چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
چتمارس.
امروز.
روز دوم.
چتمارس.
روز دوم.
روز سوم.
Nostalgic Bitch
Oscar and the Wolf
از اصفهان؛ شهر از دست دادن باکرگی‌یم💞
چتمارس.
روز دوم، سوم و چهارم سفر: وجودم پر از زخم تأخیرهاست پنج یا شش سال پیش، جوان‌تر که بودم و زنده‌تر، آدمی را پیدا کرده بودم که شب‌ها قبل خواب مست می‌کرد و برایم از خواب‌هایش می‌گفت. و خواب‌هایش، خواب‌هایی معمولی نبودند. البته کدام خواب است که معمولی باشد و…
روز پنجم سفر:
اگر برای چشیدن نباشد، ارزشش را ندارد

برای خودم ول می‌چرخم تووی کوچه‌ها. می‌روم به سمتی که در انتهایش دوستی از بوکان را باید ببینم. خیلی خوشحال نیستم؛ چون کمی کار برای انجام دارم و احتمالن نمی‌توانم تمام مدت آن زیبایی کُرد را تماشا کنم.
به چند کافه سر می‌زنیم تا بالاخره یک‌کدام چشممان را بگیرد. کمی اختلاط، کمی کار. میز کناری، دختری نشسته که می‌شناسمش؛ اما چون در اینستاگرام هم را آنفالو کرده‌ییم، سعی می‌کنیم وانمود کنیم هم را نمی‌شناسیم. با چه پسر ایکبیری‌یی هم نشسته. اصلن هم بلد نیستند صحبت کنند. عوضش سر میز ما، یک دختر کرد زیبا نشسته و من که هرچند ایکبیری باشم، اما حرف می‌زنم و او را می‌خندانم. احتمالن به شکل ناخودآگاه از نمایش این قابلیت به دیگران هم لذت می‌برم.
کارم تمام می‌شود. دوست دیگری را باید ببینم. با عروقی سرشار و قلبی سیر از شیرینی، با دوست بوکانی خداحافظی می‌کنم.
دوست بعدی را به‌واسطه‌ی دوستان مشترکمان چندسالی می‌شود که می‌شناسم؛ اما اولین بار است که او را می‌بینم. پسری ترکه‌یی، بلدِ معاشرت و خوش‌قدوبالا.
به هم قول بساط داده‌ییم اما انگار جور نمی‌شود که جایی پای بساط بنشینیم. پس می‌رویم تووی پارک، یک گوشه‌ی خلوت پیدا می‌کنیم و با استعانت از پروردگار متعال، دراگمان را می‌زنیم.
ساعت سه‌ی صبح بلیط دارم و حالا حدود دوازده است. برمی‌گردم خانه‌ی همان دختری که سال‌ها پیش قرار بوده نوازشش کنم. وسایلم را جمع می‌کنم و بعد از یک خداحافظی دراماتیک، می‌روم ترمینال.
باید به یک اجرا برسم. صبح هم دو تا جلسه‌ی آنلاین دارم. روی آن دراگ که تووی پارک زده‌ام به‌قدری نشئه‌ام که چهل دقیقه تاخیر اتوبوس اصلن اذیتم نمی‌کند.
چتمارس.
روز سوم.
روز چهارم.
Forwarded from Hidden Chat
در برداشت از پاها به تارانتینو می‌مانی چتی جون. بَه.
چتمارس.
در برداشت از پاها به تارانتینو می‌مانی چتی جون. بَه.
ترجیح می‌دادم بابت انتخاب موزیک به تارانتینو تشبیه بشم؛
ولی همین‌م غنیمته.
چتمارس.
روز پنجم سفر: اگر برای چشیدن نباشد، ارزشش را ندارد برای خودم ول می‌چرخم تووی کوچه‌ها. می‌روم به سمتی که در انتهایش دوستی از بوکان را باید ببینم. خیلی خوشحال نیستم؛ چون کمی کار برای انجام دارم و احتمالن نمی‌توانم تمام مدت آن زیبایی کُرد را تماشا کنم. به…
روز ششم سفر، مقدمه:
ضداجتماع؟ نه. فقط خجالتی‌یم.

ساعت نُه صبح ترمینالم و نُه و ربع، اولین جلسه‌ی آنلاین را روی نیمکتی در ترمینال برگزار می‌کنم. خانوم میان‌سالی بیخم نشسته و سرک می‌کشد در مانیتور گوشی.
جلسه تمام می‌شود. می‌روم پیش محسن. خانه‌ی زنده‌یی دارد. خودش اما شبیه یک جانور مهاجم است: مایل است به پدیده‌های مصنوع بشر حمله کند. و گرفتن یک لقمه نان و پنیر از یک گونه‌ی مهاجم، به این معناست که اگر مراقب رفتارم باشم، همه چیز مرتب خواهد بود. این یک رفتار مناسب با انسانی‌ست که حرکات را تا حدی می‌خواند. حالا مراقبم که معاشر خوبی برای او باشم و بهتر گوش کنم. چون در نظر من، میهمان به‌نوعی رفتار سگ‌گونه محکوم می‌شود: وفاداری. و وقتی کسی میهمان من است، از او انتظار دارم راحت باشد تا زحمت من کمتر شود. پس به عنوان یک میهمان، خودم را همیشه در موقعیتی قرار می‌دهم که راحت باشم و دردسری هم برای میزبان ایجاد نکنم. واق‌واق.

رعنا هم می‌آید آن‌جا. و رعنا همان کسی‌ست که من را به اجرا دعوت کرده. رنگ چشم‌هایش با رنگ موها و پوستش هارمونی جالبی دارد: طیفی از خرمایی، گندم‌گون و عسلی؛ انگاری صبحانه است.
او یک گونه‌ی مهاجم نیست؛ پس جای نان به من کلمات مهربانی می‌دهد تا با هم مکالمه‌یی را شکل بدهیم که خوب پیش می‌رود.

می‌روم حمام. لباس‌هایی آوانگاردگونه می‌پوشم که با فضای گالری هم‌خوانی داشته باشم. انتخاب لباس برای محسن هم با کمک رعنا انجام می‌شود. کار سختی‌ست. محسن علاقه‌یی به پوشش آوانگارد ندارد.

می‌رویم سراغ اجرا. پارتی کلفتی دارم که در ردیف اول جایی برایم بیمه کرده. اجرای کیست؟ دریا. نمی‌شناسمش و حس می‌کنم داشتن جایی در ردیف اول اجرای کسی که نمی‌شناسی، ظلم در حق آن‌هاست که له‌له می‌زنند او را از نزدیک ببینند. حق هم دارند. چه لعبتی.‌ اجازه می‌گیرم که از او عکس بگیرم و بیشتر، منظورم این است که نمی‌خواهم تمرکزش را با فلاش از بین برده باشم.
اجرا شروع می‌شود.
در سوگِ در سوگِ سیاوش، نقدی بر اجرای دریا راوی


(بعد از سفرم نوشته خواهد شد)
Catharsis
Darya Ravee
حالا می‌دونم کیه.
چتمارس.
روز چهارم.
روز پنجم.
چتمارس.
روز ششم سفر، مقدمه: ضداجتماع؟ نه. فقط خجالتی‌یم. ساعت نُه صبح ترمینالم و نُه و ربع، اولین جلسه‌ی آنلاین را روی نیمکتی در ترمینال برگزار می‌کنم. خانوم میان‌سالی بیخم نشسته و سرک می‌کشد در مانیتور گوشی. جلسه تمام می‌شود. می‌روم پیش محسن. خانه‌ی زنده‌یی دارد.…
«بقیه» یعنی میانه و پایانه

با هیچ‌کس نمی‌جوشم و فقط منتظرم رعنا یا محسن آزاد شوند تا مأمنی پیدا کنم. هر دو به چیزهایی مشغولند و دست بر قضا، خدا از آسمان رسولی می‌فرستد:
الیاس.

نگاه کنجکاوش را روی خودم حس می‌کنم و لذت کشف حقیقت در لبخند هر دو مشخص است:

- تو چتمارسی؟
- تو الیاسی؟

و همین کافی‌ست تا چند ساعت بعدی سرم به معاشرت گرم باشد و مجبور نباشم عین برج زهرمار ورق بازی کردن مردم لای جماعت هنری را تماشا کنم.

کلید را از محسن می‌گیرم که برگردم خانه؛ چون گفته معلوم نیست کی برمی‌گردد.
چک می‌کنم: از گالری تا خانه حدود هفتاد دقیقه راه است. پیاده می‌روم، چون اردیبهشت اصفهان زیادی مناسب قدم زدن است. (دارم روز اول اصفهان را می‌نویسم و در روز سوم، به گواه قدم‌شمارم، نود و هشت کیلومتر در اصفهان راه رفته‌ام)

گرسنه می‌شوم. وسط راه دنبال غذاخوری ارزان می‌گردم و چیز زیادی عایدم نمی‌شود. هشتاد تومان برای یک ساندویچ کالباس پیاده می‌شوم و چون هواخواه کالباس نیستم، نمی‌توانم حتا بگویم از آن لذت برده‌ام. در واقع، چون بودجه‌ی سفرم خیلی کم است، انگار دارم سنگ می‌جوم.

محسن زنگ می‌زند که دارد برمی‌گردد و گوشی‌یم که دارد خاموش می‌شود را روی حالت «خیلی‌خیلی صرفه‌جویی در مصرف انرژی» قرار می‌دهم تا یک ربع دیگر دوام بیاورد.
سوار می‌شوم و با دو تا از دوستانش برمی‌گردیم. هر دو مذکر. سر کوچه، دو یا سه نفر دیگر به ما می‌پیوندند. باز هم مذکر. و چند نفر بعدتر. که باز هم... هاه... مذکر.
می‌روم داخل اتاق و می‌نشینم پای لپتاپ که کارهایم را پیش ببرم.

سفر با ذات کار مسئولانه هم‌خوانی ندارد. در شروع سفر آماده‌ی اخراج شدنم؛ اما این‌بار اگر اخراج شوم، اوضاع خیلی بد پیش خواهد رفت. عیبی ندارد. من لقمه‌ی دهان‌سوزی برای شرکت‌های مختلفم. حد اقل این‌طور فکر می‌کنم.

جمع ذکور در سالن اصلی مشغول شرب خمرند و من در اتاق سعی می‌کنم گوش کنم چه می‌گویند.‌ اینستاگرامم به زحمت باز می‌شود و می‌بینم علی دایرکت داده که ساعت نُه و نیم آزاد است و می‌توانیم هم را ببینیم.
کارهایم را جمع می‌کنم و با یک خداحافظی سرد، از لای ریش‌های مست می‌گذرم تا با علی وقت بگذرانم.
دوردور در اصفهان آنلاک می‌شود. علی جوان است و می‌شود با او از تجربیاتت حرف بزنی. خوب هم حرف می‌زند. از کیمیایی یه نام دیالوگ حرف می‌زنم؛ چیزی جدا از مونولوگ موازی.
برمی‌گردم. محسن و دو مهمان مستش هنوز بیدارند و پیرمردها رفته‌اند. باقی‌مانده‌ها بانمکند. طنز اصفهان چیز دیگری‌ست. من باز در اتاقم و تقریبن از خستگی مرده‌ام. در خواب‌وبیداری، می‌فهمم نباید روی تشک محسن بخوابم.
خودم را به تشک مهمان می‌رسانم و به این فکر می‌کنم که شاید اصفهان هم گزینه‌ی بدی برای زندگی نباشد.
Jam For Annie
My Beloved
پست‌راک برای درمان ترومای بعد از اصفهان.
چتمارس.
«بقیه» یعنی میانه و پایانه با هیچ‌کس نمی‌جوشم و فقط منتظرم رعنا یا محسن آزاد شوند تا مأمنی پیدا کنم. هر دو به چیزهایی مشغولند و دست بر قضا، خدا از آسمان رسولی می‌فرستد: الیاس. نگاه کنجکاوش را روی خودم حس می‌کنم و لذت کشف حقیقت در لبخند هر دو مشخص است: …
روز هفتم سفر:
یک کوآلا از من آویزان است
یا
در تایید صحبت بالا


روز هفتم سفر بدون شک صورتی‌ترین روز آن بوده. مرتب‌ترین نسخه‌ام پا می‌گذارد به خیابان برای عمل قبیحی که جوان‌های امروزی به آن می‌گویند «دیت».
جلفای اصفهان برایم از میدان شهرداری رشت جالب‌تر می‌نماید. البته با علم به این گزاره که «میوه‌ی محبوب من، میوه‌یی‌ست که در حال خوردن آنم»، خیلی هم عجیب نیست که این‌طور فکر کنم. محسن توضیح می‌دهد که چرا اسم این‌جا جلفاست و چطور شکل گرفته. اما حالا تنها می‌خواهم از مرور دیتم لذت ببرم و علاقه‌یی به تاریخ جلفا ندارم.

کمی دیر می‌رسد. از دانشگاه آمده و قبل رسیدن به من هم پنیک کرده. پدرش احتمالن اصلن دوست ندارد دخترش با هیچ پسری وقت بگذراند؛ چه رسد به کسی مثل من. اما من این‌همه راه نرفته‌ام اصفهان که فقط چند نفر را ببینم. دلم بوسه می‌خواهد و شاید کمی بیشتر. با این حال، مراقب چیزها هستم. اختلاف سنی زیادی داریم و نباید نظرش راجع به جنس مذکر را خراب کنم؛ پس خیلی مودبم، لمس نامناسبی در کار نیست و تنها دستش را گرفته‌ام؛ یا بازویم را گرفته.
بار اولی‌ست که هم را می‌بینیم. بیشتر از یک سال لاس گسسته زده‌ییم و شش ماه لاس پیوسته. از همان مشهد مثل سگ مراقب اویم تا آزاری که از پدرش می‌بیند، آسیب کمتری به او بزند.
مردم اصفهان زیادی متعصبند. محسن می‌گوید خیلی‌ها این‌جا تنها برای فرار از دشواری ارتباط با جنس مخالف، گی می‌شوند. منطقی و درست؛ یک جهش در سبک زندگی برای بقای قلب.
خیلی زود متوجه می‌شوم که پلن زندگی در اصفهان کنسل است. مردم جوری نگاهمان می‌کنند انگار از سفینه پیاده شده‌ییم. اما بازخوردهای خوب هم کم نیست: نشانی از جنگ بر سر ارزش‌ها.
مثلن، خانوم ترنسی با صدای کلفت می‌گوید «چقد باحالی تو» و ما نمی‌فهمیم با کداممان است، اما می‌پذیریم. پسر نوجوانی از پشت سر می‌آید و می‌گوید «خیلی با استایلت حال کردم» و یک نخ مارلبرو تعارف می‌کند که با هم بکشیم. من هم یک نخ از سیگاری که دیتم برای تولدم هدیه داده درمی‌آورم و می‌دهم به او و می‌گویم «تازه سیگار کشیدم. این‌و بعدن به یادم بکش» و مارلبرو را با جاروم میخک و آلبالو تاخت می‌زنیم.
کادوی تولد او را در بی‌شیله‌پیله‌ترین حالت ممکن، به شکل آنلاین و با مشورت با خودش سفارش می‌دهم؛ چون ترجیح من این است که هدیه‌هایی بدهم که به درد آدم‌ها بخورد و صرفن یادگاری نباشد.
همه چیز آرام پیش می‌رود و مناسب، تا این‌که پیغام‌های پدرش شروع می‌شود.
باید بفرستمش خانه. راضی نمی‌شود. هی «ده دقیقه دیگه» و «پنج دقیقه دیگه» می‌کند.
آه ازین جوان‌ها. گاهی سخت است صلاح را به آن‌ها بقبولانی. می‌خواهد تا بیخ ممکن قدم بزنیم. راضی‌یش می‌کنم که برود. هم را می‌بوسیم؛ زیر نگاه سنگین ماشین‌ها و مردم. به هر حال، باید عادت کنند.
می‌نشیند در تاکسی و می‌رود که تا خانه گریه کند. تا رسیدنش به خانه، می‌نشینم روی نیمکتی تا بتوانم با او در تماس باشم. اگر بروم خانه و محسن بخواهد معاشرت کنیم، حرف زدن با دخترک سخت می‌شود و اصلن این کار بی‌ادبی‌ست. خبر می‌دهد که رسیده. کم‌کم برمی‌گردم خانه ‌و خوشحالم که ماموریت اصلی سفرم را با موفقیت انجام داده‌ام.
حرف‌هایش رضایت‌بخش است. شادی‌یش را دارم. البته اگر پدرش اجازه می‌داد این شادی طول بکشد.
چتمارس.
روز پنجم.
از روزهای بعدی اصفهان عکس قابل انتشاری ندارم؛ پس این پرتره‌ی بدون‌ چهره‌ی آنالوگ از یک کوییر اصفهانی در مشهد را داشته باشید.
به چهارصد و پنج گوشه‌ی تصویر هم اهمیت ندهید. فیلم گاهی می‌پیچد.
Hemorrhage (In My Hands) (Acoustic Version)
Fuel
پست‌گرانج سبک موسیقی مناسبی برای شب‌به‌خیر گفتن نیست.

فردا شغلم را در پوزیشن جدید «مدیر سایت» ادامه می‌دهم و کمی استرس دارم. تا الآن «مدیر محتوا» بودم و همه چیز راحت بود.
طبیعی‌ست. خوابم می‌برد. امروز پانزده کیلومتر بیشتر قدم نزده‌ام؛ اما قلبم خیلی بیشتر ازین‌ حرف‌ها تپید. بعدتر می‌نویسم در روز دهم، ملاقات با پرین چگونه بود. اسمش را هم از همین حالا می‌دانم:

شش سال پیش هم همین گه بودی.
Forwarded from phée. (phée)
چتمارس.
روز هفتم سفر: یک کوآلا از من آویزان است یا در تایید صحبت بالا روز هفتم سفر بدون شک صورتی‌ترین روز آن بوده. مرتب‌ترین نسخه‌ام پا می‌گذارد به خیابان برای عمل قبیحی که جوان‌های امروزی به آن می‌گویند «دیت». جلفای اصفهان برایم از میدان شهرداری رشت جالب‌تر می‌نماید.…
روز هشتم سفر:
بُزِ گَلّه

رعنا می‌گوید دیدار اولمان اصلن حساب نیست و باید هم را دوباره ببینیم. راست هم می‌گوید. یعنی تازه وقتی می‌گوید، متوجه می‌شوم ما عین انسان هم را ندیده‌ییم. تنها مشکلم، برنامه‌ی شلوغم در روز آخر است. وقتی یک روز کامل از سفرم را تنها با یک نفر می‌گذرانم، چنین اتفاقی طبیعی‌ست.
جوان‌تر که بودم، داشتن ده دیدار در یک روز یک اتفاق کاملن عادی تلقی می‌شد. حالا اما اگر اردیبهشت نبود و اصفهان، از پس بیشتر از سه دوست برنمی‌یامدم؛ حالا اما باید آدم‌های زیادی را ببینم:
رعنا می‌خواهد برویم کنار آب. نازنین می‌گوید دروازه دولت. سیما می‌گوید از هنرستان خواهد آمد و هرجا که شد. به دنیا یک چای بده‌کارم و این بهانه‌ی خوبی‌ست که کلی عکس از او بگیرم. بعد هم شاید شقایق برای دوردور مجدد در اصفهان. ایده‌یی برای تیما، میکائیل، کیمیا و آن خانوم جوان که نودهای خوبی می‌گرفت ندارم و این‌طور به نظر می‌رسد که زمانم کفاف ملاقات با آن‌ها را نمی‌دهد. «سفر بعدی» موتیفی‌ست که در جواب‌هایم به تمام آن‌ها حضور دارد.

رعنا را می‌اندازم پیش از همه. املت می‌زنیم و چای شیرین.
چتمارس.
روز هشتم سفر: بُزِ گَلّه رعنا می‌گوید دیدار اولمان اصلن حساب نیست و باید هم را دوباره ببینیم. راست هم می‌گوید. یعنی تازه وقتی می‌گوید، متوجه می‌شوم ما عین انسان هم را ندیده‌ییم. تنها مشکلم، برنامه‌ی شلوغم در روز آخر است. وقتی یک روز کامل از سفرم را تنها با…
املت بهترین صبحانه‌ی جهان است؛ حالا اگر کنارش کمی لوبیا، هات‌داگ یا بیکن، اسفناج طعم‌دارشده با زرشک، زیتون سبز یا پرورده با رب انار و گردو، نان چاودار، کره‌ی بادام‌زمینی و ماست ایسلندی هم باشد که چه بهتر؛ اما اگر نبود، همان املت و چای شیرین خیلی لذیذ است. البته من معمولن تخم مرغ را آب‌پز، بدون نمک و تنها با فلفل سیاه می‌خورم؛ چون یک غذای سالم است و چاقم نمی‌کند.
چتمارس.
املت بهترین صبحانه‌ی جهان است؛ حالا اگر کنارش کمی لوبیا، هات‌داگ یا بیکن، اسفناج طعم‌دارشده با زرشک، زیتون سبز یا پرورده با رب انار و گردو، نان چاودار، کره‌ی بادام‌زمینی و ماست ایسلندی هم باشد که چه بهتر؛ اما اگر نبود، همان املت و چای شیرین خیلی لذیذ است.…
صبحانه را می‌خوریم و لطافتی بینمان جاری می‌شود. قدم برمی‌داریم و در پارک‌ها می‌چرخیم. قرار سفر می‌گذاریم و از جزئیاتش می‌گوید. همه چیز مرتب و شدنی به نظر می‌رسد. زمان کم است. دیدار بعدی جوری نزدیک است که فرصت نمی‌کنیم حتا دو آهنگ گوش کنیم. چیزی پخش می‌کند و هم‌زمان با شروع قطعه، باد می‌وزد. چشم‌هایم را بسته‌ام و دست‌هایم را در هوا تکان می‌دهم. تمام که می‌شود، باد هم می‌ایستد. دنبال یادگاری می‌گردد. پیشنهاد می‌دهم یک علف هرز به من بدهد. علف را می‌چیند و می‌چپانمش در جیب و می‌روم سراغ دیدار بعد.