چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
Forwarded from Hidden Chat
و در نود خیر عظیمی نهفته‌ست برای آنان‌که تعقل کنند. «۸»
چتمارس.
و در نود خیر عظیمی نهفته‌ست برای آنان‌که تعقل کنند. «۸»
ببینید عزیزان،
خداوند متعال الکی نمی‌فرمایند که «اگر مقعد خود را هم جر بدهید، نمی‌توانید آیه‌یی مانند آیات قرآن بیاورید».
این آیه‌یی که شما قصد داشتید به‌زور و با تحریف به سوره‌ی قدسی بچسبانید، کاملن انسانی‌ست. خداوند باری تعالا به اصل ایجاز معتقد است و با همان آیه‌ی مبارکه‌ی هفتم از سوره‌ی شریفه‌ی نود، یعنی «جون»، از خیر و لذت بی‌حساب‌وکتاب می‌گویند و مومنان را به انجام عمل اصلح فرامی‌خوانند.
اصلن نیازی به این همه توضیح در این سوره نیست؛ زیرا مخاطب این سوره تنها انسان‌هایی هستند که از بهره‌ی هوشی بالاتری برخوردارند. چنین توضیحات اضافه‌یی را می‌توان در سایر سوره‌ها مثل بقره دید که برای یک مشت گاو نازل شده.

اسعدالله ایامکم.
کامل‌ترین انقلاب، انقلابی‌ست که در آن، سر آخرین پادشاه با روده‌های آخرین روحانی به دار آویخته شود.



آناتول فرانس.
عشق به اعتیاد

اخیرن متوجه مخدوش بودن تصویر ذهنی دوستان نسبتن نزدیکم هم از خودم شده‌ام. مثلن فلانی می‌گفت «تو خیلی دراگ می‌زنی» و دیگری می‌گفت «اصلن مراقب خودت نیستی».
نمی‌دانم چه نیازی به به‌روزرسانی تصویر دیگران از خودم دارم. آدم‌ها عمومن یا جایگزین‌پذیرند، یا قابلیت تبدیل شدن به خاطرات خوب را دارند. اخیرن هم تلاشم بیشتر در همین راستا بوده که خاطرات آدم‌ها را حفظ کنم و از تبدیل شدن به یک بند بیشتر برای اتصالشان به این جهان و زندگی تن بزنم.
با این‌حال، شاید لازم باشد خطاب به آن‌ها که می‌شناسندم بگویم که من هیچ‌وقت به چیزی جز شکر و سفر اعتیاد نداشته‌ام.
چیزهایی که مصرف می‌کردم و می‌کنم هم تا آن‌جا برایم جالبند که راهی برای کسب لذت باشند؛ نه وابستگی‌آفرین.
مثلن، من هیچ‌وقت نبوده که برای کشیدن سیگار حاضر باشم چند طبقه پله را بروم بالا؛ یا وقتی سیگار ندارم، کلافه نیستم. همین حالا بعضی روزها به کل فراموش می‌کنم سیگار بکشم و فقط یک نخ قبل خواب می‌کشم که گند بزند به مسواکم.
تی‌اچ‌سی؟ هر وقت که بود‌. آدمی نیستم که تنهایی راه بیفتم دنبال ساقی. گل و بنگ برایم یک مراسم تقریب قلوب است.
قارچ؟ بدنم است که تصمیم می‌گیرد. وقتی ماشروم می‌خواهد که نیاز به تجربه‌ی چیزی سوررئال دارد.
از باقی دراگ‌ها که بگذریم، مهم همین مسئله‌ است که وابسته‌ی چیزی نیستم، جز همان دو مورد که گفتم: شکر و سفر.
شکر است که فرمان شروع روز را به بدنم می‌دهد و لش نابودم را صبح‌به‌صبح تا آشپزخانه می‌رساند تا با یک چای‌نبات، روزم را شروع کنم. این شروع انتخابی من نیست؛ موضوع٬ برمی‌گردد به هزار سال پیش که بچه بودم و صبحانه‌ی محبوبم نان و پنیر و چای شیرین.
تازه چندهفته‌ست که شروع انتخابی دارم:
دو لیوان آب ولرم، قرص مولتی‌ویتامین، و بعد، نسکافه‌ی غنی‌شده با نبات.

و اما اعتیاد دوم؛ سفر.
اولین سفر تنهایی من، یک فرار ناموفق از خانه بود. ناموفق ازین جهت که هیچ‌کس جدی‌یش نگرفت. دو یا سه هفته بعد از اقدام به فرار، مادرم زنگ زد و گفت از نمایشگاه کتاب برگردم. وقتی گفتم نمایشگاه یک ماه پیش تمام شده، تازه برایش سوال شد که چرا امسال نمایشگاه این‌همه طولانی بوده. بعد هم گفت مسخره‌بازی را کنار بگذارم و برگردم خانه؛ چون هیچ‌کس اهمیتی به فرار من نخواهد داد.
درست است که سفر اولم تجربه‌ی چندان خوبی نبود، اما دومی من را زارت انداخت تووی تن لخت یک دختر. یعنی اولین بغل فول‌بادی بنده، شاید هم دومی، و اگر آن یکیِ روی تخت قهوه‌خانه را حساب کنیم، شاید هم سومی، زاییده‌ی یک سفر بود. و خب، شاید به همین دلیل بود که دیگر هیچ‌وقت معشوقی از شهر خودم نداشتم.
دروغ نباشد، یکی بود که دانشجوی تهران بودنش مسئله را حل می‌کرد. و باز اگر دروغ نباشد، یکی دیگر هم بود که مشهدی نبود، اما در مشهد زندگی می‌کرد. بعد، به من تعارف زد که «بفرما زندگی در مشهد؟» و من تازه بعد آن تعارف بود که فهمیدم آدم‌ها می‌توانند خوشحال هم باشند. شاید استثنا بود. نمی‌دانم.

سفر به من هویت می‌دهد. سفر جایی‌ست که نیست. و تو حق داری همیشه دل‌تنگش باشی. و بوسه‌اش را بخواهی. و آوارگی‌یش را. و آدم‌های همیشه‌دوورت را. و خیابان‌های تازه و درخت‌های نو. و آسمانی غریب که هیچ٬ غریبه نیست.‌
حالا در سفرم و حوصله‌ی نق زدن خودم را هم ندارم؛ چه رسد به دیگران.
پس «هورا گوجه‌های من!»، هورا هوای غربت و هورا آغوش‌های زنده!
من بالاخره از مشهد لعنتی بیرون زدم!
روز اول سفر:
مواجهه با افسردگیِ دیگری

خانه‌ی کسی هوار شده‌ام که چهار سال پیش، یک یا دو شب را با او گذرانده بودم. طی این سال‌ها خبر چندانی از او نداشتم؛ جز چند شب پیش که پیغام داد دوست‌پسرش فلان کرده و غمگین بود. گفتم می‌آیم که بهترش کنم.
با دو تا بستنی رفتم پیشش. خانه‌ی کوچکی دارد. گفت باید بستنی‌ها را همین حالا بخوریم، چون یخچال ندارد.
هنوز همان نمک گذشته را دارد و این خبر خوبی نیست؛ چون دقیقن همان نمک گذشته را دارد.
بغل گرفتمش و بی‌اختیار یاد حرف‌های داریوش افتادم که همان چهار سال پیش گفته بود این قسم از دخترها زندگی را از آدم می‌مکند. در آغوشم بود که به همین فکر می‌کردم: مگر چقدر زندگی در من باقی مانده که از مکیده شدنش بترسم؟
نصف روز از دوست‌پسر سابقش گفت و باقی‌یش را هم من گفتم. از پدرم، ساره، و یکی/دوتا از دخترها.
قرار شد ببرمش کافه‌ی محبوبم. دوش گرفتم و به خودم رسیدم. در حرکاتش اما یک بی‌میلی عمیق به بیرون رفتن می‌دیدم؛ همان‌ها که خودم موقع بی‌میلی نشان می‌دهم. پرسیدم برویم یا فیلم ببینیم؟ گفت فیلم. در همین بین، گفتم فردا از پیشش می‌روم. انگار تووی ذوقش خورده باشد، کم‌کمک دیگر نمی‌خندید.
زخمین‌چهر را انتخاب کردیم. دو ساعت و چهل دقیقه است. گفت شام می‌پزد تا قبل فیلم بخوریم. رفت و از همسایه‌ی بالا که یخچال دارد، ادوات آشپزی‌یش را گرفت. غذا پخت. خوردیم. دیدم دیگر به دیدن فیلم هم بی‌میل است. جمع‌وجور کردیم و خوابید.

نه. قطعن بهتر نشد.
چتمارس.
روز اول سفر: مواجهه با افسردگیِ دیگری خانه‌ی کسی هوار شده‌ام که چهار سال پیش، یک یا دو شب را با او گذرانده بودم. طی این سال‌ها خبر چندانی از او نداشتم؛ جز چند شب پیش که پیغام داد دوست‌پسرش فلان کرده و غمگین بود. گفتم می‌آیم که بهترش کنم. با دو تا بستنی رفتم…
روز دوم، سوم و چهارم سفر:
وجودم پر از زخم تأخیرهاست

پنج یا شش سال پیش، جوان‌تر که بودم و زنده‌تر، آدمی را پیدا کرده بودم که شب‌ها قبل خواب مست می‌کرد و برایم از خواب‌هایش می‌گفت. و خواب‌هایش، خواب‌هایی معمولی نبودند. البته کدام خواب است که معمولی باشد و کدام شب از زندگی‌ست که معمولی؟

در خلال داستان‌های شهرزاد قصه‌ی ما، نقش پادشاه ممکن است کمرنگ دیده شود. اما گوش دل‌خواه بودند و با شوق، تا قطره‌ی آخر بیداری را با هم می‌نوشیدند.

سال‌ها گذشتند. آدم‌ها گذشتند. چیزهایی پر زدند و رفتند. از آن خیالات، سایه‌ها باقی مانده‌اند و بدنی شرمسار پیش گذشته‌اش.
نه دست‌هایم دست‌های تصاویر پیشینند و نه آن تسلط پیانیستی گذشته را روی انگشت‌هایم دارم.

با این حال، داستان من ادامه دارد: چیزهایی که می‌شنوم و چیزی که می‌گویم.

و قرار نیست این درام همیشه خوشایند و زیبا باشد.
گاهی لحظه‌یی مواجهه با واقعیتی که در آن زیست می‌کنیم٬ برای یک گریه‌ی طولانی کافی‌ست.
چتمارس.
امروز.
روز دوم.
چتمارس.
روز دوم.
روز سوم.
Nostalgic Bitch
Oscar and the Wolf
از اصفهان؛ شهر از دست دادن باکرگی‌یم💞
چتمارس.
روز دوم، سوم و چهارم سفر: وجودم پر از زخم تأخیرهاست پنج یا شش سال پیش، جوان‌تر که بودم و زنده‌تر، آدمی را پیدا کرده بودم که شب‌ها قبل خواب مست می‌کرد و برایم از خواب‌هایش می‌گفت. و خواب‌هایش، خواب‌هایی معمولی نبودند. البته کدام خواب است که معمولی باشد و…
روز پنجم سفر:
اگر برای چشیدن نباشد، ارزشش را ندارد

برای خودم ول می‌چرخم تووی کوچه‌ها. می‌روم به سمتی که در انتهایش دوستی از بوکان را باید ببینم. خیلی خوشحال نیستم؛ چون کمی کار برای انجام دارم و احتمالن نمی‌توانم تمام مدت آن زیبایی کُرد را تماشا کنم.
به چند کافه سر می‌زنیم تا بالاخره یک‌کدام چشممان را بگیرد. کمی اختلاط، کمی کار. میز کناری، دختری نشسته که می‌شناسمش؛ اما چون در اینستاگرام هم را آنفالو کرده‌ییم، سعی می‌کنیم وانمود کنیم هم را نمی‌شناسیم. با چه پسر ایکبیری‌یی هم نشسته. اصلن هم بلد نیستند صحبت کنند. عوضش سر میز ما، یک دختر کرد زیبا نشسته و من که هرچند ایکبیری باشم، اما حرف می‌زنم و او را می‌خندانم. احتمالن به شکل ناخودآگاه از نمایش این قابلیت به دیگران هم لذت می‌برم.
کارم تمام می‌شود. دوست دیگری را باید ببینم. با عروقی سرشار و قلبی سیر از شیرینی، با دوست بوکانی خداحافظی می‌کنم.
دوست بعدی را به‌واسطه‌ی دوستان مشترکمان چندسالی می‌شود که می‌شناسم؛ اما اولین بار است که او را می‌بینم. پسری ترکه‌یی، بلدِ معاشرت و خوش‌قدوبالا.
به هم قول بساط داده‌ییم اما انگار جور نمی‌شود که جایی پای بساط بنشینیم. پس می‌رویم تووی پارک، یک گوشه‌ی خلوت پیدا می‌کنیم و با استعانت از پروردگار متعال، دراگمان را می‌زنیم.
ساعت سه‌ی صبح بلیط دارم و حالا حدود دوازده است. برمی‌گردم خانه‌ی همان دختری که سال‌ها پیش قرار بوده نوازشش کنم. وسایلم را جمع می‌کنم و بعد از یک خداحافظی دراماتیک، می‌روم ترمینال.
باید به یک اجرا برسم. صبح هم دو تا جلسه‌ی آنلاین دارم. روی آن دراگ که تووی پارک زده‌ام به‌قدری نشئه‌ام که چهل دقیقه تاخیر اتوبوس اصلن اذیتم نمی‌کند.
چتمارس.
روز سوم.
روز چهارم.
Forwarded from Hidden Chat
در برداشت از پاها به تارانتینو می‌مانی چتی جون. بَه.
چتمارس.
در برداشت از پاها به تارانتینو می‌مانی چتی جون. بَه.
ترجیح می‌دادم بابت انتخاب موزیک به تارانتینو تشبیه بشم؛
ولی همین‌م غنیمته.
چتمارس.
روز پنجم سفر: اگر برای چشیدن نباشد، ارزشش را ندارد برای خودم ول می‌چرخم تووی کوچه‌ها. می‌روم به سمتی که در انتهایش دوستی از بوکان را باید ببینم. خیلی خوشحال نیستم؛ چون کمی کار برای انجام دارم و احتمالن نمی‌توانم تمام مدت آن زیبایی کُرد را تماشا کنم. به…
روز ششم سفر، مقدمه:
ضداجتماع؟ نه. فقط خجالتی‌یم.

ساعت نُه صبح ترمینالم و نُه و ربع، اولین جلسه‌ی آنلاین را روی نیمکتی در ترمینال برگزار می‌کنم. خانوم میان‌سالی بیخم نشسته و سرک می‌کشد در مانیتور گوشی.
جلسه تمام می‌شود. می‌روم پیش محسن. خانه‌ی زنده‌یی دارد. خودش اما شبیه یک جانور مهاجم است: مایل است به پدیده‌های مصنوع بشر حمله کند. و گرفتن یک لقمه نان و پنیر از یک گونه‌ی مهاجم، به این معناست که اگر مراقب رفتارم باشم، همه چیز مرتب خواهد بود. این یک رفتار مناسب با انسانی‌ست که حرکات را تا حدی می‌خواند. حالا مراقبم که معاشر خوبی برای او باشم و بهتر گوش کنم. چون در نظر من، میهمان به‌نوعی رفتار سگ‌گونه محکوم می‌شود: وفاداری. و وقتی کسی میهمان من است، از او انتظار دارم راحت باشد تا زحمت من کمتر شود. پس به عنوان یک میهمان، خودم را همیشه در موقعیتی قرار می‌دهم که راحت باشم و دردسری هم برای میزبان ایجاد نکنم. واق‌واق.

رعنا هم می‌آید آن‌جا. و رعنا همان کسی‌ست که من را به اجرا دعوت کرده. رنگ چشم‌هایش با رنگ موها و پوستش هارمونی جالبی دارد: طیفی از خرمایی، گندم‌گون و عسلی؛ انگاری صبحانه است.
او یک گونه‌ی مهاجم نیست؛ پس جای نان به من کلمات مهربانی می‌دهد تا با هم مکالمه‌یی را شکل بدهیم که خوب پیش می‌رود.

می‌روم حمام. لباس‌هایی آوانگاردگونه می‌پوشم که با فضای گالری هم‌خوانی داشته باشم. انتخاب لباس برای محسن هم با کمک رعنا انجام می‌شود. کار سختی‌ست. محسن علاقه‌یی به پوشش آوانگارد ندارد.

می‌رویم سراغ اجرا. پارتی کلفتی دارم که در ردیف اول جایی برایم بیمه کرده. اجرای کیست؟ دریا. نمی‌شناسمش و حس می‌کنم داشتن جایی در ردیف اول اجرای کسی که نمی‌شناسی، ظلم در حق آن‌هاست که له‌له می‌زنند او را از نزدیک ببینند. حق هم دارند. چه لعبتی.‌ اجازه می‌گیرم که از او عکس بگیرم و بیشتر، منظورم این است که نمی‌خواهم تمرکزش را با فلاش از بین برده باشم.
اجرا شروع می‌شود.
در سوگِ در سوگِ سیاوش، نقدی بر اجرای دریا راوی


(بعد از سفرم نوشته خواهد شد)
Catharsis
Darya Ravee
حالا می‌دونم کیه.
چتمارس.
روز چهارم.
روز پنجم.
چتمارس.
روز ششم سفر، مقدمه: ضداجتماع؟ نه. فقط خجالتی‌یم. ساعت نُه صبح ترمینالم و نُه و ربع، اولین جلسه‌ی آنلاین را روی نیمکتی در ترمینال برگزار می‌کنم. خانوم میان‌سالی بیخم نشسته و سرک می‌کشد در مانیتور گوشی. جلسه تمام می‌شود. می‌روم پیش محسن. خانه‌ی زنده‌یی دارد.…
«بقیه» یعنی میانه و پایانه

با هیچ‌کس نمی‌جوشم و فقط منتظرم رعنا یا محسن آزاد شوند تا مأمنی پیدا کنم. هر دو به چیزهایی مشغولند و دست بر قضا، خدا از آسمان رسولی می‌فرستد:
الیاس.

نگاه کنجکاوش را روی خودم حس می‌کنم و لذت کشف حقیقت در لبخند هر دو مشخص است:

- تو چتمارسی؟
- تو الیاسی؟

و همین کافی‌ست تا چند ساعت بعدی سرم به معاشرت گرم باشد و مجبور نباشم عین برج زهرمار ورق بازی کردن مردم لای جماعت هنری را تماشا کنم.

کلید را از محسن می‌گیرم که برگردم خانه؛ چون گفته معلوم نیست کی برمی‌گردد.
چک می‌کنم: از گالری تا خانه حدود هفتاد دقیقه راه است. پیاده می‌روم، چون اردیبهشت اصفهان زیادی مناسب قدم زدن است. (دارم روز اول اصفهان را می‌نویسم و در روز سوم، به گواه قدم‌شمارم، نود و هشت کیلومتر در اصفهان راه رفته‌ام)

گرسنه می‌شوم. وسط راه دنبال غذاخوری ارزان می‌گردم و چیز زیادی عایدم نمی‌شود. هشتاد تومان برای یک ساندویچ کالباس پیاده می‌شوم و چون هواخواه کالباس نیستم، نمی‌توانم حتا بگویم از آن لذت برده‌ام. در واقع، چون بودجه‌ی سفرم خیلی کم است، انگار دارم سنگ می‌جوم.

محسن زنگ می‌زند که دارد برمی‌گردد و گوشی‌یم که دارد خاموش می‌شود را روی حالت «خیلی‌خیلی صرفه‌جویی در مصرف انرژی» قرار می‌دهم تا یک ربع دیگر دوام بیاورد.
سوار می‌شوم و با دو تا از دوستانش برمی‌گردیم. هر دو مذکر. سر کوچه، دو یا سه نفر دیگر به ما می‌پیوندند. باز هم مذکر. و چند نفر بعدتر. که باز هم... هاه... مذکر.
می‌روم داخل اتاق و می‌نشینم پای لپتاپ که کارهایم را پیش ببرم.

سفر با ذات کار مسئولانه هم‌خوانی ندارد. در شروع سفر آماده‌ی اخراج شدنم؛ اما این‌بار اگر اخراج شوم، اوضاع خیلی بد پیش خواهد رفت. عیبی ندارد. من لقمه‌ی دهان‌سوزی برای شرکت‌های مختلفم. حد اقل این‌طور فکر می‌کنم.

جمع ذکور در سالن اصلی مشغول شرب خمرند و من در اتاق سعی می‌کنم گوش کنم چه می‌گویند.‌ اینستاگرامم به زحمت باز می‌شود و می‌بینم علی دایرکت داده که ساعت نُه و نیم آزاد است و می‌توانیم هم را ببینیم.
کارهایم را جمع می‌کنم و با یک خداحافظی سرد، از لای ریش‌های مست می‌گذرم تا با علی وقت بگذرانم.
دوردور در اصفهان آنلاک می‌شود. علی جوان است و می‌شود با او از تجربیاتت حرف بزنی. خوب هم حرف می‌زند. از کیمیایی یه نام دیالوگ حرف می‌زنم؛ چیزی جدا از مونولوگ موازی.
برمی‌گردم. محسن و دو مهمان مستش هنوز بیدارند و پیرمردها رفته‌اند. باقی‌مانده‌ها بانمکند. طنز اصفهان چیز دیگری‌ست. من باز در اتاقم و تقریبن از خستگی مرده‌ام. در خواب‌وبیداری، می‌فهمم نباید روی تشک محسن بخوابم.
خودم را به تشک مهمان می‌رسانم و به این فکر می‌کنم که شاید اصفهان هم گزینه‌ی بدی برای زندگی نباشد.
Jam For Annie
My Beloved
پست‌راک برای درمان ترومای بعد از اصفهان.