پلیس راهآهن برای بار یازدهم جلویم را گرفت:
کولهی هشتادلیتری عهد پارینهسنگییم را از روی ریل بازرسی برداشتم که بروم، اما صدایم کرد تا برگردم و شروع کرد به پرسیدن سوالات احمقانه:
- چی همراته؟
- سه تا دوربین، یه لپتاپ، چند تا اسپری، یه عالمه لباس.
- نه! چی توو ایناست؟
- چیز ممنوعه ندارم.
- چی مصرف میکنی؟
- گل.
- مشخصه. چقد همراهته؟
تووی دلم میگویم «اگه مشخصه، پرسیدنت دیگه برای چیه؟»
- هیچی.
- با زبون خوش بیار تحویل بده.
- چیزی ندارم که تحویل بدم. خونه گذاشتم.
و یادم میآید که در همین کوله هم یک شیکر و پایپ باقی مانده است؛ چیزهایی که دیروز به برداشتنشان فکر کرده بودم.
کولهی هشتادلیتری عهد پارینهسنگییم را از روی ریل بازرسی برداشتم که بروم، اما صدایم کرد تا برگردم و شروع کرد به پرسیدن سوالات احمقانه:
- چی همراته؟
- سه تا دوربین، یه لپتاپ، چند تا اسپری، یه عالمه لباس.
- نه! چی توو ایناست؟
- چیز ممنوعه ندارم.
- چی مصرف میکنی؟
- گل.
- مشخصه. چقد همراهته؟
تووی دلم میگویم «اگه مشخصه، پرسیدنت دیگه برای چیه؟»
- هیچی.
- با زبون خوش بیار تحویل بده.
- چیزی ندارم که تحویل بدم. خونه گذاشتم.
و یادم میآید که در همین کوله هم یک شیکر و پایپ باقی مانده است؛ چیزهایی که دیروز به برداشتنشان فکر کرده بودم.
❤15
بدن من باید من را نشان بدهد؛ نه صرفن وجود داشتنم را. درون٬ یک چیز است و بیرون٬ چیزی دیگر. طالب هارمونی اما میکوشد مرز میان این دو را محو کند.
تفتیش بدنی٬ همان تفتیش عقاید است؛ به این شرط که انسان منافقی نباشید.
تفتیش بدنی٬ همان تفتیش عقاید است؛ به این شرط که انسان منافقی نباشید.
❤20
شعر نباتی
وقتی ایمان داشتم دیگر چیزی در جهان باقی نمانده تا امتحان کنم، گردن او٬ روی درخت به دادم رسید.
وقتی ایمان داشتم دیگر چیزی در جهان باقی نمانده تا امتحان کنم، گردن او٬ روی درخت به دادم رسید.
❤16
شعر خدایان
به او از صداهای تووی سرم گفتم و او تنها کسیست که از آقای زرد میداند:
مسئول تنظیم نور محیط.
و آقای کرواتی که مراقب است همه در مراسم میز داشته باشند.
به او از صداهای تووی سرم گفتم و او تنها کسیست که از آقای زرد میداند:
مسئول تنظیم نور محیط.
و آقای کرواتی که مراقب است همه در مراسم میز داشته باشند.
❤4
شعر مسیر
از خودم میپرسیدم «وقتی میتوانی در گلوی او بلولی، چرا به هر کار دیگری مشغولی؟»
و به جای پایین آمدن از شاخهها، از گلوی او رفتم بالا.
از خودم میپرسیدم «وقتی میتوانی در گلوی او بلولی، چرا به هر کار دیگری مشغولی؟»
و به جای پایین آمدن از شاخهها، از گلوی او رفتم بالا.
❤15
شعر تقسیم
قسمتی از من مشغول نوشتن داستانی بود و بخشی از آن٬ درگیر شعری.
داستان یک حاکم ژاپنی که با تمام شکوه و جلال سرزمین بزرگش، راز کوچکی داشت که در معبدی روی کوه پنهان شده بود:
هر شب با کاروان کوچکی میرفت بالا و به تنهایی در تالاری بزرگ برهنه میشد تا خدایانش بر او وارد شوند و به تخت ببندندش.
خدایان تا صبح او را میگاییدند؛ در عوض اما به او شکوه میبخشیدند.
قسمتی از من مشغول نوشتن داستانی بود و بخشی از آن٬ درگیر شعری.
داستان یک حاکم ژاپنی که با تمام شکوه و جلال سرزمین بزرگش، راز کوچکی داشت که در معبدی روی کوه پنهان شده بود:
هر شب با کاروان کوچکی میرفت بالا و به تنهایی در تالاری بزرگ برهنه میشد تا خدایانش بر او وارد شوند و به تخت ببندندش.
خدایان تا صبح او را میگاییدند؛ در عوض اما به او شکوه میبخشیدند.
❤6
خاطرهی هجوم
صداهای تووی سرم من را به جایی بردند که گاوها ماغ میکشند و پرندهها بدون بال زدن، در آسمان پخشند.
صداهای تووی سرم من را میبردند و من قربانی خود را به زمین موعود.
جایی٬ در میانهی راه گم شدم. مجبور شدم حرف بزنم و حرفهایم تحفهی همراهم را ترساند.
دیگر ناامید شده بودم که فهمیدم انسان هر جا بتواند بشاشد، میتواند بزی را هم سر ببرد؛ انسان که کاری ندارد.
صداهای تووی سرم من را به جایی بردند که گاوها ماغ میکشند و پرندهها بدون بال زدن، در آسمان پخشند.
صداهای تووی سرم من را میبردند و من قربانی خود را به زمین موعود.
جایی٬ در میانهی راه گم شدم. مجبور شدم حرف بزنم و حرفهایم تحفهی همراهم را ترساند.
دیگر ناامید شده بودم که فهمیدم انسان هر جا بتواند بشاشد، میتواند بزی را هم سر ببرد؛ انسان که کاری ندارد.
🔥4
شعر اقدام
نه
ترس را هرگز چنین ترسیده در چشمی ندیده بودم
که نباشد
و نداند چه بازی مهمی یقهاش را گرفته
لَختلَخت برهنه شو
توری میان زانوآن تو:
هیدروژنِ الکل
سفیدی
چنان که نور را هم مانند ترس از خود میرانی
پس به خورشید عرضهات میکنم و
مینشینم به تماشا
نه
ترس را هرگز چنین ترسیده در چشمی ندیده بودم
که نباشد
و نداند چه بازی مهمی یقهاش را گرفته
لَختلَخت برهنه شو
توری میان زانوآن تو:
هیدروژنِ الکل
سفیدی
چنان که نور را هم مانند ترس از خود میرانی
پس به خورشید عرضهات میکنم و
مینشینم به تماشا
❤7
شعری که فعلن نامی ندارد
من تسلیم کسی نیستم؛ حتا اگر به آن وانمود کنم.
خدایان شایستهی تو نیستند و نمیتوانند تو را چنین باشکوه ببینند که من.
صداهای تووی سرم نمیگذارند مردانگییم را به یاد بیاورم، اما تو هستی! تو هستی که خون اینچنین میدود در عروق و صلبم را به آتش نزدیک میکنی.
من آزادم تا به همه چیزم پشت کنم؛ حتا خودم!
پس گوشت قربانی را به دندان میگیرم و میکشم به جایی در سایه.
اینچنین سستم؛ اینچنین زیبا. جایی که آفتاب نیست، پوستی انسانی دارد.
همهی آمدههایم را میفروشم که بیاید. دیگر فراری نیست. دیگر تنها من و اوییم و عبور زمان که ابرها خاطرمان میاندازند صداهایی تووی سرمان داریم.
من تسلیم کسی نیستم؛ حتا اگر به آن وانمود کنم.
خدایان شایستهی تو نیستند و نمیتوانند تو را چنین باشکوه ببینند که من.
صداهای تووی سرم نمیگذارند مردانگییم را به یاد بیاورم، اما تو هستی! تو هستی که خون اینچنین میدود در عروق و صلبم را به آتش نزدیک میکنی.
من آزادم تا به همه چیزم پشت کنم؛ حتا خودم!
پس گوشت قربانی را به دندان میگیرم و میکشم به جایی در سایه.
اینچنین سستم؛ اینچنین زیبا. جایی که آفتاب نیست، پوستی انسانی دارد.
همهی آمدههایم را میفروشم که بیاید. دیگر فراری نیست. دیگر تنها من و اوییم و عبور زمان که ابرها خاطرمان میاندازند صداهایی تووی سرمان داریم.
❤11
شعر لطیف
او اشک میخواست و دندانهایم را چنان در پوست پوشانندهی روی قلبش فرو بردم که درد٬ حتا مجال نداد اعتراضی بکند
و قطرهی اول اشکش را بوسیدم.
او اشک میخواست و دندانهایم را چنان در پوست پوشانندهی روی قلبش فرو بردم که درد٬ حتا مجال نداد اعتراضی بکند
و قطرهی اول اشکش را بوسیدم.
❤11
چتمارس.
شعری که فعلن نامی ندارد من تسلیم کسی نیستم؛ حتا اگر به آن وانمود کنم. خدایان شایستهی تو نیستند و نمیتوانند تو را چنین باشکوه ببینند که من. صداهای تووی سرم نمیگذارند مردانگییم را به یاد بیاورم، اما تو هستی! تو هستی که خون اینچنین میدود در عروق و صلبم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤4
Fall The Dusk (Acoustic) feat. Julia Orwell
Edenian
ببینید عزیزان،
این آهنگ یک ورژن اصلی دارد که خیلی هارش و خشونتآمیز است؛ من اما برای شما نسخهی مهربان آن را از لب ساحل میفرستم.
@chetmaxx
این آهنگ یک ورژن اصلی دارد که خیلی هارش و خشونتآمیز است؛ من اما برای شما نسخهی مهربان آن را از لب ساحل میفرستم.
@chetmaxx
🙏4
میروی و سه دستم در پیات تنازع بقا را به تصویر میکشند
من اما با چهارمی رفیقترم
که مینشیند گوشهیی و آگاه از باخت پیش رو
تنها
میمیرد
من اما با چهارمی رفیقترم
که مینشیند گوشهیی و آگاه از باخت پیش رو
تنها
میمیرد
❤4