خرید کردن با من اصلن کار راحتی نیست. حتا اگر آنلاین باشد، شما را خسته خواهم کرد.
ساره را میکشم بغلم و فرآیند خرید مایحتاج روزمره از فروشگاههای آنلاین را آغاز میکنیم.
چای کیسهیی، ماست، پنیر، تخم مرغ و چند چیز دیگر.
چون پریود است، به او اجازه میدهم یکی-دو قلم هم او انتخاب کند. دلش چیپس میخواهد. خودم هم هوس احساس حاصل از صدای خرد شدن برگههای کرانچی چیپس زیر دندانهایم را کردهام. و کمی پاستیل. و پفک نمکی. و انگار من بیشتر پریودم.
سپس، به او نشان میدهم که چه اتفاقی باید بیفتد:
دو سبد خرید در دو سوپرمارکت مختلف باز میکنم و میگردم دنبال ارزانترین چای کیسهیی در هر دو فروشگاه. و بعد، ارزانترین پنیر. و ارزانترین ماستی که وزنش بیشتر از یک کیلو باشد؛ چون ما خیلی ماست میخوریم. و بعد، رجوع به بخش تخفیفها که شاید چیز بهدردبخوری هم آنجا پیدا کنیم. که نمیکنیم. و یک نوشیدنی انرژیزا؛ چون من خیلی کار میکنم و همهی اعضای خانه٬ من را مستحق آن میدانند و خودشان را مستحق جرعهیی از آن بطری حاوی دویست و پنجاه سیسی قند و کافئینِ احتمالی. و تخم مرغ آنقدرها هم مهم نیست؛ چون خرید از اینجا٬ قیمتش را میکند دانهیی سه هزار و پانصد تومان؛ در حالی که اگر خودمان برویم و از بقالی کنار خانه آن را بگیریم، میافتد دانهیی دو و نهصد.
و ساره یاد میگیرد که چطور با صد و پنجاه و هفت هزار تومان، میتواند تمام این چیزها را داشته باشد؛ حالآنکه در فروشگاه دیگر٬ اینها میشوند صد و شصت و سه هزار تومان.
ساره را میکشم بغلم و فرآیند خرید مایحتاج روزمره از فروشگاههای آنلاین را آغاز میکنیم.
چای کیسهیی، ماست، پنیر، تخم مرغ و چند چیز دیگر.
چون پریود است، به او اجازه میدهم یکی-دو قلم هم او انتخاب کند. دلش چیپس میخواهد. خودم هم هوس احساس حاصل از صدای خرد شدن برگههای کرانچی چیپس زیر دندانهایم را کردهام. و کمی پاستیل. و پفک نمکی. و انگار من بیشتر پریودم.
سپس، به او نشان میدهم که چه اتفاقی باید بیفتد:
دو سبد خرید در دو سوپرمارکت مختلف باز میکنم و میگردم دنبال ارزانترین چای کیسهیی در هر دو فروشگاه. و بعد، ارزانترین پنیر. و ارزانترین ماستی که وزنش بیشتر از یک کیلو باشد؛ چون ما خیلی ماست میخوریم. و بعد، رجوع به بخش تخفیفها که شاید چیز بهدردبخوری هم آنجا پیدا کنیم. که نمیکنیم. و یک نوشیدنی انرژیزا؛ چون من خیلی کار میکنم و همهی اعضای خانه٬ من را مستحق آن میدانند و خودشان را مستحق جرعهیی از آن بطری حاوی دویست و پنجاه سیسی قند و کافئینِ احتمالی. و تخم مرغ آنقدرها هم مهم نیست؛ چون خرید از اینجا٬ قیمتش را میکند دانهیی سه هزار و پانصد تومان؛ در حالی که اگر خودمان برویم و از بقالی کنار خانه آن را بگیریم، میافتد دانهیی دو و نهصد.
و ساره یاد میگیرد که چطور با صد و پنجاه و هفت هزار تومان، میتواند تمام این چیزها را داشته باشد؛ حالآنکه در فروشگاه دیگر٬ اینها میشوند صد و شصت و سه هزار تومان.
👍56
زِی.
۱- کوچکترین ذرات سازندهی یک موجود زنده٬ میل به زندگی دارند و با فرمانهای دیانای٬ خواستهی خود مبنی بر امتداد حیات را به موجود زنده دیکته میکنند.
مرگ٬ حرکتی خلاف خواستهی تمام ذرات سازندهی یک موجود زنده است.
۲- ما بهزبان با قوانین طبیعت آشناییم؛ با اینحال، ابراهیموار، نیاز به نشانهیی داریم تا به یاد بیاوریم تا چه اندازه به دانستههای خود ایمان داریم.
۳-
۴- زی را از دست دادم؛ بخشی از شناسنامهی ذهنی من؛ نقش اصلی برخی از شیرینترین خاطرات گیلانی من؛ کسی که از من قول گرفته بود خیلی زود دوباره بغلش کنم.
۵- تا رسیدن به مرحلهی پذیرش٬ کار سختی دارم. با این حال، میدانم از پس آن برمیآیم.
هیچ صحبتی او را به من برنمیگرداند؛ پس نیازی به کمک کسی ندارم و پیشاپیش از لطف شما ممنونم.
۱- کوچکترین ذرات سازندهی یک موجود زنده٬ میل به زندگی دارند و با فرمانهای دیانای٬ خواستهی خود مبنی بر امتداد حیات را به موجود زنده دیکته میکنند.
مرگ٬ حرکتی خلاف خواستهی تمام ذرات سازندهی یک موجود زنده است.
۲- ما بهزبان با قوانین طبیعت آشناییم؛ با اینحال، ابراهیموار، نیاز به نشانهیی داریم تا به یاد بیاوریم تا چه اندازه به دانستههای خود ایمان داریم.
۳-
۴- زی را از دست دادم؛ بخشی از شناسنامهی ذهنی من؛ نقش اصلی برخی از شیرینترین خاطرات گیلانی من؛ کسی که از من قول گرفته بود خیلی زود دوباره بغلش کنم.
۵- تا رسیدن به مرحلهی پذیرش٬ کار سختی دارم. با این حال، میدانم از پس آن برمیآیم.
هیچ صحبتی او را به من برنمیگرداند؛ پس نیازی به کمک کسی ندارم و پیشاپیش از لطف شما ممنونم.
❤63
فاجعه٬ شاید یک نقطه در محور زمان به نظر بیاید؛ اما جایی که باید پس از آن به زندگی ادامه داد٬ یک نقطهی مشخص نیست؛ بلکه بازهی مهآلودی از زمان است که از درک فاجعه آغاز میشود و به شکلی طولانی روی ادامهی محور دیده میشود؛ اما کمرنگتر و کمرنگتر، تا مرحلهی محوبودگی.
همه چیز آهستهآهسته سعی میکند به نقطهی تعادل برگردد؛ درست مثل ذرات سازندهی خود.
همه چیز آهستهآهسته سعی میکند به نقطهی تعادل برگردد؛ درست مثل ذرات سازندهی خود.
❤16
Sometimes I don't understand people, sometimes people don't understand me.
The "sometimes" part is horrible. If I was fluent enough, no one would ever understand me.
The "sometimes" part is horrible. If I was fluent enough, no one would ever understand me.
👍23
The Death Of All Logic
Martin Grech
به قول عطی «میشود روحش را لمس کرد».
دوست داشتم همه با کیفیت عطی با هنر برخورد کنند و دنبال روح صاحب اثر بگردند.
دوست داشتم همه با کیفیت عطی با هنر برخورد کنند و دنبال روح صاحب اثر بگردند.
خدای عزیزم،
من عشق را به خداگونگی فروختم و لذت زندگی از کف رفت. نه چیزی شدم که میخواستم و نه دستم دور چیزی جز سایهها پیچید.
خدای من، تو که حالا خوابی و عوعوی سگت را این وقت صبح نمیشنوی، استخوانی که میلیسم٬ دیگر مزهیی ندارد. نیایشم را به درگاهت بپذیر و دمم را تو تکان بده. من تنهایم و دندانم به کار نمیرود. نای غریدن ندارم و هر شبی که بیدارم، آسمان تیرهات٬ تنگتر میکند نفسم را. و دیگر آفتاب هم مرز مطمئنی برایم نیست.
خدای خوابیدهبهپهلویچپ من، اینگونه رها شدن سزاوار منی نیست که دقیقن نمیدانم چهار دست دارم یا چهار پا. بیش از توانم طرد شدهام و روی هر تار مویم که میافتد، فرشتهیی از پیش حک کردهست: متروک.
خدای عزیزم که خالق زمان و مکانی، هرچه بیشتر در گذشتهام سرک میکشم، وحشت بیشتری روی سینهام سنگینی میکند. باید پایم را بدهم بالا و روی تمامش بشاشم؛ اما شاشیدن روی گه٬ آن را پاک نمیکند؛ و نه حتا کثیفتر.
پس به سلامتییت پارس میکنم و میدوم پی دمم تا تو را سرافراز کنم بابت خلقت سرگرمکنندهات، ای پروردگار آزارندهی خیلی بزرگ، ای مالک هستی و این خونپاشیهای مکررِ بر دیوارههاش.
خدای معمار، خدای طراح، ای چشمهی هنر و ای ارزانیکنندهی عضلات. آجرهای من خیلی بالا نمیپرند. دیوارهای من کوتاهترند از بلندای اصوات. این چیزیست که من ساختهام؛ اما تو هستی تا بتوانم گلایههایم را گردن کسی جز خودم بیندازم؛ ای زرافهی ملکوتی که سر و تهت را نمیتوان از هفت آسمان جمع کرد.
خدای خیلی خیلی بزرگی که صفت محبوبت هم همین بزرگیست، تو به من احساس کوچکی و ناتوانی میدهی و من هرچه میکنم، باز کم است. مسخرهی توئم انگار و بعضی شبها راجع به تو تصمیمهای بدی میگیرم.
من عشق را به خداگونگی فروختم و لذت زندگی از کف رفت. نه چیزی شدم که میخواستم و نه دستم دور چیزی جز سایهها پیچید.
خدای من، تو که حالا خوابی و عوعوی سگت را این وقت صبح نمیشنوی، استخوانی که میلیسم٬ دیگر مزهیی ندارد. نیایشم را به درگاهت بپذیر و دمم را تو تکان بده. من تنهایم و دندانم به کار نمیرود. نای غریدن ندارم و هر شبی که بیدارم، آسمان تیرهات٬ تنگتر میکند نفسم را. و دیگر آفتاب هم مرز مطمئنی برایم نیست.
خدای خوابیدهبهپهلویچپ من، اینگونه رها شدن سزاوار منی نیست که دقیقن نمیدانم چهار دست دارم یا چهار پا. بیش از توانم طرد شدهام و روی هر تار مویم که میافتد، فرشتهیی از پیش حک کردهست: متروک.
خدای عزیزم که خالق زمان و مکانی، هرچه بیشتر در گذشتهام سرک میکشم، وحشت بیشتری روی سینهام سنگینی میکند. باید پایم را بدهم بالا و روی تمامش بشاشم؛ اما شاشیدن روی گه٬ آن را پاک نمیکند؛ و نه حتا کثیفتر.
پس به سلامتییت پارس میکنم و میدوم پی دمم تا تو را سرافراز کنم بابت خلقت سرگرمکنندهات، ای پروردگار آزارندهی خیلی بزرگ، ای مالک هستی و این خونپاشیهای مکررِ بر دیوارههاش.
خدای معمار، خدای طراح، ای چشمهی هنر و ای ارزانیکنندهی عضلات. آجرهای من خیلی بالا نمیپرند. دیوارهای من کوتاهترند از بلندای اصوات. این چیزیست که من ساختهام؛ اما تو هستی تا بتوانم گلایههایم را گردن کسی جز خودم بیندازم؛ ای زرافهی ملکوتی که سر و تهت را نمیتوان از هفت آسمان جمع کرد.
خدای خیلی خیلی بزرگی که صفت محبوبت هم همین بزرگیست، تو به من احساس کوچکی و ناتوانی میدهی و من هرچه میکنم، باز کم است. مسخرهی توئم انگار و بعضی شبها راجع به تو تصمیمهای بدی میگیرم.
❤51
خدای بستهبهتخت، خدای مفعول، خدای توانا حتا در ناتوانی، خدای خیلی قویِ بهعمد افتادهدرمذبح، سوژهی سرخ مسلخ، قطرهی مقاوم در برابر سقوط از نوک قاشق چایخوری، ای شوکت محلولِ متمایل به دهان، لغزنده در بزاق و فرورونده در آب میانبافتی؛ ای روشناییبخش روز و ای پوشانندهی بخشی از خورشیدها برای ساکنان نیمکرهی شرقی زمین٬ وقتی آنجا خیلی شب است؛ یعنی تقریبن همیشه؛ ای که نمیشنوی صدایم را چون با تو حرف نمیزنم و وقتی حرف میزنم، سرت شلوغ است و مشغول گشتن در کتگوری محبوبت هستی؛ ای مبدل زاری به هیچ؛ ای داستانسرای اساطیری محبوب پنج میلیارد مجموعهی سلولی مردد میان جبر و اختیار، صدای من را میشنوی؟
آاااااااااااااا؟ صدا، ثدا، سدای من را میشنوی یا به زبان خودت ساکت شوم؟ که بلد نیستمش. که به قدر کافی نگشتهام در زمین گستردهات. که قبضها بودهاند و گرانی بنزین. و خیلی از روزهای عمری که تهدیدم کردهیی به حسابرسییش٬ وقت نشده به چیزی فکر کنم که خوشحالم کند. یا تو را. و دوستانم میروند بهشت. تا به حال دوستانت به بهشت رفتهاند؟ اصلن دوستی داری، افلاکنشین مفلوک؟اصلن بلدی بروی، بیایی، زنگ بزنی، خوشحال بشود کسی از آمدنت؟!
نشستهیی آنجا و فکر میکنی برای خودت قدَری؟ سری تووی سرهایی؟ ضربالمثلی و ازین قبیل افعال؟
راستش را بخواهی، ما اصلن شبیه هم نیستیم.
آاااااااااااااا؟ صدا، ثدا، سدای من را میشنوی یا به زبان خودت ساکت شوم؟ که بلد نیستمش. که به قدر کافی نگشتهام در زمین گستردهات. که قبضها بودهاند و گرانی بنزین. و خیلی از روزهای عمری که تهدیدم کردهیی به حسابرسییش٬ وقت نشده به چیزی فکر کنم که خوشحالم کند. یا تو را. و دوستانم میروند بهشت. تا به حال دوستانت به بهشت رفتهاند؟ اصلن دوستی داری، افلاکنشین مفلوک؟اصلن بلدی بروی، بیایی، زنگ بزنی، خوشحال بشود کسی از آمدنت؟!
نشستهیی آنجا و فکر میکنی برای خودت قدَری؟ سری تووی سرهایی؟ ضربالمثلی و ازین قبیل افعال؟
راستش را بخواهی، ما اصلن شبیه هم نیستیم.
❤28
شاعر بدون رنج چه میتواند بکند؟ او همانقدر به رنج محتاج است که به ماشین تحریرش.
- بوکوفسکی
- بوکوفسکی
❤14
در دنیای واقعی٬ خیلی مفلوکم. مدام بر لبهی تیغ قدم برمیدارم. همه چیز تا مرز نابودی پیش میرود و تماشا میکنم. از چیزهای بزرگ بگیر -که حتا میل ندارم راجع بهشان حرف بزنم- تا چیزهای کوچکی مثل فنجانها. سعی همیشگی من برای اینکه با اشیاء درست رفتار کنم٬ باعث میشود با بدبختی بتوانم با آنها ارتباط بگیرم. همیشه این احتمال وجود دارد که چیزها از دستم سقوط کنند. یا از چیزها جا بمانم. یا بیش از حد نیاز فشارشان بدهم یا بپیچانم یا بچرخانم یا هر فعل دستی دیگری که باعث شود کلید در قفل بشکند.
تنها چیزی که احساس میکنم در آن قابل اعتنا محسوب میشوم، نوازش است و اگر خوب به قضیه نگاه کنیم، همه این کار را بلدند. یعنی اصلن جای تفاخری باقی نمیماند:
-بلدی با دستهات چهکار کنی؟
-نوازش.
- آها.
- منظورت این است که ارزشی ندارد؟
- من که چیزی نگفتم.
اما همیشه یکی هست که چیزی بگوید؛ حتا اگر چیزی نگوید.
تنها چیزی که احساس میکنم در آن قابل اعتنا محسوب میشوم، نوازش است و اگر خوب به قضیه نگاه کنیم، همه این کار را بلدند. یعنی اصلن جای تفاخری باقی نمیماند:
-بلدی با دستهات چهکار کنی؟
-نوازش.
- آها.
- منظورت این است که ارزشی ندارد؟
- من که چیزی نگفتم.
اما همیشه یکی هست که چیزی بگوید؛ حتا اگر چیزی نگوید.
❤19