آیا Patriot یک نوع طوطی نیست؟
من آدم وطنپرستی نیستم. البته وطن تنها یکی از چیزهاییست که نمیتوانم بپرستم. همه چیز با دست کشیدن از پرستش خدا شروع شد. آنوقتها شرایط مثل حالا نبود که آدمها معنای ایسمها را میدانند. با ملودی سرودهای انقلابی بزرگ شدهام. تا پانزدهسالگی میرفتم مسجد و تا کمی قبل از آن هم مکبر و موذن بودم. باورهای دینی و مذهبی جوری در من ریشه دارد که خاطرهی واضح برخی از دوستان از مستیهایم این است که در اوج اثر سکرَت، سورهیی از قرآن را تا انتها خواندهام.
بعدتر با فوتوریسم آشنا شدم؛ یک جنبش هنری مرده. فوتوریستها به آینده نگاه میکنند و معتقدند باید تمام آثار گذشته را از بین برد، کتابها را سوزاند و همه چیز را خالص و نو آفرید.
حالاست که میدانم این حرفها احمقانهاند و منجر به تلاش بشر برای اختراع مجددد چرخ؛ اما در آن زمان، برای منِ هفدهساله، یک جرقه بود که بخواهم گذشتهام را بسوزانم.
و همه چیز در همان دوران شروع شد.
استاد شعری در کانادا داشتم که گاهی، خیلی کم، خیلیخیلی کم با من حرف میزد. در واقع، تمام ارتباطمان این بود که شعرهایم را برایش بفرستم و او تعیین میکرد چند خط از ابتدایش اضافه است. خیلی دوستش داشتم؛ چون پدر ادیبی نداشتم که راجع به اینجور چیزها با من صحبت کند. بخشی از دانستههایم را از او وام گرفته بودم؛ اما همانها را هم ریختم دوور تا از گذشته فرار کرده باشم.
با گذشت زمان، آهستهآهسته میفهمیدم چه چیزهایی اضافییند و چه کارها که مردم برای همین باورهای کهنه و اضافی نمیکنند.
سراغ سوالات احمقانه نمیرفتم. اخبار ورزشی را تماشا میکردم که یک ایرانی مدال فلان مسابقات فلان را گرفته است و با پخش سرود ملی، اشک در چشمهایم جمع میشد. بزرگتر شدم و فهمیدم این رفتار همانقدر بچهگانهست که از دیدن اسم کوچکت در عنوانبندی یک فیلم ذوق کنی:
تدارکات
مصطفی قلیزاده
- هوراااا! اسم اینم مصطفاست!
کمکم متوجه میشدم خیلی چیزها واقعن ربطی به من ندارند و این خود منم که در طول عمرم سعی کرده بودم آنها را به خودم مربوط کنم. علاقهام به فوتبال در همان روزها کمرنگ شد و دیگر فقط اسمن طرفدار چلسی بودم.
و وطن... در قامت یک فرد و با آرایهی تشخیص، با من مهربان نبود. ابتدا خودم را مقصر چیزها میدانستم؛ بعد پدرم را. اما کمکم فهمیدم این شرایط کشورم است که اوضاع را بدتر کرده؛ با احترام به جایگاه پدرم در این ماجرا که واقعن تا توانسته بود، گه زده بود به همه چیز.
من چه چیزی به این مملکت بدهکار بودم؟ چرا باید دو سال از عمرم را میرفتم خدمت؟ چرا باید برای سیستمی زحمت میکشیدم که در یک معادلهی نابرابر، قرار بود تنها آنقدر به من بدهد که توهمی از خوشبختی داشته باشم؟
شعارهای تووی سرم شروع کردند به رنگ باختن. هرچه بیشتر میفهمیدم، بیشتر از کشورم زده میشدم. دلم میخواست کیرم را دربیاورم و بشاشم به «دست به دست هم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم آباد». اینها مال من نبود. آبادانی سهم من نبود و بلکه تنها توهمی بود از امکان ساختن چیزی روی یک خرابه که در واقع اصلن نیازی نبود خراب شده باشد. آنها کشورم را خراب کرده بودند. مکیده بودند. غارت کرده بودند و از من میخواستند برای ساختنش تلاش کنم. هر آجری که میگذاشتم، ده آجر از دیوار را میریختند؛ آنهم خیره تووی چشمهام.
من انتخاب نکرده بودم اینجا زندگی کنم. افتخاری در این نمیدیدم که دوهزاروپانصد سال پیش فلان شهر این سرزمین سیستم فاضلاب داشته. حالا را میدیدم که مردم هیپنوتیزم شده بودند. ذوق میکردند که فلانی در سوریه فلان تعداد آدم را کشته. ذوق میکردند که قرار است انرژی هستهیی داشته باشیم؛ یک فناوری کهنه و خطرناک که آخر هم سرش گرد شد.
من فقط نگران مردم بودم؛ مردمی که دوستم نداشتند؛ مردمی که وقتی سیزدهساله بودم، به خاطر سرمه کشیدن صدایم میکردند «بیغیرت». و حالا که حدودن سیسالهام، هنوز هم چیزهایی میشنوم. من نگران مردمی بودم که نمیدانستند حقشان چیست و رفاه دنیا را سر حرف چار تا آخوند، فروخته بودند به بهشت و آخرت.
من خدا را پشت در درآوردم؛ وطنم را هم.
تنها مردمی را دوست داشتم که نفهمیده نگهداشتهشدهبودند. و غم میخوردم که موسیقی را نمیفهمند. و غم میخوردم که آنقدر پوست ندیدهاند که با هر چیزی راست میکنند و نمیتوانند جنسیتهای مختلف را درک کنند و افغانی را مترادف فحش میانگارند و هزار کثافت دیگر در مغزشان ریشه کرده.
اما مرزها؟ وطن؟ نه. مهری از آن در دلم نیست. احتمالن هیچجا احساس غربت نخواهم کرد و خودم را به زور به هیچ گروهی از آدمها نمیچسبانم.
من یک طوطی نیستم که شعرها و شعارهای وطنپرستانه را تکرار کنم. ایران را مردمش ایران کردهاند؛ نه چند خط روی نقشه.
من آدم وطنپرستی نیستم. البته وطن تنها یکی از چیزهاییست که نمیتوانم بپرستم. همه چیز با دست کشیدن از پرستش خدا شروع شد. آنوقتها شرایط مثل حالا نبود که آدمها معنای ایسمها را میدانند. با ملودی سرودهای انقلابی بزرگ شدهام. تا پانزدهسالگی میرفتم مسجد و تا کمی قبل از آن هم مکبر و موذن بودم. باورهای دینی و مذهبی جوری در من ریشه دارد که خاطرهی واضح برخی از دوستان از مستیهایم این است که در اوج اثر سکرَت، سورهیی از قرآن را تا انتها خواندهام.
بعدتر با فوتوریسم آشنا شدم؛ یک جنبش هنری مرده. فوتوریستها به آینده نگاه میکنند و معتقدند باید تمام آثار گذشته را از بین برد، کتابها را سوزاند و همه چیز را خالص و نو آفرید.
حالاست که میدانم این حرفها احمقانهاند و منجر به تلاش بشر برای اختراع مجددد چرخ؛ اما در آن زمان، برای منِ هفدهساله، یک جرقه بود که بخواهم گذشتهام را بسوزانم.
و همه چیز در همان دوران شروع شد.
استاد شعری در کانادا داشتم که گاهی، خیلی کم، خیلیخیلی کم با من حرف میزد. در واقع، تمام ارتباطمان این بود که شعرهایم را برایش بفرستم و او تعیین میکرد چند خط از ابتدایش اضافه است. خیلی دوستش داشتم؛ چون پدر ادیبی نداشتم که راجع به اینجور چیزها با من صحبت کند. بخشی از دانستههایم را از او وام گرفته بودم؛ اما همانها را هم ریختم دوور تا از گذشته فرار کرده باشم.
با گذشت زمان، آهستهآهسته میفهمیدم چه چیزهایی اضافییند و چه کارها که مردم برای همین باورهای کهنه و اضافی نمیکنند.
سراغ سوالات احمقانه نمیرفتم. اخبار ورزشی را تماشا میکردم که یک ایرانی مدال فلان مسابقات فلان را گرفته است و با پخش سرود ملی، اشک در چشمهایم جمع میشد. بزرگتر شدم و فهمیدم این رفتار همانقدر بچهگانهست که از دیدن اسم کوچکت در عنوانبندی یک فیلم ذوق کنی:
تدارکات
مصطفی قلیزاده
- هوراااا! اسم اینم مصطفاست!
کمکم متوجه میشدم خیلی چیزها واقعن ربطی به من ندارند و این خود منم که در طول عمرم سعی کرده بودم آنها را به خودم مربوط کنم. علاقهام به فوتبال در همان روزها کمرنگ شد و دیگر فقط اسمن طرفدار چلسی بودم.
و وطن... در قامت یک فرد و با آرایهی تشخیص، با من مهربان نبود. ابتدا خودم را مقصر چیزها میدانستم؛ بعد پدرم را. اما کمکم فهمیدم این شرایط کشورم است که اوضاع را بدتر کرده؛ با احترام به جایگاه پدرم در این ماجرا که واقعن تا توانسته بود، گه زده بود به همه چیز.
من چه چیزی به این مملکت بدهکار بودم؟ چرا باید دو سال از عمرم را میرفتم خدمت؟ چرا باید برای سیستمی زحمت میکشیدم که در یک معادلهی نابرابر، قرار بود تنها آنقدر به من بدهد که توهمی از خوشبختی داشته باشم؟
شعارهای تووی سرم شروع کردند به رنگ باختن. هرچه بیشتر میفهمیدم، بیشتر از کشورم زده میشدم. دلم میخواست کیرم را دربیاورم و بشاشم به «دست به دست هم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم آباد». اینها مال من نبود. آبادانی سهم من نبود و بلکه تنها توهمی بود از امکان ساختن چیزی روی یک خرابه که در واقع اصلن نیازی نبود خراب شده باشد. آنها کشورم را خراب کرده بودند. مکیده بودند. غارت کرده بودند و از من میخواستند برای ساختنش تلاش کنم. هر آجری که میگذاشتم، ده آجر از دیوار را میریختند؛ آنهم خیره تووی چشمهام.
من انتخاب نکرده بودم اینجا زندگی کنم. افتخاری در این نمیدیدم که دوهزاروپانصد سال پیش فلان شهر این سرزمین سیستم فاضلاب داشته. حالا را میدیدم که مردم هیپنوتیزم شده بودند. ذوق میکردند که فلانی در سوریه فلان تعداد آدم را کشته. ذوق میکردند که قرار است انرژی هستهیی داشته باشیم؛ یک فناوری کهنه و خطرناک که آخر هم سرش گرد شد.
من فقط نگران مردم بودم؛ مردمی که دوستم نداشتند؛ مردمی که وقتی سیزدهساله بودم، به خاطر سرمه کشیدن صدایم میکردند «بیغیرت». و حالا که حدودن سیسالهام، هنوز هم چیزهایی میشنوم. من نگران مردمی بودم که نمیدانستند حقشان چیست و رفاه دنیا را سر حرف چار تا آخوند، فروخته بودند به بهشت و آخرت.
من خدا را پشت در درآوردم؛ وطنم را هم.
تنها مردمی را دوست داشتم که نفهمیده نگهداشتهشدهبودند. و غم میخوردم که موسیقی را نمیفهمند. و غم میخوردم که آنقدر پوست ندیدهاند که با هر چیزی راست میکنند و نمیتوانند جنسیتهای مختلف را درک کنند و افغانی را مترادف فحش میانگارند و هزار کثافت دیگر در مغزشان ریشه کرده.
اما مرزها؟ وطن؟ نه. مهری از آن در دلم نیست. احتمالن هیچجا احساس غربت نخواهم کرد و خودم را به زور به هیچ گروهی از آدمها نمیچسبانم.
من یک طوطی نیستم که شعرها و شعارهای وطنپرستانه را تکرار کنم. ایران را مردمش ایران کردهاند؛ نه چند خط روی نقشه.
Dandelion Wine
Thrice
دیشب دلم میخواست این را برای تمام جهان پخش کنم و بعد، بمیرم.
پنجاه و سه گل شمعدانی را جویدم. چیز خاصی نداشتند. به تنهی نازک یک درخت لگد زدم.
امشب معشوقهی سابقم تماس گرفت. حالم را پرسید و بعد که حالش را پرسیدم، گفت ترجیح میدهد چیزی نگوید؛ چون ممکن است شادیهای کوچکش در بلاد فرانس مایهی آزردگی من شود. از من اصرار که «بگو» و از او انکار که «ممکنه دچار چیز بشی؛ فارسیش یادم نمییاد. غبطه؟ نه. یه چیزی شبیه بهش».
تکتک چیزهایی که گفت، لبخند بر لبم آوردند و آرامترم کردند.
دیروز که عکسهای سال پیشمان را میدیدم، دیدم که همین ماه اپریل انگار از همه بهتر بوده؛ شاید بهترین ماه زندگی من از لحاظ روابط میانانسانی: او زبان میخوانده، من آشپزی میکردهام و مینوشتهام و دریغ از یک لا لباس که در عکسها بر تنمان باشد. مدام لخت میچریدهییم در خانه، موزیک گوش میدادهییم، حمام میرفتهییم و فیلم میدیدهییم.
امروز است که میفهمم لازم نیست همیشه در گذار و سفر باشم تا احساس کنم خوشبختم. پارسال احتمالن این را نمیدانستهام و دلم سفر میخواسته؛ میخواسته که بروم شهرهای دیگر و آدمهای دیگر را ببینم تا خوشحال باشم و راضی. ولی امسال افتادهام گوشهی ایران. حوصلهی زیادی برای آدمهای جدید ندارم. آدمهای قبلی هم دیگر حوصلهی بدبختیهای دائمی من را ندارند. شش سال است اوضاعم همین بوده و یک سال و نیم است که بدتر هم شده. بهشکلی اعتیادگونه بازی میکنم تا کمتر مجبور باشم با کسی صحبت کنم. بخشی از روزم را هم کار میکنم و هربار دمرکی جلوی لپتاپ میافتم، دلم میخواهد معشوقهی سابقم، یا بعدیش، یا بعدیش، یا پنجمی از اول (درصورت احتساب فرنوش بهعنوان معشوقهی اولم) پشتم دراز کشیده باشند و دَم گوشم نق بزنند تا کمتر یادم بیاید شش سال است اوضاعم همین بوده و یک سال و نیم است که بدتر هم شده.
پنجاه و سه گل شمعدانی را جویدم و آب رفتهام. یا کاش فردا رفته بوده باشم لب آب. خودم را ببینم در آن، با لبهای آویخته. تف بیندازم بر سطح تا معنای آن را ریخته باشم دوور. سایهام اما همراهییم کند تا در جای مناسب، یقهام را بگیرد، بکشد و ببرد لب آب. گُردهام را چنگ کند و سرم را ببرد زیر سطح. فریاد بکشد «فرار نکن، موجود ضعیف!». و من بترسم.
من گاهی واقعن میترسم.
امشب معشوقهی سابقم تماس گرفت. حالم را پرسید و بعد که حالش را پرسیدم، گفت ترجیح میدهد چیزی نگوید؛ چون ممکن است شادیهای کوچکش در بلاد فرانس مایهی آزردگی من شود. از من اصرار که «بگو» و از او انکار که «ممکنه دچار چیز بشی؛ فارسیش یادم نمییاد. غبطه؟ نه. یه چیزی شبیه بهش».
تکتک چیزهایی که گفت، لبخند بر لبم آوردند و آرامترم کردند.
دیروز که عکسهای سال پیشمان را میدیدم، دیدم که همین ماه اپریل انگار از همه بهتر بوده؛ شاید بهترین ماه زندگی من از لحاظ روابط میانانسانی: او زبان میخوانده، من آشپزی میکردهام و مینوشتهام و دریغ از یک لا لباس که در عکسها بر تنمان باشد. مدام لخت میچریدهییم در خانه، موزیک گوش میدادهییم، حمام میرفتهییم و فیلم میدیدهییم.
امروز است که میفهمم لازم نیست همیشه در گذار و سفر باشم تا احساس کنم خوشبختم. پارسال احتمالن این را نمیدانستهام و دلم سفر میخواسته؛ میخواسته که بروم شهرهای دیگر و آدمهای دیگر را ببینم تا خوشحال باشم و راضی. ولی امسال افتادهام گوشهی ایران. حوصلهی زیادی برای آدمهای جدید ندارم. آدمهای قبلی هم دیگر حوصلهی بدبختیهای دائمی من را ندارند. شش سال است اوضاعم همین بوده و یک سال و نیم است که بدتر هم شده. بهشکلی اعتیادگونه بازی میکنم تا کمتر مجبور باشم با کسی صحبت کنم. بخشی از روزم را هم کار میکنم و هربار دمرکی جلوی لپتاپ میافتم، دلم میخواهد معشوقهی سابقم، یا بعدیش، یا بعدیش، یا پنجمی از اول (درصورت احتساب فرنوش بهعنوان معشوقهی اولم) پشتم دراز کشیده باشند و دَم گوشم نق بزنند تا کمتر یادم بیاید شش سال است اوضاعم همین بوده و یک سال و نیم است که بدتر هم شده.
پنجاه و سه گل شمعدانی را جویدم و آب رفتهام. یا کاش فردا رفته بوده باشم لب آب. خودم را ببینم در آن، با لبهای آویخته. تف بیندازم بر سطح تا معنای آن را ریخته باشم دوور. سایهام اما همراهییم کند تا در جای مناسب، یقهام را بگیرد، بکشد و ببرد لب آب. گُردهام را چنگ کند و سرم را ببرد زیر سطح. فریاد بکشد «فرار نکن، موجود ضعیف!». و من بترسم.
من گاهی واقعن میترسم.
پوست من را میپذیری؟
انگشت میکشی ته پیاله و میمکی سفیدی چکنده را، چنان لذیذ که از تصورش چشمهات بسته میشوند و زیر زبانت آب بیشتری برای عرضه داری. عرضه کن پس. نمایش فضای بین لبها را، چشمهای خمار را ببین و عرضه کن. چیزی به جهان بیفزا که ارزشش را دارد. بز باش و با آب دهان محدودت جهانم را مست کن.
ما در پیاله تف یار دیدهییم و چشممان را روی غیر بستیم. سست شدیم و دلمان رفت که کمی از آن را داشته باشیم؛ حالآنکه «داشتن» یک اشتباه ترجمهیی باشد مثل داشتن صبحانه یا منتال برکدَون.
گاهی سخت نفس میکشم و میفهمم روحم خشک است. گاهی دلم میخواهد با لبخند در کثافتی مایع خیسانده شوم. پوست من را میپذیری که لیس؟ که خیس؟ با جوایز نفیس؟ غرورم را بگذارم کنار و فنجان نیمهات را قورت دهم اگر، نمیروی برای دوستهایت تعریف کنی که یارو خیلی سیمپ است؟ خب باشم. این یک تمرین روزمره است که خایههای تو را در دست بگیرم و حین هر کاری بمالم. من اگر مالنده نباشم که باید به چیزهای ملموستری برای فخرفروشی تکیه کنم. فکر میکنی روزی چند نفر را میخنداند رفتارم با تف؟
انگار سوار مترو باشم. دیگر همه چیز همینقدر طبیعیست. عدهی زیادی میروند جنوب که طبیعی باشند و من دیگر دیرم شده برای این قِسم از آزادی. پس باید جور دیگری خودم را بخیسانم. مثلن یادت بیاورم که هرچند مجسمهی زنی را نماد آزادی میدانند، یا کبوتران سفید را، آزادی واقعی اما شنا در تف است. من زشت و بدنامم. آزادم که هر چیزی باشم و آزادم که چیزی نباشم جز محصول سکس سرخوردهی والدین آماتورم؛ وقتی پدرم میریخت توو و به امروز فکر نمیکرد که نفرتم از حضورش را با مشت تووی یخچال میریزم تا تازه و خنک بماند و لبخند تحویلش میدهم؛ انگارنهانگار گه زده به تمام زندگییم و زنهایی که میتوانستم خورده باشم.
آزادی اما یعنی تف نامحدود. تف کافی برای شنا و دهان خشک از گرسنگی. یعنی دیگر خطکش نگذاری کنار چیزها و بپذیری که میپذیری.
حالا، بگو عزیزکم، پوست من را میپذیری؟ میگذاری در خیالم هنوز در تو بریزم و صدایت کنم تا تازه بمانم؟
«آزادی، آزادی، آزادی! ای مصوت محبوب متوسط!»؟
انگشت میکشی ته پیاله و میمکی سفیدی چکنده را، چنان لذیذ که از تصورش چشمهات بسته میشوند و زیر زبانت آب بیشتری برای عرضه داری. عرضه کن پس. نمایش فضای بین لبها را، چشمهای خمار را ببین و عرضه کن. چیزی به جهان بیفزا که ارزشش را دارد. بز باش و با آب دهان محدودت جهانم را مست کن.
ما در پیاله تف یار دیدهییم و چشممان را روی غیر بستیم. سست شدیم و دلمان رفت که کمی از آن را داشته باشیم؛ حالآنکه «داشتن» یک اشتباه ترجمهیی باشد مثل داشتن صبحانه یا منتال برکدَون.
گاهی سخت نفس میکشم و میفهمم روحم خشک است. گاهی دلم میخواهد با لبخند در کثافتی مایع خیسانده شوم. پوست من را میپذیری که لیس؟ که خیس؟ با جوایز نفیس؟ غرورم را بگذارم کنار و فنجان نیمهات را قورت دهم اگر، نمیروی برای دوستهایت تعریف کنی که یارو خیلی سیمپ است؟ خب باشم. این یک تمرین روزمره است که خایههای تو را در دست بگیرم و حین هر کاری بمالم. من اگر مالنده نباشم که باید به چیزهای ملموستری برای فخرفروشی تکیه کنم. فکر میکنی روزی چند نفر را میخنداند رفتارم با تف؟
انگار سوار مترو باشم. دیگر همه چیز همینقدر طبیعیست. عدهی زیادی میروند جنوب که طبیعی باشند و من دیگر دیرم شده برای این قِسم از آزادی. پس باید جور دیگری خودم را بخیسانم. مثلن یادت بیاورم که هرچند مجسمهی زنی را نماد آزادی میدانند، یا کبوتران سفید را، آزادی واقعی اما شنا در تف است. من زشت و بدنامم. آزادم که هر چیزی باشم و آزادم که چیزی نباشم جز محصول سکس سرخوردهی والدین آماتورم؛ وقتی پدرم میریخت توو و به امروز فکر نمیکرد که نفرتم از حضورش را با مشت تووی یخچال میریزم تا تازه و خنک بماند و لبخند تحویلش میدهم؛ انگارنهانگار گه زده به تمام زندگییم و زنهایی که میتوانستم خورده باشم.
آزادی اما یعنی تف نامحدود. تف کافی برای شنا و دهان خشک از گرسنگی. یعنی دیگر خطکش نگذاری کنار چیزها و بپذیری که میپذیری.
حالا، بگو عزیزکم، پوست من را میپذیری؟ میگذاری در خیالم هنوز در تو بریزم و صدایت کنم تا تازه بمانم؟
«آزادی، آزادی، آزادی! ای مصوت محبوب متوسط!»؟
Neverest
Avalon
زمانی اینجا چیزی جز پستراک نداشتیم. حالا همان را هم نداریم.
چتمارس.
وقتی مازیار صحبت میکند.
این مجموعهاستوری که مازیار دیشب گذاشته بود، باعث شد یادم بیاید چرا اصلن با این آدم رفیق شده بودم.
آنوقتها هم اشارهاش به یک نقاشی از فرانسیس گویا در یک ویدیوی سیاسی متوجهم کرده بود که مو را از ماست میکشد بیرون.
آنوقتها هم اشارهاش به یک نقاشی از فرانسیس گویا در یک ویدیوی سیاسی متوجهم کرده بود که مو را از ماست میکشد بیرون.
دوستان کوییرم حالتی از نگرانی را در من ایجاد میکنند که به بافتهای زیستییم یادآوری میکنند باید بهنحوی غریزی برای زنده بودن تلاش کنند.
این مسئله، نوعی شوق به زندگی را در من ایجاد میکند.
دوستان استریتم هم کارهای جالبی میکنند. مثلن... ازدواج.
ازدواج به من میفهماند که ممکن است راه فراری وجود داشته باشد؛ به این شرط که حد اقل یکی از والدین آدمهای دخیل در آن حاضر باشد از سرمایهی خود برای فرزندش خرج کند.
فوقالعادهست؛ هرچند میلی به زندگی در من ایجاد نمیکند.
این مسئله، نوعی شوق به زندگی را در من ایجاد میکند.
دوستان استریتم هم کارهای جالبی میکنند. مثلن... ازدواج.
ازدواج به من میفهماند که ممکن است راه فراری وجود داشته باشد؛ به این شرط که حد اقل یکی از والدین آدمهای دخیل در آن حاضر باشد از سرمایهی خود برای فرزندش خرج کند.
فوقالعادهست؛ هرچند میلی به زندگی در من ایجاد نمیکند.