خیر سرم رفتهام سفر که خوش بگذرانم و حالا چند روز است چنان بهاجبار کار تن دادهام که دیشب نزدیک بود با شادیِ یک بستنی قیفی ازدواج کنم.
The Woven Web
Animals as Leaders
یه ریل توو اینستاگرام دیدم که میگفت:
فقط این بند میتونه با خیال راحت از طرفداراش بخواد که توو کنسرتاش روی ریتم ۱۳/۸ دست بزنن.
اینسترومنتال، پراگرسیو متال.
فقط این بند میتونه با خیال راحت از طرفداراش بخواد که توو کنسرتاش روی ریتم ۱۳/۸ دست بزنن.
اینسترومنتال، پراگرسیو متال.
چتمارس.
زهرا خانوم میگوید اگر ظرف بیست دقیقه به خانهیشان نرسم، میخوابد؛ زیرا رسیدن بعد از ساعت ده و نیم را بیادبی قلمداد میکند. تقریبن ده و هفده دقیقه است که میرسم. ریزهمیزهترین آدمبزرگیست که میشناسم. زمانی با محب و سارا، اکیپ دوستان من در مشهد را تشکیل…
دو روز را با دوستی میگذرانم که به نظرم با میترا دوستهای خوبی میشوند و بعد میروم سراغ خود میترا.
ارتباطم با میترا هیچوقت تعریفپذیر نیست. یعنی حتا خود من هم که به روابط تعریفناپذیر علاقه دارم، متوجه برخی از ابعاد شخصیتی او و ارتباط بینمان نمیشوم. خودش میگوید به دلیل تعدد شخصیتهایش است که برابرش چنین سردرگمم و خودم توجیهی برایش ندارم. تنها میدانم او تتو آرتیستیست که وسط صحبتهایش، بحث را خیلی عوض میکند و خیلی از حرفهایش هم ارزش توییت شدن را دارند.
امروز، سایت را در جلسهی آنلاینی در خانهی او تحویل مشتری دادم. بعد که استرس و فشار یک هفتهی کاری تمام شد، دلم خواست چند دقیقهیی بخوابم. میخواست برود بیرون. خداحافظی کردیم. پرسید میروم بیرون یا نه که گفتم بعد از حمام. اما تا رفت، کار به حمام هم نرسید و زرتی خوابم برد.
بار قبلی که اینجا بودم، تختش جالباسی پهنی وسط اتاق خواب بود و اینبار میشد رویش خوابید.
اقدام من برای خواب روی همان تخت شکل گرفت و منی که عملن بیهوش شده بودم، با کابوس از خواب پریدم. خود کابوس مهم نیست؛ مسئلهی من خواب دیدن است. سالها بود که خواب ندیده بودم و حالا یک کابوس نصفهنیمه بیدارم کرده. بابتش خوشحالم.
تلاش دیگری بر بیتلاشی. چشمهام میروند روی هم و تصاویر سرازیر میشوند زیر پلکم. خاطرم نمیماند چه دیدهام؛ تنها ردی از هیبتش را در نامنظمیِ تنفسم مییابم.
بار بعدی، بار بعد.
بالاخره خوابم میبرد. با صدای برگشتن میترا بیدار میشوم. مطمئنم که چندساعتی میشود که خواب بودهام. دهانم خشک است. میترا با دوستش برگشته. حمام نرفتهام. هنوز هم خوابم میآید. پس دوباره میخوابم.
بعدتر، میترا صدایم میکند که ببیند غذا میخواهم یا نه. ناهار را بدون تعارف با خودم خورده بودم. چیزی شبیه فسنجان درست کرده بود و فسنجان دقیقن آنجاییست که من میتوانم دامن از کف بدهم و بدهم. مثل سگ خورده بودم؛ اما حالا ساعت نصف شب است و باز حق دارم گرسنه باشم.
میروم در آشپزخانه و پای ظرف بزرگ سالاد الویه، برایش تعریف میکنم که بعد از سالها، امشب نهتنها خواب دیدهام، بلکه چند کابوس پیاپی میهمان مغزم بوده.
پوزخندی میزند و میگوید: «اینا تاثیر اون تخته».
دهانم پر است و نگاهم پرسشگر که «توضیح میخوام» و ادامه میدهد که «از وقتی تختو اونطرفی گذاشتم، روش تا دلت بخواد کابوس دیدهم. هر مدل خوابی که بگی. بالاش یه دریمکچر هم نصب کردهم؛ ولی فایده نداشته».
کمی بعدتر، روی همان تخت خوابمان میبرد و حالا که بیدار شدهام، در ذهن من هیچ کابوسی ثبت نشده.
ارتباطم با میترا هیچوقت تعریفپذیر نیست. یعنی حتا خود من هم که به روابط تعریفناپذیر علاقه دارم، متوجه برخی از ابعاد شخصیتی او و ارتباط بینمان نمیشوم. خودش میگوید به دلیل تعدد شخصیتهایش است که برابرش چنین سردرگمم و خودم توجیهی برایش ندارم. تنها میدانم او تتو آرتیستیست که وسط صحبتهایش، بحث را خیلی عوض میکند و خیلی از حرفهایش هم ارزش توییت شدن را دارند.
امروز، سایت را در جلسهی آنلاینی در خانهی او تحویل مشتری دادم. بعد که استرس و فشار یک هفتهی کاری تمام شد، دلم خواست چند دقیقهیی بخوابم. میخواست برود بیرون. خداحافظی کردیم. پرسید میروم بیرون یا نه که گفتم بعد از حمام. اما تا رفت، کار به حمام هم نرسید و زرتی خوابم برد.
بار قبلی که اینجا بودم، تختش جالباسی پهنی وسط اتاق خواب بود و اینبار میشد رویش خوابید.
اقدام من برای خواب روی همان تخت شکل گرفت و منی که عملن بیهوش شده بودم، با کابوس از خواب پریدم. خود کابوس مهم نیست؛ مسئلهی من خواب دیدن است. سالها بود که خواب ندیده بودم و حالا یک کابوس نصفهنیمه بیدارم کرده. بابتش خوشحالم.
تلاش دیگری بر بیتلاشی. چشمهام میروند روی هم و تصاویر سرازیر میشوند زیر پلکم. خاطرم نمیماند چه دیدهام؛ تنها ردی از هیبتش را در نامنظمیِ تنفسم مییابم.
بار بعدی، بار بعد.
بالاخره خوابم میبرد. با صدای برگشتن میترا بیدار میشوم. مطمئنم که چندساعتی میشود که خواب بودهام. دهانم خشک است. میترا با دوستش برگشته. حمام نرفتهام. هنوز هم خوابم میآید. پس دوباره میخوابم.
بعدتر، میترا صدایم میکند که ببیند غذا میخواهم یا نه. ناهار را بدون تعارف با خودم خورده بودم. چیزی شبیه فسنجان درست کرده بود و فسنجان دقیقن آنجاییست که من میتوانم دامن از کف بدهم و بدهم. مثل سگ خورده بودم؛ اما حالا ساعت نصف شب است و باز حق دارم گرسنه باشم.
میروم در آشپزخانه و پای ظرف بزرگ سالاد الویه، برایش تعریف میکنم که بعد از سالها، امشب نهتنها خواب دیدهام، بلکه چند کابوس پیاپی میهمان مغزم بوده.
پوزخندی میزند و میگوید: «اینا تاثیر اون تخته».
دهانم پر است و نگاهم پرسشگر که «توضیح میخوام» و ادامه میدهد که «از وقتی تختو اونطرفی گذاشتم، روش تا دلت بخواد کابوس دیدهم. هر مدل خوابی که بگی. بالاش یه دریمکچر هم نصب کردهم؛ ولی فایده نداشته».
کمی بعدتر، روی همان تخت خوابمان میبرد و حالا که بیدار شدهام، در ذهن من هیچ کابوسی ثبت نشده.
Nude Metemorph
Dagmar Gertot
کارکرد موسیقیایی ضعیف. یک قطعهی ممتنع. اتمسفریک. نیازمند شرایط مناسب برای گیرایی صحیح.
توصیه نمیشود؛ اما به دلایلی، لازم دارم اینجا باشد.
توصیه نمیشود؛ اما به دلایلی، لازم دارم اینجا باشد.
چتمارس.
امروز٬ همان نویسندهی محبوبم، مطلبی سیاسی نوشته بود و آن را با این جمله شروع کرده بود: یک شاعر هیچوقت در زمان حیاتش سلبریتی نخواهد شد. اما به نظر من شاعرها هم میتوانند سلبریتی شوند؛ اگر و تنها اگر راجع به موضوع درستی شعر بسرایند: ممه.
اینستاگرام خاطرم انداخت دقیقن یک سال پیش که به مسئله اشاره کرده بودم، ترانهی کوتاهی هم راجعبه موضوع نوشته بودهام:
خدا ممههای تختی دارد.
خدا ممههای تختی دارد.
در زعفرانیِ غروب٬ دم کشیدهام
پاهای خدا روی هم است و صدای خرناس خرسی از نزدیک شکمش میآید. بیم آن میرود که غذا دیر کند اما تا گربهیی در خانه داری، یعنی هنوز میتوانی سیر بخوابی؛
اگر پوست کندن بلد باشی.
نقاط ضعفش را که لمس میکنی، نالههایش شبیه دوبلورهای انیمه میشود که میگویند:
もっと適用する
و تو میخواهی که こする، اما دستهایت برای اینکار زیادی کوتاهند.
پس دم گربه را به عاریت میگیری برای نوازش نقطهیی از تن خدا که با حروف الفبای رومی مزین شده. خدایان رومی کیرهای کوچکی دارند و ازین بابت، میتوان با اعتماد به نفس بیشتری با آنها صحبت کرد. الاهههایشان را هم بد بار آوردهاند. نه به یونان که یک راه شیری تووی خودشان جا میدهند، نه به اینها که میگویند بیشتر از سیزده سانت، نحس است.
خدای رومی را دمر میکنم و دم گربه را میفرستم تووی حفرهی سیاه بینییش. انگشتها سر میخورند روی ستون فقراتی که با اساطیر کاری ندارد، الا مالیدن.
اسطورهی دیگری را میمالم و ذهنم درگیر انگشتهای خوشتراش یک نیمف محجبه است که تنش را زیر حریر و تور سفید نیمهپنهان کرده. زعفرانی غروب هم رنگش نمیکند. ورد خدایان هم تنگش نمیکند. پاهایش را باز میکند و اجزای اتاق را بهتدریج میمکد توو. و میشود از زیر پوستش اجاق گاز و همزن را دید. و کنترل تلوزیون را که با آن احتمالن سیزیف را شلاق میزدهاند یا مجبورش میکردهاند به لبخند.
دست میبرم زیر پوست تا انسان عمیقتری بشوم. دست میبرم زیر پوست تا آزاد شوم. تصویری از خودم را میکشم بیرون که الاههها و خدایان به آن بیتوجهند. چیزی نمیدهند و چیزی نمیگیرند. میکشم بیرون و روی شکمش از سرانگشتانم خارج میشوم. درمیآیم و رنج میکشم. میپیچم به خود و جنینی میشوم در آغوش دیگری: شیطان.
و حالا آرامترم. و حالا زیباترم و لزجتر. روان میان عناصر و رونده در چمن:
حالا خرم، تازهزاد؛ تلاشی برای حفظ اعتماد به نفس در پیشگاه خدایان. با مینیاتوری از آلت زئوس، زبانِ دراز هرمس و تشنگی دیونیسوس.
پاهای خدا روی هم است و صدای خرناس خرسی از نزدیک شکمش میآید. بیم آن میرود که غذا دیر کند اما تا گربهیی در خانه داری، یعنی هنوز میتوانی سیر بخوابی؛
اگر پوست کندن بلد باشی.
نقاط ضعفش را که لمس میکنی، نالههایش شبیه دوبلورهای انیمه میشود که میگویند:
もっと適用する
و تو میخواهی که こする، اما دستهایت برای اینکار زیادی کوتاهند.
پس دم گربه را به عاریت میگیری برای نوازش نقطهیی از تن خدا که با حروف الفبای رومی مزین شده. خدایان رومی کیرهای کوچکی دارند و ازین بابت، میتوان با اعتماد به نفس بیشتری با آنها صحبت کرد. الاهههایشان را هم بد بار آوردهاند. نه به یونان که یک راه شیری تووی خودشان جا میدهند، نه به اینها که میگویند بیشتر از سیزده سانت، نحس است.
خدای رومی را دمر میکنم و دم گربه را میفرستم تووی حفرهی سیاه بینییش. انگشتها سر میخورند روی ستون فقراتی که با اساطیر کاری ندارد، الا مالیدن.
اسطورهی دیگری را میمالم و ذهنم درگیر انگشتهای خوشتراش یک نیمف محجبه است که تنش را زیر حریر و تور سفید نیمهپنهان کرده. زعفرانی غروب هم رنگش نمیکند. ورد خدایان هم تنگش نمیکند. پاهایش را باز میکند و اجزای اتاق را بهتدریج میمکد توو. و میشود از زیر پوستش اجاق گاز و همزن را دید. و کنترل تلوزیون را که با آن احتمالن سیزیف را شلاق میزدهاند یا مجبورش میکردهاند به لبخند.
دست میبرم زیر پوست تا انسان عمیقتری بشوم. دست میبرم زیر پوست تا آزاد شوم. تصویری از خودم را میکشم بیرون که الاههها و خدایان به آن بیتوجهند. چیزی نمیدهند و چیزی نمیگیرند. میکشم بیرون و روی شکمش از سرانگشتانم خارج میشوم. درمیآیم و رنج میکشم. میپیچم به خود و جنینی میشوم در آغوش دیگری: شیطان.
و حالا آرامترم. و حالا زیباترم و لزجتر. روان میان عناصر و رونده در چمن:
حالا خرم، تازهزاد؛ تلاشی برای حفظ اعتماد به نفس در پیشگاه خدایان. با مینیاتوری از آلت زئوس، زبانِ دراز هرمس و تشنگی دیونیسوس.
Storm In Venice
La Leggenda New Trolls
از خودت میپرسی: این اینوسط چیکار میکنه؟
و بعد میفهمی این اصلن اون وسط نیست؛ بلکه موضوع اصلیشه.
و بعد میفهمی این اصلن اون وسط نیست؛ بلکه موضوع اصلیشه.
از سفر که برگردم، مدتی را باید صرف ترمیم ارتباطات آنلاینم کنم.
احتمالن دوستانم با خودشان اینطور فکر کنند که: رفتی دوراتو زدی، حالا برگشتی و میخوای همه چی مثل قبل باشه؟
- دقیقن👌
احتمالن دوستانم با خودشان اینطور فکر کنند که: رفتی دوراتو زدی، حالا برگشتی و میخوای همه چی مثل قبل باشه؟
- دقیقن👌
https://twitter.com/MilaDnu/status/1654593756115476480?s=20
زحمت اطلاعرسانی با شما❤️
زحمت اطلاعرسانی با شما❤️
چتمارس.
آخرین روز تهران در این سفر؛ بشرا.
- کلاس لحن رفتی؟
- نه. ذاتن خوبم.
چند دقیقهیی که تنهاییم، برایش اجرای شیناد اوکانر در شیلی را میگذارم. بعد هم عکسی از حالای او نشانش میدهم که مسلمان و محجبه است. اضافه میکنم: این یکی از شکستهای طبیعت است.
حالا او چسبیده به اسپیکر و میخواند. نه بهخوبی شیناد اوکانر؛ اما پردههایی از صدایش میتواند آدم را یاد دلورس بیندازد.
خواندنش که تمام میشود، برمیگردد تا نگاهم کند. میخندیم. مستیم و درست. تقریبن بههمینسادگی احساس خوشبختی میکنم.
- نه. ذاتن خوبم.
چند دقیقهیی که تنهاییم، برایش اجرای شیناد اوکانر در شیلی را میگذارم. بعد هم عکسی از حالای او نشانش میدهم که مسلمان و محجبه است. اضافه میکنم: این یکی از شکستهای طبیعت است.
حالا او چسبیده به اسپیکر و میخواند. نه بهخوبی شیناد اوکانر؛ اما پردههایی از صدایش میتواند آدم را یاد دلورس بیندازد.
خواندنش که تمام میشود، برمیگردد تا نگاهم کند. میخندیم. مستیم و درست. تقریبن بههمینسادگی احساس خوشبختی میکنم.
چتمارس.
دو روز را با دوستی میگذرانم که به نظرم با میترا دوستهای خوبی میشوند و بعد میروم سراغ خود میترا. ارتباطم با میترا هیچوقت تعریفپذیر نیست. یعنی حتا خود من هم که به روابط تعریفناپذیر علاقه دارم، متوجه برخی از ابعاد شخصیتی او و ارتباط بینمان نمیشوم. خودش…
ازینجا به بعد، سفر دیگر تمام شده. رشت٬ جای دووری از خانه است؛ اما من به شکل خودخوانده، شهروندی افتخاری رشت را دارم.
چند نفری اینجا برایم باقی مانده که دوستشان داشته باشم. آدمهای جدیدی هم پیدا خواهم کرد که انگل محبتشان را بیندازم تووی شکمم تا هرازگاهی دلم برایشان تنگ شود و از زیستن دوور از آنها رنج بکشم.
رشت٬ علامت یک تکرار است. یک سیکل از فعالیتهایی که انجام میدهم تا زنده بمانم. همهی عمر روابطم از راه دوور بودهاند و تقریبن تمامشان در رشت و انزلی. چون اینجا پناهگاهم بوده.
و چرا از این چرخه نمیزنم بیرون؟ چون نیازی به ترک آن احساس نمیکنم.
هشت صبح از خواب بیدار میشوم و صبحانه که میخورم، ساعت سهی عصر است. یک روز دیگر را در رشت هدر دادهام و این فوقالعادهست! از شبش هم چیز زیادی در خاطرم نیست؛ چون باید روی چیزی گذشته باشد. تا وقتی بشود دوش گرفت، همه چیز مرتب است. تا غذا جور میشود و دوش هست.
غذا. دیشب، نگار یک ساندویچ داد دستم. مثل سگ گرسنه بودم. هاجوواج به ساندویچ نگاه کردم. پرسیدم از کجا آمده؟ نگار گفت وقتی خواب بودهام آن را گرفتهاند. و من حتا یادم نمیآمد که خوابیده باشم. اما گویا خواب بودهام. و نفهمیده بودم با دیگران چهطور خداحافظی کردهام. از تصادفمان هم چیزهای محوی به یاد دارم. ساندویچ را گاز میزنم تا معدهام آرام بگیرد. و هشت صبح، باز بیدارم. جلسهی کاری را برگزار میکنم. به اعضای تیم روحیهی همکاری را تزریق میکنم و به خودم قول میدهم در چهار ساعت، قدر هشت ساعت کار کنم.
بد هم پیش نمیروم. چون اینجا حس خوبی به خودم دارم.
چند نفری اینجا برایم باقی مانده که دوستشان داشته باشم. آدمهای جدیدی هم پیدا خواهم کرد که انگل محبتشان را بیندازم تووی شکمم تا هرازگاهی دلم برایشان تنگ شود و از زیستن دوور از آنها رنج بکشم.
رشت٬ علامت یک تکرار است. یک سیکل از فعالیتهایی که انجام میدهم تا زنده بمانم. همهی عمر روابطم از راه دوور بودهاند و تقریبن تمامشان در رشت و انزلی. چون اینجا پناهگاهم بوده.
و چرا از این چرخه نمیزنم بیرون؟ چون نیازی به ترک آن احساس نمیکنم.
هشت صبح از خواب بیدار میشوم و صبحانه که میخورم، ساعت سهی عصر است. یک روز دیگر را در رشت هدر دادهام و این فوقالعادهست! از شبش هم چیز زیادی در خاطرم نیست؛ چون باید روی چیزی گذشته باشد. تا وقتی بشود دوش گرفت، همه چیز مرتب است. تا غذا جور میشود و دوش هست.
غذا. دیشب، نگار یک ساندویچ داد دستم. مثل سگ گرسنه بودم. هاجوواج به ساندویچ نگاه کردم. پرسیدم از کجا آمده؟ نگار گفت وقتی خواب بودهام آن را گرفتهاند. و من حتا یادم نمیآمد که خوابیده باشم. اما گویا خواب بودهام. و نفهمیده بودم با دیگران چهطور خداحافظی کردهام. از تصادفمان هم چیزهای محوی به یاد دارم. ساندویچ را گاز میزنم تا معدهام آرام بگیرد. و هشت صبح، باز بیدارم. جلسهی کاری را برگزار میکنم. به اعضای تیم روحیهی همکاری را تزریق میکنم و به خودم قول میدهم در چهار ساعت، قدر هشت ساعت کار کنم.
بد هم پیش نمیروم. چون اینجا حس خوبی به خودم دارم.
ایستاده در چارچوب در، خیره به من و عمیقن در کلافگی، به لای پاهایش اشاره میکند و میگوید:
کسم سفت شده.
ابتدا به معانی پنهان جمله فکر میکنم؛ معانی کنایی؛ معانی پنهان؛ معانی رشتی؛ معانی مستتر در «سفت شدن» و شاید در «کس». شاید سفت شدن کس نوعی از دلتنگی باشد. نمیدانم. نگاهش میکنم و منتظر توضیح بیشترم.
میآید سمتم. یک دستمال کاغذی را میگذارد روی تشک و برایم یک کس میکشد:
- ببین، اگه این کلیتوریس باشه، این لابیاست؛ کنار لابیا دو تا محدودهی کوچولو هست که مو درمییاد. اون قسمتِ زیر اون موها سفت شده. کیسته؟
و من که اسکنرم را باید به نحوی تعلیم داده باشم که از رنگ رخساره بفهمم یک نفر کجایش کیست دارد، با رجوع به دانش پزشکی محدودم که عمدتن برگرفته از انیمیشن «سفرهای علمی»ست، خیره به چشمهایش میگویم:
- ممکنه.
کسم سفت شده.
ابتدا به معانی پنهان جمله فکر میکنم؛ معانی کنایی؛ معانی پنهان؛ معانی رشتی؛ معانی مستتر در «سفت شدن» و شاید در «کس». شاید سفت شدن کس نوعی از دلتنگی باشد. نمیدانم. نگاهش میکنم و منتظر توضیح بیشترم.
میآید سمتم. یک دستمال کاغذی را میگذارد روی تشک و برایم یک کس میکشد:
- ببین، اگه این کلیتوریس باشه، این لابیاست؛ کنار لابیا دو تا محدودهی کوچولو هست که مو درمییاد. اون قسمتِ زیر اون موها سفت شده. کیسته؟
و من که اسکنرم را باید به نحوی تعلیم داده باشم که از رنگ رخساره بفهمم یک نفر کجایش کیست دارد، با رجوع به دانش پزشکی محدودم که عمدتن برگرفته از انیمیشن «سفرهای علمی»ست، خیره به چشمهایش میگویم:
- ممکنه.
تووی اینستاگرام میچرخیدم و دیدم یکی تولد خواهرشو به اینشکل تبریک گفته و یه مسئلهیی برام شکل گرفت:
«تبریک گفتن» یعنی درخواست و دعای برکت برای کسی.
حالا ایراد این تبریک چیه؟
کلماتو میبینی و از خودت میپرسی:
پسر! یعنی حتا توو تبریک گفتن به خواهرش هم نتونسته یه لحظه از خودش دست بکشه و به این اتفاق بپردازه! یعنی حتا از این فرصت کوتاه هم استفاده کرده تا بیان کنه که «من نور و لبخند و امید نیستم».
حالا ما از لحاظ منطقی میتونیم بگیم که با قرار دادن خودش به عنوان محور، سعی داشته اطلاعات دقیقتری راجع به خواهرش بده؛ ولی خب اطلاعاتی که راجع بهش ارائه شده، بیشتر باعث میشه موازنه به سمتی تغییر کنه که احساس کنی داره از خواهرش استفاده میکنه تا خودش رو بیشتر معرفی کنه.
«تبریک گفتن» یعنی درخواست و دعای برکت برای کسی.
حالا ایراد این تبریک چیه؟
کلماتو میبینی و از خودت میپرسی:
پسر! یعنی حتا توو تبریک گفتن به خواهرش هم نتونسته یه لحظه از خودش دست بکشه و به این اتفاق بپردازه! یعنی حتا از این فرصت کوتاه هم استفاده کرده تا بیان کنه که «من نور و لبخند و امید نیستم».
حالا ما از لحاظ منطقی میتونیم بگیم که با قرار دادن خودش به عنوان محور، سعی داشته اطلاعات دقیقتری راجع به خواهرش بده؛ ولی خب اطلاعاتی که راجع بهش ارائه شده، بیشتر باعث میشه موازنه به سمتی تغییر کنه که احساس کنی داره از خواهرش استفاده میکنه تا خودش رو بیشتر معرفی کنه.
Stride La Vampa (From Il Trovatore) Verdi
Viorica Cortez
عادت دارم در طول حمام به موسیقی گوش بدهم. سروصدا زیاد است و شاید مصدر «شنیدن» صحیحتر باشد. چون تنها برخی از آهنگها هستند که وادارم میکنند دوش را بسته و هر فعالیتی را متوقف کنم تا بتوانم به موسیقی گوش بدهم.
اما باید بپذیریم که این طبیعت است که به شکل یک نظام یکپارچه در حال رشد دادن خود است و انسان -در بهترین حالت- تنها انگلیست که از بخشی از نتایج این تودهی هوشمند بهره میبرد.
برتریجویی انسان بر سایر موجودات زنده، وابسته به تعریف او از «خود» است. تفکر منتج به کشف خود، اگر بالغ نشود، منجر به خودمحوری خواهد شد و ایجاد اختلال در این نظام.
کار رسانه و سرمایه اما، همین مخدوشسازی خود است. مخاطب امروزی خودش را محور و قهرمان داستان میپندارد و مدام در حال قیاس خود با برسازههای تخیلی رسانههاست.
برتریجویی انسان بر سایر موجودات زنده، وابسته به تعریف او از «خود» است. تفکر منتج به کشف خود، اگر بالغ نشود، منجر به خودمحوری خواهد شد و ایجاد اختلال در این نظام.
کار رسانه و سرمایه اما، همین مخدوشسازی خود است. مخاطب امروزی خودش را محور و قهرمان داستان میپندارد و مدام در حال قیاس خود با برسازههای تخیلی رسانههاست.