاد آن روز می‌افتم، یک لبخند از ته دل روی لبم می‌آید. هم دهان یک گه‌خور را بستم، هم او را کردم و هم بابت تلاشم در راه فرهنگ‌سازی، یک ناهار بُردم.
She touched my ears and sucked my tears.

(این متن هیچ ادامه‌یی ندارد. صرفن فردی که هنوز مشخص نیست کجا باید زندگی کند، دلش خواسته‌ست آن‌چه را که امروز چندین بار زمزمه کرده‌ست، جایی ثبت کند)
"I'm not brave enough to do it", I said; I lied;
I ain't rich enough to do that.

I fuckin wanna be fuckin rich. Fuck.
Song for Eli
Andrea Bauer
بی‌کلام
👍1
چتمارس.
جدا ازین که سیم هندزفری‌یم مضمحل و شلخته پاره شده‌ست، به جای بِیس هم خش پخش می‌کند. دارم ته می‌کشم.
گوشی چپ هندزفری را از دست داده‌ام. تصورم این بود که پس ازین اتفاق، شبیه معلولی خواهم بود که نمی‌تواند بخش زیادی از موسیقی را بچشد؛ اما همه چیز بسته به دید شماست. سعی کردم به جای محدودیت پیش‌آمده، به این فکر کنم که حالا می‌توانم همزمان با موسیقی، صدای دنیای واقعی را هم بشنوم. البته این توجیه تا زمانی معتبر است که حقوقم را بگیرم و یک هندزفری جدید بخرم.
تمام اتفاقات تلخ را با همین استراتژی تاب می‌آورم.
It's my superpower.
👍1
Jewish, queer, lovely, with that fuckin jawbone.
Ladies and gentlemen, Ezra Miller.🌈💙
متاسفانه راجع به برخی از کرکترهای محل کارم اهمال کرده‌ام و چیزی ننوشته‌ام. حالا نمی‌توانم بگویم پس از رفتن آرش، رفتن سید هم چقدر غم‌انگیز است.
سید با وجود این که یک شخصیت مذهبی بود، به خوبی با من کنار می‌آمد (البته شاید هم من با او خوب کنار می‌آمدم). برنامه‌نویس ما بود. قبل ازینکه به طبقه‌ی بالا بیاییم، آن‌جا که مرجان بود، آیلار بود، فاکرمن بود، سپهر بود، مازیار و -متاسفانه- شمیم هر روز می‌آمدند دفتر، سید هم در اتاق ما بود تا بازوی نظارتی رییس بر سر ما باشد؛ اما هیچ‌وقت نشنیدیم و ندیدیم به بالا گزارش داده باشد که مثلن فاکرمن سر کار خوابیده‌ست.
وقتی هم بالا آمدیم، او همراه من بود. چند روز در هفته می‌آمد و بودنش به اتاق انرژی می‌داد. گاهی دلش خیلی پر بود و کمی لیچار بار روحانی می‌کرد. من با حوصله به او گوش می‌دادم و طبق معمول، مخالفتی با او نداشتم. آدم از همه چیز که خبر ندارد. لابد راست است.
سید آدم خوبی بود و من از او یاد گرفتم. البته نمی‌دانم دقیقن چه، اما می‌دانم چیزهایی یاد گرفته‌ام.
دلم برایش تنگ می‌شود.
چتمارس.
طی یک جلسه‌ی یک‌ساعته، تبدیل به یکی از سهام‌داران کسب و کار جدید شرکتمان شدم. میزان سهام چقدر است؟ نمی‌دانم. همینقدر کشکی، سهام‌دار شده‌ام و دندانم خراب است‌.
قسمت جالب ماجرا این است که سید، یکی از اعضای هیئت مدیره‌ی شرکتی بود که من سهام‌دار آنم. حالا با رفتن او، همسرش و آرش، ما رسمن دیگر برنامه‌نویس نداریم.
من به عنوان نویسنده به این‌جا آمدم؛ حالا استراتژیست شده‌ام و احتمالن از ماه دیگر هم باید برنامه‌نویسی پروژه را به عهده بگیرم.
زیبا نیست؟