متاسفانه تمام تلاشم برای بیخانمانی کافی نبود. من هیچوقت خطر «واقعن بیخانمان بودن» را حس نکردم. مثل روزهیی که میگیری و میدانی با اذان مغرب، سیر خواهی بود، بیخانمانیِ من هم ساختگی و فِیک است. لذت نبردم. باید واقعن بترسم. باید چیزی بیشتر از این را تجربه کنم. با احتمال بسیار بالایی، ده روز دیگر با همخانهی سابق همکار فاکرمنم همخانه خواهم شد.البته این اتفاقیست که در ذهنم میافتد. حقیقت همیشه طعمهای مختلفش را به من چشاندهست و این قضیه من را قطعن از هر قطعیتی دور کردهست.
🍀
🍀
چه بسیارند موسیقیهایی که موود مناسبشان را تجربه نکردیم و هیچوقت به عمق لذتشان دست نیازیدیم.