چتمارس.
عزیزکم بعد از حدود سه ساعتی که قدم زدیم، تو بغلم را دادی و رفتی بالا تا در شهر جدید و خانهی خالی از لوازمت استراحت کنی و من در تاکسی نشستم تا غرق در صدای دعای جوشن کبیر رادیو، به این فکر کنم که دیگر واقعن چیزی برای عرضه ندارم. منی که تا همین عصر میخواستم…
من در مقام قضاوت خودم
Vs.
من در مقام حمایت از دیگران
Vs.
من در مقام حمایت از دیگران
دیروز با اینستاگرامم تونستم کمک کنم یه گربه توو رشت سرپرست جدید پیدا کنه + صاحب قبلی و صاحب جدید از هم خوششون اومده و قراره برن دیت :)))
مثل وقتایی که میخوام با یه خانوم زیبا معاشرت کنم، ولی راهی جز لایک کردن استوریش پیش روم نیست.
البته اینجا من اون خانومهام💅
البته اینجا من اون خانومهام💅
Telegram
Catalepsy
میخوام به پست آخر مصطفا ریاکشن نشون بدم ولی حیف که ریاکشن کانالش بسته ست.
اونقدر دنبال آهنگه گشتم و پیداش نکردم که کمکم دارم متقاعد میشم اصلن وجود نداشته و تمامش زادهی تخیل منه.
یکی از موزیکای بازی Red Dead بود؛ نمیدونم یک یا دو. با یه جیغ سرخپوستی شروع میشد.
لطفن :(
لطفن :(
Hush (From "Sex&Drugs&Rock&Roll")
Ava X, Liza Colby
توو مسیر پیدا کردن اون، موزیکای جالبی گیرم اومده.
نزدیک بیست ساعته دنبالشم. البته شیش ساعت خواب بودم؛ ولی بازم.
نزدیک بیست ساعته دنبالشم. البته شیش ساعت خواب بودم؛ ولی بازم.
Compass (Red Dead On Arrival Version)
Jamie Lidell
Now I know
the only compass that I need... 😭😭😭
the only compass that I need... 😭😭😭
Per qualche dollaro in più
Ennio Morricone
حتا ازین موزیک آقای موریکونه هم توو بازی استفاده شده که خب باعث میشه دلم بخواد جلوی این بازی زانو بزنم.🧎🏽♀
Welcome To The New World
Senyawa, Colin Stetson
حدیثه پیداش کرد.
زندگیم داشت بدون این موزیک فلج میشد :(((((
زندگیم داشت بدون این موزیک فلج میشد :(((((
Hiway Poesy Painted Desert to Albuquerque
The Handsome Family
دکلمهی مریض الن گینزبرگ.
It's a hard question:
Which would you rescue, your mother-in-law Or the last text of Shakespeare?
It's a hard question:
Which would you rescue, your mother-in-law Or the last text of Shakespeare?
دو استوری پشت سر هم:
۱- آقایی به نام جِرِمی، عطری را روی جعبهاش اسپری میکند و آن را از ته دل میفرستد تووی ریههاش. نظرش راجع به عطر این است:
Oh, fuck. I wanna have sex right now. Suuuuper sexy.
۲- بخشی از فیلم another round است که یارو از روی میلهها میپرد، به زمین پا میکوبد و سرمست، رقصش را ادامه میدهد:
What a life!
چیزی بهوضوح در زندگی ما کم است که آن را در این ویدیوها میجوییم. این توهم زندگی آزادانه و رها شدن از قید و بندها. هر روز صبح میرویم سر کار یا مدرسه یا دانشگاه و شبها از خستگی فرصتی برای انجام کاری نداریم و پولش را نداریم و وقتش را نداریم و تفریحات محدودمان توهمی از خوشحالی را در ما ایجاد میکنند و انگار تصوری از شادی واقعی نداریم و ترس٬ مانع از آن است که برای خودمان کاری کنیم.
پیرمرد مرتبی در مغازهی لباسفروشی شاکی ازین بود که چون آستینکوتاه میپوشد، مردم جور بدی نگاهش میکنند و برخی علنن به او میگویند این لباسها مناسب جوانان است.
این است که ما نهتنها در درک معنای آزادی، بلکه در مفاهیمی -احتمالن ابتداییتر- مثل شادی هم ولمعطلیم.
تمام هموغم ما شده جستن راهی برای فرار ازین شرایط. وقتی هم که فرارمان محقق میشود، شروع میکنیم به دلتنگی برای این زنجیرها.
انسان پیش از شروع تمدنها به شکل امروزی، احتمالن هیچ درکی از افسردگی و غربت نداشته.
حالا مدیا مبدل شده به افیونیترین پدیدهی تاریخ. نشستهیی گوشهی خانه و تماشا میکنی که کسی بهجای تو عطری را با شهوت تمام میکشد تووی ریههایش و کسی مستانهمستانه میخرامد جای تو. و تسکین پیدا میکنی و با خودت میگویی «چهقدر عالی که چنین چیزی ممکن است!».
اما فراموش میکنی که بالقوه بودن با بالفعل بودن فرق دارد؛ چون بالقوه بودن راحتتر است.
۱- آقایی به نام جِرِمی، عطری را روی جعبهاش اسپری میکند و آن را از ته دل میفرستد تووی ریههاش. نظرش راجع به عطر این است:
Oh, fuck. I wanna have sex right now. Suuuuper sexy.
۲- بخشی از فیلم another round است که یارو از روی میلهها میپرد، به زمین پا میکوبد و سرمست، رقصش را ادامه میدهد:
What a life!
چیزی بهوضوح در زندگی ما کم است که آن را در این ویدیوها میجوییم. این توهم زندگی آزادانه و رها شدن از قید و بندها. هر روز صبح میرویم سر کار یا مدرسه یا دانشگاه و شبها از خستگی فرصتی برای انجام کاری نداریم و پولش را نداریم و وقتش را نداریم و تفریحات محدودمان توهمی از خوشحالی را در ما ایجاد میکنند و انگار تصوری از شادی واقعی نداریم و ترس٬ مانع از آن است که برای خودمان کاری کنیم.
پیرمرد مرتبی در مغازهی لباسفروشی شاکی ازین بود که چون آستینکوتاه میپوشد، مردم جور بدی نگاهش میکنند و برخی علنن به او میگویند این لباسها مناسب جوانان است.
این است که ما نهتنها در درک معنای آزادی، بلکه در مفاهیمی -احتمالن ابتداییتر- مثل شادی هم ولمعطلیم.
تمام هموغم ما شده جستن راهی برای فرار ازین شرایط. وقتی هم که فرارمان محقق میشود، شروع میکنیم به دلتنگی برای این زنجیرها.
انسان پیش از شروع تمدنها به شکل امروزی، احتمالن هیچ درکی از افسردگی و غربت نداشته.
حالا مدیا مبدل شده به افیونیترین پدیدهی تاریخ. نشستهیی گوشهی خانه و تماشا میکنی که کسی بهجای تو عطری را با شهوت تمام میکشد تووی ریههایش و کسی مستانهمستانه میخرامد جای تو. و تسکین پیدا میکنی و با خودت میگویی «چهقدر عالی که چنین چیزی ممکن است!».
اما فراموش میکنی که بالقوه بودن با بالفعل بودن فرق دارد؛ چون بالقوه بودن راحتتر است.
احتمالن دلیل احساس آشنایی قوی با برخی از آدمها که چندان هم برایمان آشنا نیستند، پیدا کردن وجه تشابهیست که به ما -ولو برای چند لحظه- این احساس را میدهند که تنها نیستیم.
علایق مشترک یک مسئله است و نفرتهای مشترک٬ مسئلهیی دیگر.
علایق مشترک یک مسئله است و نفرتهای مشترک٬ مسئلهیی دیگر.