Neverest
Avalon
زمانی اینجا چیزی جز پستراک نداشتیم. حالا همان را هم نداریم.
چتمارس.
وقتی مازیار صحبت میکند.
این مجموعهاستوری که مازیار دیشب گذاشته بود، باعث شد یادم بیاید چرا اصلن با این آدم رفیق شده بودم.
آنوقتها هم اشارهاش به یک نقاشی از فرانسیس گویا در یک ویدیوی سیاسی متوجهم کرده بود که مو را از ماست میکشد بیرون.
آنوقتها هم اشارهاش به یک نقاشی از فرانسیس گویا در یک ویدیوی سیاسی متوجهم کرده بود که مو را از ماست میکشد بیرون.
دوستان کوییرم حالتی از نگرانی را در من ایجاد میکنند که به بافتهای زیستییم یادآوری میکنند باید بهنحوی غریزی برای زنده بودن تلاش کنند.
این مسئله، نوعی شوق به زندگی را در من ایجاد میکند.
دوستان استریتم هم کارهای جالبی میکنند. مثلن... ازدواج.
ازدواج به من میفهماند که ممکن است راه فراری وجود داشته باشد؛ به این شرط که حد اقل یکی از والدین آدمهای دخیل در آن حاضر باشد از سرمایهی خود برای فرزندش خرج کند.
فوقالعادهست؛ هرچند میلی به زندگی در من ایجاد نمیکند.
این مسئله، نوعی شوق به زندگی را در من ایجاد میکند.
دوستان استریتم هم کارهای جالبی میکنند. مثلن... ازدواج.
ازدواج به من میفهماند که ممکن است راه فراری وجود داشته باشد؛ به این شرط که حد اقل یکی از والدین آدمهای دخیل در آن حاضر باشد از سرمایهی خود برای فرزندش خرج کند.
فوقالعادهست؛ هرچند میلی به زندگی در من ایجاد نمیکند.
خواهر وسطی هفتهی پیش از ترمینال زنگ زد و گفت دارد میرود رشت. گفتم «تو که پول نداشتی؟» و گفت «هنوزم ندارم؛ ولی دوستای تو هستن».
برایش توضیح دادم که ریده؛ چون دیگر دوستی در رشت ندارم که درین شرایط بخواهد یا بتواند کمکی بکند.
به هر حال، رفت و چهار روز در رشت ماند. سه شبش در یک خانهی نیمهساز بود که سقف و حمام نداشت و شبها از ترس قورت دادن مارمولک، صورتش را با لباس میپوشاند.
وقتی برگشت، گفت برای خودش دوست هم پیدا کرده.
برایش توضیح دادم که ریده؛ چون دیگر دوستی در رشت ندارم که درین شرایط بخواهد یا بتواند کمکی بکند.
به هر حال، رفت و چهار روز در رشت ماند. سه شبش در یک خانهی نیمهساز بود که سقف و حمام نداشت و شبها از ترس قورت دادن مارمولک، صورتش را با لباس میپوشاند.
وقتی برگشت، گفت برای خودش دوست هم پیدا کرده.
دو شب پیش، سه تا استوری گذاشت که در آنها واژهی Sugar را با فونتهای مختلفی نوشته بودند.
راجع به استوریها چیزی نپرسیدم؛ تا دیشب به خانه برگشت و دیدم که روی گردنش یکی از همانها را تتو کرده.
عکسالعمل پدرم؟ پرسید «چند گرفت؟» و «درد داشت؟».
راجع به استوریها چیزی نپرسیدم؛ تا دیشب به خانه برگشت و دیدم که روی گردنش یکی از همانها را تتو کرده.
عکسالعمل پدرم؟ پرسید «چند گرفت؟» و «درد داشت؟».
خواهر کوچکتر امروز بدوبدو آمد پیشم و با استیصال گفت «یه پشه رفته توو دماغم!»
نگاهش کردم که صورتش را فشار میدهد در بالشت و کنار چشمهایش را فشار میدهد. چیزی به ذهنم نمیرسید.
دماغش را مجددن و اینبار با اطمینان بیشتری فشار داد و گفت «فکر کنم کشتمش. خوشحالم که نرفت توو مغزم».
هیچ ایدهیی نداشتم باید چهکار کنم. پس تنها به گفتن «خوشحالم که نرفت توو مغزت، چون از گشنگی میمرد» بسنده کردم.
نگاهش کردم که صورتش را فشار میدهد در بالشت و کنار چشمهایش را فشار میدهد. چیزی به ذهنم نمیرسید.
دماغش را مجددن و اینبار با اطمینان بیشتری فشار داد و گفت «فکر کنم کشتمش. خوشحالم که نرفت توو مغزم».
هیچ ایدهیی نداشتم باید چهکار کنم. پس تنها به گفتن «خوشحالم که نرفت توو مغزت، چون از گشنگی میمرد» بسنده کردم.
ویندوز قابلیت Nearby Share را برای انتقال فایل بین گوشی و رایانه به ویندوز آورده و ما همچنان منتظر قابلیت SoFar Share میمانیم که اجازه بدهد بوسهایمان را به انسانهایی در فواصل دوور انتقال دهیم.
Black Book Of Fear
Mad Season
ابَرگروه فصل دیوانه داشته یه آلبومی میبسته که وسط کار، دو تا از اعضای گروه ریق رحمتو سر میکشن و پخپخ.
اعضای گروه بعد چند سال میان یه دیلاکس ورژن از آلبوم میدن که طی یه اتفاق فرخنده، جای خوانندهی اصلی متوفی، آقای مارک لنگن امر خطیر خوانندگی (و گویا بهبود ترانهها) رو به عهده میگیرن.
این قطعه یکی از نتایج اون آلبوم Deluxe version محسوب میشه.
اعضای گروه بعد چند سال میان یه دیلاکس ورژن از آلبوم میدن که طی یه اتفاق فرخنده، جای خوانندهی اصلی متوفی، آقای مارک لنگن امر خطیر خوانندگی (و گویا بهبود ترانهها) رو به عهده میگیرن.
این قطعه یکی از نتایج اون آلبوم Deluxe version محسوب میشه.