The Death Of All Logic
Martin Grech
به قول عطی «میشود روحش را لمس کرد».
دوست داشتم همه با کیفیت عطی با هنر برخورد کنند و دنبال روح صاحب اثر بگردند.
دوست داشتم همه با کیفیت عطی با هنر برخورد کنند و دنبال روح صاحب اثر بگردند.
خدای عزیزم،
من عشق را به خداگونگی فروختم و لذت زندگی از کف رفت. نه چیزی شدم که میخواستم و نه دستم دور چیزی جز سایهها پیچید.
خدای من، تو که حالا خوابی و عوعوی سگت را این وقت صبح نمیشنوی، استخوانی که میلیسم٬ دیگر مزهیی ندارد. نیایشم را به درگاهت بپذیر و دمم را تو تکان بده. من تنهایم و دندانم به کار نمیرود. نای غریدن ندارم و هر شبی که بیدارم، آسمان تیرهات٬ تنگتر میکند نفسم را. و دیگر آفتاب هم مرز مطمئنی برایم نیست.
خدای خوابیدهبهپهلویچپ من، اینگونه رها شدن سزاوار منی نیست که دقیقن نمیدانم چهار دست دارم یا چهار پا. بیش از توانم طرد شدهام و روی هر تار مویم که میافتد، فرشتهیی از پیش حک کردهست: متروک.
خدای عزیزم که خالق زمان و مکانی، هرچه بیشتر در گذشتهام سرک میکشم، وحشت بیشتری روی سینهام سنگینی میکند. باید پایم را بدهم بالا و روی تمامش بشاشم؛ اما شاشیدن روی گه٬ آن را پاک نمیکند؛ و نه حتا کثیفتر.
پس به سلامتییت پارس میکنم و میدوم پی دمم تا تو را سرافراز کنم بابت خلقت سرگرمکنندهات، ای پروردگار آزارندهی خیلی بزرگ، ای مالک هستی و این خونپاشیهای مکررِ بر دیوارههاش.
خدای معمار، خدای طراح، ای چشمهی هنر و ای ارزانیکنندهی عضلات. آجرهای من خیلی بالا نمیپرند. دیوارهای من کوتاهترند از بلندای اصوات. این چیزیست که من ساختهام؛ اما تو هستی تا بتوانم گلایههایم را گردن کسی جز خودم بیندازم؛ ای زرافهی ملکوتی که سر و تهت را نمیتوان از هفت آسمان جمع کرد.
خدای خیلی خیلی بزرگی که صفت محبوبت هم همین بزرگیست، تو به من احساس کوچکی و ناتوانی میدهی و من هرچه میکنم، باز کم است. مسخرهی توئم انگار و بعضی شبها راجع به تو تصمیمهای بدی میگیرم.
من عشق را به خداگونگی فروختم و لذت زندگی از کف رفت. نه چیزی شدم که میخواستم و نه دستم دور چیزی جز سایهها پیچید.
خدای من، تو که حالا خوابی و عوعوی سگت را این وقت صبح نمیشنوی، استخوانی که میلیسم٬ دیگر مزهیی ندارد. نیایشم را به درگاهت بپذیر و دمم را تو تکان بده. من تنهایم و دندانم به کار نمیرود. نای غریدن ندارم و هر شبی که بیدارم، آسمان تیرهات٬ تنگتر میکند نفسم را. و دیگر آفتاب هم مرز مطمئنی برایم نیست.
خدای خوابیدهبهپهلویچپ من، اینگونه رها شدن سزاوار منی نیست که دقیقن نمیدانم چهار دست دارم یا چهار پا. بیش از توانم طرد شدهام و روی هر تار مویم که میافتد، فرشتهیی از پیش حک کردهست: متروک.
خدای عزیزم که خالق زمان و مکانی، هرچه بیشتر در گذشتهام سرک میکشم، وحشت بیشتری روی سینهام سنگینی میکند. باید پایم را بدهم بالا و روی تمامش بشاشم؛ اما شاشیدن روی گه٬ آن را پاک نمیکند؛ و نه حتا کثیفتر.
پس به سلامتییت پارس میکنم و میدوم پی دمم تا تو را سرافراز کنم بابت خلقت سرگرمکنندهات، ای پروردگار آزارندهی خیلی بزرگ، ای مالک هستی و این خونپاشیهای مکررِ بر دیوارههاش.
خدای معمار، خدای طراح، ای چشمهی هنر و ای ارزانیکنندهی عضلات. آجرهای من خیلی بالا نمیپرند. دیوارهای من کوتاهترند از بلندای اصوات. این چیزیست که من ساختهام؛ اما تو هستی تا بتوانم گلایههایم را گردن کسی جز خودم بیندازم؛ ای زرافهی ملکوتی که سر و تهت را نمیتوان از هفت آسمان جمع کرد.
خدای خیلی خیلی بزرگی که صفت محبوبت هم همین بزرگیست، تو به من احساس کوچکی و ناتوانی میدهی و من هرچه میکنم، باز کم است. مسخرهی توئم انگار و بعضی شبها راجع به تو تصمیمهای بدی میگیرم.
❤51
خدای بستهبهتخت، خدای مفعول، خدای توانا حتا در ناتوانی، خدای خیلی قویِ بهعمد افتادهدرمذبح، سوژهی سرخ مسلخ، قطرهی مقاوم در برابر سقوط از نوک قاشق چایخوری، ای شوکت محلولِ متمایل به دهان، لغزنده در بزاق و فرورونده در آب میانبافتی؛ ای روشناییبخش روز و ای پوشانندهی بخشی از خورشیدها برای ساکنان نیمکرهی شرقی زمین٬ وقتی آنجا خیلی شب است؛ یعنی تقریبن همیشه؛ ای که نمیشنوی صدایم را چون با تو حرف نمیزنم و وقتی حرف میزنم، سرت شلوغ است و مشغول گشتن در کتگوری محبوبت هستی؛ ای مبدل زاری به هیچ؛ ای داستانسرای اساطیری محبوب پنج میلیارد مجموعهی سلولی مردد میان جبر و اختیار، صدای من را میشنوی؟
آاااااااااااااا؟ صدا، ثدا، سدای من را میشنوی یا به زبان خودت ساکت شوم؟ که بلد نیستمش. که به قدر کافی نگشتهام در زمین گستردهات. که قبضها بودهاند و گرانی بنزین. و خیلی از روزهای عمری که تهدیدم کردهیی به حسابرسییش٬ وقت نشده به چیزی فکر کنم که خوشحالم کند. یا تو را. و دوستانم میروند بهشت. تا به حال دوستانت به بهشت رفتهاند؟ اصلن دوستی داری، افلاکنشین مفلوک؟اصلن بلدی بروی، بیایی، زنگ بزنی، خوشحال بشود کسی از آمدنت؟!
نشستهیی آنجا و فکر میکنی برای خودت قدَری؟ سری تووی سرهایی؟ ضربالمثلی و ازین قبیل افعال؟
راستش را بخواهی، ما اصلن شبیه هم نیستیم.
آاااااااااااااا؟ صدا، ثدا، سدای من را میشنوی یا به زبان خودت ساکت شوم؟ که بلد نیستمش. که به قدر کافی نگشتهام در زمین گستردهات. که قبضها بودهاند و گرانی بنزین. و خیلی از روزهای عمری که تهدیدم کردهیی به حسابرسییش٬ وقت نشده به چیزی فکر کنم که خوشحالم کند. یا تو را. و دوستانم میروند بهشت. تا به حال دوستانت به بهشت رفتهاند؟ اصلن دوستی داری، افلاکنشین مفلوک؟اصلن بلدی بروی، بیایی، زنگ بزنی، خوشحال بشود کسی از آمدنت؟!
نشستهیی آنجا و فکر میکنی برای خودت قدَری؟ سری تووی سرهایی؟ ضربالمثلی و ازین قبیل افعال؟
راستش را بخواهی، ما اصلن شبیه هم نیستیم.
❤28
شاعر بدون رنج چه میتواند بکند؟ او همانقدر به رنج محتاج است که به ماشین تحریرش.
- بوکوفسکی
- بوکوفسکی
❤14
در دنیای واقعی٬ خیلی مفلوکم. مدام بر لبهی تیغ قدم برمیدارم. همه چیز تا مرز نابودی پیش میرود و تماشا میکنم. از چیزهای بزرگ بگیر -که حتا میل ندارم راجع بهشان حرف بزنم- تا چیزهای کوچکی مثل فنجانها. سعی همیشگی من برای اینکه با اشیاء درست رفتار کنم٬ باعث میشود با بدبختی بتوانم با آنها ارتباط بگیرم. همیشه این احتمال وجود دارد که چیزها از دستم سقوط کنند. یا از چیزها جا بمانم. یا بیش از حد نیاز فشارشان بدهم یا بپیچانم یا بچرخانم یا هر فعل دستی دیگری که باعث شود کلید در قفل بشکند.
تنها چیزی که احساس میکنم در آن قابل اعتنا محسوب میشوم، نوازش است و اگر خوب به قضیه نگاه کنیم، همه این کار را بلدند. یعنی اصلن جای تفاخری باقی نمیماند:
-بلدی با دستهات چهکار کنی؟
-نوازش.
- آها.
- منظورت این است که ارزشی ندارد؟
- من که چیزی نگفتم.
اما همیشه یکی هست که چیزی بگوید؛ حتا اگر چیزی نگوید.
تنها چیزی که احساس میکنم در آن قابل اعتنا محسوب میشوم، نوازش است و اگر خوب به قضیه نگاه کنیم، همه این کار را بلدند. یعنی اصلن جای تفاخری باقی نمیماند:
-بلدی با دستهات چهکار کنی؟
-نوازش.
- آها.
- منظورت این است که ارزشی ندارد؟
- من که چیزی نگفتم.
اما همیشه یکی هست که چیزی بگوید؛ حتا اگر چیزی نگوید.
❤19
پلیس راهآهن برای بار یازدهم جلویم را گرفت:
کولهی هشتادلیتری عهد پارینهسنگییم را از روی ریل بازرسی برداشتم که بروم، اما صدایم کرد تا برگردم و شروع کرد به پرسیدن سوالات احمقانه:
- چی همراته؟
- سه تا دوربین، یه لپتاپ، چند تا اسپری، یه عالمه لباس.
- نه! چی توو ایناست؟
- چیز ممنوعه ندارم.
- چی مصرف میکنی؟
- گل.
- مشخصه. چقد همراهته؟
تووی دلم میگویم «اگه مشخصه، پرسیدنت دیگه برای چیه؟»
- هیچی.
- با زبون خوش بیار تحویل بده.
- چیزی ندارم که تحویل بدم. خونه گذاشتم.
و یادم میآید که در همین کوله هم یک شیکر و پایپ باقی مانده است؛ چیزهایی که دیروز به برداشتنشان فکر کرده بودم.
کولهی هشتادلیتری عهد پارینهسنگییم را از روی ریل بازرسی برداشتم که بروم، اما صدایم کرد تا برگردم و شروع کرد به پرسیدن سوالات احمقانه:
- چی همراته؟
- سه تا دوربین، یه لپتاپ، چند تا اسپری، یه عالمه لباس.
- نه! چی توو ایناست؟
- چیز ممنوعه ندارم.
- چی مصرف میکنی؟
- گل.
- مشخصه. چقد همراهته؟
تووی دلم میگویم «اگه مشخصه، پرسیدنت دیگه برای چیه؟»
- هیچی.
- با زبون خوش بیار تحویل بده.
- چیزی ندارم که تحویل بدم. خونه گذاشتم.
و یادم میآید که در همین کوله هم یک شیکر و پایپ باقی مانده است؛ چیزهایی که دیروز به برداشتنشان فکر کرده بودم.
❤15
بدن من باید من را نشان بدهد؛ نه صرفن وجود داشتنم را. درون٬ یک چیز است و بیرون٬ چیزی دیگر. طالب هارمونی اما میکوشد مرز میان این دو را محو کند.
تفتیش بدنی٬ همان تفتیش عقاید است؛ به این شرط که انسان منافقی نباشید.
تفتیش بدنی٬ همان تفتیش عقاید است؛ به این شرط که انسان منافقی نباشید.
❤20
شعر نباتی
وقتی ایمان داشتم دیگر چیزی در جهان باقی نمانده تا امتحان کنم، گردن او٬ روی درخت به دادم رسید.
وقتی ایمان داشتم دیگر چیزی در جهان باقی نمانده تا امتحان کنم، گردن او٬ روی درخت به دادم رسید.
❤16
شعر خدایان
به او از صداهای تووی سرم گفتم و او تنها کسیست که از آقای زرد میداند:
مسئول تنظیم نور محیط.
و آقای کرواتی که مراقب است همه در مراسم میز داشته باشند.
به او از صداهای تووی سرم گفتم و او تنها کسیست که از آقای زرد میداند:
مسئول تنظیم نور محیط.
و آقای کرواتی که مراقب است همه در مراسم میز داشته باشند.
❤4
شعر مسیر
از خودم میپرسیدم «وقتی میتوانی در گلوی او بلولی، چرا به هر کار دیگری مشغولی؟»
و به جای پایین آمدن از شاخهها، از گلوی او رفتم بالا.
از خودم میپرسیدم «وقتی میتوانی در گلوی او بلولی، چرا به هر کار دیگری مشغولی؟»
و به جای پایین آمدن از شاخهها، از گلوی او رفتم بالا.
❤15
شعر تقسیم
قسمتی از من مشغول نوشتن داستانی بود و بخشی از آن٬ درگیر شعری.
داستان یک حاکم ژاپنی که با تمام شکوه و جلال سرزمین بزرگش، راز کوچکی داشت که در معبدی روی کوه پنهان شده بود:
هر شب با کاروان کوچکی میرفت بالا و به تنهایی در تالاری بزرگ برهنه میشد تا خدایانش بر او وارد شوند و به تخت ببندندش.
خدایان تا صبح او را میگاییدند؛ در عوض اما به او شکوه میبخشیدند.
قسمتی از من مشغول نوشتن داستانی بود و بخشی از آن٬ درگیر شعری.
داستان یک حاکم ژاپنی که با تمام شکوه و جلال سرزمین بزرگش، راز کوچکی داشت که در معبدی روی کوه پنهان شده بود:
هر شب با کاروان کوچکی میرفت بالا و به تنهایی در تالاری بزرگ برهنه میشد تا خدایانش بر او وارد شوند و به تخت ببندندش.
خدایان تا صبح او را میگاییدند؛ در عوض اما به او شکوه میبخشیدند.
❤6
خاطرهی هجوم
صداهای تووی سرم من را به جایی بردند که گاوها ماغ میکشند و پرندهها بدون بال زدن، در آسمان پخشند.
صداهای تووی سرم من را میبردند و من قربانی خود را به زمین موعود.
جایی٬ در میانهی راه گم شدم. مجبور شدم حرف بزنم و حرفهایم تحفهی همراهم را ترساند.
دیگر ناامید شده بودم که فهمیدم انسان هر جا بتواند بشاشد، میتواند بزی را هم سر ببرد؛ انسان که کاری ندارد.
صداهای تووی سرم من را به جایی بردند که گاوها ماغ میکشند و پرندهها بدون بال زدن، در آسمان پخشند.
صداهای تووی سرم من را میبردند و من قربانی خود را به زمین موعود.
جایی٬ در میانهی راه گم شدم. مجبور شدم حرف بزنم و حرفهایم تحفهی همراهم را ترساند.
دیگر ناامید شده بودم که فهمیدم انسان هر جا بتواند بشاشد، میتواند بزی را هم سر ببرد؛ انسان که کاری ندارد.
🔥4
شعر اقدام
نه
ترس را هرگز چنین ترسیده در چشمی ندیده بودم
که نباشد
و نداند چه بازی مهمی یقهاش را گرفته
لَختلَخت برهنه شو
توری میان زانوآن تو:
هیدروژنِ الکل
سفیدی
چنان که نور را هم مانند ترس از خود میرانی
پس به خورشید عرضهات میکنم و
مینشینم به تماشا
نه
ترس را هرگز چنین ترسیده در چشمی ندیده بودم
که نباشد
و نداند چه بازی مهمی یقهاش را گرفته
لَختلَخت برهنه شو
توری میان زانوآن تو:
هیدروژنِ الکل
سفیدی
چنان که نور را هم مانند ترس از خود میرانی
پس به خورشید عرضهات میکنم و
مینشینم به تماشا
❤7
شعری که فعلن نامی ندارد
من تسلیم کسی نیستم؛ حتا اگر به آن وانمود کنم.
خدایان شایستهی تو نیستند و نمیتوانند تو را چنین باشکوه ببینند که من.
صداهای تووی سرم نمیگذارند مردانگییم را به یاد بیاورم، اما تو هستی! تو هستی که خون اینچنین میدود در عروق و صلبم را به آتش نزدیک میکنی.
من آزادم تا به همه چیزم پشت کنم؛ حتا خودم!
پس گوشت قربانی را به دندان میگیرم و میکشم به جایی در سایه.
اینچنین سستم؛ اینچنین زیبا. جایی که آفتاب نیست، پوستی انسانی دارد.
همهی آمدههایم را میفروشم که بیاید. دیگر فراری نیست. دیگر تنها من و اوییم و عبور زمان که ابرها خاطرمان میاندازند صداهایی تووی سرمان داریم.
من تسلیم کسی نیستم؛ حتا اگر به آن وانمود کنم.
خدایان شایستهی تو نیستند و نمیتوانند تو را چنین باشکوه ببینند که من.
صداهای تووی سرم نمیگذارند مردانگییم را به یاد بیاورم، اما تو هستی! تو هستی که خون اینچنین میدود در عروق و صلبم را به آتش نزدیک میکنی.
من آزادم تا به همه چیزم پشت کنم؛ حتا خودم!
پس گوشت قربانی را به دندان میگیرم و میکشم به جایی در سایه.
اینچنین سستم؛ اینچنین زیبا. جایی که آفتاب نیست، پوستی انسانی دارد.
همهی آمدههایم را میفروشم که بیاید. دیگر فراری نیست. دیگر تنها من و اوییم و عبور زمان که ابرها خاطرمان میاندازند صداهایی تووی سرمان داریم.
❤11
شعر لطیف
او اشک میخواست و دندانهایم را چنان در پوست پوشانندهی روی قلبش فرو بردم که درد٬ حتا مجال نداد اعتراضی بکند
و قطرهی اول اشکش را بوسیدم.
او اشک میخواست و دندانهایم را چنان در پوست پوشانندهی روی قلبش فرو بردم که درد٬ حتا مجال نداد اعتراضی بکند
و قطرهی اول اشکش را بوسیدم.
❤11