https://twitter.com/MilaDnu/status/1654593756115476480?s=20
زحمت اطلاعرسانی با شما❤️
زحمت اطلاعرسانی با شما❤️
چتمارس.
آخرین روز تهران در این سفر؛ بشرا.
- کلاس لحن رفتی؟
- نه. ذاتن خوبم.
چند دقیقهیی که تنهاییم، برایش اجرای شیناد اوکانر در شیلی را میگذارم. بعد هم عکسی از حالای او نشانش میدهم که مسلمان و محجبه است. اضافه میکنم: این یکی از شکستهای طبیعت است.
حالا او چسبیده به اسپیکر و میخواند. نه بهخوبی شیناد اوکانر؛ اما پردههایی از صدایش میتواند آدم را یاد دلورس بیندازد.
خواندنش که تمام میشود، برمیگردد تا نگاهم کند. میخندیم. مستیم و درست. تقریبن بههمینسادگی احساس خوشبختی میکنم.
- نه. ذاتن خوبم.
چند دقیقهیی که تنهاییم، برایش اجرای شیناد اوکانر در شیلی را میگذارم. بعد هم عکسی از حالای او نشانش میدهم که مسلمان و محجبه است. اضافه میکنم: این یکی از شکستهای طبیعت است.
حالا او چسبیده به اسپیکر و میخواند. نه بهخوبی شیناد اوکانر؛ اما پردههایی از صدایش میتواند آدم را یاد دلورس بیندازد.
خواندنش که تمام میشود، برمیگردد تا نگاهم کند. میخندیم. مستیم و درست. تقریبن بههمینسادگی احساس خوشبختی میکنم.
چتمارس.
دو روز را با دوستی میگذرانم که به نظرم با میترا دوستهای خوبی میشوند و بعد میروم سراغ خود میترا. ارتباطم با میترا هیچوقت تعریفپذیر نیست. یعنی حتا خود من هم که به روابط تعریفناپذیر علاقه دارم، متوجه برخی از ابعاد شخصیتی او و ارتباط بینمان نمیشوم. خودش…
ازینجا به بعد، سفر دیگر تمام شده. رشت٬ جای دووری از خانه است؛ اما من به شکل خودخوانده، شهروندی افتخاری رشت را دارم.
چند نفری اینجا برایم باقی مانده که دوستشان داشته باشم. آدمهای جدیدی هم پیدا خواهم کرد که انگل محبتشان را بیندازم تووی شکمم تا هرازگاهی دلم برایشان تنگ شود و از زیستن دوور از آنها رنج بکشم.
رشت٬ علامت یک تکرار است. یک سیکل از فعالیتهایی که انجام میدهم تا زنده بمانم. همهی عمر روابطم از راه دوور بودهاند و تقریبن تمامشان در رشت و انزلی. چون اینجا پناهگاهم بوده.
و چرا از این چرخه نمیزنم بیرون؟ چون نیازی به ترک آن احساس نمیکنم.
هشت صبح از خواب بیدار میشوم و صبحانه که میخورم، ساعت سهی عصر است. یک روز دیگر را در رشت هدر دادهام و این فوقالعادهست! از شبش هم چیز زیادی در خاطرم نیست؛ چون باید روی چیزی گذشته باشد. تا وقتی بشود دوش گرفت، همه چیز مرتب است. تا غذا جور میشود و دوش هست.
غذا. دیشب، نگار یک ساندویچ داد دستم. مثل سگ گرسنه بودم. هاجوواج به ساندویچ نگاه کردم. پرسیدم از کجا آمده؟ نگار گفت وقتی خواب بودهام آن را گرفتهاند. و من حتا یادم نمیآمد که خوابیده باشم. اما گویا خواب بودهام. و نفهمیده بودم با دیگران چهطور خداحافظی کردهام. از تصادفمان هم چیزهای محوی به یاد دارم. ساندویچ را گاز میزنم تا معدهام آرام بگیرد. و هشت صبح، باز بیدارم. جلسهی کاری را برگزار میکنم. به اعضای تیم روحیهی همکاری را تزریق میکنم و به خودم قول میدهم در چهار ساعت، قدر هشت ساعت کار کنم.
بد هم پیش نمیروم. چون اینجا حس خوبی به خودم دارم.
چند نفری اینجا برایم باقی مانده که دوستشان داشته باشم. آدمهای جدیدی هم پیدا خواهم کرد که انگل محبتشان را بیندازم تووی شکمم تا هرازگاهی دلم برایشان تنگ شود و از زیستن دوور از آنها رنج بکشم.
رشت٬ علامت یک تکرار است. یک سیکل از فعالیتهایی که انجام میدهم تا زنده بمانم. همهی عمر روابطم از راه دوور بودهاند و تقریبن تمامشان در رشت و انزلی. چون اینجا پناهگاهم بوده.
و چرا از این چرخه نمیزنم بیرون؟ چون نیازی به ترک آن احساس نمیکنم.
هشت صبح از خواب بیدار میشوم و صبحانه که میخورم، ساعت سهی عصر است. یک روز دیگر را در رشت هدر دادهام و این فوقالعادهست! از شبش هم چیز زیادی در خاطرم نیست؛ چون باید روی چیزی گذشته باشد. تا وقتی بشود دوش گرفت، همه چیز مرتب است. تا غذا جور میشود و دوش هست.
غذا. دیشب، نگار یک ساندویچ داد دستم. مثل سگ گرسنه بودم. هاجوواج به ساندویچ نگاه کردم. پرسیدم از کجا آمده؟ نگار گفت وقتی خواب بودهام آن را گرفتهاند. و من حتا یادم نمیآمد که خوابیده باشم. اما گویا خواب بودهام. و نفهمیده بودم با دیگران چهطور خداحافظی کردهام. از تصادفمان هم چیزهای محوی به یاد دارم. ساندویچ را گاز میزنم تا معدهام آرام بگیرد. و هشت صبح، باز بیدارم. جلسهی کاری را برگزار میکنم. به اعضای تیم روحیهی همکاری را تزریق میکنم و به خودم قول میدهم در چهار ساعت، قدر هشت ساعت کار کنم.
بد هم پیش نمیروم. چون اینجا حس خوبی به خودم دارم.
ایستاده در چارچوب در، خیره به من و عمیقن در کلافگی، به لای پاهایش اشاره میکند و میگوید:
کسم سفت شده.
ابتدا به معانی پنهان جمله فکر میکنم؛ معانی کنایی؛ معانی پنهان؛ معانی رشتی؛ معانی مستتر در «سفت شدن» و شاید در «کس». شاید سفت شدن کس نوعی از دلتنگی باشد. نمیدانم. نگاهش میکنم و منتظر توضیح بیشترم.
میآید سمتم. یک دستمال کاغذی را میگذارد روی تشک و برایم یک کس میکشد:
- ببین، اگه این کلیتوریس باشه، این لابیاست؛ کنار لابیا دو تا محدودهی کوچولو هست که مو درمییاد. اون قسمتِ زیر اون موها سفت شده. کیسته؟
و من که اسکنرم را باید به نحوی تعلیم داده باشم که از رنگ رخساره بفهمم یک نفر کجایش کیست دارد، با رجوع به دانش پزشکی محدودم که عمدتن برگرفته از انیمیشن «سفرهای علمی»ست، خیره به چشمهایش میگویم:
- ممکنه.
کسم سفت شده.
ابتدا به معانی پنهان جمله فکر میکنم؛ معانی کنایی؛ معانی پنهان؛ معانی رشتی؛ معانی مستتر در «سفت شدن» و شاید در «کس». شاید سفت شدن کس نوعی از دلتنگی باشد. نمیدانم. نگاهش میکنم و منتظر توضیح بیشترم.
میآید سمتم. یک دستمال کاغذی را میگذارد روی تشک و برایم یک کس میکشد:
- ببین، اگه این کلیتوریس باشه، این لابیاست؛ کنار لابیا دو تا محدودهی کوچولو هست که مو درمییاد. اون قسمتِ زیر اون موها سفت شده. کیسته؟
و من که اسکنرم را باید به نحوی تعلیم داده باشم که از رنگ رخساره بفهمم یک نفر کجایش کیست دارد، با رجوع به دانش پزشکی محدودم که عمدتن برگرفته از انیمیشن «سفرهای علمی»ست، خیره به چشمهایش میگویم:
- ممکنه.
تووی اینستاگرام میچرخیدم و دیدم یکی تولد خواهرشو به اینشکل تبریک گفته و یه مسئلهیی برام شکل گرفت:
«تبریک گفتن» یعنی درخواست و دعای برکت برای کسی.
حالا ایراد این تبریک چیه؟
کلماتو میبینی و از خودت میپرسی:
پسر! یعنی حتا توو تبریک گفتن به خواهرش هم نتونسته یه لحظه از خودش دست بکشه و به این اتفاق بپردازه! یعنی حتا از این فرصت کوتاه هم استفاده کرده تا بیان کنه که «من نور و لبخند و امید نیستم».
حالا ما از لحاظ منطقی میتونیم بگیم که با قرار دادن خودش به عنوان محور، سعی داشته اطلاعات دقیقتری راجع به خواهرش بده؛ ولی خب اطلاعاتی که راجع بهش ارائه شده، بیشتر باعث میشه موازنه به سمتی تغییر کنه که احساس کنی داره از خواهرش استفاده میکنه تا خودش رو بیشتر معرفی کنه.
«تبریک گفتن» یعنی درخواست و دعای برکت برای کسی.
حالا ایراد این تبریک چیه؟
کلماتو میبینی و از خودت میپرسی:
پسر! یعنی حتا توو تبریک گفتن به خواهرش هم نتونسته یه لحظه از خودش دست بکشه و به این اتفاق بپردازه! یعنی حتا از این فرصت کوتاه هم استفاده کرده تا بیان کنه که «من نور و لبخند و امید نیستم».
حالا ما از لحاظ منطقی میتونیم بگیم که با قرار دادن خودش به عنوان محور، سعی داشته اطلاعات دقیقتری راجع به خواهرش بده؛ ولی خب اطلاعاتی که راجع بهش ارائه شده، بیشتر باعث میشه موازنه به سمتی تغییر کنه که احساس کنی داره از خواهرش استفاده میکنه تا خودش رو بیشتر معرفی کنه.
Stride La Vampa (From Il Trovatore) Verdi
Viorica Cortez
عادت دارم در طول حمام به موسیقی گوش بدهم. سروصدا زیاد است و شاید مصدر «شنیدن» صحیحتر باشد. چون تنها برخی از آهنگها هستند که وادارم میکنند دوش را بسته و هر فعالیتی را متوقف کنم تا بتوانم به موسیقی گوش بدهم.
اما باید بپذیریم که این طبیعت است که به شکل یک نظام یکپارچه در حال رشد دادن خود است و انسان -در بهترین حالت- تنها انگلیست که از بخشی از نتایج این تودهی هوشمند بهره میبرد.
برتریجویی انسان بر سایر موجودات زنده، وابسته به تعریف او از «خود» است. تفکر منتج به کشف خود، اگر بالغ نشود، منجر به خودمحوری خواهد شد و ایجاد اختلال در این نظام.
کار رسانه و سرمایه اما، همین مخدوشسازی خود است. مخاطب امروزی خودش را محور و قهرمان داستان میپندارد و مدام در حال قیاس خود با برسازههای تخیلی رسانههاست.
برتریجویی انسان بر سایر موجودات زنده، وابسته به تعریف او از «خود» است. تفکر منتج به کشف خود، اگر بالغ نشود، منجر به خودمحوری خواهد شد و ایجاد اختلال در این نظام.
کار رسانه و سرمایه اما، همین مخدوشسازی خود است. مخاطب امروزی خودش را محور و قهرمان داستان میپندارد و مدام در حال قیاس خود با برسازههای تخیلی رسانههاست.
چتمارس.
اما باید بپذیریم که این طبیعت است که به شکل یک نظام یکپارچه در حال رشد دادن خود است و انسان -در بهترین حالت- تنها انگلیست که از بخشی از نتایج این تودهی هوشمند بهره میبرد. برتریجویی انسان بر سایر موجودات زنده، وابسته به تعریف او از «خود» است. تفکر منتج…
(یک روز که از خواب بیدار شدم و احساس راکستار بودن نکردم)
تنها خوابیدم، تنها بیدار شدم و به ارتباط با خودم ادامه دادم.
کل هفته به همان منوال گذشت که در خیلی از رپهای فارسی میشنوید:
مدام در حال چوقیدن.
چنین شرایطی چندان دلچسب من نیست؛ با این حال، بعد از چندین ماه زندگی کارمندی در مشهد، به کمی فساد نیاز داشتم.
خودم را دلداری میدادم. میگفتم «You don't suck that much at things» و حین گفتنش، معمولن تصویری از خودم در حال مکیدن نوک انگشت مجسمهیی از خدایی یونانی در ذهنم شکل میگرفت.
طبق برنامه، باید خیلی زودتر ازینها به مشهد برمیگشته بودم. اما همچنان مشغول رشتیگرییم. روزها کار زیادی نمیکنم و شبها بابت این کارهای ناکرده استرس دارم.
دیشب فرصتی دست داد که بعد از مدتها تنها باشم. تنهایی تا به امروز هم ادامه داشته. امروز اما فرصت شد لباسهایم را در سینک بشویم. البته نه تمامشان را؛ هفت شرت بود و سه تیشرت.
شاید برای کار ناتمامی لازم شود بروم تهران، یا کرج؛ اما خیلی مطمئن نیستم که با وجود فشار شغلم، این کار شدنی باشد.
چهارشنبه تحویل مرحلهی جدیدی از سایت را بهعهده داشتم که خیلی خوب پیش نرفت و تا دوشنبه فشار بیشتری روی من و تیمم افتاده. با این حال، از پس آن برمیآیم؛ چون برای من گزینهی ضعیف بودن وجود ندارد و مجبورم مدام بهتر از قبل باشم؛ و الا از گرسنگی میمیریم.
با این حال، باید یکی از همین روزها برگردم مشهد. چون شامپویم دارد تمام میشود.
بیست و چند روز پیش که از خانه زدم بیرون، فکر میکردم سفرم یکهفتهیی باشد؛ اما احتیاطن قدر دو هفته قرص برداشته بودم. حالا از سه هفته هم عبور کردهییم و قرصهایم تمام شدهاند.
البته که زندگی بدون قرص هم ادامه خواهد داشت؛ اما باید بهانهیی برای برگشتن بتراشم؛ در غیر اینصورت، ممکن است همین امشب دنبال همخانه بگردم.
کل هفته به همان منوال گذشت که در خیلی از رپهای فارسی میشنوید:
مدام در حال چوقیدن.
چنین شرایطی چندان دلچسب من نیست؛ با این حال، بعد از چندین ماه زندگی کارمندی در مشهد، به کمی فساد نیاز داشتم.
خودم را دلداری میدادم. میگفتم «You don't suck that much at things» و حین گفتنش، معمولن تصویری از خودم در حال مکیدن نوک انگشت مجسمهیی از خدایی یونانی در ذهنم شکل میگرفت.
طبق برنامه، باید خیلی زودتر ازینها به مشهد برمیگشته بودم. اما همچنان مشغول رشتیگرییم. روزها کار زیادی نمیکنم و شبها بابت این کارهای ناکرده استرس دارم.
دیشب فرصتی دست داد که بعد از مدتها تنها باشم. تنهایی تا به امروز هم ادامه داشته. امروز اما فرصت شد لباسهایم را در سینک بشویم. البته نه تمامشان را؛ هفت شرت بود و سه تیشرت.
شاید برای کار ناتمامی لازم شود بروم تهران، یا کرج؛ اما خیلی مطمئن نیستم که با وجود فشار شغلم، این کار شدنی باشد.
چهارشنبه تحویل مرحلهی جدیدی از سایت را بهعهده داشتم که خیلی خوب پیش نرفت و تا دوشنبه فشار بیشتری روی من و تیمم افتاده. با این حال، از پس آن برمیآیم؛ چون برای من گزینهی ضعیف بودن وجود ندارد و مجبورم مدام بهتر از قبل باشم؛ و الا از گرسنگی میمیریم.
با این حال، باید یکی از همین روزها برگردم مشهد. چون شامپویم دارد تمام میشود.
بیست و چند روز پیش که از خانه زدم بیرون، فکر میکردم سفرم یکهفتهیی باشد؛ اما احتیاطن قدر دو هفته قرص برداشته بودم. حالا از سه هفته هم عبور کردهییم و قرصهایم تمام شدهاند.
البته که زندگی بدون قرص هم ادامه خواهد داشت؛ اما باید بهانهیی برای برگشتن بتراشم؛ در غیر اینصورت، ممکن است همین امشب دنبال همخانه بگردم.
I'm not being supported,
But do I need any help?
Emotionally, yes. Logically, I'm fine. I'm better than half of them. At least I don't have to act. It gives me the freedom I crave.
But do I need any help?
Emotionally, yes. Logically, I'm fine. I'm better than half of them. At least I don't have to act. It gives me the freedom I crave.
Hilla Lilla
Garmarna
- Ingen vet min sorg utan gud.
- uh-huh... Idk. We don't believe in it here.
- uh-huh... Idk. We don't believe in it here.
چتمارس.
:(
دیروز اینو استوری کرده بودم و بالاش نوشته بودم:
تنها در شمال کشور:
نگار ریپلای داده بود:
من که بهت گفته بودم بیا پیش ما.
بحث اینجا، تشابه «فقط» و «تنها»ست. نگار فکر کرده بود دارم از تنهایی گله میکنم؛ در حالی که من داشتم به این مسئله اشاره میکردم که:
کارتهای موسوم به لوتو (لاتاری)، پیش از رواج سایتهای شرطبندی در ایران، یکی از روشهای پیشبینی فوتبال بود.
این روش شرطبندی ابتدا در استان گلستان و در مسابقات اسبدوانی بهکار گرفته میشد؛ اما به مرور زمان پای خود را در مازندران، گیلان و حتا تهران و چند استان دیگر نیز باز کرد؛ با این حال، امروزه غالبن تنها در همان استانهای شمالی میتوان سراغ آن را گرفت.
تنها در شمال کشور:
نگار ریپلای داده بود:
من که بهت گفته بودم بیا پیش ما.
بحث اینجا، تشابه «فقط» و «تنها»ست. نگار فکر کرده بود دارم از تنهایی گله میکنم؛ در حالی که من داشتم به این مسئله اشاره میکردم که:
کارتهای موسوم به لوتو (لاتاری)، پیش از رواج سایتهای شرطبندی در ایران، یکی از روشهای پیشبینی فوتبال بود.
این روش شرطبندی ابتدا در استان گلستان و در مسابقات اسبدوانی بهکار گرفته میشد؛ اما به مرور زمان پای خود را در مازندران، گیلان و حتا تهران و چند استان دیگر نیز باز کرد؛ با این حال، امروزه غالبن تنها در همان استانهای شمالی میتوان سراغ آن را گرفت.