امیدوارم در جریان باشید که نباید لواط رو مترادف همجنسگرایی قرار بدید؛ چون با این کار دارید عملن احتمال تجاوز رو از فعل حذف میکنید و هر دو طرف رو موافق هر تجاوزی که تحت عنوان لواط صورت میگیره، قرار میدید.
چتمارس.
لواط همون عمل سکس همجنسگرایان مرده دیگه
دقیقن از همین اشتباه حرف میزنم.
تمدن خیلی به زبان وابستهست و این اهمال در انتخاب واژهی صحیح، در درازمدت میتونه باعث ظلم به طبقهی خاصی از جامعه بشه.
لواط میتونه شامل تجاوز یک مرد به مرد دیگه باشه؛ اما نفر دوم الزامن همجنسگرا نیست و ممکنه مورد تجاوز قرار گرفته باشه.
توو اسلام به همهشون از دم میگن «لواط».
تمدن خیلی به زبان وابستهست و این اهمال در انتخاب واژهی صحیح، در درازمدت میتونه باعث ظلم به طبقهی خاصی از جامعه بشه.
لواط میتونه شامل تجاوز یک مرد به مرد دیگه باشه؛ اما نفر دوم الزامن همجنسگرا نیست و ممکنه مورد تجاوز قرار گرفته باشه.
توو اسلام به همهشون از دم میگن «لواط».
پس از تجربهی شب پیش، نوشتن٬ بیش از هر زمانی بیهوده جلوه میکند؛ نه درخششی لای این کلمات میبینم و نه تیرگیهای محبوس در حفرههای معنایی آنها بهقدری عمیق است که شمهیی از زیستم را نشان دهد. و تازه، اینها ناتوانی من در بیان تنها یک شب از عمرم است؛ و البته که هر شب آن اگر چنین هیبتی داشت، «هیبت» معنایش را از دست میداد. اما «شب» به خودیِ خود مهیب است. تلفیق شب و بیابان و سرما و صدای گرگ و ماهی که تا خرتناق کامل است، هارمونی جالبی میان درون و بیرون انسانی که من باشم ایجاد کرده بود:
چیزی برای بیشتر.
اینها را گفتم که بگویم چرا نمیخواهم بگویم؛ زیرا بازروایی این تجربه، شبیه سرودن شعری بد است در وصف زنی زیبا.
همزمان با تلاش من برای ثبت یا بیان آنچه در حال وقوع است، فرصت محدود من برای زیستن و تجربیدن دود میشود و میرود هوا. و هیچچیز برای گفتن، این ابزار ابراز وجود سادهی پیچیده، باقی نمیماند.
«دیشب، بندبهبند بدنم از من میخواست کاری کنم. زیر لختترین مهتاب این حوالی ولو بودم و قلوهسنگهای زیر تنم با من ساکت بودند» کجا جواب آن احساسی را میدهد که تووی سرم داشتم؟ چهطور از آن سیاهچال هرمی صحبت کنم که بدنم را از سر بلعید و چرخاند و جای دیگری فرو انداخت؟
و چهطور بگویم که چهطور چرخیدم و چرخیدم تا رنگها را بپاشم در نقاط مختلفی از آن تالار که محاط بود بر میدان دیدم، از شرق تا غرب و تا ته آسمان؟ کاشیهایش از ابر بود و همه چیز از سیاه؛ سیاههای مختلف. چگونه از آن حرف بزنم که بیاحترامی نباشد به تجربهام از سیاه؟ و از ستونهای بلورین کدری که ستارهها را باشکوهتر جلوه میدادند؛ نه به شکل موجودی مستقل و خالص؛ بلکه شکوهشان را از مقام مزیّن کردن آن ستونها وام میگرفتند؟
من در زندان بزرگم گیر افتاده بودم و از هیچ چیز بیشتر از خودم نمیترسیدم.
چرا باید راجع به آن حرف بزنم؟
چیزی برای بیشتر.
اینها را گفتم که بگویم چرا نمیخواهم بگویم؛ زیرا بازروایی این تجربه، شبیه سرودن شعری بد است در وصف زنی زیبا.
همزمان با تلاش من برای ثبت یا بیان آنچه در حال وقوع است، فرصت محدود من برای زیستن و تجربیدن دود میشود و میرود هوا. و هیچچیز برای گفتن، این ابزار ابراز وجود سادهی پیچیده، باقی نمیماند.
«دیشب، بندبهبند بدنم از من میخواست کاری کنم. زیر لختترین مهتاب این حوالی ولو بودم و قلوهسنگهای زیر تنم با من ساکت بودند» کجا جواب آن احساسی را میدهد که تووی سرم داشتم؟ چهطور از آن سیاهچال هرمی صحبت کنم که بدنم را از سر بلعید و چرخاند و جای دیگری فرو انداخت؟
و چهطور بگویم که چهطور چرخیدم و چرخیدم تا رنگها را بپاشم در نقاط مختلفی از آن تالار که محاط بود بر میدان دیدم، از شرق تا غرب و تا ته آسمان؟ کاشیهایش از ابر بود و همه چیز از سیاه؛ سیاههای مختلف. چگونه از آن حرف بزنم که بیاحترامی نباشد به تجربهام از سیاه؟ و از ستونهای بلورین کدری که ستارهها را باشکوهتر جلوه میدادند؛ نه به شکل موجودی مستقل و خالص؛ بلکه شکوهشان را از مقام مزیّن کردن آن ستونها وام میگرفتند؟
من در زندان بزرگم گیر افتاده بودم و از هیچ چیز بیشتر از خودم نمیترسیدم.
چرا باید راجع به آن حرف بزنم؟
walter-benjamin-on-hashish.pdf
10.6 MB
دربارهی حشیش
والتر بنیامین
زبان انگلیسی
والتر بنیامین
زبان انگلیسی
OmidShams_PrefaceForBook.pdf
149.5 KB
مقدمهی کتاب: نشئگی
امید شمس
امید شمس
چتمارس.
من که نه، ولی اینجا یه پتو هست که اصرار داره زیرش بغلت کنم 👈👉
وقتی همچین کسشری مینویسم:
خوشبختانه نه نظر مثبت و نه نظر منفی بقیه برام اهمیت نداره.
چون مدرنیته باعث شده مخاطب حس کنه خیلی مهمه و هر کسی اثری ارائه میده، برای جلب رضایت اونه.
ولی خبر بد اینکه من نه اینجا رو تبلیغ کردم، نه بههر نحو دیگهیی کسیو دعوت کردهم که اینجا باشه؛ پس میتونه نظرش رو برای خودش نگه داره :*
چون مدرنیته باعث شده مخاطب حس کنه خیلی مهمه و هر کسی اثری ارائه میده، برای جلب رضایت اونه.
ولی خبر بد اینکه من نه اینجا رو تبلیغ کردم، نه بههر نحو دیگهیی کسیو دعوت کردهم که اینجا باشه؛ پس میتونه نظرش رو برای خودش نگه داره :*
یه استندآپ کمدی بود که تووش یارو میگفت:
«بعد از دهها سال از اختراع وایتکس، شرکتای سازنده همچنان باید روش بنویسن «خوراکی نیست» تا یه وقت یکی وقتی تشنهست، وایتکس رو سر نکشه!»
شبکههای اجتماعی متاسفانه یا خوشبختانه، این امکان رو در اختیار همه قرار میدن که صحبتت کنن یا نظرشونو ابراز کنن.
من چهطور باید برای نظر همه اهمیت قائل باشم؟!
«بعد از دهها سال از اختراع وایتکس، شرکتای سازنده همچنان باید روش بنویسن «خوراکی نیست» تا یه وقت یکی وقتی تشنهست، وایتکس رو سر نکشه!»
شبکههای اجتماعی متاسفانه یا خوشبختانه، این امکان رو در اختیار همه قرار میدن که صحبتت کنن یا نظرشونو ابراز کنن.
من چهطور باید برای نظر همه اهمیت قائل باشم؟!
برای من مهم بود که ازینجا دوستانی پیدا کنم.
به همین خاطر، خودم رو اینجا عرضه کردم.
الآن، این مسئله برام از اهمیت چندانی برخوردار نیست و فقط سعی دارم چیزهایی به جوونترها یاد بدم.
به همین دلیله که اینجا پرایوت نیست و مجبورم چیزایی که میدونم رو برای خواننده توضیح بدم.
حقیقتن بهم خوش نمیگذره.
به همین خاطر، خودم رو اینجا عرضه کردم.
الآن، این مسئله برام از اهمیت چندانی برخوردار نیست و فقط سعی دارم چیزهایی به جوونترها یاد بدم.
به همین دلیله که اینجا پرایوت نیست و مجبورم چیزایی که میدونم رو برای خواننده توضیح بدم.
حقیقتن بهم خوش نمیگذره.
اینها را گفتم که بگویم چرا نمیخواهم بگویم؛ زیرا بازروایی این تجربه، شبیه سرودن شعری بد است در وصف زنی زیبا.
همزمان با تلاش من برای ثبت یا بیان آنچه در حال وقوع است، فرصت محدود من برای زیستن و تجربیدن دود میشود و میرود هوا. و هیچچیز برای گفتن، این ابزار ابراز وجود سادهی پیچیده، باقی نمیماند.
همزمان با تلاش من برای ثبت یا بیان آنچه در حال وقوع است، فرصت محدود من برای زیستن و تجربیدن دود میشود و میرود هوا. و هیچچیز برای گفتن، این ابزار ابراز وجود سادهی پیچیده، باقی نمیماند.