A Moor slave dreams of a beautiful woman he will never meet
[The] Slowest Runner [In All The World]
عمو چتمارس برایتان موسیقی پست باروک آوردهست.
آنجا که میخواندیم «گرگم به هوا، هوا زمینه»؛ چرا ماهیت هوا را زیر سوال میبردیم؟ چگونه ممکن است هوا، زمین باشد؟!
سلام رفقا
این شب پاییزی یکی از مهمترین شبهای زندگی من است. نه که بخواهم نوبل ادبیات بگیرم یا به ماه بروم؛ بلکه قرار است زنده بمانم و چیزهای جدیدی را تجربه کنم. زیبا نیست؟ مهم نیست؟
همانطور که پیش ازین گفته بودم، علی در شُرُف ازدواج است؛ ازدواج هم یک سنت حسنهی الهی است که در بخشی از آن، خانوادهی پسر به دیدار خانوادهی دختر میروند و مراسم خواستگاری را برگزار میکنند. حضور خانوادهی علی در تهران، از لحاظ فیزیکی نیازمند مقداری فضا بود و به این ترتیب، پایان دوران همخانگی من و علی فرا رسید.
پیش ازینکه به تهران بیایم، علی برادری را در حقم تمام کرد و اجازه داد پیش او باشم. فکر میکردیم همه چیز خوب پیش خواهد رفت و مزاحمت من برای او، در مدت کوتاهی به پایان میرسد؛ اما اوضاع خوب پیش نرفت و وامم جور نشد و من سه ماه تمام پیش او ماندم.
حالا، همه چیز روی هواست. دیشب خانهی مرجان بودم و امشب هم در شرکت میخوابم.
سراغ پانسیون هم رفتم. یکی جا نداشت و یکی هم از شدت کثافت، قابل تحمل نبود.
وسایلم در راهپلهی خانهی علی؛ فکرم رشت و تنم در کمدی در دفتر شرکت ماندهست. این یعنی، همه چیز خوب است.
این شب پاییزی یکی از مهمترین شبهای زندگی من است. نه که بخواهم نوبل ادبیات بگیرم یا به ماه بروم؛ بلکه قرار است زنده بمانم و چیزهای جدیدی را تجربه کنم. زیبا نیست؟ مهم نیست؟
همانطور که پیش ازین گفته بودم، علی در شُرُف ازدواج است؛ ازدواج هم یک سنت حسنهی الهی است که در بخشی از آن، خانوادهی پسر به دیدار خانوادهی دختر میروند و مراسم خواستگاری را برگزار میکنند. حضور خانوادهی علی در تهران، از لحاظ فیزیکی نیازمند مقداری فضا بود و به این ترتیب، پایان دوران همخانگی من و علی فرا رسید.
پیش ازینکه به تهران بیایم، علی برادری را در حقم تمام کرد و اجازه داد پیش او باشم. فکر میکردیم همه چیز خوب پیش خواهد رفت و مزاحمت من برای او، در مدت کوتاهی به پایان میرسد؛ اما اوضاع خوب پیش نرفت و وامم جور نشد و من سه ماه تمام پیش او ماندم.
حالا، همه چیز روی هواست. دیشب خانهی مرجان بودم و امشب هم در شرکت میخوابم.
سراغ پانسیون هم رفتم. یکی جا نداشت و یکی هم از شدت کثافت، قابل تحمل نبود.
وسایلم در راهپلهی خانهی علی؛ فکرم رشت و تنم در کمدی در دفتر شرکت ماندهست. این یعنی، همه چیز خوب است.
متاسفانه تمام تلاشم برای بیخانمانی کافی نبود. من هیچوقت خطر «واقعن بیخانمان بودن» را حس نکردم. مثل روزهیی که میگیری و میدانی با اذان مغرب، سیر خواهی بود، بیخانمانیِ من هم ساختگی و فِیک است. لذت نبردم. باید واقعن بترسم. باید چیزی بیشتر از این را تجربه کنم. با احتمال بسیار بالایی، ده روز دیگر با همخانهی سابق همکار فاکرمنم همخانه خواهم شد.البته این اتفاقیست که در ذهنم میافتد. حقیقت همیشه طعمهای مختلفش را به من چشاندهست و این قضیه من را قطعن از هر قطعیتی دور کردهست.
🍀
🍀
چه بسیارند موسیقیهایی که موود مناسبشان را تجربه نکردیم و هیچوقت به عمق لذتشان دست نیازیدیم.