اگر انسان ضعیفتری بودم، بعد از اتفاقات دیروز، برای مدتی خودم را رها میکردم به همان روال قبل. اجازه میدادم سیاهی افسردگی چیرگییش را به رخم بکشد و هرچه رشته بودم، پنبه شود. بیشتر از هر چیزی، گرسنگی عصبی داشت فشارم میداد. دلم سه بشقاب برنج میخواست و یک کیلو ماست.
من اما لخت شدم.
رفتم جلوی آینه.
به خودم گفتم:
«هرچند خیلی هم تحفه نیستی، ولی برای همین هم چند ماه زحمت کشیدهیی. جمع کن خودت را. تا حالا از پس تمامش برآمدهیی، پس محکومی به بعدش هم برسی تا از خودت موجودی زیبا بسازی»
و رفتم سراغ قفسهی محبوبم. یک قرص کافئین و یک قرص جینسینگ خوردم تا انرژییم را ببرند بالا و بتوانم ورزش کنم. به اتاقی رفتم. زیراندازم را پهن کردم و نشستم رویش و یک دل سیر گریه کردم.
بعد هم کنارش خوابم برد.
امیدوارم به قدر کافی کالری سوزانده باشم.
من اما لخت شدم.
رفتم جلوی آینه.
به خودم گفتم:
«هرچند خیلی هم تحفه نیستی، ولی برای همین هم چند ماه زحمت کشیدهیی. جمع کن خودت را. تا حالا از پس تمامش برآمدهیی، پس محکومی به بعدش هم برسی تا از خودت موجودی زیبا بسازی»
و رفتم سراغ قفسهی محبوبم. یک قرص کافئین و یک قرص جینسینگ خوردم تا انرژییم را ببرند بالا و بتوانم ورزش کنم. به اتاقی رفتم. زیراندازم را پهن کردم و نشستم رویش و یک دل سیر گریه کردم.
بعد هم کنارش خوابم برد.
امیدوارم به قدر کافی کالری سوزانده باشم.
امروز اما سنجیدهتر بودم.
متوجه شدم برای یک هفتهی دیگر میتوانم رژیمم را حفظ کنم. تا آن موقع هم احتمالن یا کلاسهایم را شروع میکنم، یا امدادی غیبی از آسمان خواهد رسید. در دنیای آدمبزرگها، به این مددها میگویند «دوست» و در زندگی من، دوست دقیقن نقطهی مقابل «بابا»ست.
یعنی هرقدر پدرم به زندگییم گند زده، دوستانم همیشه به نحوی سعی داشتهاند بهترش کنند. چه با یک وعده غذا، چه با معرفی کردنم به فلان شرکت.
عشقی که من به جهان میدهم، از همین دستها و دوستها به من برمیگردد.
پس خیلی آرام چند جا رزومه فرستادم. پنج تا گمانم. یکی نوبت مصاحبه داد. به همین زودی.
متوجه شدم برای یک هفتهی دیگر میتوانم رژیمم را حفظ کنم. تا آن موقع هم احتمالن یا کلاسهایم را شروع میکنم، یا امدادی غیبی از آسمان خواهد رسید. در دنیای آدمبزرگها، به این مددها میگویند «دوست» و در زندگی من، دوست دقیقن نقطهی مقابل «بابا»ست.
یعنی هرقدر پدرم به زندگییم گند زده، دوستانم همیشه به نحوی سعی داشتهاند بهترش کنند. چه با یک وعده غذا، چه با معرفی کردنم به فلان شرکت.
عشقی که من به جهان میدهم، از همین دستها و دوستها به من برمیگردد.
پس خیلی آرام چند جا رزومه فرستادم. پنج تا گمانم. یکی نوبت مصاحبه داد. به همین زودی.
Forwarded from Hidden Chat
سلام
تا چه حد موافقی که اینایی که از امثال دورچی و تاکتون ایراد میگیرن
درک ناقصی از هنر دارن؟
دورچی قراره دورچی باشه و توو جایگاه دورچیه
قرار نبود پینک فلوید یا هر چیزی که خود اون شخص منتقد به عنوان موسیقی فاخر مثال میزنه باشه
مثالش هم اینه که
اگه واقعا محتوا میخوای چرا توو اینستایی
برو کتاب بخون
تا چه حد موافقی که اینایی که از امثال دورچی و تاکتون ایراد میگیرن
درک ناقصی از هنر دارن؟
دورچی قراره دورچی باشه و توو جایگاه دورچیه
قرار نبود پینک فلوید یا هر چیزی که خود اون شخص منتقد به عنوان موسیقی فاخر مثال میزنه باشه
مثالش هم اینه که
اگه واقعا محتوا میخوای چرا توو اینستایی
برو کتاب بخون
سلام.
به عقیدهی من، بهتر است شما ابتدا نحوهی طرح سوال را یاد بگیرید و خودتان را دیکتاتورزدایی کنید.
مثلن، برای شروع، جای این شروع جانبدارانه و مطمئن، بپرسیم: آیا به کل موافقتی وجود دارد یا نه؟
بعد هم من به شما اینطور جواب میدهم:
در سوالتان جای «هنر» بنویسید «سرگرمی» و دوباره بخوانیدش. شاید موافقتی به وجود آمد.
و در نهایت، آدم اگر دنبال محتوای فاخر باشد، در اینستاگرام هم پیدایش میکند. مثلن بنده شروع برنامهی ورزشی و رژیم غذایییم را با خردهدانش موجود در اکسپلور اینستاگرامم کسب کردم و بعد برای فکتچک، رفتم سراغ گوگل و سایتهای بهروز خارجی.
در نهایتتر اما، جواب ما را پروست داده است:
به عقیدهی من، بهتر است شما ابتدا نحوهی طرح سوال را یاد بگیرید و خودتان را دیکتاتورزدایی کنید.
مثلن، برای شروع، جای این شروع جانبدارانه و مطمئن، بپرسیم: آیا به کل موافقتی وجود دارد یا نه؟
بعد هم من به شما اینطور جواب میدهم:
در سوالتان جای «هنر» بنویسید «سرگرمی» و دوباره بخوانیدش. شاید موافقتی به وجود آمد.
و در نهایت، آدم اگر دنبال محتوای فاخر باشد، در اینستاگرام هم پیدایش میکند. مثلن بنده شروع برنامهی ورزشی و رژیم غذایییم را با خردهدانش موجود در اکسپلور اینستاگرامم کسب کردم و بعد برای فکتچک، رفتم سراغ گوگل و سایتهای بهروز خارجی.
در نهایتتر اما، جواب ما را پروست داده است:
روز عکاس را خدمت هر کسی که گوشییش دوربین دارد، تبریک عرض مینمایم.
امیدوارم از امکاناتی که دارید در راه بهترین سبک عکاسی (یعنی نودگرافی) استفاده کنید.
امیدوارم از امکاناتی که دارید در راه بهترین سبک عکاسی (یعنی نودگرافی) استفاده کنید.
چقدر حوصله ندارم مثل قبل توضیح بدهم که «نه بابا. من عکاس نیستم. عکاس اونیه که...».
اصلن خیلی هم عکاسم.
اصلن خیلی هم عکاسم.
تقریبن توو هر شبانهروز یکبار تا مرز «وقتشه با همه قطع رابطه کنم» پیش میرم و برمیگردم به «یه کم دیگه به خودت فرصت بده».
(احتمالن چون برای ارتباط برقرار کردن با آدمای جدید خجالتییم)
(احتمالن چون برای ارتباط برقرار کردن با آدمای جدید خجالتییم)
Forwarded from Hidden Chat
هیچ حس بدی صورت نگرفته و شاید اگه جای تو بودم بهت حق میدادم ، نه نمیدونم شایدم نمیدادم
بالاتر ، نمیدونم چقدر بالاتر ولی یه پستی گذاشتی راجب خوب شدن حال ایران بیرون کردن مهاجرین از ایران ، ایران جایی که خودم و ازش میدونستم ، لاقل عضوی از جامعه به عنوان کسی که توی ایران به دنیا اومده ...
واقعا دلم میخواست توی کشوری که به دنیا اومدم به عنوان یه آدم عادی زندگی کنم ، به عنوان یه دختری که راحت که نه اما مثل بقیه شهروندا زندگی کنم ولی میدونی داستان چیه ؟ من تو این کشور با این نظام همه چیزم نابود میشه ( این مرحله برای همه هست ) ، هر روز ملیتم زیر سوال میره ، هر روز رندوم از یه کسایی فحش میشنوم ، و من تو کشوری به دنیا اومدم که حتی نمیتونم به اسونی مدرسه برم.
خواستم بگم منم مثل شماها شهروندای ایرانی خواستار آزادی کشورم ، خواستم بگم منم مثل بقیه سر هر یک شهیدی که واسه انقلاب آزادی شکل گرفت گریه کردم خواستم بگم که منم رفتم تو خیابون شعار دادم و خیلی چیزای دیگه ...
اما من یک شهروند ایرانی نیستم اره؟ درسته ، امیدوارم روزی که خیلی دور نیست آزادی ایران و ببینم و برای همیشه ازش خداحافظی کنم.
امیدوارم اون روز برسه که همه مردم ایران در کمال احترام به همه چی در کنار هم دیگه زندگی راحت و زیبایی داشته باشن و از جمله تو که قلمت زیباست خودت هم زیبایی 🤍
بالاتر ، نمیدونم چقدر بالاتر ولی یه پستی گذاشتی راجب خوب شدن حال ایران بیرون کردن مهاجرین از ایران ، ایران جایی که خودم و ازش میدونستم ، لاقل عضوی از جامعه به عنوان کسی که توی ایران به دنیا اومده ...
واقعا دلم میخواست توی کشوری که به دنیا اومدم به عنوان یه آدم عادی زندگی کنم ، به عنوان یه دختری که راحت که نه اما مثل بقیه شهروندا زندگی کنم ولی میدونی داستان چیه ؟ من تو این کشور با این نظام همه چیزم نابود میشه ( این مرحله برای همه هست ) ، هر روز ملیتم زیر سوال میره ، هر روز رندوم از یه کسایی فحش میشنوم ، و من تو کشوری به دنیا اومدم که حتی نمیتونم به اسونی مدرسه برم.
خواستم بگم منم مثل شماها شهروندای ایرانی خواستار آزادی کشورم ، خواستم بگم منم مثل بقیه سر هر یک شهیدی که واسه انقلاب آزادی شکل گرفت گریه کردم خواستم بگم که منم رفتم تو خیابون شعار دادم و خیلی چیزای دیگه ...
اما من یک شهروند ایرانی نیستم اره؟ درسته ، امیدوارم روزی که خیلی دور نیست آزادی ایران و ببینم و برای همیشه ازش خداحافظی کنم.
امیدوارم اون روز برسه که همه مردم ایران در کمال احترام به همه چی در کنار هم دیگه زندگی راحت و زیبایی داشته باشن و از جمله تو که قلمت زیباست خودت هم زیبایی 🤍
اگر آرامشی که حالا و در یکی از سختترین دورههای زندگییم دارم٬ نتیجهی مستقیم پیر شدن است، ارزشش را داشته.
کمی انعطاف بدنم کمتر شده و کمی کمتر طراوت دارم. با اینحال، توانستهام کودکوارگی را حفظ کنم تا نیمهی پیرم بر من نچربد. بقیهی چیزها را هم کمکم درست میکنم.
دیگر عجلهیی نیست.
کمی انعطاف بدنم کمتر شده و کمی کمتر طراوت دارم. با اینحال، توانستهام کودکوارگی را حفظ کنم تا نیمهی پیرم بر من نچربد. بقیهی چیزها را هم کمکم درست میکنم.
دیگر عجلهیی نیست.
انعطاف بدن چقدر مهم است؟
تیدابلیو: سلف هارم
مخالف سفتوسخت خودزنییم؛ اگر اسمش دقیقن همین باشد. آدمهایی که روی مچها یا رانها، یا جاهای دیگرشان خطوط موازی و متعدد از زخم دارند، ناخودآگاه در من کمی ترحم ایجاد میکنند. میدانم که احتمالن چیزهای واقعن سختی از سر گذراندهاند که کارشان به آنجا کشیده؛ اما به نظرم در انتخاب بهترین روش برای خودزنی اشتباه عمل کردهاند. در سرم میگویم: «اینهمه راه بهتر برای سلف هارم؛ آنوقت میروی سراغ راحتترین و ناخلاقانهترینش؟!»
شاید بیشعور باشم؛ اما چون این فکرها را به زبان نمیآورم، کسی متوجه بیشعوری من نمیشود.
با تمام این تفاصیل، من هم یک بار به این عمل قبیح مبادرت ورزیدهام. البته افراد کمی از آن خبر دارند. یعنی، اگر اشتباه نکنم، تنها یک نفر که حین ارتکاب به خودزنی من را میدید خبر دارد که چنین کاری کردهام.
دلیل؟
انعطاف بدنم کم شده بود:
اینجا کلاس سنگنوردیست. جوانها از درودیوار آویزانند. من اما ناخنهای بلندی دارم و بازوهایی نازک و ضعیف برای بالا رفتن از دیواره. پس خودم را مشغول کردهام به یک کیسه بوکس و آن هم نه خودش، بلکه قصد دارم گره بالای آن را با نوک انگشت شست پای راستم طی یک ضربهی واقعی لمس کنم. کار راحتی نیست؛ اما به صورت چشمی میدانم که باید از پسش بربیایم. لگد میپرانم و تهماندههای ضربات تکواندویی که یک قرن پیش میرفتهام کلاسش را تمرین میکنم.
متوجه میشوم چیزی هست که درست کار نمیکند. پایم آنقدر که میخواهم از هم باز نمیشود. فکر میکنم شاید به قدر کافی گرم نکردهام. مینشینم و صدوهشتاد را باز میکنم:
«گه بگیرنش! چرا باز نمیشه؟!»
مدتهاست از آخرین بازی که خواستهام بزنم گذشته. حالا انگار دارم از خودم انتقام میگیرم. قیچی را گشادتر و گشادتر میکنم. درد پشت ران دارد پارهام میکند. اما متوجه درد شدیدتری در جای دیگری از بدنم میشوم:
یک سنگ خشن و تیز درست بالاتر از انگشتهای پای پشتی، بین پوست من و سطح باشگاه گیر کرده. اگر درست حس کنم، همین حالا هم خیس است؛ از خون.
میتوانم پایم را بردارم و بپذیرم که باختهام؛ اما این که بازنده٬ بدون تنبیه میدان را ترک کند، از چارچوب عدالت من خارج است.
پس باخت را میپذیرم، نه حتا سربلندانه. به فشردن پایم به تیغههای سنگ ادامه میدهم و به خودم قول میدهم حتمن انعطاف را به بدنم برگردانم.
*
چهار سال گذشته. جای زخم هنوز روی پایم است و انعطاف بدنم از آن موقع هم کمتر شده.
تیدابلیو: سلف هارم
مخالف سفتوسخت خودزنییم؛ اگر اسمش دقیقن همین باشد. آدمهایی که روی مچها یا رانها، یا جاهای دیگرشان خطوط موازی و متعدد از زخم دارند، ناخودآگاه در من کمی ترحم ایجاد میکنند. میدانم که احتمالن چیزهای واقعن سختی از سر گذراندهاند که کارشان به آنجا کشیده؛ اما به نظرم در انتخاب بهترین روش برای خودزنی اشتباه عمل کردهاند. در سرم میگویم: «اینهمه راه بهتر برای سلف هارم؛ آنوقت میروی سراغ راحتترین و ناخلاقانهترینش؟!»
شاید بیشعور باشم؛ اما چون این فکرها را به زبان نمیآورم، کسی متوجه بیشعوری من نمیشود.
با تمام این تفاصیل، من هم یک بار به این عمل قبیح مبادرت ورزیدهام. البته افراد کمی از آن خبر دارند. یعنی، اگر اشتباه نکنم، تنها یک نفر که حین ارتکاب به خودزنی من را میدید خبر دارد که چنین کاری کردهام.
دلیل؟
انعطاف بدنم کم شده بود:
اینجا کلاس سنگنوردیست. جوانها از درودیوار آویزانند. من اما ناخنهای بلندی دارم و بازوهایی نازک و ضعیف برای بالا رفتن از دیواره. پس خودم را مشغول کردهام به یک کیسه بوکس و آن هم نه خودش، بلکه قصد دارم گره بالای آن را با نوک انگشت شست پای راستم طی یک ضربهی واقعی لمس کنم. کار راحتی نیست؛ اما به صورت چشمی میدانم که باید از پسش بربیایم. لگد میپرانم و تهماندههای ضربات تکواندویی که یک قرن پیش میرفتهام کلاسش را تمرین میکنم.
متوجه میشوم چیزی هست که درست کار نمیکند. پایم آنقدر که میخواهم از هم باز نمیشود. فکر میکنم شاید به قدر کافی گرم نکردهام. مینشینم و صدوهشتاد را باز میکنم:
«گه بگیرنش! چرا باز نمیشه؟!»
مدتهاست از آخرین بازی که خواستهام بزنم گذشته. حالا انگار دارم از خودم انتقام میگیرم. قیچی را گشادتر و گشادتر میکنم. درد پشت ران دارد پارهام میکند. اما متوجه درد شدیدتری در جای دیگری از بدنم میشوم:
یک سنگ خشن و تیز درست بالاتر از انگشتهای پای پشتی، بین پوست من و سطح باشگاه گیر کرده. اگر درست حس کنم، همین حالا هم خیس است؛ از خون.
میتوانم پایم را بردارم و بپذیرم که باختهام؛ اما این که بازنده٬ بدون تنبیه میدان را ترک کند، از چارچوب عدالت من خارج است.
پس باخت را میپذیرم، نه حتا سربلندانه. به فشردن پایم به تیغههای سنگ ادامه میدهم و به خودم قول میدهم حتمن انعطاف را به بدنم برگردانم.
*
چهار سال گذشته. جای زخم هنوز روی پایم است و انعطاف بدنم از آن موقع هم کمتر شده.
Forwarded from Hidden Chat
مسئله ای که هست اینه که من بعضی وقتها یک بخشی هایی از متن های تورو (در حد چند جمله) در متن هایی که خودم مینویسم استفاده میکنم و این رو ذکر نمیکنم که از متن تو استفاده کردم و اون جملهها درواقع برای من نبودن.
چنل تو برای من منبع الهاماتِ نوشتههامه.
و همیشه احساس عذاب وجدان میکنم و فکر میکنم یه روزی بالاخره پیدام میکنی و جملههای خودت رو لا به لای جملههای من میخونی و من رو “کثیف” خطاب میکنی.
این کارِ من اذیتت میکنه؟
چنل تو برای من منبع الهاماتِ نوشتههامه.
و همیشه احساس عذاب وجدان میکنم و فکر میکنم یه روزی بالاخره پیدام میکنی و جملههای خودت رو لا به لای جملههای من میخونی و من رو “کثیف” خطاب میکنی.
این کارِ من اذیتت میکنه؟
چتمارس.
مسئله ای که هست اینه که من بعضی وقتها یک بخشی هایی از متن های تورو (در حد چند جمله) در متن هایی که خودم مینویسم استفاده میکنم و این رو ذکر نمیکنم که از متن تو استفاده کردم و اون جملهها درواقع برای من نبودن. چنل تو برای من منبع الهاماتِ نوشتههامه. و…
نوشتهها٬ بچههای منند؛
با این حال، با این که جنسیت تو را نمیدانم، اگر قول بدهی وقتی ازدواج کردی با همسرت مطرح کنی که به من مدیونی و در ازای دِینت، باید اجازه بدهی با او سکس داشته باشم و تضمین بدهی که متقاعدش خواهی کرد که با من بخوابد، طوری نیست. چون درست است که تو به متن من تجاوز میکنی، من اما علاقه ندارم همسر تو را به کاری مجبور کنم و این را میگذارم به عهدهی خودت.
اگر هم خواستی، اجازه داری تمام مراحل را تماشا کنی :*
با این حال، با این که جنسیت تو را نمیدانم، اگر قول بدهی وقتی ازدواج کردی با همسرت مطرح کنی که به من مدیونی و در ازای دِینت، باید اجازه بدهی با او سکس داشته باشم و تضمین بدهی که متقاعدش خواهی کرد که با من بخوابد، طوری نیست. چون درست است که تو به متن من تجاوز میکنی، من اما علاقه ندارم همسر تو را به کاری مجبور کنم و این را میگذارم به عهدهی خودت.
اگر هم خواستی، اجازه داری تمام مراحل را تماشا کنی :*
دیگر تنها یک دلخوشی میماند:
رنج راستین٬ شور میبخشد.
کسی که بر پشتهی خود بالا میرود، رفعت بیشتری دارد.
معرکه است! بیش از هر چیز، در رنجی که به حد کافی عمیق است، آزادی جان را حس میکنیم. معرکه است!
آزادی!
کو کسی که این واژه را درک کند؟!
~فردریش هولدرلین
رنج راستین٬ شور میبخشد.
کسی که بر پشتهی خود بالا میرود، رفعت بیشتری دارد.
معرکه است! بیش از هر چیز، در رنجی که به حد کافی عمیق است، آزادی جان را حس میکنیم. معرکه است!
آزادی!
کو کسی که این واژه را درک کند؟!
~فردریش هولدرلین
چیزی که دیشب بودم، در من هیجانی ایجاد نکرد.
موسیقی متن نداشتم. جهان در جایی پس تصویر گام برداشتنم در اسلو-موشن منفجر نشد و قطعهی هیچ سفینهیی نیفتاد جایی بین من و دوربین فرضی. دست کسی را نگرفتم که تا کمر در سنگ مذاب گیر افتاده باشد یا تنها نقطهی اتصالش با جهان زندگان، گیر کردن یقهاش به شاختهی درختی باشد که خیلی اتفاقی، تصمیم گرفته کنار حوضچهی یک آتشفشان هوس زندگی به جانش افتاده باشد.
بیش از حد معمولی بودم. به این میگویم «یک شب بد».
برای کسی شعر خواندم. برای یک پروژهی کاری جدید مذاکره کردم. کار آن شرکتی که حقوقم را نداده را هم کمی پیش بردم. برای یک شرکت دیگر نمونهکار فرستادم. برای کاری در ایتالیا اپلای کردم. مختصری ورزش کردم. و در مرور همین اتفاقات است که میفهمم دیشب چرا قهرمان نبودهام:
رژیمم را شکستم و یک شیرینی خامهیی کوچک خوردم.
شاید دارم زیادی سخت میگیرم.
موسیقی متن نداشتم. جهان در جایی پس تصویر گام برداشتنم در اسلو-موشن منفجر نشد و قطعهی هیچ سفینهیی نیفتاد جایی بین من و دوربین فرضی. دست کسی را نگرفتم که تا کمر در سنگ مذاب گیر افتاده باشد یا تنها نقطهی اتصالش با جهان زندگان، گیر کردن یقهاش به شاختهی درختی باشد که خیلی اتفاقی، تصمیم گرفته کنار حوضچهی یک آتشفشان هوس زندگی به جانش افتاده باشد.
بیش از حد معمولی بودم. به این میگویم «یک شب بد».
برای کسی شعر خواندم. برای یک پروژهی کاری جدید مذاکره کردم. کار آن شرکتی که حقوقم را نداده را هم کمی پیش بردم. برای یک شرکت دیگر نمونهکار فرستادم. برای کاری در ایتالیا اپلای کردم. مختصری ورزش کردم. و در مرور همین اتفاقات است که میفهمم دیشب چرا قهرمان نبودهام:
رژیمم را شکستم و یک شیرینی خامهیی کوچک خوردم.
شاید دارم زیادی سخت میگیرم.
ثبت نام کلاس تأمین محتوا
پیروِ صحبتهای اینجا و چند پست بعدش، و برای تبدیل شدن به قهرمانی که لازم دارم باشم، فرآیند ثبت نام دورهی سوم کلاسهای «آموزش مقدمات تأمین محتوای متنی» را آغاز میکنم.
من به آموزش رایگان برای همه معتقدم، پس دورهی نخست را رایگان برگزار کردم و صد و سی نفر شرکت کردند.
دورهی دوم با صد نفر و نفری دویست هزار تومان برگزار شد. خیلیها همان را هم ندادند و حلال کردم. پول را هم تنها بابت این گرفتم که وقت مشتاقان واقعی دوره هدر نرود.
دورهی سوم ولی به دلایلی گرانتر خواهد بود؛ اما تعداد کمتری به آن راه پیدا میکنند تا تمرکزم روی این افراد بیشتر باشد.
هزینهی ثبت نام چقدر خواهد بود؟
شما تعیین میکنید.
این چند روز خیلی به قیمت دوره فکر کردم و اعدادی که در ذهنم بود، اصلن با جیب جماعت دانشجو همخوان نبودند. پس تصمیم گرفتم این مسئله را محول کنم به خودتان. البته نه به شکلی که در ذهنتان شکل گرفته؛ بلکه با انجام یک تست:
موضوعی مطرح میکنم و شما ده دقیقه فرصت دارید یک تا سه پاراگراف راجع به آن بنویسید. هر چه کیفیت نوشته به استاندارد گوگل و چارچوب ذهنی من نزدیکتر باشد، میتوانید شهریهی کمتری بپردازید.
این مبلغ بازهیی بین صفر تا یک میلیون تومان خواهد بود. یعنی هر چه چیزهای بیشتری لازم باشد یادتان بدهم، باید هزینهی بیشتری هم بکنید. عادلانه به نظر میرسد.
شایان ذکر است به منظور جلوگیری از هدررفت وقت، برای انجام فرآیند تعیین سطح، مبلغ بیست و شش هزار و هشتصد تومان دریافت میشود.
سرفصلها:
چیستیِ تولید محتوا
چرا وقتی میتوانیم ساکت باشیم، باید محتوا تولید کنیم؟
علائم سجاوندی
بخشش لازم نیست پارهاش کنید
نیمفاصله
از من دور باش، اما نه خیلی.
سادهنویسی
هرچند بعضیها کنجدی دوست دارند.
لحن
چگونه وسترن بنویسیم؟
کلمهی کلیدی
قفل قلب گوگل را باز کن.
آشنایی با وردپرس
وقتی متنم را نوشتم، با آن چهکار کنم؟
اهمیت لینکسازی
دستت را به من بده. کلیهات را به من پیوند بزن.
کپیرایتینگ چیست؟
داری میبینی.
👙
اگر لازمم داشتید، صدایم بزنید:
@ChetmarsContent
پیروِ صحبتهای اینجا و چند پست بعدش، و برای تبدیل شدن به قهرمانی که لازم دارم باشم، فرآیند ثبت نام دورهی سوم کلاسهای «آموزش مقدمات تأمین محتوای متنی» را آغاز میکنم.
من به آموزش رایگان برای همه معتقدم، پس دورهی نخست را رایگان برگزار کردم و صد و سی نفر شرکت کردند.
دورهی دوم با صد نفر و نفری دویست هزار تومان برگزار شد. خیلیها همان را هم ندادند و حلال کردم. پول را هم تنها بابت این گرفتم که وقت مشتاقان واقعی دوره هدر نرود.
دورهی سوم ولی به دلایلی گرانتر خواهد بود؛ اما تعداد کمتری به آن راه پیدا میکنند تا تمرکزم روی این افراد بیشتر باشد.
هزینهی ثبت نام چقدر خواهد بود؟
شما تعیین میکنید.
این چند روز خیلی به قیمت دوره فکر کردم و اعدادی که در ذهنم بود، اصلن با جیب جماعت دانشجو همخوان نبودند. پس تصمیم گرفتم این مسئله را محول کنم به خودتان. البته نه به شکلی که در ذهنتان شکل گرفته؛ بلکه با انجام یک تست:
موضوعی مطرح میکنم و شما ده دقیقه فرصت دارید یک تا سه پاراگراف راجع به آن بنویسید. هر چه کیفیت نوشته به استاندارد گوگل و چارچوب ذهنی من نزدیکتر باشد، میتوانید شهریهی کمتری بپردازید.
این مبلغ بازهیی بین صفر تا یک میلیون تومان خواهد بود. یعنی هر چه چیزهای بیشتری لازم باشد یادتان بدهم، باید هزینهی بیشتری هم بکنید. عادلانه به نظر میرسد.
شایان ذکر است به منظور جلوگیری از هدررفت وقت، برای انجام فرآیند تعیین سطح، مبلغ بیست و شش هزار و هشتصد تومان دریافت میشود.
سرفصلها:
چیستیِ تولید محتوا
چرا وقتی میتوانیم ساکت باشیم، باید محتوا تولید کنیم؟
علائم سجاوندی
بخشش لازم نیست پارهاش کنید
نیمفاصله
از من دور باش، اما نه خیلی.
سادهنویسی
هرچند بعضیها کنجدی دوست دارند.
لحن
چگونه وسترن بنویسیم؟
کلمهی کلیدی
قفل قلب گوگل را باز کن.
آشنایی با وردپرس
وقتی متنم را نوشتم، با آن چهکار کنم؟
اهمیت لینکسازی
دستت را به من بده. کلیهات را به من پیوند بزن.
کپیرایتینگ چیست؟
داری میبینی.
👙
اگر لازمم داشتید، صدایم بزنید:
@ChetmarsContent