چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
Hemorrhage (In My Hands) (Acoustic Version)
Fuel
پست‌گرانج سبک موسیقی مناسبی برای شب‌به‌خیر گفتن نیست.

فردا شغلم را در پوزیشن جدید «مدیر سایت» ادامه می‌دهم و کمی استرس دارم. تا الآن «مدیر محتوا» بودم و همه چیز راحت بود.
طبیعی‌ست. خوابم می‌برد. امروز پانزده کیلومتر بیشتر قدم نزده‌ام؛ اما قلبم خیلی بیشتر ازین‌ حرف‌ها تپید. بعدتر می‌نویسم در روز دهم، ملاقات با پرین چگونه بود. اسمش را هم از همین حالا می‌دانم:

شش سال پیش هم همین گه بودی.
Forwarded from phée. (phée)
چتمارس.
روز هفتم سفر: یک کوآلا از من آویزان است یا در تایید صحبت بالا روز هفتم سفر بدون شک صورتی‌ترین روز آن بوده. مرتب‌ترین نسخه‌ام پا می‌گذارد به خیابان برای عمل قبیحی که جوان‌های امروزی به آن می‌گویند «دیت». جلفای اصفهان برایم از میدان شهرداری رشت جالب‌تر می‌نماید.…
روز هشتم سفر:
بُزِ گَلّه

رعنا می‌گوید دیدار اولمان اصلن حساب نیست و باید هم را دوباره ببینیم. راست هم می‌گوید. یعنی تازه وقتی می‌گوید، متوجه می‌شوم ما عین انسان هم را ندیده‌ییم. تنها مشکلم، برنامه‌ی شلوغم در روز آخر است. وقتی یک روز کامل از سفرم را تنها با یک نفر می‌گذرانم، چنین اتفاقی طبیعی‌ست.
جوان‌تر که بودم، داشتن ده دیدار در یک روز یک اتفاق کاملن عادی تلقی می‌شد. حالا اما اگر اردیبهشت نبود و اصفهان، از پس بیشتر از سه دوست برنمی‌یامدم؛ حالا اما باید آدم‌های زیادی را ببینم:
رعنا می‌خواهد برویم کنار آب. نازنین می‌گوید دروازه دولت. سیما می‌گوید از هنرستان خواهد آمد و هرجا که شد. به دنیا یک چای بده‌کارم و این بهانه‌ی خوبی‌ست که کلی عکس از او بگیرم. بعد هم شاید شقایق برای دوردور مجدد در اصفهان. ایده‌یی برای تیما، میکائیل، کیمیا و آن خانوم جوان که نودهای خوبی می‌گرفت ندارم و این‌طور به نظر می‌رسد که زمانم کفاف ملاقات با آن‌ها را نمی‌دهد. «سفر بعدی» موتیفی‌ست که در جواب‌هایم به تمام آن‌ها حضور دارد.

رعنا را می‌اندازم پیش از همه. املت می‌زنیم و چای شیرین.
چتمارس.
روز هشتم سفر: بُزِ گَلّه رعنا می‌گوید دیدار اولمان اصلن حساب نیست و باید هم را دوباره ببینیم. راست هم می‌گوید. یعنی تازه وقتی می‌گوید، متوجه می‌شوم ما عین انسان هم را ندیده‌ییم. تنها مشکلم، برنامه‌ی شلوغم در روز آخر است. وقتی یک روز کامل از سفرم را تنها با…
املت بهترین صبحانه‌ی جهان است؛ حالا اگر کنارش کمی لوبیا، هات‌داگ یا بیکن، اسفناج طعم‌دارشده با زرشک، زیتون سبز یا پرورده با رب انار و گردو، نان چاودار، کره‌ی بادام‌زمینی و ماست ایسلندی هم باشد که چه بهتر؛ اما اگر نبود، همان املت و چای شیرین خیلی لذیذ است. البته من معمولن تخم مرغ را آب‌پز، بدون نمک و تنها با فلفل سیاه می‌خورم؛ چون یک غذای سالم است و چاقم نمی‌کند.
چتمارس.
املت بهترین صبحانه‌ی جهان است؛ حالا اگر کنارش کمی لوبیا، هات‌داگ یا بیکن، اسفناج طعم‌دارشده با زرشک، زیتون سبز یا پرورده با رب انار و گردو، نان چاودار، کره‌ی بادام‌زمینی و ماست ایسلندی هم باشد که چه بهتر؛ اما اگر نبود، همان املت و چای شیرین خیلی لذیذ است.…
صبحانه را می‌خوریم و لطافتی بینمان جاری می‌شود. قدم برمی‌داریم و در پارک‌ها می‌چرخیم. قرار سفر می‌گذاریم و از جزئیاتش می‌گوید. همه چیز مرتب و شدنی به نظر می‌رسد. زمان کم است. دیدار بعدی جوری نزدیک است که فرصت نمی‌کنیم حتا دو آهنگ گوش کنیم. چیزی پخش می‌کند و هم‌زمان با شروع قطعه، باد می‌وزد. چشم‌هایم را بسته‌ام و دست‌هایم را در هوا تکان می‌دهم. تمام که می‌شود، باد هم می‌ایستد. دنبال یادگاری می‌گردد. پیشنهاد می‌دهم یک علف هرز به من بدهد. علف را می‌چیند و می‌چپانمش در جیب و می‌روم سراغ دیدار بعد.
چتمارس.
صبحانه را می‌خوریم و لطافتی بینمان جاری می‌شود. قدم برمی‌داریم و در پارک‌ها می‌چرخیم. قرار سفر می‌گذاریم و از جزئیاتش می‌گوید. همه چیز مرتب و شدنی به نظر می‌رسد. زمان کم است. دیدار بعدی جوری نزدیک است که فرصت نمی‌کنیم حتا دو آهنگ گوش کنیم. چیزی پخش می‌کند…
نازنین را پیدا می‌کنم یا برعکس. انرژی بالایی دارد؛ جوری که خیلی زود یادم می‌رود کمی غمگین شده‌ام از رفتن رعنا. مشخصن گرسنه است. از مچ دستش می‌شود فهمید بدنش سوخت‌وساز بالایی دارد و این آدم‌ها تندبه‌تند گرسنه می‌شوند.
می‌رویم فلافلی. حوصله‌ی صف را ندارم و املت هم کمی سیرم کرده. دستش را می‌کشم که برویم جایی دیگر. یک کافه‌ی سنتی که یک دیس سیب‌زمینی با پنیر می‌آورد. با فضا هارمونی ندارد. من یک شربت زعفران می‌گیرم تا با قاتل محبوبم دیداری تازه کنم: قند.
حرف می‌زند. یک عالمه چیز دارد که بگوید. از شرایط بسته‌ی خانواده گرفته تا روابطش. در روزهایی که باید آدم‌های زیادی ببینم، بودن امثال نازنین یک موهبت است:
بوکسوری می‌شوم که گارد را بالا گرفته و به حریف اجازه می‌دهد که مشت بکوبد و بکوبد تا برای ادامه‌ی مبارزه انرژی داشته باشم. پس تنها به شکل فعالانه‌یی گوش می‌کنم و از کنار، به گردنش خیره‌ام. باید خوش‌مزه باشد.‌
چتمارس.
نازنین را پیدا می‌کنم یا برعکس. انرژی بالایی دارد؛ جوری که خیلی زود یادم می‌رود کمی غمگین شده‌ام از رفتن رعنا. مشخصن گرسنه است. از مچ دستش می‌شود فهمید بدنش سوخت‌وساز بالایی دارد و این آدم‌ها تندبه‌تند گرسنه می‌شوند. می‌رویم فلافلی. حوصله‌ی صف را ندارم و املت…
ساعت می‌دود و می‌دود. سیما از مدرسه می‌آید که هم را ببینیم. ظرف چند لحظه می‌توانم به درکی سطحی از او برسم:
می‌تواند برای خودش گهی بشود.
درست است که کمی سیمپ‌بازی درمی‌آورد، اما کمی بزرگ‌تر که بشود، می‌تواند غلطی بکند. راحت حرف می‌زند. مشخص است که دوستان کهنسال زیادی دارد. محکم بغلش می‌کنم. و متوجه می‌شوم به او امیدوارم. سینما می‌خواند. از عکس‌هایم چیزهای خوبی می‌گوید. جدی نمی‌گیرم و برایش توضیح می‌دهم که چیزی از عکاسی نمی‌دانم.
راجع به اصفهان چیزهایی می‌گوید که حتا محسن هم به من نگفته. البته محسن با اصفهان مثل یک پدیده‌ی طبیعی رفتار می‌کند و سیما آن را در سطحی تاریخی نشان می‌دهد.
این‌ها چه اهمیتی دارند؟
راسته‌ی چهارباغ را چندبار بالا و پایین می‌رویم. اختلاط می‌کنیم و خوش می‌گذرانیم.
خودش را به نوعی دانش‌آموز من می‌داند و کلی از چیزهای این چنل را از بر است. خنده‌ام می‌گیرد. دو هدیه می‌دهد به من و بعد ازین‌که از او یک شات آنالوگ می‌گیرم، می‌رود خانه.

حالا فقط دو دیدار دیگر در این روز باقی مانده:
از یکی تنها مطمئنم که طرف٬ خوش‌بوست؛ اما از دیگری چیزهای بیشتری می‌دانم؛ حتا تا حدی طبع طنزش را.
چتمارس.
ساعت می‌دود و می‌دود. سیما از مدرسه می‌آید که هم را ببینیم. ظرف چند لحظه می‌توانم به درکی سطحی از او برسم: می‌تواند برای خودش گهی بشود. درست است که کمی سیمپ‌بازی درمی‌آورد، اما کمی بزرگ‌تر که بشود، می‌تواند غلطی بکند. راحت حرف می‌زند. مشخص است که دوستان کهنسال…
جلسه دارم. مدیر پروژه‌ام. می‌پیچانم که زمان بیشتری را با دنیا کنار مادی‌ها قدم بزنم. باز محسن یادم داده که مادی چیست: نوعی تقسیم‌بندی آبی‌ست. آب از رود به مادی و از مادی به جویبار می‌رود. چنین چیزی در خاطرم است که طبقه‌ی اجتماعی خانه‌ها و ساکنان آن‌ها بر اساس این تقسیم‌بندی مشخص می‌شده.
متوجه می‌شوم که محسن خیلی چیزها یادم داده. شب قبل که پیشنهاد داد برویم لب آب، با کله رفتم. چند تا عکس بد هم گرفتم. فردا رفتنی بودم؛ اما یک روز دیگر هم ماندم اصفهان. کمی امید داشتم که کسی گردنم بگیرد و ببردم تهران. امید پوچی بود. دنیا در شهر می‌چرخاندم. آماده‌ی خداحافظی و رفتن به خانه برای جمع کردن وسایلم. سرم جای دیگری‌ست. روز رخوت در راه است. فکر می‌کردم شقایق کنسل کرده. دیرتر زنگ می‌زند. پیدایم می‌کند. می‌رویم پیش دوست‌پسرش. چشم‌های رنگی دارد و در یک کارگاه کار می‌کند. شقایق آجیل تعارف می‌کند. دوستان پسر در طبقه‌ی بالای کارگاه، نظرم را به‌عنوان یک آدم رندوم راجع به یک لوگو می‌خواهند. اندک‌دانشم درین راستا را به کار می‌گیرم و یک نفر تحت تاثیر قرار می‌گیرد. بقیه صرفن موافقند. برمی‌گردیم بیرون. خداحافظی می‌کنیم. باید بروم تهران. فرداشبش می‌روم تهران. روز آخر در اصفهان؟ تنها با محسن قدم زدم. ساندویچی اسمال را هم زیارت کردیم. راجع به فیلم‌سازی حرف زدیم. ساعت چند بلیط بگیرم؟ جداجدا به خانه برمی‌گردیم و من زودتر. حمام می‌کنم. انگار دیگر خیلی دیر شده. محسن، کمی بعدتر. خوابیده. بی‌خداحافظی می‌روم. برایش یک یادداشت می‌گذارم. هم بدخطم و هم ناتوان در فکر کردن.
یک شام نسبتن چرب می‌خورم و بابتش معذبم. برای پنجاه چوق، بهترین گزینه بود. نظری راجع به رفتن ندارم؛ اما سرم رفته است. سوار می‌شوم. پنج صبح تهرانم.
چتمارس.
جلسه دارم. مدیر پروژه‌ام. می‌پیچانم که زمان بیشتری را با دنیا کنار مادی‌ها قدم بزنم. باز محسن یادم داده که مادی چیست: نوعی تقسیم‌بندی آبی‌ست. آب از رود به مادی و از مادی به جویبار می‌رود. چنین چیزی در خاطرم است که طبقه‌ی اجتماعی خانه‌ها و ساکنان آن‌ها بر اساس…
شش سال پیش هم همین گه بودی

شاید هم شش. نمی‌دانم. جایی برای ماندن دارم؛ اما فقط چند ساعت. شش صبح، شاید هم هفت، صبا در خانه‌ی علی منتظر است. در را باز می‌کند و همه به خواب ادامه می‌دهیم. در اتوبوس قرص خواب خورده‌ام و حالا تازه دارم احساسش می‌کنم. ملاتونین عزیزم. به بغل صبا نگاه می‌کنم که با پتو پر شده. حوصله‌ی گریه ندارم؛ پس می‌خوابم.
قبل خواب اما، می‌بینم دوست دیگری مسج داده. وقتی من اصفهان بوده‌ام، مشهد بوده. کلی فحشم داده که آن موقع سفرم. چرا صبا جلوی دیگران رفتاری کمتر صمیمانه نشان می‌دهد؟ از بچه‌ها خداحافظی می‌کنم، چون جایی باید او را ببینم که شش سال است می‌شناسم و یک بار هم ندیده‌ام.
قلبی هزارپاره دارم. یک تکه را سال‌هاست داده‌ام به این یکی؛ با این‌که حتا نمی‌دانم. حالا دیگر می‌دانم. جای اشتباهی رفته‌ام. می‌آید پی من که درستش کند. می‌کند. و بعد، بعد، بعد از پنج یا شش سال شاید، تازه می‌فهمم چندساله است. خبر می‌رسد که علی و اهل و عیال قرار است خانه را ترک کنند و می‌گویند بروم وسایلم را بردارم. برمی‌گردیم. دوتایی. در حیاط می‌ماند که کوله را جمع کنم. بعد هم لابد می‌رویم مرکز؛ چون من تا همان‌جا نشان داده‌ام در استفاده از تاکسی اینترنتی در تهران، فلجم. چیزهای مختلفی می‌خوریم؛ اما کمکی به پر شدن روحمان نمی‌کند. آوارگی جالبی‌ست. تمام مدت پایم شوقی فیزیکی را نشان می‌دهد با نیم‌جهش‌های کوتاه. خسته‌تر که می‌شویم، برایش فیلم کوتاه می‌گذارم. یک دارک کامدی. و غذا می‌خورد. و متعجب است که غذا می‌خورد. و من مدام به ضخامت موهاش خیره‌ام. و او دیالوگ‌هایمان بعد برخی از آهنگ‌ها را مرور می‌کند و من پشیمانم که یک مرتبه دعوایش کرده‌ام.
اصلن قرار نبود این‌همه طول بکشد؛ اما شاید دوازده ساعت؟ یا چیزی در همان حدود با هم وقت گذرانده‌ییم. بعد از شش سال دوستی، دوازده ساعت هم از فرصت اثباتمان استفاده می‌کنیم.
می‌رود ترمینال و می‌روم خانه‌ی دوستی از مشهد؛ تنها به این گناه که از من پرسیده بود کجا هستم. غمگینم که پری می‌رود. اصلن آدم همیشه باید از رفتن پری‌ها غمگین باشد. طبیعتش همین است. اما یادم می‌آید من در سفرم و در سفر بودن یعنی با آغوش باز پذیرای احساسات بودن. پس غمش را بغل می‌کنم؛ چون نمی‌دانم کی قرار است هم را ببینیم؛
اگر؛
اصلن؛
دوباره.
چتمارس.
شش سال پیش هم همین گه بودی شاید هم شش. نمی‌دانم. جایی برای ماندن دارم؛ اما فقط چند ساعت. شش صبح، شاید هم هفت، صبا در خانه‌ی علی منتظر است. در را باز می‌کند و همه به خواب ادامه می‌دهیم. در اتوبوس قرص خواب خورده‌ام و حالا تازه دارم احساسش می‌کنم. ملاتونین عزیزم.…
زهرا خانوم می‌گوید اگر ظرف بیست دقیقه به خانه‌یشان نرسم، می‌خوابد؛ زیرا رسیدن بعد از ساعت ده و نیم را بی‌ادبی قلمداد می‌کند.
تقریبن ده و هفده دقیقه است که می‌رسم. ریزه‌میزه‌ترین آدم‌بزرگی‌ست که می‌شناسم. زمانی با محب و سارا، اکیپ دوستان من در مشهد را تشکیل می‌دادند. حالا که می‌روم آن‌جا و مرور می‌کنیم، در چهار سال گذشته، تنها یک مرتبه، آن‌هم به‌شکل اتفاقی هم را دیده‌ییم. با خواهرش زندگی می‌کند. در شرکتی کار پیدا کرده و از شرایطش خیلی راضی نیست. خواهرش، یک نسخه‌ی شبیه و در عین حال خیلی متفاوت از خودش است. مکالماتشان پر از جوک‌های درونی‌ست و دیس و دیس‌کشی. خوشبختانه رفتار هیچ‌کدام کاملن بالغانه نیست و این به من هم فرصت می‌دهد که با خیال راحت‌تری نابالغ باشم.
باید برگردم مشهد؟ نمی‌دانم. تازه رسیده‌ام تهران. شاید بروم رشت. به ارومیه هم فکر کردم؛ اما این فقط فکر کردن است. همیشه فکر می‌کنم. فعلن باید بچرخم در تهران. دو روز می‌مانم خانه‌یشان. تقریبن کل روز سر کارند و من هم در خانه کار می‌کنم. کارهایم کمی سروسامان می‌گیرد که خداحافظی می‌کنم.
میزبان بعدی، یک دوست حتا قدیمی‌تر است. دیر می‌رسم. طبق معمول. در راهم می‌گوید شاید دو جمله هم حرف نزند. از راه می‌رسم و کمی بیشتر از دو جمله حرف می‌زند. و صبحش چت می‌کنیم. بیشتر از یک هفته است که سوبرم. و ظهرش چت می‌کنیم. و چه چیزی سیگار را از جیب من حذف کرده؟ عصرش هم. و شبش. و فرداصبحش که هوا زیادی خوب است و روی پشت بامیم. با چشم‌های نیمه‌باز جلسه دارم. مدیر سایتم و خوابم می‌آید. و می‌گوید انگار اولین بار است که می‌تواند با من ارتباط برقرار کند؛ بعد این همه سال. و می‌گویم این‌ها اثر دراگ است؛ نیست؟
کار می‌کنم. شب‌تر، قهوه. اوضاع اصفهان جالب نیست. تهران هم. نمی‌خواهم باز مجبور باشم. الاهه گفته بود بروم آن‌سمت. خودش می‌رود شیراز. دوستانم را علارغم میل باطنی قرض می‌دهم به او که مراقبش باشند.
تا کی می‌توانم کشش بدهم؟ کی باید برگردم؟ اوضاع دیسک کمرم جالب نیست. یکی/دو نفر دیگر را ببینم، بعد تصمیم می‌گیرم. بهار آدم را ازدواجی می‌کند. باید پیش از پاره‌پاره‌تر شدن قلبم، برگردم خانه. سفر بعدی را هم باید سفری کم‌استرس‌تر کارگردانی کنم. احتمالن یک سفر طبیعی به گرگان باشد. فعلن اما زود است که به آن فکر کنم. آلوده‌ی آدم‌هام و کمی بیشتر خواهم شد. فردا حتمن باید بزنم بیرون.
.Snowball
.3epkano
پست‌راک
- برات یه جوجه‌جوینت گذاشتم.

پیشانی‌یش را می‌بوسم و می‌گویم:
- You're my drug-bro.
دلم می‌خواست جالب باشم و جالب بودنم از دوور پیدا باشد.
اما در حال حاضر، تنها -از هر فاصله‌یی- پیداست که خسته‌ام.
خیر سرم رفته‌ام سفر که خوش بگذرانم و حالا چند روز است چنان به‌اجبار کار تن داده‌ام که دیشب نزدیک بود با شادیِ یک بستنی قیفی ازدواج کنم.
The Woven Web
Animals as Leaders
یه ریل توو اینستاگرام دیدم که می‌گفت:

فقط این بند می‌تونه با خیال راحت از طرفداراش بخواد که توو کنسرتاش روی ریتم ۱۳/۸ دست بزنن.

اینسترومنتال، پراگرسیو متال.
چتمارس.
زهرا خانوم می‌گوید اگر ظرف بیست دقیقه به خانه‌یشان نرسم، می‌خوابد؛ زیرا رسیدن بعد از ساعت ده و نیم را بی‌ادبی قلمداد می‌کند. تقریبن ده و هفده دقیقه است که می‌رسم. ریزه‌میزه‌ترین آدم‌بزرگی‌ست که می‌شناسم. زمانی با محب و سارا، اکیپ دوستان من در مشهد را تشکیل…
دو روز را با دوستی می‌گذرانم که به نظرم با میترا دوست‌های خوبی می‌شوند و بعد می‌روم سراغ خود میترا.
ارتباطم با میترا هیچ‌وقت تعریف‌پذیر نیست. یعنی حتا خود من هم که به روابط تعریف‌ناپذیر علاقه دارم، متوجه برخی از ابعاد شخصیتی او و ارتباط بینمان نمی‌شوم. خودش می‌گوید به دلیل تعدد شخصیت‌هایش است که برابرش چنین سردرگمم و خودم توجیهی برایش ندارم. تنها می‌دانم او تتو آرتیستی‌ست که وسط صحبت‌هایش، بحث را خیلی عوض می‌کند و خیلی از حرف‌هایش هم ارزش توییت شدن را دارند.

امروز، سایت را در جلسه‌ی آنلاینی در خانه‌ی او تحویل مشتری دادم. بعد که استرس و فشار یک هفته‌ی کاری تمام شد، دلم خواست چند دقیقه‌یی بخوابم. می‌خواست برود بیرون. خداحافظی کردیم. پرسید می‌روم بیرون یا نه که گفتم بعد از حمام. اما تا رفت، کار به حمام هم نرسید و زرتی خوابم برد.

بار قبلی که این‌جا بودم، تختش جالباسی پهنی وسط اتاق خواب بود و این‌بار می‌شد رویش خوابید.
اقدام من برای خواب روی همان تخت شکل گرفت و منی که عملن بی‌هوش شده بودم، با کابوس از خواب پریدم‌. خود کابوس مهم نیست؛ مسئله‌ی من خواب دیدن است. سال‌ها بود که خواب ندیده بودم‌ و حالا یک کابوس نصفه‌نیمه بیدارم کرده. بابتش خوشحالم.
تلاش دیگری بر بی‌تلاشی. چشم‌هام می‌روند روی هم و تصاویر سرازیر می‌شوند زیر پلکم. خاطرم نمی‌ماند چه دیده‌ام؛ تنها ردی از هیبتش را در نامنظمیِ تنفسم می‌یابم.
بار بعدی، بار بعد.
بالاخره خوابم می‌برد. با صدای برگشتن میترا بیدار می‌شوم. مطمئنم که چندساعتی می‌شود که خواب بوده‌ام. دهانم خشک است. میترا با دوستش برگشته. حمام نرفته‌ام. هنوز هم خوابم می‌آید. پس دوباره می‌خوابم.
بعدتر، میترا صدایم می‌کند که ببیند غذا می‌خواهم یا نه. ناهار را بدون تعارف با خودم خورده بودم. چیزی شبیه فسنجان درست کرده بود و فسنجان دقیقن آن‌جایی‌ست که من می‌توانم دامن از کف بدهم و بدهم. مثل سگ خورده بودم؛ اما حالا ساعت نصف شب است و باز حق دارم گرسنه باشم.
می‌روم در آشپزخانه و پای ظرف بزرگ سالاد الویه، برایش تعریف می‌کنم که بعد از سال‌ها، امشب نه‌تنها خواب دیده‌ام، بلکه چند کابوس پیاپی میهمان مغزم بوده.
پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «اینا تاثیر اون تخته».
دهانم پر است و نگاهم پرسش‌گر که «توضیح می‌خوام» و ادامه می‌دهد که «از وقتی تخت‌و اون‌طرفی گذاشتم، روش تا دلت بخواد کابوس دیده‌م. هر مدل خوابی که بگی. بالاش یه دریم‌کچر هم نصب کرده‌م؛ ولی فایده نداشته».

کمی بعدتر، روی همان تخت خوابمان می‌برد و حالا که بیدار شده‌ام، در ذهن من هیچ کابوسی ثبت نشده.
Nude Metemorph
Dagmar Gertot
کارکرد موسیقیایی ضعیف. یک قطعه‌ی ممتنع. اتمسفریک. نیازمند شرایط مناسب برای گیرایی صحیح.

توصیه نمی‌شود؛ اما به دلایلی، لازم دارم این‌جا باشد.
در زعفرانی‌ِ غروب٬ دم کشیده‌ام

پاهای خدا روی هم است و صدای خرناس خرسی از نزدیک شکمش می‌آید. بیم آن می‌رود که غذا دیر کند اما تا گربه‌یی در خانه‌ داری، یعنی هنوز می‌توانی سیر بخوابی؛
اگر پوست کندن بلد باشی.

نقاط ضعفش را که لمس می‌کنی، ناله‌هایش شبیه دوبلورهای انیمه می‌شود که می‌گویند:
もっと適用する
و تو می‌خواهی که こする، اما دست‌هایت برای این‌کار زیادی کوتاهند.
پس دم گربه‌ را به عاریت می‌گیری برای نوازش نقطه‌یی از تن خدا که با حروف الفبای رومی مزین شده. خدایان رومی کیرهای کوچکی دارند و ازین بابت، می‌توان با اعتماد به نفس بیشتری با آن‌ها صحبت کرد. الاهه‌هایشان را هم بد بار آورده‌اند. نه به یونان که یک راه شیری تووی خودشان جا می‌دهند، نه به این‌ها که می‌گویند بیشتر از سیزده سانت، نحس است.
خدای رومی را دمر می‌کنم و دم گربه را می‌فرستم تووی حفره‌ی سیاه بینی‌یش. انگشت‌ها سر می‌خورند روی ستون فقراتی که با اساطیر کاری ندارد، الا مالیدن.
اسطوره‌ی دیگری را می‌مالم و ذهنم درگیر انگشت‌های خوش‌تراش یک نیمف محجبه است که تنش را زیر حریر و تور سفید نیمه‌پنهان کرده. زعفرانی غروب هم رنگش نمی‌کند. ورد خدایان هم تنگش نمی‌کند. پاهایش را باز می‌کند و اجزای اتاق را به‌تدریج می‌مکد توو. و می‌شود از زیر پوستش اجاق گاز و هم‌زن را دید. و کنترل تلوزیون را که با آن احتمالن سیزیف را شلاق می‌زده‌اند یا مجبورش می‌کرده‌اند به لبخند.
دست می‌برم زیر پوست تا انسان عمیق‌تری بشوم. دست می‌برم زیر پوست تا آزاد شوم. تصویری از خودم را می‌کشم بیرون که الاهه‌ها و خدایان به آن بی‌توجهند. چیزی نمی‌دهند و چیزی نمی‌گیرند. می‌کشم بیرون و روی شکمش از سرانگشتانم خارج می‌شوم. درمی‌آیم و رنج می‌کشم. می‌پیچم به خود و جنینی می‌شوم در آغوش دیگری: شیطان.
و حالا آرام‌ترم. و حالا زیباترم و لزج‌تر. روان میان عناصر و رونده در چمن:

حالا خرم، تازه‌زاد؛ تلاشی برای حفظ اعتماد به نفس در پیشگاه خدایان. با مینیاتوری از آلت زئوس، زبانِ دراز هرمس و تشنگی دیونیسوس.