چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
چتمارس.
وقتی مازیار صحبت می‌کند.
این مجموعه‌استوری که مازیار دیشب گذاشته بود، باعث شد یادم بیاید چرا اصلن با این آدم رفیق شده بودم.
آن‌وقت‌ها هم اشاره‌اش به یک نقاشی از فرانسیس گویا در یک ویدیوی سیاسی متوجهم کرده بود که مو را از ماست می‌کشد بیرون.
این روزها در یواس‌بی‌میکروترین حالت ممکنم.
دوستان کوییرم حالتی از نگرانی را در من ایجاد می‌کنند که به بافت‌های زیستی‌یم یادآوری می‌کنند باید به‌نحوی غریزی برای زنده بودن تلاش کنند.
این مسئله، نوعی شوق به زندگی را در من ایجاد می‌کند.
دوستان استریتم هم کارهای جالبی می‌کنند. مثلن... ازدواج.
ازدواج به من می‌فهماند که ممکن است راه فراری وجود داشته باشد؛ به این شرط که حد اقل یکی از والدین آدم‌های دخیل در آن حاضر باشد از سرمایه‌ی خود برای فرزندش خرج کند.
فوق‌العاده‌ست؛ هرچند میلی به زندگی در من ایجاد نمی‌کند.
خواهر وسطی هفته‌ی پیش از ترمینال زنگ زد و گفت دارد می‌رود رشت. گفتم «تو که پول نداشتی؟» و گفت «هنوزم ندارم؛ ولی دوستای تو هستن».
برایش توضیح دادم که ریده؛ چون دیگر دوستی در رشت ندارم که درین شرایط بخواهد یا بتواند کمکی بکند.
به هر حال، رفت و چهار روز در رشت ماند. سه شبش در یک خانه‌ی نیمه‌ساز بود که سقف و حمام نداشت و شب‌ها از ترس قورت دادن مارمولک، صورتش را با لباس می‌پوشاند.
وقتی برگشت، گفت برای خودش دوست هم پیدا کرده.
دو شب پیش، سه تا استوری گذاشت که در آن‌ها واژه‌ی Sugar را با فونت‌های مختلفی نوشته بودند.
راجع به استوری‌ها چیزی نپرسیدم؛ تا دیشب به خانه برگشت و دیدم که روی گردنش یکی از همان‌ها را تتو کرده.

عکس‌العمل پدرم؟ پرسید «چند گرفت؟» و «درد داشت؟».
خواهر کوچک‌تر امروز بدوبدو آمد پیشم و با استیصال گفت «یه پشه رفته توو دماغم!»
نگاهش کردم که صورتش را فشار می‌دهد در بالشت و کنار چشم‌هایش را فشار می‌دهد. چیزی به ذهنم نمی‌رسید.
دماغش را مجددن و این‌بار با اطمینان بیشتری فشار داد و گفت «فکر کنم کشتمش. خوشحالم که نرفت توو مغزم».
هیچ ایده‌یی نداشتم باید چه‌کار کنم. پس تنها به گفتن «خوشحالم که نرفت توو مغزت، چون از گشنگی می‌مرد» بسنده کردم.
من در غم از دست دادن فصل سرد و لباس‌هایش.
ویندوز قابلیت Nearby Share را برای انتقال فایل بین گوشی و رایانه به ویندوز آورده و ما همچنان منتظر قابلیت SoFar Share می‌مانیم که اجازه بدهد بوس‌هایمان را به انسان‌هایی در فواصل دوور انتقال دهیم.
😔.
محافظ صفحه‌ی گوشی روی حالت رندوم است و دیشب این را برایم انتخاب کرده بود که نوعی جانور دریایی بی‌ادب است.
Black Book Of Fear
Mad Season
ابَرگروه فصل دیوانه داشته یه آلبومی می‌بسته که وسط کار، دو تا از اعضای گروه ریق رحمت‌و سر می‌کشن و پخ‌پخ.
اعضای گروه بعد چند سال میان یه دیلاکس ورژن از آلبوم می‌دن که طی یه اتفاق فرخنده، جای خواننده‌ی اصلی متوفی، آقای مارک لنگن امر خطیر خوانندگی (و گویا بهبود ترانه‌ها) رو به عهده می‌گیرن.
این قطعه یکی از نتایج اون آلبوم Deluxe version محسوب می‌شه.
گمونم این‌و باید توو گالریم داشته باشم و به همه‌ی دوستام نشونش بدم که متوجه بشن من هنوز دوستشون دارم؛ فقط نمی‌تونم.
شما یه Golden shower رو طاقت بیار، بعد راجع به ارس کشیدن روت صحبت می‌کنیم.
سوال:
یکی میگفت روی دوربین های dslr میشه شبیه ساز انالوگ نصب کرد میدونی چجوری میشه؟

جواب:
راه و روش زیاده. هم لنز آنالوگ می‌شه انداخت روی یه سری از دوربینای دیجیتال، هم فیلتر داغون نصب کرد روش، هم می‌شه کاری کرد که فیلتر قارچ بگیره، هم می‌شه برای دوربینای فول‌فریم آنالوگ، بک دیجیتال گرفت (چرا همچین کاری بکنیم؟)
راه دیگه هم استفاده از Presetهای آنالوگ تووی فوتوشاپه.
ولی بازم داریم خودمون‌و گول می‌زنیم. آنالوگ٬ آنالوگه و دیجیتال٬ دیجیتال.
به عنوان کار تجربی، بد نیست. ولی به نظر من باید بیشتر از ابزار٬ روی زندگی هنرمندانه تمرکز کنید. وقتی لحظات هنرمندانه‌یی داشته باشید، ثبت رندوم اونا هم نتایج احتمالن دل‌چسبی داره.
سوال:

یه سوالی داره به ذهنم تجاوز می‌کنه:(
«زندگی‌ای» از لحاظ ساختاری درسته؟

جواب:
بله. درسته. کلماتی که ریشه‌ی اونا به «ـیٖ» ختم می‌شن، ممکنه یه «ی» دیگه هم لازم داشته باشن.
ترجیح من اینه که جمله رو به‌نحوی تغییر بدم که سخت‌خوان نشه.
مثلن:
«این چه زندگی‌ای است که برای من ساخته‌ای؟»
تبدیل می‌شه به:
«این که تو برای من ساخته‌ای، زندگی نیست»
یا
« » (سکوت، چون خودم‌و کشته‌م)
سوال:
ببین میشه آیدی اینستاگرامت رو برام بنویسی؟

جواب:
من علاقه‌یی به این کار ندارم. ترجیح می‌دم کسی پیداش کنه که حد اقل دو بار حدس زده باشه.
دقیقن به همین دلیله که تام ویتس رو خیلی بیشتر دوست دارم :)))
عزیزکم
بعد از حدود سه ساعتی که قدم زدیم، تو بغلم را دادی و رفتی بالا تا در شهر جدید و خانه‌ی خالی‌ از لوازمت استراحت کنی و من در تاکسی نشستم تا غرق در صدای دعای جوشن کبیر رادیو، به این فکر کنم که دیگر واقعن چیزی برای عرضه ندارم.
منی که تا همین عصر می‌خواستم بیایم این‌جا و بنویسم که منطق نوشتارم، آن نوشتاری که از کردنش لذت می‌برم، برای آدم‌های سوبر قابل ارتباط‌گیری نیست و احتمالن باید آن را مانند یک کتاب الاهی باستانی خواند تا معنا بدهد، حالا در صندلی عقب این تاکسی ایمان دارم که مدت‌هاست چیزی نگفته‌ام و اصلن نمی‌فهمم چرا وقتی مثلن کاری مانند خوانندگی وجود داشت و پدرم را دیده بودم که با حنجره‌اش چه کارها که نمی‌کرد و من تقریبن از همان سخت‌افزار برخوردارم، چه اصراری بر این بود که مثلن بنویسم؟ و اصلن همین بنیان مسموم خانواده و دل‌بستگی خونی تخمی اگر نبود، چه‌قدر راحت‌تر و خودم‌تر بودم. مثل سال‌های قبل‌تر که می‌رفتم سفر. و «سفر» تنها یک واژه نیست؛ گذشته‌ی من است؛ شخصیت من است و جایی‌ست که بدنم در دووری از آن تب دارد.

بله. نوشتن در این بستر سال‌ها من را به زندگی وصل می‌کرد. دوستان زیادی به من می‌داد و بعید نبود اگر نمی‌نوشتم، هنوز باکره باشم؛ اما برابر سلیقه‌ی دیگران، من چیزی برای عرضه ندارم.

حالا سه راه دارم:
۱- به غمگین‌تر شدن ادامه بدهم.
۲- بپذیرم. عقب بکشم. یاد بگیرم. چیزی برای عرضه پیدا کنم و دوباره بیایم تا غمگین شوم.
۳- رها کردن کار من نیست؛ اما یک راه است که می‌شود خیلی جدی به آن فکر کرد.
نه زیبایی‌شناسی این جماعت را می‌فهمم؛ نه طبع طنزشان را. و نمی‌گویم مشکل از آن‌هاست؛ بلکه منظورم از پذیرفتن همین است که خودم را رها کنم و به همان چیزها بخندم که آن‌ها و همان را بپسندم که همان‌ها.
و چه‌طور از این محدودیت‌ها و معلولیت‌های روحی٬ سالم عبور کنم؟ تمامم زخم است و دیگر حتا دوا هم بهترم نمی‌کند و الکل عفونتم را نمی‌گیرد. باید در چیزی مثل اسید خورده شوم. هضم شوم و ستون مهره‌های خسته‌ام را استراحت دهم.
چه تصویر خوشایندی... چه آرامش عزیزی...
The Thrill Is Gone
Camélia Jordana, Erik Truffaz
The thrill is gone
The thrill is gone
I can see it in your eyes
I can hear it in your sighs
Feel your touch and realize
The thrill is gone

با سپاس از چتی؛ چت بِیکر.