Compass (Red Dead On Arrival Version)
Jamie Lidell
Now I know
the only compass that I need... 😭😭😭
the only compass that I need... 😭😭😭
Per qualche dollaro in più
Ennio Morricone
حتا ازین موزیک آقای موریکونه هم توو بازی استفاده شده که خب باعث میشه دلم بخواد جلوی این بازی زانو بزنم.🧎🏽♀
Welcome To The New World
Senyawa, Colin Stetson
حدیثه پیداش کرد.
زندگیم داشت بدون این موزیک فلج میشد :(((((
زندگیم داشت بدون این موزیک فلج میشد :(((((
Hiway Poesy Painted Desert to Albuquerque
The Handsome Family
دکلمهی مریض الن گینزبرگ.
It's a hard question:
Which would you rescue, your mother-in-law Or the last text of Shakespeare?
It's a hard question:
Which would you rescue, your mother-in-law Or the last text of Shakespeare?
دو استوری پشت سر هم:
۱- آقایی به نام جِرِمی، عطری را روی جعبهاش اسپری میکند و آن را از ته دل میفرستد تووی ریههاش. نظرش راجع به عطر این است:
Oh, fuck. I wanna have sex right now. Suuuuper sexy.
۲- بخشی از فیلم another round است که یارو از روی میلهها میپرد، به زمین پا میکوبد و سرمست، رقصش را ادامه میدهد:
What a life!
چیزی بهوضوح در زندگی ما کم است که آن را در این ویدیوها میجوییم. این توهم زندگی آزادانه و رها شدن از قید و بندها. هر روز صبح میرویم سر کار یا مدرسه یا دانشگاه و شبها از خستگی فرصتی برای انجام کاری نداریم و پولش را نداریم و وقتش را نداریم و تفریحات محدودمان توهمی از خوشحالی را در ما ایجاد میکنند و انگار تصوری از شادی واقعی نداریم و ترس٬ مانع از آن است که برای خودمان کاری کنیم.
پیرمرد مرتبی در مغازهی لباسفروشی شاکی ازین بود که چون آستینکوتاه میپوشد، مردم جور بدی نگاهش میکنند و برخی علنن به او میگویند این لباسها مناسب جوانان است.
این است که ما نهتنها در درک معنای آزادی، بلکه در مفاهیمی -احتمالن ابتداییتر- مثل شادی هم ولمعطلیم.
تمام هموغم ما شده جستن راهی برای فرار ازین شرایط. وقتی هم که فرارمان محقق میشود، شروع میکنیم به دلتنگی برای این زنجیرها.
انسان پیش از شروع تمدنها به شکل امروزی، احتمالن هیچ درکی از افسردگی و غربت نداشته.
حالا مدیا مبدل شده به افیونیترین پدیدهی تاریخ. نشستهیی گوشهی خانه و تماشا میکنی که کسی بهجای تو عطری را با شهوت تمام میکشد تووی ریههایش و کسی مستانهمستانه میخرامد جای تو. و تسکین پیدا میکنی و با خودت میگویی «چهقدر عالی که چنین چیزی ممکن است!».
اما فراموش میکنی که بالقوه بودن با بالفعل بودن فرق دارد؛ چون بالقوه بودن راحتتر است.
۱- آقایی به نام جِرِمی، عطری را روی جعبهاش اسپری میکند و آن را از ته دل میفرستد تووی ریههاش. نظرش راجع به عطر این است:
Oh, fuck. I wanna have sex right now. Suuuuper sexy.
۲- بخشی از فیلم another round است که یارو از روی میلهها میپرد، به زمین پا میکوبد و سرمست، رقصش را ادامه میدهد:
What a life!
چیزی بهوضوح در زندگی ما کم است که آن را در این ویدیوها میجوییم. این توهم زندگی آزادانه و رها شدن از قید و بندها. هر روز صبح میرویم سر کار یا مدرسه یا دانشگاه و شبها از خستگی فرصتی برای انجام کاری نداریم و پولش را نداریم و وقتش را نداریم و تفریحات محدودمان توهمی از خوشحالی را در ما ایجاد میکنند و انگار تصوری از شادی واقعی نداریم و ترس٬ مانع از آن است که برای خودمان کاری کنیم.
پیرمرد مرتبی در مغازهی لباسفروشی شاکی ازین بود که چون آستینکوتاه میپوشد، مردم جور بدی نگاهش میکنند و برخی علنن به او میگویند این لباسها مناسب جوانان است.
این است که ما نهتنها در درک معنای آزادی، بلکه در مفاهیمی -احتمالن ابتداییتر- مثل شادی هم ولمعطلیم.
تمام هموغم ما شده جستن راهی برای فرار ازین شرایط. وقتی هم که فرارمان محقق میشود، شروع میکنیم به دلتنگی برای این زنجیرها.
انسان پیش از شروع تمدنها به شکل امروزی، احتمالن هیچ درکی از افسردگی و غربت نداشته.
حالا مدیا مبدل شده به افیونیترین پدیدهی تاریخ. نشستهیی گوشهی خانه و تماشا میکنی که کسی بهجای تو عطری را با شهوت تمام میکشد تووی ریههایش و کسی مستانهمستانه میخرامد جای تو. و تسکین پیدا میکنی و با خودت میگویی «چهقدر عالی که چنین چیزی ممکن است!».
اما فراموش میکنی که بالقوه بودن با بالفعل بودن فرق دارد؛ چون بالقوه بودن راحتتر است.
احتمالن دلیل احساس آشنایی قوی با برخی از آدمها که چندان هم برایمان آشنا نیستند، پیدا کردن وجه تشابهیست که به ما -ولو برای چند لحظه- این احساس را میدهند که تنها نیستیم.
علایق مشترک یک مسئله است و نفرتهای مشترک٬ مسئلهیی دیگر.
علایق مشترک یک مسئله است و نفرتهای مشترک٬ مسئلهیی دیگر.
Sacrifice
Tanja Tzarovska
چطور ممکنه من این موزیکو اینجا نذاشته باشم تا حالا؟!
Forwarded from Hidden Chat
و در نود خیر عظیمی نهفتهست برای آنانکه تعقل کنند. «۸»
چتمارس.
و در نود خیر عظیمی نهفتهست برای آنانکه تعقل کنند. «۸»
ببینید عزیزان،
خداوند متعال الکی نمیفرمایند که «اگر مقعد خود را هم جر بدهید، نمیتوانید آیهیی مانند آیات قرآن بیاورید».
این آیهیی که شما قصد داشتید بهزور و با تحریف به سورهی قدسی بچسبانید، کاملن انسانیست. خداوند باری تعالا به اصل ایجاز معتقد است و با همان آیهی مبارکهی هفتم از سورهی شریفهی نود، یعنی «جون»، از خیر و لذت بیحسابوکتاب میگویند و مومنان را به انجام عمل اصلح فرامیخوانند.
اصلن نیازی به این همه توضیح در این سوره نیست؛ زیرا مخاطب این سوره تنها انسانهایی هستند که از بهرهی هوشی بالاتری برخوردارند. چنین توضیحات اضافهیی را میتوان در سایر سورهها مثل بقره دید که برای یک مشت گاو نازل شده.
اسعدالله ایامکم.
خداوند متعال الکی نمیفرمایند که «اگر مقعد خود را هم جر بدهید، نمیتوانید آیهیی مانند آیات قرآن بیاورید».
این آیهیی که شما قصد داشتید بهزور و با تحریف به سورهی قدسی بچسبانید، کاملن انسانیست. خداوند باری تعالا به اصل ایجاز معتقد است و با همان آیهی مبارکهی هفتم از سورهی شریفهی نود، یعنی «جون»، از خیر و لذت بیحسابوکتاب میگویند و مومنان را به انجام عمل اصلح فرامیخوانند.
اصلن نیازی به این همه توضیح در این سوره نیست؛ زیرا مخاطب این سوره تنها انسانهایی هستند که از بهرهی هوشی بالاتری برخوردارند. چنین توضیحات اضافهیی را میتوان در سایر سورهها مثل بقره دید که برای یک مشت گاو نازل شده.
اسعدالله ایامکم.
کاملترین انقلاب، انقلابیست که در آن، سر آخرین پادشاه با رودههای آخرین روحانی به دار آویخته شود.
آناتول فرانس.
آناتول فرانس.
عشق به اعتیاد
اخیرن متوجه مخدوش بودن تصویر ذهنی دوستان نسبتن نزدیکم هم از خودم شدهام. مثلن فلانی میگفت «تو خیلی دراگ میزنی» و دیگری میگفت «اصلن مراقب خودت نیستی».
نمیدانم چه نیازی به بهروزرسانی تصویر دیگران از خودم دارم. آدمها عمومن یا جایگزینپذیرند، یا قابلیت تبدیل شدن به خاطرات خوب را دارند. اخیرن هم تلاشم بیشتر در همین راستا بوده که خاطرات آدمها را حفظ کنم و از تبدیل شدن به یک بند بیشتر برای اتصالشان به این جهان و زندگی تن بزنم.
با اینحال، شاید لازم باشد خطاب به آنها که میشناسندم بگویم که من هیچوقت به چیزی جز شکر و سفر اعتیاد نداشتهام.
چیزهایی که مصرف میکردم و میکنم هم تا آنجا برایم جالبند که راهی برای کسب لذت باشند؛ نه وابستگیآفرین.
مثلن، من هیچوقت نبوده که برای کشیدن سیگار حاضر باشم چند طبقه پله را بروم بالا؛ یا وقتی سیگار ندارم، کلافه نیستم. همین حالا بعضی روزها به کل فراموش میکنم سیگار بکشم و فقط یک نخ قبل خواب میکشم که گند بزند به مسواکم.
تیاچسی؟ هر وقت که بود. آدمی نیستم که تنهایی راه بیفتم دنبال ساقی. گل و بنگ برایم یک مراسم تقریب قلوب است.
قارچ؟ بدنم است که تصمیم میگیرد. وقتی ماشروم میخواهد که نیاز به تجربهی چیزی سوررئال دارد.
از باقی دراگها که بگذریم، مهم همین مسئله است که وابستهی چیزی نیستم، جز همان دو مورد که گفتم: شکر و سفر.
شکر است که فرمان شروع روز را به بدنم میدهد و لش نابودم را صبحبهصبح تا آشپزخانه میرساند تا با یک چاینبات، روزم را شروع کنم. این شروع انتخابی من نیست؛ موضوع٬ برمیگردد به هزار سال پیش که بچه بودم و صبحانهی محبوبم نان و پنیر و چای شیرین.
تازه چندهفتهست که شروع انتخابی دارم:
دو لیوان آب ولرم، قرص مولتیویتامین، و بعد، نسکافهی غنیشده با نبات.
و اما اعتیاد دوم؛ سفر.
اولین سفر تنهایی من، یک فرار ناموفق از خانه بود. ناموفق ازین جهت که هیچکس جدییش نگرفت. دو یا سه هفته بعد از اقدام به فرار، مادرم زنگ زد و گفت از نمایشگاه کتاب برگردم. وقتی گفتم نمایشگاه یک ماه پیش تمام شده، تازه برایش سوال شد که چرا امسال نمایشگاه اینهمه طولانی بوده. بعد هم گفت مسخرهبازی را کنار بگذارم و برگردم خانه؛ چون هیچکس اهمیتی به فرار من نخواهد داد.
درست است که سفر اولم تجربهی چندان خوبی نبود، اما دومی من را زارت انداخت تووی تن لخت یک دختر. یعنی اولین بغل فولبادی بنده، شاید هم دومی، و اگر آن یکیِ روی تخت قهوهخانه را حساب کنیم، شاید هم سومی، زاییدهی یک سفر بود. و خب، شاید به همین دلیل بود که دیگر هیچوقت معشوقی از شهر خودم نداشتم.
دروغ نباشد، یکی بود که دانشجوی تهران بودنش مسئله را حل میکرد. و باز اگر دروغ نباشد، یکی دیگر هم بود که مشهدی نبود، اما در مشهد زندگی میکرد. بعد، به من تعارف زد که «بفرما زندگی در مشهد؟» و من تازه بعد آن تعارف بود که فهمیدم آدمها میتوانند خوشحال هم باشند. شاید استثنا بود. نمیدانم.
سفر به من هویت میدهد. سفر جاییست که نیست. و تو حق داری همیشه دلتنگش باشی. و بوسهاش را بخواهی. و آوارگییش را. و آدمهای همیشهدوورت را. و خیابانهای تازه و درختهای نو. و آسمانی غریب که هیچ٬ غریبه نیست.
حالا در سفرم و حوصلهی نق زدن خودم را هم ندارم؛ چه رسد به دیگران.
پس «هورا گوجههای من!»، هورا هوای غربت و هورا آغوشهای زنده!
من بالاخره از مشهد لعنتی بیرون زدم!
اخیرن متوجه مخدوش بودن تصویر ذهنی دوستان نسبتن نزدیکم هم از خودم شدهام. مثلن فلانی میگفت «تو خیلی دراگ میزنی» و دیگری میگفت «اصلن مراقب خودت نیستی».
نمیدانم چه نیازی به بهروزرسانی تصویر دیگران از خودم دارم. آدمها عمومن یا جایگزینپذیرند، یا قابلیت تبدیل شدن به خاطرات خوب را دارند. اخیرن هم تلاشم بیشتر در همین راستا بوده که خاطرات آدمها را حفظ کنم و از تبدیل شدن به یک بند بیشتر برای اتصالشان به این جهان و زندگی تن بزنم.
با اینحال، شاید لازم باشد خطاب به آنها که میشناسندم بگویم که من هیچوقت به چیزی جز شکر و سفر اعتیاد نداشتهام.
چیزهایی که مصرف میکردم و میکنم هم تا آنجا برایم جالبند که راهی برای کسب لذت باشند؛ نه وابستگیآفرین.
مثلن، من هیچوقت نبوده که برای کشیدن سیگار حاضر باشم چند طبقه پله را بروم بالا؛ یا وقتی سیگار ندارم، کلافه نیستم. همین حالا بعضی روزها به کل فراموش میکنم سیگار بکشم و فقط یک نخ قبل خواب میکشم که گند بزند به مسواکم.
تیاچسی؟ هر وقت که بود. آدمی نیستم که تنهایی راه بیفتم دنبال ساقی. گل و بنگ برایم یک مراسم تقریب قلوب است.
قارچ؟ بدنم است که تصمیم میگیرد. وقتی ماشروم میخواهد که نیاز به تجربهی چیزی سوررئال دارد.
از باقی دراگها که بگذریم، مهم همین مسئله است که وابستهی چیزی نیستم، جز همان دو مورد که گفتم: شکر و سفر.
شکر است که فرمان شروع روز را به بدنم میدهد و لش نابودم را صبحبهصبح تا آشپزخانه میرساند تا با یک چاینبات، روزم را شروع کنم. این شروع انتخابی من نیست؛ موضوع٬ برمیگردد به هزار سال پیش که بچه بودم و صبحانهی محبوبم نان و پنیر و چای شیرین.
تازه چندهفتهست که شروع انتخابی دارم:
دو لیوان آب ولرم، قرص مولتیویتامین، و بعد، نسکافهی غنیشده با نبات.
و اما اعتیاد دوم؛ سفر.
اولین سفر تنهایی من، یک فرار ناموفق از خانه بود. ناموفق ازین جهت که هیچکس جدییش نگرفت. دو یا سه هفته بعد از اقدام به فرار، مادرم زنگ زد و گفت از نمایشگاه کتاب برگردم. وقتی گفتم نمایشگاه یک ماه پیش تمام شده، تازه برایش سوال شد که چرا امسال نمایشگاه اینهمه طولانی بوده. بعد هم گفت مسخرهبازی را کنار بگذارم و برگردم خانه؛ چون هیچکس اهمیتی به فرار من نخواهد داد.
درست است که سفر اولم تجربهی چندان خوبی نبود، اما دومی من را زارت انداخت تووی تن لخت یک دختر. یعنی اولین بغل فولبادی بنده، شاید هم دومی، و اگر آن یکیِ روی تخت قهوهخانه را حساب کنیم، شاید هم سومی، زاییدهی یک سفر بود. و خب، شاید به همین دلیل بود که دیگر هیچوقت معشوقی از شهر خودم نداشتم.
دروغ نباشد، یکی بود که دانشجوی تهران بودنش مسئله را حل میکرد. و باز اگر دروغ نباشد، یکی دیگر هم بود که مشهدی نبود، اما در مشهد زندگی میکرد. بعد، به من تعارف زد که «بفرما زندگی در مشهد؟» و من تازه بعد آن تعارف بود که فهمیدم آدمها میتوانند خوشحال هم باشند. شاید استثنا بود. نمیدانم.
سفر به من هویت میدهد. سفر جاییست که نیست. و تو حق داری همیشه دلتنگش باشی. و بوسهاش را بخواهی. و آوارگییش را. و آدمهای همیشهدوورت را. و خیابانهای تازه و درختهای نو. و آسمانی غریب که هیچ٬ غریبه نیست.
حالا در سفرم و حوصلهی نق زدن خودم را هم ندارم؛ چه رسد به دیگران.
پس «هورا گوجههای من!»، هورا هوای غربت و هورا آغوشهای زنده!
من بالاخره از مشهد لعنتی بیرون زدم!
روز اول سفر:
مواجهه با افسردگیِ دیگری
خانهی کسی هوار شدهام که چهار سال پیش، یک یا دو شب را با او گذرانده بودم. طی این سالها خبر چندانی از او نداشتم؛ جز چند شب پیش که پیغام داد دوستپسرش فلان کرده و غمگین بود. گفتم میآیم که بهترش کنم.
با دو تا بستنی رفتم پیشش. خانهی کوچکی دارد. گفت باید بستنیها را همین حالا بخوریم، چون یخچال ندارد.
هنوز همان نمک گذشته را دارد و این خبر خوبی نیست؛ چون دقیقن همان نمک گذشته را دارد.
بغل گرفتمش و بیاختیار یاد حرفهای داریوش افتادم که همان چهار سال پیش گفته بود این قسم از دخترها زندگی را از آدم میمکند. در آغوشم بود که به همین فکر میکردم: مگر چقدر زندگی در من باقی مانده که از مکیده شدنش بترسم؟
نصف روز از دوستپسر سابقش گفت و باقییش را هم من گفتم. از پدرم، ساره، و یکی/دوتا از دخترها.
قرار شد ببرمش کافهی محبوبم. دوش گرفتم و به خودم رسیدم. در حرکاتش اما یک بیمیلی عمیق به بیرون رفتن میدیدم؛ همانها که خودم موقع بیمیلی نشان میدهم. پرسیدم برویم یا فیلم ببینیم؟ گفت فیلم. در همین بین، گفتم فردا از پیشش میروم. انگار تووی ذوقش خورده باشد، کمکمک دیگر نمیخندید.
زخمینچهر را انتخاب کردیم. دو ساعت و چهل دقیقه است. گفت شام میپزد تا قبل فیلم بخوریم. رفت و از همسایهی بالا که یخچال دارد، ادوات آشپزییش را گرفت. غذا پخت. خوردیم. دیدم دیگر به دیدن فیلم هم بیمیل است. جمعوجور کردیم و خوابید.
نه. قطعن بهتر نشد.
مواجهه با افسردگیِ دیگری
خانهی کسی هوار شدهام که چهار سال پیش، یک یا دو شب را با او گذرانده بودم. طی این سالها خبر چندانی از او نداشتم؛ جز چند شب پیش که پیغام داد دوستپسرش فلان کرده و غمگین بود. گفتم میآیم که بهترش کنم.
با دو تا بستنی رفتم پیشش. خانهی کوچکی دارد. گفت باید بستنیها را همین حالا بخوریم، چون یخچال ندارد.
هنوز همان نمک گذشته را دارد و این خبر خوبی نیست؛ چون دقیقن همان نمک گذشته را دارد.
بغل گرفتمش و بیاختیار یاد حرفهای داریوش افتادم که همان چهار سال پیش گفته بود این قسم از دخترها زندگی را از آدم میمکند. در آغوشم بود که به همین فکر میکردم: مگر چقدر زندگی در من باقی مانده که از مکیده شدنش بترسم؟
نصف روز از دوستپسر سابقش گفت و باقییش را هم من گفتم. از پدرم، ساره، و یکی/دوتا از دخترها.
قرار شد ببرمش کافهی محبوبم. دوش گرفتم و به خودم رسیدم. در حرکاتش اما یک بیمیلی عمیق به بیرون رفتن میدیدم؛ همانها که خودم موقع بیمیلی نشان میدهم. پرسیدم برویم یا فیلم ببینیم؟ گفت فیلم. در همین بین، گفتم فردا از پیشش میروم. انگار تووی ذوقش خورده باشد، کمکمک دیگر نمیخندید.
زخمینچهر را انتخاب کردیم. دو ساعت و چهل دقیقه است. گفت شام میپزد تا قبل فیلم بخوریم. رفت و از همسایهی بالا که یخچال دارد، ادوات آشپزییش را گرفت. غذا پخت. خوردیم. دیدم دیگر به دیدن فیلم هم بیمیل است. جمعوجور کردیم و خوابید.
نه. قطعن بهتر نشد.
چتمارس.
برای یک عکس از عکاسی آرژانتینی متنی نوشته بودم که باعث رفاقتمان شد. در آن متن، از عبارت «زیباییِ پیشبینیناپذیر» استفاده کرده بودم. عکاسی آنالوگ، جدا از احساس نوستالژیکی که دارد، به خاطر برخی از مولفههای غیرقابل کنترلش، احساسی از تعلیق را برای عکاس تداعی…
اولین شات از اولین نگاتیو سیاهوسفیدم.
چتمارس.
روز اول سفر: مواجهه با افسردگیِ دیگری خانهی کسی هوار شدهام که چهار سال پیش، یک یا دو شب را با او گذرانده بودم. طی این سالها خبر چندانی از او نداشتم؛ جز چند شب پیش که پیغام داد دوستپسرش فلان کرده و غمگین بود. گفتم میآیم که بهترش کنم. با دو تا بستنی رفتم…
روز دوم، سوم و چهارم سفر:
وجودم پر از زخم تأخیرهاست
پنج یا شش سال پیش، جوانتر که بودم و زندهتر، آدمی را پیدا کرده بودم که شبها قبل خواب مست میکرد و برایم از خوابهایش میگفت. و خوابهایش، خوابهایی معمولی نبودند. البته کدام خواب است که معمولی باشد و کدام شب از زندگیست که معمولی؟
در خلال داستانهای شهرزاد قصهی ما، نقش پادشاه ممکن است کمرنگ دیده شود. اما گوش دلخواه بودند و با شوق، تا قطرهی آخر بیداری را با هم مینوشیدند.
سالها گذشتند. آدمها گذشتند. چیزهایی پر زدند و رفتند. از آن خیالات، سایهها باقی ماندهاند و بدنی شرمسار پیش گذشتهاش.
نه دستهایم دستهای تصاویر پیشینند و نه آن تسلط پیانیستی گذشته را روی انگشتهایم دارم.
با این حال، داستان من ادامه دارد: چیزهایی که میشنوم و چیزی که میگویم.
و قرار نیست این درام همیشه خوشایند و زیبا باشد.
گاهی لحظهیی مواجهه با واقعیتی که در آن زیست میکنیم٬ برای یک گریهی طولانی کافیست.
وجودم پر از زخم تأخیرهاست
پنج یا شش سال پیش، جوانتر که بودم و زندهتر، آدمی را پیدا کرده بودم که شبها قبل خواب مست میکرد و برایم از خوابهایش میگفت. و خوابهایش، خوابهایی معمولی نبودند. البته کدام خواب است که معمولی باشد و کدام شب از زندگیست که معمولی؟
در خلال داستانهای شهرزاد قصهی ما، نقش پادشاه ممکن است کمرنگ دیده شود. اما گوش دلخواه بودند و با شوق، تا قطرهی آخر بیداری را با هم مینوشیدند.
سالها گذشتند. آدمها گذشتند. چیزهایی پر زدند و رفتند. از آن خیالات، سایهها باقی ماندهاند و بدنی شرمسار پیش گذشتهاش.
نه دستهایم دستهای تصاویر پیشینند و نه آن تسلط پیانیستی گذشته را روی انگشتهایم دارم.
با این حال، داستان من ادامه دارد: چیزهایی که میشنوم و چیزی که میگویم.
و قرار نیست این درام همیشه خوشایند و زیبا باشد.
گاهی لحظهیی مواجهه با واقعیتی که در آن زیست میکنیم٬ برای یک گریهی طولانی کافیست.