پنجاه و سه گل شمعدانی را جویدم. چیز خاصی نداشتند. به تنهی نازک یک درخت لگد زدم.
امشب معشوقهی سابقم تماس گرفت. حالم را پرسید و بعد که حالش را پرسیدم، گفت ترجیح میدهد چیزی نگوید؛ چون ممکن است شادیهای کوچکش در بلاد فرانس مایهی آزردگی من شود. از من اصرار که «بگو» و از او انکار که «ممکنه دچار چیز بشی؛ فارسیش یادم نمییاد. غبطه؟ نه. یه چیزی شبیه بهش».
تکتک چیزهایی که گفت، لبخند بر لبم آوردند و آرامترم کردند.
دیروز که عکسهای سال پیشمان را میدیدم، دیدم که همین ماه اپریل انگار از همه بهتر بوده؛ شاید بهترین ماه زندگی من از لحاظ روابط میانانسانی: او زبان میخوانده، من آشپزی میکردهام و مینوشتهام و دریغ از یک لا لباس که در عکسها بر تنمان باشد. مدام لخت میچریدهییم در خانه، موزیک گوش میدادهییم، حمام میرفتهییم و فیلم میدیدهییم.
امروز است که میفهمم لازم نیست همیشه در گذار و سفر باشم تا احساس کنم خوشبختم. پارسال احتمالن این را نمیدانستهام و دلم سفر میخواسته؛ میخواسته که بروم شهرهای دیگر و آدمهای دیگر را ببینم تا خوشحال باشم و راضی. ولی امسال افتادهام گوشهی ایران. حوصلهی زیادی برای آدمهای جدید ندارم. آدمهای قبلی هم دیگر حوصلهی بدبختیهای دائمی من را ندارند. شش سال است اوضاعم همین بوده و یک سال و نیم است که بدتر هم شده. بهشکلی اعتیادگونه بازی میکنم تا کمتر مجبور باشم با کسی صحبت کنم. بخشی از روزم را هم کار میکنم و هربار دمرکی جلوی لپتاپ میافتم، دلم میخواهد معشوقهی سابقم، یا بعدیش، یا بعدیش، یا پنجمی از اول (درصورت احتساب فرنوش بهعنوان معشوقهی اولم) پشتم دراز کشیده باشند و دَم گوشم نق بزنند تا کمتر یادم بیاید شش سال است اوضاعم همین بوده و یک سال و نیم است که بدتر هم شده.
پنجاه و سه گل شمعدانی را جویدم و آب رفتهام. یا کاش فردا رفته بوده باشم لب آب. خودم را ببینم در آن، با لبهای آویخته. تف بیندازم بر سطح تا معنای آن را ریخته باشم دوور. سایهام اما همراهییم کند تا در جای مناسب، یقهام را بگیرد، بکشد و ببرد لب آب. گُردهام را چنگ کند و سرم را ببرد زیر سطح. فریاد بکشد «فرار نکن، موجود ضعیف!». و من بترسم.
من گاهی واقعن میترسم.
امشب معشوقهی سابقم تماس گرفت. حالم را پرسید و بعد که حالش را پرسیدم، گفت ترجیح میدهد چیزی نگوید؛ چون ممکن است شادیهای کوچکش در بلاد فرانس مایهی آزردگی من شود. از من اصرار که «بگو» و از او انکار که «ممکنه دچار چیز بشی؛ فارسیش یادم نمییاد. غبطه؟ نه. یه چیزی شبیه بهش».
تکتک چیزهایی که گفت، لبخند بر لبم آوردند و آرامترم کردند.
دیروز که عکسهای سال پیشمان را میدیدم، دیدم که همین ماه اپریل انگار از همه بهتر بوده؛ شاید بهترین ماه زندگی من از لحاظ روابط میانانسانی: او زبان میخوانده، من آشپزی میکردهام و مینوشتهام و دریغ از یک لا لباس که در عکسها بر تنمان باشد. مدام لخت میچریدهییم در خانه، موزیک گوش میدادهییم، حمام میرفتهییم و فیلم میدیدهییم.
امروز است که میفهمم لازم نیست همیشه در گذار و سفر باشم تا احساس کنم خوشبختم. پارسال احتمالن این را نمیدانستهام و دلم سفر میخواسته؛ میخواسته که بروم شهرهای دیگر و آدمهای دیگر را ببینم تا خوشحال باشم و راضی. ولی امسال افتادهام گوشهی ایران. حوصلهی زیادی برای آدمهای جدید ندارم. آدمهای قبلی هم دیگر حوصلهی بدبختیهای دائمی من را ندارند. شش سال است اوضاعم همین بوده و یک سال و نیم است که بدتر هم شده. بهشکلی اعتیادگونه بازی میکنم تا کمتر مجبور باشم با کسی صحبت کنم. بخشی از روزم را هم کار میکنم و هربار دمرکی جلوی لپتاپ میافتم، دلم میخواهد معشوقهی سابقم، یا بعدیش، یا بعدیش، یا پنجمی از اول (درصورت احتساب فرنوش بهعنوان معشوقهی اولم) پشتم دراز کشیده باشند و دَم گوشم نق بزنند تا کمتر یادم بیاید شش سال است اوضاعم همین بوده و یک سال و نیم است که بدتر هم شده.
پنجاه و سه گل شمعدانی را جویدم و آب رفتهام. یا کاش فردا رفته بوده باشم لب آب. خودم را ببینم در آن، با لبهای آویخته. تف بیندازم بر سطح تا معنای آن را ریخته باشم دوور. سایهام اما همراهییم کند تا در جای مناسب، یقهام را بگیرد، بکشد و ببرد لب آب. گُردهام را چنگ کند و سرم را ببرد زیر سطح. فریاد بکشد «فرار نکن، موجود ضعیف!». و من بترسم.
من گاهی واقعن میترسم.
پوست من را میپذیری؟
انگشت میکشی ته پیاله و میمکی سفیدی چکنده را، چنان لذیذ که از تصورش چشمهات بسته میشوند و زیر زبانت آب بیشتری برای عرضه داری. عرضه کن پس. نمایش فضای بین لبها را، چشمهای خمار را ببین و عرضه کن. چیزی به جهان بیفزا که ارزشش را دارد. بز باش و با آب دهان محدودت جهانم را مست کن.
ما در پیاله تف یار دیدهییم و چشممان را روی غیر بستیم. سست شدیم و دلمان رفت که کمی از آن را داشته باشیم؛ حالآنکه «داشتن» یک اشتباه ترجمهیی باشد مثل داشتن صبحانه یا منتال برکدَون.
گاهی سخت نفس میکشم و میفهمم روحم خشک است. گاهی دلم میخواهد با لبخند در کثافتی مایع خیسانده شوم. پوست من را میپذیری که لیس؟ که خیس؟ با جوایز نفیس؟ غرورم را بگذارم کنار و فنجان نیمهات را قورت دهم اگر، نمیروی برای دوستهایت تعریف کنی که یارو خیلی سیمپ است؟ خب باشم. این یک تمرین روزمره است که خایههای تو را در دست بگیرم و حین هر کاری بمالم. من اگر مالنده نباشم که باید به چیزهای ملموستری برای فخرفروشی تکیه کنم. فکر میکنی روزی چند نفر را میخنداند رفتارم با تف؟
انگار سوار مترو باشم. دیگر همه چیز همینقدر طبیعیست. عدهی زیادی میروند جنوب که طبیعی باشند و من دیگر دیرم شده برای این قِسم از آزادی. پس باید جور دیگری خودم را بخیسانم. مثلن یادت بیاورم که هرچند مجسمهی زنی را نماد آزادی میدانند، یا کبوتران سفید را، آزادی واقعی اما شنا در تف است. من زشت و بدنامم. آزادم که هر چیزی باشم و آزادم که چیزی نباشم جز محصول سکس سرخوردهی والدین آماتورم؛ وقتی پدرم میریخت توو و به امروز فکر نمیکرد که نفرتم از حضورش را با مشت تووی یخچال میریزم تا تازه و خنک بماند و لبخند تحویلش میدهم؛ انگارنهانگار گه زده به تمام زندگییم و زنهایی که میتوانستم خورده باشم.
آزادی اما یعنی تف نامحدود. تف کافی برای شنا و دهان خشک از گرسنگی. یعنی دیگر خطکش نگذاری کنار چیزها و بپذیری که میپذیری.
حالا، بگو عزیزکم، پوست من را میپذیری؟ میگذاری در خیالم هنوز در تو بریزم و صدایت کنم تا تازه بمانم؟
«آزادی، آزادی، آزادی! ای مصوت محبوب متوسط!»؟
انگشت میکشی ته پیاله و میمکی سفیدی چکنده را، چنان لذیذ که از تصورش چشمهات بسته میشوند و زیر زبانت آب بیشتری برای عرضه داری. عرضه کن پس. نمایش فضای بین لبها را، چشمهای خمار را ببین و عرضه کن. چیزی به جهان بیفزا که ارزشش را دارد. بز باش و با آب دهان محدودت جهانم را مست کن.
ما در پیاله تف یار دیدهییم و چشممان را روی غیر بستیم. سست شدیم و دلمان رفت که کمی از آن را داشته باشیم؛ حالآنکه «داشتن» یک اشتباه ترجمهیی باشد مثل داشتن صبحانه یا منتال برکدَون.
گاهی سخت نفس میکشم و میفهمم روحم خشک است. گاهی دلم میخواهد با لبخند در کثافتی مایع خیسانده شوم. پوست من را میپذیری که لیس؟ که خیس؟ با جوایز نفیس؟ غرورم را بگذارم کنار و فنجان نیمهات را قورت دهم اگر، نمیروی برای دوستهایت تعریف کنی که یارو خیلی سیمپ است؟ خب باشم. این یک تمرین روزمره است که خایههای تو را در دست بگیرم و حین هر کاری بمالم. من اگر مالنده نباشم که باید به چیزهای ملموستری برای فخرفروشی تکیه کنم. فکر میکنی روزی چند نفر را میخنداند رفتارم با تف؟
انگار سوار مترو باشم. دیگر همه چیز همینقدر طبیعیست. عدهی زیادی میروند جنوب که طبیعی باشند و من دیگر دیرم شده برای این قِسم از آزادی. پس باید جور دیگری خودم را بخیسانم. مثلن یادت بیاورم که هرچند مجسمهی زنی را نماد آزادی میدانند، یا کبوتران سفید را، آزادی واقعی اما شنا در تف است. من زشت و بدنامم. آزادم که هر چیزی باشم و آزادم که چیزی نباشم جز محصول سکس سرخوردهی والدین آماتورم؛ وقتی پدرم میریخت توو و به امروز فکر نمیکرد که نفرتم از حضورش را با مشت تووی یخچال میریزم تا تازه و خنک بماند و لبخند تحویلش میدهم؛ انگارنهانگار گه زده به تمام زندگییم و زنهایی که میتوانستم خورده باشم.
آزادی اما یعنی تف نامحدود. تف کافی برای شنا و دهان خشک از گرسنگی. یعنی دیگر خطکش نگذاری کنار چیزها و بپذیری که میپذیری.
حالا، بگو عزیزکم، پوست من را میپذیری؟ میگذاری در خیالم هنوز در تو بریزم و صدایت کنم تا تازه بمانم؟
«آزادی، آزادی، آزادی! ای مصوت محبوب متوسط!»؟
Neverest
Avalon
زمانی اینجا چیزی جز پستراک نداشتیم. حالا همان را هم نداریم.
چتمارس.
وقتی مازیار صحبت میکند.
این مجموعهاستوری که مازیار دیشب گذاشته بود، باعث شد یادم بیاید چرا اصلن با این آدم رفیق شده بودم.
آنوقتها هم اشارهاش به یک نقاشی از فرانسیس گویا در یک ویدیوی سیاسی متوجهم کرده بود که مو را از ماست میکشد بیرون.
آنوقتها هم اشارهاش به یک نقاشی از فرانسیس گویا در یک ویدیوی سیاسی متوجهم کرده بود که مو را از ماست میکشد بیرون.
دوستان کوییرم حالتی از نگرانی را در من ایجاد میکنند که به بافتهای زیستییم یادآوری میکنند باید بهنحوی غریزی برای زنده بودن تلاش کنند.
این مسئله، نوعی شوق به زندگی را در من ایجاد میکند.
دوستان استریتم هم کارهای جالبی میکنند. مثلن... ازدواج.
ازدواج به من میفهماند که ممکن است راه فراری وجود داشته باشد؛ به این شرط که حد اقل یکی از والدین آدمهای دخیل در آن حاضر باشد از سرمایهی خود برای فرزندش خرج کند.
فوقالعادهست؛ هرچند میلی به زندگی در من ایجاد نمیکند.
این مسئله، نوعی شوق به زندگی را در من ایجاد میکند.
دوستان استریتم هم کارهای جالبی میکنند. مثلن... ازدواج.
ازدواج به من میفهماند که ممکن است راه فراری وجود داشته باشد؛ به این شرط که حد اقل یکی از والدین آدمهای دخیل در آن حاضر باشد از سرمایهی خود برای فرزندش خرج کند.
فوقالعادهست؛ هرچند میلی به زندگی در من ایجاد نمیکند.
خواهر وسطی هفتهی پیش از ترمینال زنگ زد و گفت دارد میرود رشت. گفتم «تو که پول نداشتی؟» و گفت «هنوزم ندارم؛ ولی دوستای تو هستن».
برایش توضیح دادم که ریده؛ چون دیگر دوستی در رشت ندارم که درین شرایط بخواهد یا بتواند کمکی بکند.
به هر حال، رفت و چهار روز در رشت ماند. سه شبش در یک خانهی نیمهساز بود که سقف و حمام نداشت و شبها از ترس قورت دادن مارمولک، صورتش را با لباس میپوشاند.
وقتی برگشت، گفت برای خودش دوست هم پیدا کرده.
برایش توضیح دادم که ریده؛ چون دیگر دوستی در رشت ندارم که درین شرایط بخواهد یا بتواند کمکی بکند.
به هر حال، رفت و چهار روز در رشت ماند. سه شبش در یک خانهی نیمهساز بود که سقف و حمام نداشت و شبها از ترس قورت دادن مارمولک، صورتش را با لباس میپوشاند.
وقتی برگشت، گفت برای خودش دوست هم پیدا کرده.
دو شب پیش، سه تا استوری گذاشت که در آنها واژهی Sugar را با فونتهای مختلفی نوشته بودند.
راجع به استوریها چیزی نپرسیدم؛ تا دیشب به خانه برگشت و دیدم که روی گردنش یکی از همانها را تتو کرده.
عکسالعمل پدرم؟ پرسید «چند گرفت؟» و «درد داشت؟».
راجع به استوریها چیزی نپرسیدم؛ تا دیشب به خانه برگشت و دیدم که روی گردنش یکی از همانها را تتو کرده.
عکسالعمل پدرم؟ پرسید «چند گرفت؟» و «درد داشت؟».
خواهر کوچکتر امروز بدوبدو آمد پیشم و با استیصال گفت «یه پشه رفته توو دماغم!»
نگاهش کردم که صورتش را فشار میدهد در بالشت و کنار چشمهایش را فشار میدهد. چیزی به ذهنم نمیرسید.
دماغش را مجددن و اینبار با اطمینان بیشتری فشار داد و گفت «فکر کنم کشتمش. خوشحالم که نرفت توو مغزم».
هیچ ایدهیی نداشتم باید چهکار کنم. پس تنها به گفتن «خوشحالم که نرفت توو مغزت، چون از گشنگی میمرد» بسنده کردم.
نگاهش کردم که صورتش را فشار میدهد در بالشت و کنار چشمهایش را فشار میدهد. چیزی به ذهنم نمیرسید.
دماغش را مجددن و اینبار با اطمینان بیشتری فشار داد و گفت «فکر کنم کشتمش. خوشحالم که نرفت توو مغزم».
هیچ ایدهیی نداشتم باید چهکار کنم. پس تنها به گفتن «خوشحالم که نرفت توو مغزت، چون از گشنگی میمرد» بسنده کردم.
ویندوز قابلیت Nearby Share را برای انتقال فایل بین گوشی و رایانه به ویندوز آورده و ما همچنان منتظر قابلیت SoFar Share میمانیم که اجازه بدهد بوسهایمان را به انسانهایی در فواصل دوور انتقال دهیم.