۱- خاکستر یک رسانای دمایی ضعیف است. یکی از رازهای مرتاضان هندی برای راه رفتن روی آتش هم همین است: گذاشتن کف پا در جایی که جای زغال سرخ، خاکستر نشسته باشد.
۲- خشم٬ سوخت است. نیروییست که هنرمند را وادار میسازد برای جنگیدن با جهانی که باب میلش نیست، دست به تولید و تغییر بزند.
۳- هر نفس واحدی، زیست واحدی دارد و زیست متشکل است از تجارب، ارتباطات و استعدادها. اما نمیتوان احتمال همپوشانی این تجارب و ادراکات را نادیده گرفت.
۴- هنر خشن (مثلن، موسیقی متال) ماحصل عریانسازی همین خشم و مواجههی مستقیمتر با آن است.
شنونده از خشم سوخته بهعنوان لایهیی از خاکستر استفاده میکند تا زیر آن پناه بگیرد. تا مرزهای خشم را دقیقتر مطالعه کند و بتواند کمی از زحمت «حس کردن» بکاهد.
۲- خشم٬ سوخت است. نیروییست که هنرمند را وادار میسازد برای جنگیدن با جهانی که باب میلش نیست، دست به تولید و تغییر بزند.
۳- هر نفس واحدی، زیست واحدی دارد و زیست متشکل است از تجارب، ارتباطات و استعدادها. اما نمیتوان احتمال همپوشانی این تجارب و ادراکات را نادیده گرفت.
۴- هنر خشن (مثلن، موسیقی متال) ماحصل عریانسازی همین خشم و مواجههی مستقیمتر با آن است.
شنونده از خشم سوخته بهعنوان لایهیی از خاکستر استفاده میکند تا زیر آن پناه بگیرد. تا مرزهای خشم را دقیقتر مطالعه کند و بتواند کمی از زحمت «حس کردن» بکاهد.
متاسفانه هنوز به بدنم عادت نکردهام. و از طرفی، آنقدر زندگی کردهام که بفهمم هیچوقت قرار نیست به بدنم عادت کنم. یعنی اگر شدنی بود، باید تا الان اتفاق میافتاد.
مثلن اعداد قرار است کمک کنند که تصوری از ابعاد خودم داشته باشم؟ که فلانقدر قد دارم و فلانقدر وزن؟ که سایز پایم این است و دور کمرم آن؟
پس چرا همیشه احساس میکنم همهجا برایم تنگ است؟
مثلن اعداد قرار است کمک کنند که تصوری از ابعاد خودم داشته باشم؟ که فلانقدر قد دارم و فلانقدر وزن؟ که سایز پایم این است و دور کمرم آن؟
پس چرا همیشه احساس میکنم همهجا برایم تنگ است؟
بخشی از برنامهی خودمراقبتی جدیدم این بود که ماهی یه هدیه به خودم بدم که از پس زندگی و تأمین هزینههای خودم و خانوادهم برومدم و هنوز خودمو نکشتهم.
چهار ماهِ گذشته، برنامهم خرید یه کتونی سفید پوما بود. هر ماه هم به دلیلی نمیشد. یه ماه پول وکیل بابام زیاد شد، یه ماه مامانم مریض بود، یه ماه رفتم سفر و این ماه دیگه همه چی آماده بود که کتونیه رو ازون پیجه که خیلی تخفیف میده، سفارش بدم که دو ماه دیگه از آلمان برسه دستم. (البته همه چی آماده نبود. در واقع هنوزم هیچی آماده نیست؛ ولی داستان با اون فرض جالبتر پیش میره. مثلن میتونستم یه وعده غذا در روز کم کنم تا کفشو بگیرم. ممکن بود. اونجوری در نظر بگیرید و فکر کنید همه چی برای اضافه شدن اون کتونی به جاکفشی خونه حاضره)
اما همونطور که حدس نمیزنید، اوضاع خیلی مطابق برنامه پیش نرفت و برای اولین بار طی پنج سال گذشته، این عدم پیشروی بر اساس برنامه، تقصیر بابام نبود!
گویا مسئول خرید این پیج، مبلغ سفارشای دو ماه گذشتهی مشتریا رو از ایران گرفته و جیم شده. همهی حسابای خرید از فروشگاههای آلمان و هلند این پیج هم تعلیق شده. پیج اصلی رو هم بسته.
برای اولین بار خوشحالم که پولم جور نبود.
چهار ماهِ گذشته، برنامهم خرید یه کتونی سفید پوما بود. هر ماه هم به دلیلی نمیشد. یه ماه پول وکیل بابام زیاد شد، یه ماه مامانم مریض بود، یه ماه رفتم سفر و این ماه دیگه همه چی آماده بود که کتونیه رو ازون پیجه که خیلی تخفیف میده، سفارش بدم که دو ماه دیگه از آلمان برسه دستم. (البته همه چی آماده نبود. در واقع هنوزم هیچی آماده نیست؛ ولی داستان با اون فرض جالبتر پیش میره. مثلن میتونستم یه وعده غذا در روز کم کنم تا کفشو بگیرم. ممکن بود. اونجوری در نظر بگیرید و فکر کنید همه چی برای اضافه شدن اون کتونی به جاکفشی خونه حاضره)
اما همونطور که حدس نمیزنید، اوضاع خیلی مطابق برنامه پیش نرفت و برای اولین بار طی پنج سال گذشته، این عدم پیشروی بر اساس برنامه، تقصیر بابام نبود!
گویا مسئول خرید این پیج، مبلغ سفارشای دو ماه گذشتهی مشتریا رو از ایران گرفته و جیم شده. همهی حسابای خرید از فروشگاههای آلمان و هلند این پیج هم تعلیق شده. پیج اصلی رو هم بسته.
برای اولین بار خوشحالم که پولم جور نبود.
قسمت بعدی این برنامهی خودمراقبتی این بود که ساعت دوازده گوشیو بذارم کنار و تا هشت بخوابم.
Summoning Dance
Lunatic Soul
ببینید عزیزان،
چیزی تووی این موزیک هست که اذیتم میکند. یعنی یک جای کارش میلنگد. صدای خواننده شاید. یا نوع انتقال بین بخشهای مختلف کار. سواد موسیقایی داشتم اگر، ممکن بود بهتر نقدش کنم. با این حال، در یک افتری دلچسب شنیدمش و حسابی هم با آن تکان خوردم.
چیزی تووی این موزیک هست که اذیتم میکند. یعنی یک جای کارش میلنگد. صدای خواننده شاید. یا نوع انتقال بین بخشهای مختلف کار. سواد موسیقایی داشتم اگر، ممکن بود بهتر نقدش کنم. با این حال، در یک افتری دلچسب شنیدمش و حسابی هم با آن تکان خوردم.
Forwarded from چتمارس. (میم. په. 𐂂)
خدای بستهبهتخت، خدای مفعول، خدای توانا حتا در ناتوانی، خدای خیلی قویِ بهعمد افتادهدرمذبح، سوژهی سرخ مسلخ، قطرهی مقاوم در برابر سقوط از نوک قاشق چایخوری، ای شوکت محلولِ متمایل به دهان، لغزنده در بزاق و فرورونده در آب میانبافتی؛ ای روشناییبخش روز و ای پوشانندهی بخشی از خورشیدها برای ساکنان نیمکرهی شرقی زمین٬ وقتی آنجا خیلی شب است؛ یعنی تقریبن همیشه؛ ای که نمیشنوی صدایم را چون با تو حرف نمیزنم و وقتی حرف میزنم، سرت شلوغ است و مشغول گشتن در کتگوری محبوبت هستی؛ ای مبدل زاری به هیچ؛ ای داستانسرای اساطیری محبوب پنج میلیارد مجموعهی سلولی مردد میان جبر و اختیار، صدای من را میشنوی؟
آاااااااااااااا؟ صدا، ثدا، سدای من را میشنوی یا به زبان خودت ساکت شوم؟ که بلد نیستمش. که به قدر کافی نگشتهام در زمین گستردهات. که قبضها بودهاند و گرانی بنزین. و خیلی از روزهای عمری که تهدیدم کردهیی به حسابرسییش٬ وقت نشده به چیزی فکر کنم که خوشحالم کند. یا تو را. و دوستانم میروند بهشت. تا به حال دوستانت به بهشت رفتهاند؟ اصلن دوستی داری، افلاکنشین مفلوک؟اصلن بلدی بروی، بیایی، زنگ بزنی، خوشحال بشود کسی از آمدنت؟!
نشستهیی آنجا و فکر میکنی برای خودت قدَری؟ سری تووی سرهایی؟ ضربالمثلی و ازین قبیل افعال؟
راستش را بخواهی، ما اصلن شبیه هم نیستیم.
آاااااااااااااا؟ صدا، ثدا، سدای من را میشنوی یا به زبان خودت ساکت شوم؟ که بلد نیستمش. که به قدر کافی نگشتهام در زمین گستردهات. که قبضها بودهاند و گرانی بنزین. و خیلی از روزهای عمری که تهدیدم کردهیی به حسابرسییش٬ وقت نشده به چیزی فکر کنم که خوشحالم کند. یا تو را. و دوستانم میروند بهشت. تا به حال دوستانت به بهشت رفتهاند؟ اصلن دوستی داری، افلاکنشین مفلوک؟اصلن بلدی بروی، بیایی، زنگ بزنی، خوشحال بشود کسی از آمدنت؟!
نشستهیی آنجا و فکر میکنی برای خودت قدَری؟ سری تووی سرهایی؟ ضربالمثلی و ازین قبیل افعال؟
راستش را بخواهی، ما اصلن شبیه هم نیستیم.
...
احساس میکردم باید از گهی که پس انداخته بودم، عکس بگیرم. ابعاد حیرتانگیزی داشت؛ یک خشکی متفاوت.
روز بدی که داشتم، باعث شده بود دنبال هر چیزی باشم برای افتخار به آن. و با خودم فکر میکردم وقتی آدمها باافتخار از بچههاشان عکس میگیرند، آلبومش میکنند و به دیگران نشان میدهند، چرا عکس انداختن از عن باید یک تابوی قبیح باشد؟
چه عظمتی! خدای من! اینهمه را چهطور تووی خودم جا داده بودم؟!
و به خودم نگاه میکردم که اینهمهام و مادرم وقتی کمتر از اینهمه بودهام، من را تووی خودش جا داده بوده.
بعد دیدم که آدمها هر چندسال یکبار میزایند و تقریبن هرروز میرینند. و این داستانیست که تفاوت ارزش سنگهای قیمتی را مشخص میکند: چیز نادری مثل زمرد، ارزش بالایی دارد و کلوخهها ارزانند، چون زیادند.
و اصلن، همین واژههای دم دستی را ببین! همین که به اسم دموکراسی به هر دهانی امکان حرف زدن داده شده. و چشم بیبصیرت و کمحوصلهی خواننده آنقدر در روز کلمه میبیند که قاب گرفتن چیزهای خوب از بینشان سخت شده. و بدِ ماجرا این که همین سیستم عرضه و تقاضای معیوب است که سلیقهها را تشکیل میدهد. و بدتر ماجرا اینکه ابتذال واقعن لذتبخش است. آدم که نمیتواند همیشه مشغول پیشبرد بشریت باشد. گاهی تنها لازم دارد ارزشهایش را رها کند و جای ثبت و پردازش مسائل مهم، به این فکر کند که دقیقن چه چیزی مانعش میشود که از گهش عکس بگیرد و آن را برای کسی بفرستد؛ چون، هرچند که گه زیاد است، اما عکاسی از گه چندان رایج نیست.
احساس میکردم باید از گهی که پس انداخته بودم، عکس بگیرم. ابعاد حیرتانگیزی داشت؛ یک خشکی متفاوت.
روز بدی که داشتم، باعث شده بود دنبال هر چیزی باشم برای افتخار به آن. و با خودم فکر میکردم وقتی آدمها باافتخار از بچههاشان عکس میگیرند، آلبومش میکنند و به دیگران نشان میدهند، چرا عکس انداختن از عن باید یک تابوی قبیح باشد؟
چه عظمتی! خدای من! اینهمه را چهطور تووی خودم جا داده بودم؟!
و به خودم نگاه میکردم که اینهمهام و مادرم وقتی کمتر از اینهمه بودهام، من را تووی خودش جا داده بوده.
بعد دیدم که آدمها هر چندسال یکبار میزایند و تقریبن هرروز میرینند. و این داستانیست که تفاوت ارزش سنگهای قیمتی را مشخص میکند: چیز نادری مثل زمرد، ارزش بالایی دارد و کلوخهها ارزانند، چون زیادند.
و اصلن، همین واژههای دم دستی را ببین! همین که به اسم دموکراسی به هر دهانی امکان حرف زدن داده شده. و چشم بیبصیرت و کمحوصلهی خواننده آنقدر در روز کلمه میبیند که قاب گرفتن چیزهای خوب از بینشان سخت شده. و بدِ ماجرا این که همین سیستم عرضه و تقاضای معیوب است که سلیقهها را تشکیل میدهد. و بدتر ماجرا اینکه ابتذال واقعن لذتبخش است. آدم که نمیتواند همیشه مشغول پیشبرد بشریت باشد. گاهی تنها لازم دارد ارزشهایش را رها کند و جای ثبت و پردازش مسائل مهم، به این فکر کند که دقیقن چه چیزی مانعش میشود که از گهش عکس بگیرد و آن را برای کسی بفرستد؛ چون، هرچند که گه زیاد است، اما عکاسی از گه چندان رایج نیست.