چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
Forwarded from Hidden Chat
در برداشت از پاها به تارانتینو می‌مانی چتی جون. بَه.
چتمارس.
در برداشت از پاها به تارانتینو می‌مانی چتی جون. بَه.
ترجیح می‌دادم بابت انتخاب موزیک به تارانتینو تشبیه بشم؛
ولی همین‌م غنیمته.
چتمارس.
روز پنجم سفر: اگر برای چشیدن نباشد، ارزشش را ندارد برای خودم ول می‌چرخم تووی کوچه‌ها. می‌روم به سمتی که در انتهایش دوستی از بوکان را باید ببینم. خیلی خوشحال نیستم؛ چون کمی کار برای انجام دارم و احتمالن نمی‌توانم تمام مدت آن زیبایی کُرد را تماشا کنم. به…
روز ششم سفر، مقدمه:
ضداجتماع؟ نه. فقط خجالتی‌یم.

ساعت نُه صبح ترمینالم و نُه و ربع، اولین جلسه‌ی آنلاین را روی نیمکتی در ترمینال برگزار می‌کنم. خانوم میان‌سالی بیخم نشسته و سرک می‌کشد در مانیتور گوشی.
جلسه تمام می‌شود. می‌روم پیش محسن. خانه‌ی زنده‌یی دارد. خودش اما شبیه یک جانور مهاجم است: مایل است به پدیده‌های مصنوع بشر حمله کند. و گرفتن یک لقمه نان و پنیر از یک گونه‌ی مهاجم، به این معناست که اگر مراقب رفتارم باشم، همه چیز مرتب خواهد بود. این یک رفتار مناسب با انسانی‌ست که حرکات را تا حدی می‌خواند. حالا مراقبم که معاشر خوبی برای او باشم و بهتر گوش کنم. چون در نظر من، میهمان به‌نوعی رفتار سگ‌گونه محکوم می‌شود: وفاداری. و وقتی کسی میهمان من است، از او انتظار دارم راحت باشد تا زحمت من کمتر شود. پس به عنوان یک میهمان، خودم را همیشه در موقعیتی قرار می‌دهم که راحت باشم و دردسری هم برای میزبان ایجاد نکنم. واق‌واق.

رعنا هم می‌آید آن‌جا. و رعنا همان کسی‌ست که من را به اجرا دعوت کرده. رنگ چشم‌هایش با رنگ موها و پوستش هارمونی جالبی دارد: طیفی از خرمایی، گندم‌گون و عسلی؛ انگاری صبحانه است.
او یک گونه‌ی مهاجم نیست؛ پس جای نان به من کلمات مهربانی می‌دهد تا با هم مکالمه‌یی را شکل بدهیم که خوب پیش می‌رود.

می‌روم حمام. لباس‌هایی آوانگاردگونه می‌پوشم که با فضای گالری هم‌خوانی داشته باشم. انتخاب لباس برای محسن هم با کمک رعنا انجام می‌شود. کار سختی‌ست. محسن علاقه‌یی به پوشش آوانگارد ندارد.

می‌رویم سراغ اجرا. پارتی کلفتی دارم که در ردیف اول جایی برایم بیمه کرده. اجرای کیست؟ دریا. نمی‌شناسمش و حس می‌کنم داشتن جایی در ردیف اول اجرای کسی که نمی‌شناسی، ظلم در حق آن‌هاست که له‌له می‌زنند او را از نزدیک ببینند. حق هم دارند. چه لعبتی.‌ اجازه می‌گیرم که از او عکس بگیرم و بیشتر، منظورم این است که نمی‌خواهم تمرکزش را با فلاش از بین برده باشم.
اجرا شروع می‌شود.
در سوگِ در سوگِ سیاوش، نقدی بر اجرای دریا راوی


(بعد از سفرم نوشته خواهد شد)
Catharsis
Darya Ravee
حالا می‌دونم کیه.
چتمارس.
روز چهارم.
روز پنجم.
چتمارس.
روز ششم سفر، مقدمه: ضداجتماع؟ نه. فقط خجالتی‌یم. ساعت نُه صبح ترمینالم و نُه و ربع، اولین جلسه‌ی آنلاین را روی نیمکتی در ترمینال برگزار می‌کنم. خانوم میان‌سالی بیخم نشسته و سرک می‌کشد در مانیتور گوشی. جلسه تمام می‌شود. می‌روم پیش محسن. خانه‌ی زنده‌یی دارد.…
«بقیه» یعنی میانه و پایانه

با هیچ‌کس نمی‌جوشم و فقط منتظرم رعنا یا محسن آزاد شوند تا مأمنی پیدا کنم. هر دو به چیزهایی مشغولند و دست بر قضا، خدا از آسمان رسولی می‌فرستد:
الیاس.

نگاه کنجکاوش را روی خودم حس می‌کنم و لذت کشف حقیقت در لبخند هر دو مشخص است:

- تو چتمارسی؟
- تو الیاسی؟

و همین کافی‌ست تا چند ساعت بعدی سرم به معاشرت گرم باشد و مجبور نباشم عین برج زهرمار ورق بازی کردن مردم لای جماعت هنری را تماشا کنم.

کلید را از محسن می‌گیرم که برگردم خانه؛ چون گفته معلوم نیست کی برمی‌گردد.
چک می‌کنم: از گالری تا خانه حدود هفتاد دقیقه راه است. پیاده می‌روم، چون اردیبهشت اصفهان زیادی مناسب قدم زدن است. (دارم روز اول اصفهان را می‌نویسم و در روز سوم، به گواه قدم‌شمارم، نود و هشت کیلومتر در اصفهان راه رفته‌ام)

گرسنه می‌شوم. وسط راه دنبال غذاخوری ارزان می‌گردم و چیز زیادی عایدم نمی‌شود. هشتاد تومان برای یک ساندویچ کالباس پیاده می‌شوم و چون هواخواه کالباس نیستم، نمی‌توانم حتا بگویم از آن لذت برده‌ام. در واقع، چون بودجه‌ی سفرم خیلی کم است، انگار دارم سنگ می‌جوم.

محسن زنگ می‌زند که دارد برمی‌گردد و گوشی‌یم که دارد خاموش می‌شود را روی حالت «خیلی‌خیلی صرفه‌جویی در مصرف انرژی» قرار می‌دهم تا یک ربع دیگر دوام بیاورد.
سوار می‌شوم و با دو تا از دوستانش برمی‌گردیم. هر دو مذکر. سر کوچه، دو یا سه نفر دیگر به ما می‌پیوندند. باز هم مذکر. و چند نفر بعدتر. که باز هم... هاه... مذکر.
می‌روم داخل اتاق و می‌نشینم پای لپتاپ که کارهایم را پیش ببرم.

سفر با ذات کار مسئولانه هم‌خوانی ندارد. در شروع سفر آماده‌ی اخراج شدنم؛ اما این‌بار اگر اخراج شوم، اوضاع خیلی بد پیش خواهد رفت. عیبی ندارد. من لقمه‌ی دهان‌سوزی برای شرکت‌های مختلفم. حد اقل این‌طور فکر می‌کنم.

جمع ذکور در سالن اصلی مشغول شرب خمرند و من در اتاق سعی می‌کنم گوش کنم چه می‌گویند.‌ اینستاگرامم به زحمت باز می‌شود و می‌بینم علی دایرکت داده که ساعت نُه و نیم آزاد است و می‌توانیم هم را ببینیم.
کارهایم را جمع می‌کنم و با یک خداحافظی سرد، از لای ریش‌های مست می‌گذرم تا با علی وقت بگذرانم.
دوردور در اصفهان آنلاک می‌شود. علی جوان است و می‌شود با او از تجربیاتت حرف بزنی. خوب هم حرف می‌زند. از کیمیایی یه نام دیالوگ حرف می‌زنم؛ چیزی جدا از مونولوگ موازی.
برمی‌گردم. محسن و دو مهمان مستش هنوز بیدارند و پیرمردها رفته‌اند. باقی‌مانده‌ها بانمکند. طنز اصفهان چیز دیگری‌ست. من باز در اتاقم و تقریبن از خستگی مرده‌ام. در خواب‌وبیداری، می‌فهمم نباید روی تشک محسن بخوابم.
خودم را به تشک مهمان می‌رسانم و به این فکر می‌کنم که شاید اصفهان هم گزینه‌ی بدی برای زندگی نباشد.
Jam For Annie
My Beloved
پست‌راک برای درمان ترومای بعد از اصفهان.
چتمارس.
«بقیه» یعنی میانه و پایانه با هیچ‌کس نمی‌جوشم و فقط منتظرم رعنا یا محسن آزاد شوند تا مأمنی پیدا کنم. هر دو به چیزهایی مشغولند و دست بر قضا، خدا از آسمان رسولی می‌فرستد: الیاس. نگاه کنجکاوش را روی خودم حس می‌کنم و لذت کشف حقیقت در لبخند هر دو مشخص است: …
روز هفتم سفر:
یک کوآلا از من آویزان است
یا
در تایید صحبت بالا


روز هفتم سفر بدون شک صورتی‌ترین روز آن بوده. مرتب‌ترین نسخه‌ام پا می‌گذارد به خیابان برای عمل قبیحی که جوان‌های امروزی به آن می‌گویند «دیت».
جلفای اصفهان برایم از میدان شهرداری رشت جالب‌تر می‌نماید. البته با علم به این گزاره که «میوه‌ی محبوب من، میوه‌یی‌ست که در حال خوردن آنم»، خیلی هم عجیب نیست که این‌طور فکر کنم. محسن توضیح می‌دهد که چرا اسم این‌جا جلفاست و چطور شکل گرفته. اما حالا تنها می‌خواهم از مرور دیتم لذت ببرم و علاقه‌یی به تاریخ جلفا ندارم.

کمی دیر می‌رسد. از دانشگاه آمده و قبل رسیدن به من هم پنیک کرده. پدرش احتمالن اصلن دوست ندارد دخترش با هیچ پسری وقت بگذراند؛ چه رسد به کسی مثل من. اما من این‌همه راه نرفته‌ام اصفهان که فقط چند نفر را ببینم. دلم بوسه می‌خواهد و شاید کمی بیشتر. با این حال، مراقب چیزها هستم. اختلاف سنی زیادی داریم و نباید نظرش راجع به جنس مذکر را خراب کنم؛ پس خیلی مودبم، لمس نامناسبی در کار نیست و تنها دستش را گرفته‌ام؛ یا بازویم را گرفته.
بار اولی‌ست که هم را می‌بینیم. بیشتر از یک سال لاس گسسته زده‌ییم و شش ماه لاس پیوسته. از همان مشهد مثل سگ مراقب اویم تا آزاری که از پدرش می‌بیند، آسیب کمتری به او بزند.
مردم اصفهان زیادی متعصبند. محسن می‌گوید خیلی‌ها این‌جا تنها برای فرار از دشواری ارتباط با جنس مخالف، گی می‌شوند. منطقی و درست؛ یک جهش در سبک زندگی برای بقای قلب.
خیلی زود متوجه می‌شوم که پلن زندگی در اصفهان کنسل است. مردم جوری نگاهمان می‌کنند انگار از سفینه پیاده شده‌ییم. اما بازخوردهای خوب هم کم نیست: نشانی از جنگ بر سر ارزش‌ها.
مثلن، خانوم ترنسی با صدای کلفت می‌گوید «چقد باحالی تو» و ما نمی‌فهمیم با کداممان است، اما می‌پذیریم. پسر نوجوانی از پشت سر می‌آید و می‌گوید «خیلی با استایلت حال کردم» و یک نخ مارلبرو تعارف می‌کند که با هم بکشیم. من هم یک نخ از سیگاری که دیتم برای تولدم هدیه داده درمی‌آورم و می‌دهم به او و می‌گویم «تازه سیگار کشیدم. این‌و بعدن به یادم بکش» و مارلبرو را با جاروم میخک و آلبالو تاخت می‌زنیم.
کادوی تولد او را در بی‌شیله‌پیله‌ترین حالت ممکن، به شکل آنلاین و با مشورت با خودش سفارش می‌دهم؛ چون ترجیح من این است که هدیه‌هایی بدهم که به درد آدم‌ها بخورد و صرفن یادگاری نباشد.
همه چیز آرام پیش می‌رود و مناسب، تا این‌که پیغام‌های پدرش شروع می‌شود.
باید بفرستمش خانه. راضی نمی‌شود. هی «ده دقیقه دیگه» و «پنج دقیقه دیگه» می‌کند.
آه ازین جوان‌ها. گاهی سخت است صلاح را به آن‌ها بقبولانی. می‌خواهد تا بیخ ممکن قدم بزنیم. راضی‌یش می‌کنم که برود. هم را می‌بوسیم؛ زیر نگاه سنگین ماشین‌ها و مردم. به هر حال، باید عادت کنند.
می‌نشیند در تاکسی و می‌رود که تا خانه گریه کند. تا رسیدنش به خانه، می‌نشینم روی نیمکتی تا بتوانم با او در تماس باشم. اگر بروم خانه و محسن بخواهد معاشرت کنیم، حرف زدن با دخترک سخت می‌شود و اصلن این کار بی‌ادبی‌ست. خبر می‌دهد که رسیده. کم‌کم برمی‌گردم خانه ‌و خوشحالم که ماموریت اصلی سفرم را با موفقیت انجام داده‌ام.
حرف‌هایش رضایت‌بخش است. شادی‌یش را دارم. البته اگر پدرش اجازه می‌داد این شادی طول بکشد.
چتمارس.
روز پنجم.
از روزهای بعدی اصفهان عکس قابل انتشاری ندارم؛ پس این پرتره‌ی بدون‌ چهره‌ی آنالوگ از یک کوییر اصفهانی در مشهد را داشته باشید.
به چهارصد و پنج گوشه‌ی تصویر هم اهمیت ندهید. فیلم گاهی می‌پیچد.
Hemorrhage (In My Hands) (Acoustic Version)
Fuel
پست‌گرانج سبک موسیقی مناسبی برای شب‌به‌خیر گفتن نیست.

فردا شغلم را در پوزیشن جدید «مدیر سایت» ادامه می‌دهم و کمی استرس دارم. تا الآن «مدیر محتوا» بودم و همه چیز راحت بود.
طبیعی‌ست. خوابم می‌برد. امروز پانزده کیلومتر بیشتر قدم نزده‌ام؛ اما قلبم خیلی بیشتر ازین‌ حرف‌ها تپید. بعدتر می‌نویسم در روز دهم، ملاقات با پرین چگونه بود. اسمش را هم از همین حالا می‌دانم:

شش سال پیش هم همین گه بودی.
Forwarded from phée. (phée)
چتمارس.
روز هفتم سفر: یک کوآلا از من آویزان است یا در تایید صحبت بالا روز هفتم سفر بدون شک صورتی‌ترین روز آن بوده. مرتب‌ترین نسخه‌ام پا می‌گذارد به خیابان برای عمل قبیحی که جوان‌های امروزی به آن می‌گویند «دیت». جلفای اصفهان برایم از میدان شهرداری رشت جالب‌تر می‌نماید.…
روز هشتم سفر:
بُزِ گَلّه

رعنا می‌گوید دیدار اولمان اصلن حساب نیست و باید هم را دوباره ببینیم. راست هم می‌گوید. یعنی تازه وقتی می‌گوید، متوجه می‌شوم ما عین انسان هم را ندیده‌ییم. تنها مشکلم، برنامه‌ی شلوغم در روز آخر است. وقتی یک روز کامل از سفرم را تنها با یک نفر می‌گذرانم، چنین اتفاقی طبیعی‌ست.
جوان‌تر که بودم، داشتن ده دیدار در یک روز یک اتفاق کاملن عادی تلقی می‌شد. حالا اما اگر اردیبهشت نبود و اصفهان، از پس بیشتر از سه دوست برنمی‌یامدم؛ حالا اما باید آدم‌های زیادی را ببینم:
رعنا می‌خواهد برویم کنار آب. نازنین می‌گوید دروازه دولت. سیما می‌گوید از هنرستان خواهد آمد و هرجا که شد. به دنیا یک چای بده‌کارم و این بهانه‌ی خوبی‌ست که کلی عکس از او بگیرم. بعد هم شاید شقایق برای دوردور مجدد در اصفهان. ایده‌یی برای تیما، میکائیل، کیمیا و آن خانوم جوان که نودهای خوبی می‌گرفت ندارم و این‌طور به نظر می‌رسد که زمانم کفاف ملاقات با آن‌ها را نمی‌دهد. «سفر بعدی» موتیفی‌ست که در جواب‌هایم به تمام آن‌ها حضور دارد.

رعنا را می‌اندازم پیش از همه. املت می‌زنیم و چای شیرین.
چتمارس.
روز هشتم سفر: بُزِ گَلّه رعنا می‌گوید دیدار اولمان اصلن حساب نیست و باید هم را دوباره ببینیم. راست هم می‌گوید. یعنی تازه وقتی می‌گوید، متوجه می‌شوم ما عین انسان هم را ندیده‌ییم. تنها مشکلم، برنامه‌ی شلوغم در روز آخر است. وقتی یک روز کامل از سفرم را تنها با…
املت بهترین صبحانه‌ی جهان است؛ حالا اگر کنارش کمی لوبیا، هات‌داگ یا بیکن، اسفناج طعم‌دارشده با زرشک، زیتون سبز یا پرورده با رب انار و گردو، نان چاودار، کره‌ی بادام‌زمینی و ماست ایسلندی هم باشد که چه بهتر؛ اما اگر نبود، همان املت و چای شیرین خیلی لذیذ است. البته من معمولن تخم مرغ را آب‌پز، بدون نمک و تنها با فلفل سیاه می‌خورم؛ چون یک غذای سالم است و چاقم نمی‌کند.
چتمارس.
املت بهترین صبحانه‌ی جهان است؛ حالا اگر کنارش کمی لوبیا، هات‌داگ یا بیکن، اسفناج طعم‌دارشده با زرشک، زیتون سبز یا پرورده با رب انار و گردو، نان چاودار، کره‌ی بادام‌زمینی و ماست ایسلندی هم باشد که چه بهتر؛ اما اگر نبود، همان املت و چای شیرین خیلی لذیذ است.…
صبحانه را می‌خوریم و لطافتی بینمان جاری می‌شود. قدم برمی‌داریم و در پارک‌ها می‌چرخیم. قرار سفر می‌گذاریم و از جزئیاتش می‌گوید. همه چیز مرتب و شدنی به نظر می‌رسد. زمان کم است. دیدار بعدی جوری نزدیک است که فرصت نمی‌کنیم حتا دو آهنگ گوش کنیم. چیزی پخش می‌کند و هم‌زمان با شروع قطعه، باد می‌وزد. چشم‌هایم را بسته‌ام و دست‌هایم را در هوا تکان می‌دهم. تمام که می‌شود، باد هم می‌ایستد. دنبال یادگاری می‌گردد. پیشنهاد می‌دهم یک علف هرز به من بدهد. علف را می‌چیند و می‌چپانمش در جیب و می‌روم سراغ دیدار بعد.
چتمارس.
صبحانه را می‌خوریم و لطافتی بینمان جاری می‌شود. قدم برمی‌داریم و در پارک‌ها می‌چرخیم. قرار سفر می‌گذاریم و از جزئیاتش می‌گوید. همه چیز مرتب و شدنی به نظر می‌رسد. زمان کم است. دیدار بعدی جوری نزدیک است که فرصت نمی‌کنیم حتا دو آهنگ گوش کنیم. چیزی پخش می‌کند…
نازنین را پیدا می‌کنم یا برعکس. انرژی بالایی دارد؛ جوری که خیلی زود یادم می‌رود کمی غمگین شده‌ام از رفتن رعنا. مشخصن گرسنه است. از مچ دستش می‌شود فهمید بدنش سوخت‌وساز بالایی دارد و این آدم‌ها تندبه‌تند گرسنه می‌شوند.
می‌رویم فلافلی. حوصله‌ی صف را ندارم و املت هم کمی سیرم کرده. دستش را می‌کشم که برویم جایی دیگر. یک کافه‌ی سنتی که یک دیس سیب‌زمینی با پنیر می‌آورد. با فضا هارمونی ندارد. من یک شربت زعفران می‌گیرم تا با قاتل محبوبم دیداری تازه کنم: قند.
حرف می‌زند. یک عالمه چیز دارد که بگوید. از شرایط بسته‌ی خانواده گرفته تا روابطش. در روزهایی که باید آدم‌های زیادی ببینم، بودن امثال نازنین یک موهبت است:
بوکسوری می‌شوم که گارد را بالا گرفته و به حریف اجازه می‌دهد که مشت بکوبد و بکوبد تا برای ادامه‌ی مبارزه انرژی داشته باشم. پس تنها به شکل فعالانه‌یی گوش می‌کنم و از کنار، به گردنش خیره‌ام. باید خوش‌مزه باشد.‌
چتمارس.
نازنین را پیدا می‌کنم یا برعکس. انرژی بالایی دارد؛ جوری که خیلی زود یادم می‌رود کمی غمگین شده‌ام از رفتن رعنا. مشخصن گرسنه است. از مچ دستش می‌شود فهمید بدنش سوخت‌وساز بالایی دارد و این آدم‌ها تندبه‌تند گرسنه می‌شوند. می‌رویم فلافلی. حوصله‌ی صف را ندارم و املت…
ساعت می‌دود و می‌دود. سیما از مدرسه می‌آید که هم را ببینیم. ظرف چند لحظه می‌توانم به درکی سطحی از او برسم:
می‌تواند برای خودش گهی بشود.
درست است که کمی سیمپ‌بازی درمی‌آورد، اما کمی بزرگ‌تر که بشود، می‌تواند غلطی بکند. راحت حرف می‌زند. مشخص است که دوستان کهنسال زیادی دارد. محکم بغلش می‌کنم. و متوجه می‌شوم به او امیدوارم. سینما می‌خواند. از عکس‌هایم چیزهای خوبی می‌گوید. جدی نمی‌گیرم و برایش توضیح می‌دهم که چیزی از عکاسی نمی‌دانم.
راجع به اصفهان چیزهایی می‌گوید که حتا محسن هم به من نگفته. البته محسن با اصفهان مثل یک پدیده‌ی طبیعی رفتار می‌کند و سیما آن را در سطحی تاریخی نشان می‌دهد.
این‌ها چه اهمیتی دارند؟
راسته‌ی چهارباغ را چندبار بالا و پایین می‌رویم. اختلاط می‌کنیم و خوش می‌گذرانیم.
خودش را به نوعی دانش‌آموز من می‌داند و کلی از چیزهای این چنل را از بر است. خنده‌ام می‌گیرد. دو هدیه می‌دهد به من و بعد ازین‌که از او یک شات آنالوگ می‌گیرم، می‌رود خانه.

حالا فقط دو دیدار دیگر در این روز باقی مانده:
از یکی تنها مطمئنم که طرف٬ خوش‌بوست؛ اما از دیگری چیزهای بیشتری می‌دانم؛ حتا تا حدی طبع طنزش را.
چتمارس.
ساعت می‌دود و می‌دود. سیما از مدرسه می‌آید که هم را ببینیم. ظرف چند لحظه می‌توانم به درکی سطحی از او برسم: می‌تواند برای خودش گهی بشود. درست است که کمی سیمپ‌بازی درمی‌آورد، اما کمی بزرگ‌تر که بشود، می‌تواند غلطی بکند. راحت حرف می‌زند. مشخص است که دوستان کهنسال…
جلسه دارم. مدیر پروژه‌ام. می‌پیچانم که زمان بیشتری را با دنیا کنار مادی‌ها قدم بزنم. باز محسن یادم داده که مادی چیست: نوعی تقسیم‌بندی آبی‌ست. آب از رود به مادی و از مادی به جویبار می‌رود. چنین چیزی در خاطرم است که طبقه‌ی اجتماعی خانه‌ها و ساکنان آن‌ها بر اساس این تقسیم‌بندی مشخص می‌شده.
متوجه می‌شوم که محسن خیلی چیزها یادم داده. شب قبل که پیشنهاد داد برویم لب آب، با کله رفتم. چند تا عکس بد هم گرفتم. فردا رفتنی بودم؛ اما یک روز دیگر هم ماندم اصفهان. کمی امید داشتم که کسی گردنم بگیرد و ببردم تهران. امید پوچی بود. دنیا در شهر می‌چرخاندم. آماده‌ی خداحافظی و رفتن به خانه برای جمع کردن وسایلم. سرم جای دیگری‌ست. روز رخوت در راه است. فکر می‌کردم شقایق کنسل کرده. دیرتر زنگ می‌زند. پیدایم می‌کند. می‌رویم پیش دوست‌پسرش. چشم‌های رنگی دارد و در یک کارگاه کار می‌کند. شقایق آجیل تعارف می‌کند. دوستان پسر در طبقه‌ی بالای کارگاه، نظرم را به‌عنوان یک آدم رندوم راجع به یک لوگو می‌خواهند. اندک‌دانشم درین راستا را به کار می‌گیرم و یک نفر تحت تاثیر قرار می‌گیرد. بقیه صرفن موافقند. برمی‌گردیم بیرون. خداحافظی می‌کنیم. باید بروم تهران. فرداشبش می‌روم تهران. روز آخر در اصفهان؟ تنها با محسن قدم زدم. ساندویچی اسمال را هم زیارت کردیم. راجع به فیلم‌سازی حرف زدیم. ساعت چند بلیط بگیرم؟ جداجدا به خانه برمی‌گردیم و من زودتر. حمام می‌کنم. انگار دیگر خیلی دیر شده. محسن، کمی بعدتر. خوابیده. بی‌خداحافظی می‌روم. برایش یک یادداشت می‌گذارم. هم بدخطم و هم ناتوان در فکر کردن.
یک شام نسبتن چرب می‌خورم و بابتش معذبم. برای پنجاه چوق، بهترین گزینه بود. نظری راجع به رفتن ندارم؛ اما سرم رفته است. سوار می‌شوم. پنج صبح تهرانم.
چتمارس.
جلسه دارم. مدیر پروژه‌ام. می‌پیچانم که زمان بیشتری را با دنیا کنار مادی‌ها قدم بزنم. باز محسن یادم داده که مادی چیست: نوعی تقسیم‌بندی آبی‌ست. آب از رود به مادی و از مادی به جویبار می‌رود. چنین چیزی در خاطرم است که طبقه‌ی اجتماعی خانه‌ها و ساکنان آن‌ها بر اساس…
شش سال پیش هم همین گه بودی

شاید هم شش. نمی‌دانم. جایی برای ماندن دارم؛ اما فقط چند ساعت. شش صبح، شاید هم هفت، صبا در خانه‌ی علی منتظر است. در را باز می‌کند و همه به خواب ادامه می‌دهیم. در اتوبوس قرص خواب خورده‌ام و حالا تازه دارم احساسش می‌کنم. ملاتونین عزیزم. به بغل صبا نگاه می‌کنم که با پتو پر شده. حوصله‌ی گریه ندارم؛ پس می‌خوابم.
قبل خواب اما، می‌بینم دوست دیگری مسج داده. وقتی من اصفهان بوده‌ام، مشهد بوده. کلی فحشم داده که آن موقع سفرم. چرا صبا جلوی دیگران رفتاری کمتر صمیمانه نشان می‌دهد؟ از بچه‌ها خداحافظی می‌کنم، چون جایی باید او را ببینم که شش سال است می‌شناسم و یک بار هم ندیده‌ام.
قلبی هزارپاره دارم. یک تکه را سال‌هاست داده‌ام به این یکی؛ با این‌که حتا نمی‌دانم. حالا دیگر می‌دانم. جای اشتباهی رفته‌ام. می‌آید پی من که درستش کند. می‌کند. و بعد، بعد، بعد از پنج یا شش سال شاید، تازه می‌فهمم چندساله است. خبر می‌رسد که علی و اهل و عیال قرار است خانه را ترک کنند و می‌گویند بروم وسایلم را بردارم. برمی‌گردیم. دوتایی. در حیاط می‌ماند که کوله را جمع کنم. بعد هم لابد می‌رویم مرکز؛ چون من تا همان‌جا نشان داده‌ام در استفاده از تاکسی اینترنتی در تهران، فلجم. چیزهای مختلفی می‌خوریم؛ اما کمکی به پر شدن روحمان نمی‌کند. آوارگی جالبی‌ست. تمام مدت پایم شوقی فیزیکی را نشان می‌دهد با نیم‌جهش‌های کوتاه. خسته‌تر که می‌شویم، برایش فیلم کوتاه می‌گذارم. یک دارک کامدی. و غذا می‌خورد. و متعجب است که غذا می‌خورد. و من مدام به ضخامت موهاش خیره‌ام. و او دیالوگ‌هایمان بعد برخی از آهنگ‌ها را مرور می‌کند و من پشیمانم که یک مرتبه دعوایش کرده‌ام.
اصلن قرار نبود این‌همه طول بکشد؛ اما شاید دوازده ساعت؟ یا چیزی در همان حدود با هم وقت گذرانده‌ییم. بعد از شش سال دوستی، دوازده ساعت هم از فرصت اثباتمان استفاده می‌کنیم.
می‌رود ترمینال و می‌روم خانه‌ی دوستی از مشهد؛ تنها به این گناه که از من پرسیده بود کجا هستم. غمگینم که پری می‌رود. اصلن آدم همیشه باید از رفتن پری‌ها غمگین باشد. طبیعتش همین است. اما یادم می‌آید من در سفرم و در سفر بودن یعنی با آغوش باز پذیرای احساسات بودن. پس غمش را بغل می‌کنم؛ چون نمی‌دانم کی قرار است هم را ببینیم؛
اگر؛
اصلن؛
دوباره.
چتمارس.
شش سال پیش هم همین گه بودی شاید هم شش. نمی‌دانم. جایی برای ماندن دارم؛ اما فقط چند ساعت. شش صبح، شاید هم هفت، صبا در خانه‌ی علی منتظر است. در را باز می‌کند و همه به خواب ادامه می‌دهیم. در اتوبوس قرص خواب خورده‌ام و حالا تازه دارم احساسش می‌کنم. ملاتونین عزیزم.…
زهرا خانوم می‌گوید اگر ظرف بیست دقیقه به خانه‌یشان نرسم، می‌خوابد؛ زیرا رسیدن بعد از ساعت ده و نیم را بی‌ادبی قلمداد می‌کند.
تقریبن ده و هفده دقیقه است که می‌رسم. ریزه‌میزه‌ترین آدم‌بزرگی‌ست که می‌شناسم. زمانی با محب و سارا، اکیپ دوستان من در مشهد را تشکیل می‌دادند. حالا که می‌روم آن‌جا و مرور می‌کنیم، در چهار سال گذشته، تنها یک مرتبه، آن‌هم به‌شکل اتفاقی هم را دیده‌ییم. با خواهرش زندگی می‌کند. در شرکتی کار پیدا کرده و از شرایطش خیلی راضی نیست. خواهرش، یک نسخه‌ی شبیه و در عین حال خیلی متفاوت از خودش است. مکالماتشان پر از جوک‌های درونی‌ست و دیس و دیس‌کشی. خوشبختانه رفتار هیچ‌کدام کاملن بالغانه نیست و این به من هم فرصت می‌دهد که با خیال راحت‌تری نابالغ باشم.
باید برگردم مشهد؟ نمی‌دانم. تازه رسیده‌ام تهران. شاید بروم رشت. به ارومیه هم فکر کردم؛ اما این فقط فکر کردن است. همیشه فکر می‌کنم. فعلن باید بچرخم در تهران. دو روز می‌مانم خانه‌یشان. تقریبن کل روز سر کارند و من هم در خانه کار می‌کنم. کارهایم کمی سروسامان می‌گیرد که خداحافظی می‌کنم.
میزبان بعدی، یک دوست حتا قدیمی‌تر است. دیر می‌رسم. طبق معمول. در راهم می‌گوید شاید دو جمله هم حرف نزند. از راه می‌رسم و کمی بیشتر از دو جمله حرف می‌زند. و صبحش چت می‌کنیم. بیشتر از یک هفته است که سوبرم. و ظهرش چت می‌کنیم. و چه چیزی سیگار را از جیب من حذف کرده؟ عصرش هم. و شبش. و فرداصبحش که هوا زیادی خوب است و روی پشت بامیم. با چشم‌های نیمه‌باز جلسه دارم. مدیر سایتم و خوابم می‌آید. و می‌گوید انگار اولین بار است که می‌تواند با من ارتباط برقرار کند؛ بعد این همه سال. و می‌گویم این‌ها اثر دراگ است؛ نیست؟
کار می‌کنم. شب‌تر، قهوه. اوضاع اصفهان جالب نیست. تهران هم. نمی‌خواهم باز مجبور باشم. الاهه گفته بود بروم آن‌سمت. خودش می‌رود شیراز. دوستانم را علارغم میل باطنی قرض می‌دهم به او که مراقبش باشند.
تا کی می‌توانم کشش بدهم؟ کی باید برگردم؟ اوضاع دیسک کمرم جالب نیست. یکی/دو نفر دیگر را ببینم، بعد تصمیم می‌گیرم. بهار آدم را ازدواجی می‌کند. باید پیش از پاره‌پاره‌تر شدن قلبم، برگردم خانه. سفر بعدی را هم باید سفری کم‌استرس‌تر کارگردانی کنم. احتمالن یک سفر طبیعی به گرگان باشد. فعلن اما زود است که به آن فکر کنم. آلوده‌ی آدم‌هام و کمی بیشتر خواهم شد. فردا حتمن باید بزنم بیرون.