Forwarded from چتمارس. (میم. په. 𐂂)
خدای بستهبهتخت، خدای مفعول، خدای توانا حتا در ناتوانی، خدای خیلی قویِ بهعمد افتادهدرمذبح، سوژهی سرخ مسلخ، قطرهی مقاوم در برابر سقوط از نوک قاشق چایخوری، ای شوکت محلولِ متمایل به دهان، لغزنده در بزاق و فرورونده در آب میانبافتی؛ ای روشناییبخش روز و ای پوشانندهی بخشی از خورشیدها برای ساکنان نیمکرهی شرقی زمین٬ وقتی آنجا خیلی شب است؛ یعنی تقریبن همیشه؛ ای که نمیشنوی صدایم را چون با تو حرف نمیزنم و وقتی حرف میزنم، سرت شلوغ است و مشغول گشتن در کتگوری محبوبت هستی؛ ای مبدل زاری به هیچ؛ ای داستانسرای اساطیری محبوب پنج میلیارد مجموعهی سلولی مردد میان جبر و اختیار، صدای من را میشنوی؟
آاااااااااااااا؟ صدا، ثدا، سدای من را میشنوی یا به زبان خودت ساکت شوم؟ که بلد نیستمش. که به قدر کافی نگشتهام در زمین گستردهات. که قبضها بودهاند و گرانی بنزین. و خیلی از روزهای عمری که تهدیدم کردهیی به حسابرسییش٬ وقت نشده به چیزی فکر کنم که خوشحالم کند. یا تو را. و دوستانم میروند بهشت. تا به حال دوستانت به بهشت رفتهاند؟ اصلن دوستی داری، افلاکنشین مفلوک؟اصلن بلدی بروی، بیایی، زنگ بزنی، خوشحال بشود کسی از آمدنت؟!
نشستهیی آنجا و فکر میکنی برای خودت قدَری؟ سری تووی سرهایی؟ ضربالمثلی و ازین قبیل افعال؟
راستش را بخواهی، ما اصلن شبیه هم نیستیم.
آاااااااااااااا؟ صدا، ثدا، سدای من را میشنوی یا به زبان خودت ساکت شوم؟ که بلد نیستمش. که به قدر کافی نگشتهام در زمین گستردهات. که قبضها بودهاند و گرانی بنزین. و خیلی از روزهای عمری که تهدیدم کردهیی به حسابرسییش٬ وقت نشده به چیزی فکر کنم که خوشحالم کند. یا تو را. و دوستانم میروند بهشت. تا به حال دوستانت به بهشت رفتهاند؟ اصلن دوستی داری، افلاکنشین مفلوک؟اصلن بلدی بروی، بیایی، زنگ بزنی، خوشحال بشود کسی از آمدنت؟!
نشستهیی آنجا و فکر میکنی برای خودت قدَری؟ سری تووی سرهایی؟ ضربالمثلی و ازین قبیل افعال؟
راستش را بخواهی، ما اصلن شبیه هم نیستیم.
...
احساس میکردم باید از گهی که پس انداخته بودم، عکس بگیرم. ابعاد حیرتانگیزی داشت؛ یک خشکی متفاوت.
روز بدی که داشتم، باعث شده بود دنبال هر چیزی باشم برای افتخار به آن. و با خودم فکر میکردم وقتی آدمها باافتخار از بچههاشان عکس میگیرند، آلبومش میکنند و به دیگران نشان میدهند، چرا عکس انداختن از عن باید یک تابوی قبیح باشد؟
چه عظمتی! خدای من! اینهمه را چهطور تووی خودم جا داده بودم؟!
و به خودم نگاه میکردم که اینهمهام و مادرم وقتی کمتر از اینهمه بودهام، من را تووی خودش جا داده بوده.
بعد دیدم که آدمها هر چندسال یکبار میزایند و تقریبن هرروز میرینند. و این داستانیست که تفاوت ارزش سنگهای قیمتی را مشخص میکند: چیز نادری مثل زمرد، ارزش بالایی دارد و کلوخهها ارزانند، چون زیادند.
و اصلن، همین واژههای دم دستی را ببین! همین که به اسم دموکراسی به هر دهانی امکان حرف زدن داده شده. و چشم بیبصیرت و کمحوصلهی خواننده آنقدر در روز کلمه میبیند که قاب گرفتن چیزهای خوب از بینشان سخت شده. و بدِ ماجرا این که همین سیستم عرضه و تقاضای معیوب است که سلیقهها را تشکیل میدهد. و بدتر ماجرا اینکه ابتذال واقعن لذتبخش است. آدم که نمیتواند همیشه مشغول پیشبرد بشریت باشد. گاهی تنها لازم دارد ارزشهایش را رها کند و جای ثبت و پردازش مسائل مهم، به این فکر کند که دقیقن چه چیزی مانعش میشود که از گهش عکس بگیرد و آن را برای کسی بفرستد؛ چون، هرچند که گه زیاد است، اما عکاسی از گه چندان رایج نیست.
احساس میکردم باید از گهی که پس انداخته بودم، عکس بگیرم. ابعاد حیرتانگیزی داشت؛ یک خشکی متفاوت.
روز بدی که داشتم، باعث شده بود دنبال هر چیزی باشم برای افتخار به آن. و با خودم فکر میکردم وقتی آدمها باافتخار از بچههاشان عکس میگیرند، آلبومش میکنند و به دیگران نشان میدهند، چرا عکس انداختن از عن باید یک تابوی قبیح باشد؟
چه عظمتی! خدای من! اینهمه را چهطور تووی خودم جا داده بودم؟!
و به خودم نگاه میکردم که اینهمهام و مادرم وقتی کمتر از اینهمه بودهام، من را تووی خودش جا داده بوده.
بعد دیدم که آدمها هر چندسال یکبار میزایند و تقریبن هرروز میرینند. و این داستانیست که تفاوت ارزش سنگهای قیمتی را مشخص میکند: چیز نادری مثل زمرد، ارزش بالایی دارد و کلوخهها ارزانند، چون زیادند.
و اصلن، همین واژههای دم دستی را ببین! همین که به اسم دموکراسی به هر دهانی امکان حرف زدن داده شده. و چشم بیبصیرت و کمحوصلهی خواننده آنقدر در روز کلمه میبیند که قاب گرفتن چیزهای خوب از بینشان سخت شده. و بدِ ماجرا این که همین سیستم عرضه و تقاضای معیوب است که سلیقهها را تشکیل میدهد. و بدتر ماجرا اینکه ابتذال واقعن لذتبخش است. آدم که نمیتواند همیشه مشغول پیشبرد بشریت باشد. گاهی تنها لازم دارد ارزشهایش را رها کند و جای ثبت و پردازش مسائل مهم، به این فکر کند که دقیقن چه چیزی مانعش میشود که از گهش عکس بگیرد و آن را برای کسی بفرستد؛ چون، هرچند که گه زیاد است، اما عکاسی از گه چندان رایج نیست.
Forwarded from Hidden Chat
من تا حالا فکر میکردم یک زنی
حقیقتا این همه شعور از یه مرد ایرانی بعید بود
الان از روی دستت فهمیدم زن نیستی:)
حقیقتا این همه شعور از یه مرد ایرانی بعید بود
الان از روی دستت فهمیدم زن نیستی:)
Psychopomp
The Tea Party
تلگرام تا وقتی این امکان رو نده که برای کپشن یه موزیک از عکس استفاده کنیم، نابالغه.
۱- یک مکانیزم دفاعی انسانی در طبیعت، ایجاد سروصداست. منظورم اینجا دادوهوار کردن نیست؛ بلکه دقیقن ابراز وجودی خفیف با سوت زدن ملودیک یا همراه داشتن یک زنگوله است.
حیوانات وحشی در مواجهه با انسانی که احساس کنند سعی داشته به شکل مخفیانه وارد قلمروی آنها شود، حساسیت بیشتری به خرج میدهند و با احتمال بالایی به آنها حمله میکنند. با این حال، اگر صدایشان را از قبل شنیده باشند، با شانس بالاتری به آنها به چشم رهگذر نگاه کرده و اجازه میدهند به مسیرشان ادامه دهند؛ مگر این که گرسنه باشند یا به دلیلی دیگر تهدید را حس کنند.
۲- نمیدانم دقیقن چهطور، اما در سفر روحانی آخرم، وردی مدام تکرار میشد:
«هنر من باید خرس را دوور نگه دارد»
و هنوز معنای دقیقی برایش پیدا نکردهام؛ اما حدسهایی دارم. مثلن، من نباید دنبال چیزی در آن باشم، جز راهی برای گذار سلامت از زندگی.
یا اینکه هنر برای من باید تنها راهی برای ابراز وجود باشد؛ نه جایی برای رقابت و حتا پیشرفت.
۳- حالا میدانم که هنر من باید خرس را دوور نگه دارد؛ زیرا این کلماتِ ناخودآگاه منند؛ اما سوال اصلی از من است که اصلن هنر من چیست؟!
با تعریفی که من از هنر دارم، تا رسیدن به هنر فاصلهی زیادی ندارم؛ اما سالهاست که همین فاصلهی کم باقی مانده و وصالی شکل نمیگیرد. من نه دقیقن نویسندهام، نه عکاس. دلم میخواهد نقاش باشم و بدانم چهطور فیلم بسازم. گوش بدی هم ندارم و تا حدی موسیقی را درک میکنم. اما در نهایت، من هیچ هنری ندارم که با آن خرس را دوور نگه دارم، الا آدمها.
نمیدانم چهطور باید «آدمها» را جزو هفت هنر اصلی دستهبندی کرد، اما بنا به تعریفی که از هنر دارم، تنها چیزی که در آن خوبم، آدمهاست. درین باره به خودم اعتماد دارم. اقدام میکنم. پویا و زندهام. درست عکسِ عکاسی و نقاشی و هر چیز دیگری که سالهاست در سطحی ثابت از آنها ماندهام.
۴- من با آدمها خرس را دوور نگه میدارم.
حیوانات وحشی در مواجهه با انسانی که احساس کنند سعی داشته به شکل مخفیانه وارد قلمروی آنها شود، حساسیت بیشتری به خرج میدهند و با احتمال بالایی به آنها حمله میکنند. با این حال، اگر صدایشان را از قبل شنیده باشند، با شانس بالاتری به آنها به چشم رهگذر نگاه کرده و اجازه میدهند به مسیرشان ادامه دهند؛ مگر این که گرسنه باشند یا به دلیلی دیگر تهدید را حس کنند.
۲- نمیدانم دقیقن چهطور، اما در سفر روحانی آخرم، وردی مدام تکرار میشد:
«هنر من باید خرس را دوور نگه دارد»
و هنوز معنای دقیقی برایش پیدا نکردهام؛ اما حدسهایی دارم. مثلن، من نباید دنبال چیزی در آن باشم، جز راهی برای گذار سلامت از زندگی.
یا اینکه هنر برای من باید تنها راهی برای ابراز وجود باشد؛ نه جایی برای رقابت و حتا پیشرفت.
۳- حالا میدانم که هنر من باید خرس را دوور نگه دارد؛ زیرا این کلماتِ ناخودآگاه منند؛ اما سوال اصلی از من است که اصلن هنر من چیست؟!
با تعریفی که من از هنر دارم، تا رسیدن به هنر فاصلهی زیادی ندارم؛ اما سالهاست که همین فاصلهی کم باقی مانده و وصالی شکل نمیگیرد. من نه دقیقن نویسندهام، نه عکاس. دلم میخواهد نقاش باشم و بدانم چهطور فیلم بسازم. گوش بدی هم ندارم و تا حدی موسیقی را درک میکنم. اما در نهایت، من هیچ هنری ندارم که با آن خرس را دوور نگه دارم، الا آدمها.
نمیدانم چهطور باید «آدمها» را جزو هفت هنر اصلی دستهبندی کرد، اما بنا به تعریفی که از هنر دارم، تنها چیزی که در آن خوبم، آدمهاست. درین باره به خودم اعتماد دارم. اقدام میکنم. پویا و زندهام. درست عکسِ عکاسی و نقاشی و هر چیز دیگری که سالهاست در سطحی ثابت از آنها ماندهام.
۴- من با آدمها خرس را دوور نگه میدارم.
چتمارس.
بخشهای زیادی ازین نوشته دیگر اعتبار ندارد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من روی قبر خیام شراب ریختم و او شراب را از دهانش بازریخت روی قبر.
تف کرد روی قبر و بعد هم از گوشههای آرامگاه رفت بالا.
تف کرد روی قبر و بعد هم از گوشههای آرامگاه رفت بالا.
The Last Eden
Everdawn
آقای سلطانی،
واقعن ناراحتکنندهست که چنلت آپدیت نمیشه.
واقعن ناراحتکنندهست که چنلت آپدیت نمیشه.
Forwarded from چتمارس. (میم. .په)
آن شب که در را باز کردی و پریدی روی میز، تمام دستهایم را گرفتم روی صورتم که نپاشی روم.
پا کوبیدی و پریدی که از چراغ آویزان شوی؛ البته که خیال من این بود. از چراغ گذشتی و سقف را لیسیدی. با دهانی پر از گچ خندیدی و دندانهات دانهدانه افتادند. پستانت را از یقهی تنگ درآوردی و من که صورتم را گرفته بودم تا خیس نشوم، از لای انگشتهام دیدم که شیر میریزی روی زمین وُ، زمان را سفید میکنی.
چنان چرخیدی که واماندههای هوا در اطرافت فشرده و مرئی شدند و انحنایی ملموس از چیزی ناملموس از تو باقی ماند. خودت کجا بودی؟ متّهیی در فضا که از لای انگشتهام گذشت و در مردمک چشمم فرو رفت.
آنجا چه دیدی؟
عدهیی مست و عدهیی آوازخوان که سر میگذاشتند روی گیوتین. خیاطها سوزن در گلوی خود فرو میبردند و رقاصها خود را به سقف و دیوار و کف میکوبیدند. مردمی را دیدی که من نمیبینم، تنها زندگیشان میکنم.
آدمها را در رگهایم به اندامها هدایت میکنم و سوختههای تریاک را در بازدمم میدهم بیرون. شبها روح ساخته از الکلم نگهبان جهان است و روزها تنها یکی از دیگرانم که کسی با نفسش میدهد بیرون.
پا کوبیدی و پریدی که از چراغ آویزان شوی؛ البته که خیال من این بود. از چراغ گذشتی و سقف را لیسیدی. با دهانی پر از گچ خندیدی و دندانهات دانهدانه افتادند. پستانت را از یقهی تنگ درآوردی و من که صورتم را گرفته بودم تا خیس نشوم، از لای انگشتهام دیدم که شیر میریزی روی زمین وُ، زمان را سفید میکنی.
چنان چرخیدی که واماندههای هوا در اطرافت فشرده و مرئی شدند و انحنایی ملموس از چیزی ناملموس از تو باقی ماند. خودت کجا بودی؟ متّهیی در فضا که از لای انگشتهام گذشت و در مردمک چشمم فرو رفت.
آنجا چه دیدی؟
عدهیی مست و عدهیی آوازخوان که سر میگذاشتند روی گیوتین. خیاطها سوزن در گلوی خود فرو میبردند و رقاصها خود را به سقف و دیوار و کف میکوبیدند. مردمی را دیدی که من نمیبینم، تنها زندگیشان میکنم.
آدمها را در رگهایم به اندامها هدایت میکنم و سوختههای تریاک را در بازدمم میدهم بیرون. شبها روح ساخته از الکلم نگهبان جهان است و روزها تنها یکی از دیگرانم که کسی با نفسش میدهد بیرون.
گلها بهتنهایی نمیتوانند منبعی کافی برای سدیم مورد نیاز پروانهها باشند. به همین دلیل، این حشرات برای تامین سدیم، گاهی به لاشهخواری، ادرارنوشی و خونآشامی روی میآورند.
در حقیقت، اگر پروانهیی روی شما نشست، نباید خیال کنید از شما خوشش آمده یا شما را شبیه یک گل دیده؛ بلکه دلیل آن را این قضیه بدانید که شوری عرق شما پروانه را به خود جذب کرده است.
در حقیقت، اگر پروانهیی روی شما نشست، نباید خیال کنید از شما خوشش آمده یا شما را شبیه یک گل دیده؛ بلکه دلیل آن را این قضیه بدانید که شوری عرق شما پروانه را به خود جذب کرده است.
در ردهی دوم احمقانهترین کارهایی که انجام میدهم، استفاده از کرم دور چشم قرار دارد؛ زیرا اصلن شبها نمیتوانم بخوابم که کرم دور چشم جلوی سیاهی زیر چشمم را بگیرد. وقتی نمیتوانی بخوابی، این کرم و آبرسان و روبالشی ساتن و هر کوفت دیگری که روی پوست و مویت اعمال کنی، لطیفه است.
و اما ردهی اول؟
عدم اقدام به قتل پدرم.
و اما ردهی اول؟
عدم اقدام به قتل پدرم.
دلم برای زمان اعتیاد پدرم تنگ شده.
آن وقتها من مجبور نبودم خرج خانه را بدهم و تازه! سطل دوکیلویی ماست دوازده تومان بود.
حالا که ترک کرده، تمام فکر و ذکرش کلاسهای معتادان گمنام است. کاری به تمام شدن مهلت اجارهی خانه ندارد. وسط هر بحث منطقی هم میگوید «مُرُم خانهی مامانُم» و آخرش هم نمیرود. صبح تا شب در اینستاگرام با صدای بلند کلیپ کسشر میبیند و روزهایی که فرهیختهتر میشود، همین کار را در فیسبوک و یوتوب ادامه میدهد.
بهانهاش هم این است که درگیر کارهای دادگاههایش است.
دروغ نباشد، بعضی روزها نان را میخرد. زنگ میزند و گزارش میدهد که در صف نان است. به این معنا که باید برایش پول نان را بزنم. من که بابت رژیمم نان جو میخورم، حتا از نانهای او هم بهره نمیبرم که دلخوشم کند.
یادم است جوان که بودم، شروع اکثر سرکوفتهایش به من همین بود. مثلن نان بیات گیرم میآمد و میگفت: «تو وظیفهت فقط اینه که نون بخری و همون یه کارم درست انجام نمیدی».
حالا استرس بیخانگی روانم را پاره کرده. هفتهیی حدود بیست ساعت میخوابم که از پنجاه و شش ساعتی که باید باشد، خیلی کمتر است. او اما فقط دعوا دارد که چرا برای نماز صبح بیدارش نکردهام.
به تخمم عزیزم. نماز تو مسئلهییست بین تو و خدای کسخل تو.
آن وقتها من مجبور نبودم خرج خانه را بدهم و تازه! سطل دوکیلویی ماست دوازده تومان بود.
حالا که ترک کرده، تمام فکر و ذکرش کلاسهای معتادان گمنام است. کاری به تمام شدن مهلت اجارهی خانه ندارد. وسط هر بحث منطقی هم میگوید «مُرُم خانهی مامانُم» و آخرش هم نمیرود. صبح تا شب در اینستاگرام با صدای بلند کلیپ کسشر میبیند و روزهایی که فرهیختهتر میشود، همین کار را در فیسبوک و یوتوب ادامه میدهد.
بهانهاش هم این است که درگیر کارهای دادگاههایش است.
دروغ نباشد، بعضی روزها نان را میخرد. زنگ میزند و گزارش میدهد که در صف نان است. به این معنا که باید برایش پول نان را بزنم. من که بابت رژیمم نان جو میخورم، حتا از نانهای او هم بهره نمیبرم که دلخوشم کند.
یادم است جوان که بودم، شروع اکثر سرکوفتهایش به من همین بود. مثلن نان بیات گیرم میآمد و میگفت: «تو وظیفهت فقط اینه که نون بخری و همون یه کارم درست انجام نمیدی».
حالا استرس بیخانگی روانم را پاره کرده. هفتهیی حدود بیست ساعت میخوابم که از پنجاه و شش ساعتی که باید باشد، خیلی کمتر است. او اما فقط دعوا دارد که چرا برای نماز صبح بیدارش نکردهام.
به تخمم عزیزم. نماز تو مسئلهییست بین تو و خدای کسخل تو.