و به همین دلیل است که انتظارها از ویدیو٬ همیشه بیشتر است.
یعنی اگر شما هم جزو آن دسته از افرادی هستید که معتقدید صدایتان در واقعیت بهتر از صدای ضبطشده در ویدیوهاست، اگر معتقدید در آینه زیباتر از ویدیوها هستید، مدرکی دیگر بر این مدعایید که ویدیو باید ارزشمند باشد و ارزش آن وقتی قبول است که انتظار شما را برآورده کرده باشد.
یعنی اگر شما هم جزو آن دسته از افرادی هستید که معتقدید صدایتان در واقعیت بهتر از صدای ضبطشده در ویدیوهاست، اگر معتقدید در آینه زیباتر از ویدیوها هستید، مدرکی دیگر بر این مدعایید که ویدیو باید ارزشمند باشد و ارزش آن وقتی قبول است که انتظار شما را برآورده کرده باشد.
👍14
دوست داشتم پست بعدی را با این جمله شروع کنم:
امام خمینی (رض) در این باره میفرمایند: ...
امام خمینی (رض) در این باره میفرمایند: ...
😁6
یک نفر آمد و گفت «ولی سکس جلوی آیینه همچنان میتونه زیبا باشه».
عزیز من! دوست ندارم اعتراف به این مسئله باعث تخریب وجههی من شود، اما خودمانیم، خود سکس واقعن عمل زشتیست. شما اگر توجه داشته باشی، در غالب آثار هنری، به نمایش نزدیکی میان بدنها اکتفا میکنند و بقیهی ماجرا میرود در دستهی پورن.
دلیلش چیست؟ یک شاغول کلهقارچی قرار است برود تووی یک حفرهی -به امید خدا- خیس. هر دوی اینها در نواحی آلودهیی از بدن قرار دارند و اگر به آنها رسیدگی نشود، بوی خوبی هم ندارند.
حالا، شکر خداوند باری تعالا، این بو و بوی عرق و بوی پیاز ناهار و آروغ حین تلمبه زدن و رفلاکس معده و گوزیدن وسط کار و این داستانها را کمتر میبینیم؛ اما واقعیت ماجرا اینها را هم دارد.
حالا جلوی آینه که هیچ، شما در پنت هاوس برج الخلیفه بکن. اما نفس ماجرا زشت است.
عزیز من! دوست ندارم اعتراف به این مسئله باعث تخریب وجههی من شود، اما خودمانیم، خود سکس واقعن عمل زشتیست. شما اگر توجه داشته باشی، در غالب آثار هنری، به نمایش نزدیکی میان بدنها اکتفا میکنند و بقیهی ماجرا میرود در دستهی پورن.
دلیلش چیست؟ یک شاغول کلهقارچی قرار است برود تووی یک حفرهی -به امید خدا- خیس. هر دوی اینها در نواحی آلودهیی از بدن قرار دارند و اگر به آنها رسیدگی نشود، بوی خوبی هم ندارند.
حالا، شکر خداوند باری تعالا، این بو و بوی عرق و بوی پیاز ناهار و آروغ حین تلمبه زدن و رفلاکس معده و گوزیدن وسط کار و این داستانها را کمتر میبینیم؛ اما واقعیت ماجرا اینها را هم دارد.
حالا جلوی آینه که هیچ، شما در پنت هاوس برج الخلیفه بکن. اما نفس ماجرا زشت است.
👍47
دلم میخواست از کنار این قضیه به راحتی عبور کنم، اما یکی از کارشناسان ناسا واقعن راجع به خودارضایی فضانوردان صحبتی داشته و آن را «کابوسی لجستیکی» دانسته.
احتمالن بعد این صحبتها بود که شدت گیرایی گشت ارشاد کشور اینچنین بیشتر شد.
ممنون از مسئولان مملکت که مراقبند ما سوژهی خودارضایی یانکیهای کثیف نشویم :(
احتمالن بعد این صحبتها بود که شدت گیرایی گشت ارشاد کشور اینچنین بیشتر شد.
ممنون از مسئولان مملکت که مراقبند ما سوژهی خودارضایی یانکیهای کثیف نشویم :(
😁5
خرید کردن با من اصلن کار راحتی نیست. حتا اگر آنلاین باشد، شما را خسته خواهم کرد.
ساره را میکشم بغلم و فرآیند خرید مایحتاج روزمره از فروشگاههای آنلاین را آغاز میکنیم.
چای کیسهیی، ماست، پنیر، تخم مرغ و چند چیز دیگر.
چون پریود است، به او اجازه میدهم یکی-دو قلم هم او انتخاب کند. دلش چیپس میخواهد. خودم هم هوس احساس حاصل از صدای خرد شدن برگههای کرانچی چیپس زیر دندانهایم را کردهام. و کمی پاستیل. و پفک نمکی. و انگار من بیشتر پریودم.
سپس، به او نشان میدهم که چه اتفاقی باید بیفتد:
دو سبد خرید در دو سوپرمارکت مختلف باز میکنم و میگردم دنبال ارزانترین چای کیسهیی در هر دو فروشگاه. و بعد، ارزانترین پنیر. و ارزانترین ماستی که وزنش بیشتر از یک کیلو باشد؛ چون ما خیلی ماست میخوریم. و بعد، رجوع به بخش تخفیفها که شاید چیز بهدردبخوری هم آنجا پیدا کنیم. که نمیکنیم. و یک نوشیدنی انرژیزا؛ چون من خیلی کار میکنم و همهی اعضای خانه٬ من را مستحق آن میدانند و خودشان را مستحق جرعهیی از آن بطری حاوی دویست و پنجاه سیسی قند و کافئینِ احتمالی. و تخم مرغ آنقدرها هم مهم نیست؛ چون خرید از اینجا٬ قیمتش را میکند دانهیی سه هزار و پانصد تومان؛ در حالی که اگر خودمان برویم و از بقالی کنار خانه آن را بگیریم، میافتد دانهیی دو و نهصد.
و ساره یاد میگیرد که چطور با صد و پنجاه و هفت هزار تومان، میتواند تمام این چیزها را داشته باشد؛ حالآنکه در فروشگاه دیگر٬ اینها میشوند صد و شصت و سه هزار تومان.
ساره را میکشم بغلم و فرآیند خرید مایحتاج روزمره از فروشگاههای آنلاین را آغاز میکنیم.
چای کیسهیی، ماست، پنیر، تخم مرغ و چند چیز دیگر.
چون پریود است، به او اجازه میدهم یکی-دو قلم هم او انتخاب کند. دلش چیپس میخواهد. خودم هم هوس احساس حاصل از صدای خرد شدن برگههای کرانچی چیپس زیر دندانهایم را کردهام. و کمی پاستیل. و پفک نمکی. و انگار من بیشتر پریودم.
سپس، به او نشان میدهم که چه اتفاقی باید بیفتد:
دو سبد خرید در دو سوپرمارکت مختلف باز میکنم و میگردم دنبال ارزانترین چای کیسهیی در هر دو فروشگاه. و بعد، ارزانترین پنیر. و ارزانترین ماستی که وزنش بیشتر از یک کیلو باشد؛ چون ما خیلی ماست میخوریم. و بعد، رجوع به بخش تخفیفها که شاید چیز بهدردبخوری هم آنجا پیدا کنیم. که نمیکنیم. و یک نوشیدنی انرژیزا؛ چون من خیلی کار میکنم و همهی اعضای خانه٬ من را مستحق آن میدانند و خودشان را مستحق جرعهیی از آن بطری حاوی دویست و پنجاه سیسی قند و کافئینِ احتمالی. و تخم مرغ آنقدرها هم مهم نیست؛ چون خرید از اینجا٬ قیمتش را میکند دانهیی سه هزار و پانصد تومان؛ در حالی که اگر خودمان برویم و از بقالی کنار خانه آن را بگیریم، میافتد دانهیی دو و نهصد.
و ساره یاد میگیرد که چطور با صد و پنجاه و هفت هزار تومان، میتواند تمام این چیزها را داشته باشد؛ حالآنکه در فروشگاه دیگر٬ اینها میشوند صد و شصت و سه هزار تومان.
👍56
زِی.
۱- کوچکترین ذرات سازندهی یک موجود زنده٬ میل به زندگی دارند و با فرمانهای دیانای٬ خواستهی خود مبنی بر امتداد حیات را به موجود زنده دیکته میکنند.
مرگ٬ حرکتی خلاف خواستهی تمام ذرات سازندهی یک موجود زنده است.
۲- ما بهزبان با قوانین طبیعت آشناییم؛ با اینحال، ابراهیموار، نیاز به نشانهیی داریم تا به یاد بیاوریم تا چه اندازه به دانستههای خود ایمان داریم.
۳-
۴- زی را از دست دادم؛ بخشی از شناسنامهی ذهنی من؛ نقش اصلی برخی از شیرینترین خاطرات گیلانی من؛ کسی که از من قول گرفته بود خیلی زود دوباره بغلش کنم.
۵- تا رسیدن به مرحلهی پذیرش٬ کار سختی دارم. با این حال، میدانم از پس آن برمیآیم.
هیچ صحبتی او را به من برنمیگرداند؛ پس نیازی به کمک کسی ندارم و پیشاپیش از لطف شما ممنونم.
۱- کوچکترین ذرات سازندهی یک موجود زنده٬ میل به زندگی دارند و با فرمانهای دیانای٬ خواستهی خود مبنی بر امتداد حیات را به موجود زنده دیکته میکنند.
مرگ٬ حرکتی خلاف خواستهی تمام ذرات سازندهی یک موجود زنده است.
۲- ما بهزبان با قوانین طبیعت آشناییم؛ با اینحال، ابراهیموار، نیاز به نشانهیی داریم تا به یاد بیاوریم تا چه اندازه به دانستههای خود ایمان داریم.
۳-
۴- زی را از دست دادم؛ بخشی از شناسنامهی ذهنی من؛ نقش اصلی برخی از شیرینترین خاطرات گیلانی من؛ کسی که از من قول گرفته بود خیلی زود دوباره بغلش کنم.
۵- تا رسیدن به مرحلهی پذیرش٬ کار سختی دارم. با این حال، میدانم از پس آن برمیآیم.
هیچ صحبتی او را به من برنمیگرداند؛ پس نیازی به کمک کسی ندارم و پیشاپیش از لطف شما ممنونم.
❤63
فاجعه٬ شاید یک نقطه در محور زمان به نظر بیاید؛ اما جایی که باید پس از آن به زندگی ادامه داد٬ یک نقطهی مشخص نیست؛ بلکه بازهی مهآلودی از زمان است که از درک فاجعه آغاز میشود و به شکلی طولانی روی ادامهی محور دیده میشود؛ اما کمرنگتر و کمرنگتر، تا مرحلهی محوبودگی.
همه چیز آهستهآهسته سعی میکند به نقطهی تعادل برگردد؛ درست مثل ذرات سازندهی خود.
همه چیز آهستهآهسته سعی میکند به نقطهی تعادل برگردد؛ درست مثل ذرات سازندهی خود.
❤16
Sometimes I don't understand people, sometimes people don't understand me.
The "sometimes" part is horrible. If I was fluent enough, no one would ever understand me.
The "sometimes" part is horrible. If I was fluent enough, no one would ever understand me.
👍23
The Death Of All Logic
Martin Grech
به قول عطی «میشود روحش را لمس کرد».
دوست داشتم همه با کیفیت عطی با هنر برخورد کنند و دنبال روح صاحب اثر بگردند.
دوست داشتم همه با کیفیت عطی با هنر برخورد کنند و دنبال روح صاحب اثر بگردند.
خدای عزیزم،
من عشق را به خداگونگی فروختم و لذت زندگی از کف رفت. نه چیزی شدم که میخواستم و نه دستم دور چیزی جز سایهها پیچید.
خدای من، تو که حالا خوابی و عوعوی سگت را این وقت صبح نمیشنوی، استخوانی که میلیسم٬ دیگر مزهیی ندارد. نیایشم را به درگاهت بپذیر و دمم را تو تکان بده. من تنهایم و دندانم به کار نمیرود. نای غریدن ندارم و هر شبی که بیدارم، آسمان تیرهات٬ تنگتر میکند نفسم را. و دیگر آفتاب هم مرز مطمئنی برایم نیست.
خدای خوابیدهبهپهلویچپ من، اینگونه رها شدن سزاوار منی نیست که دقیقن نمیدانم چهار دست دارم یا چهار پا. بیش از توانم طرد شدهام و روی هر تار مویم که میافتد، فرشتهیی از پیش حک کردهست: متروک.
خدای عزیزم که خالق زمان و مکانی، هرچه بیشتر در گذشتهام سرک میکشم، وحشت بیشتری روی سینهام سنگینی میکند. باید پایم را بدهم بالا و روی تمامش بشاشم؛ اما شاشیدن روی گه٬ آن را پاک نمیکند؛ و نه حتا کثیفتر.
پس به سلامتییت پارس میکنم و میدوم پی دمم تا تو را سرافراز کنم بابت خلقت سرگرمکنندهات، ای پروردگار آزارندهی خیلی بزرگ، ای مالک هستی و این خونپاشیهای مکررِ بر دیوارههاش.
خدای معمار، خدای طراح، ای چشمهی هنر و ای ارزانیکنندهی عضلات. آجرهای من خیلی بالا نمیپرند. دیوارهای من کوتاهترند از بلندای اصوات. این چیزیست که من ساختهام؛ اما تو هستی تا بتوانم گلایههایم را گردن کسی جز خودم بیندازم؛ ای زرافهی ملکوتی که سر و تهت را نمیتوان از هفت آسمان جمع کرد.
خدای خیلی خیلی بزرگی که صفت محبوبت هم همین بزرگیست، تو به من احساس کوچکی و ناتوانی میدهی و من هرچه میکنم، باز کم است. مسخرهی توئم انگار و بعضی شبها راجع به تو تصمیمهای بدی میگیرم.
من عشق را به خداگونگی فروختم و لذت زندگی از کف رفت. نه چیزی شدم که میخواستم و نه دستم دور چیزی جز سایهها پیچید.
خدای من، تو که حالا خوابی و عوعوی سگت را این وقت صبح نمیشنوی، استخوانی که میلیسم٬ دیگر مزهیی ندارد. نیایشم را به درگاهت بپذیر و دمم را تو تکان بده. من تنهایم و دندانم به کار نمیرود. نای غریدن ندارم و هر شبی که بیدارم، آسمان تیرهات٬ تنگتر میکند نفسم را. و دیگر آفتاب هم مرز مطمئنی برایم نیست.
خدای خوابیدهبهپهلویچپ من، اینگونه رها شدن سزاوار منی نیست که دقیقن نمیدانم چهار دست دارم یا چهار پا. بیش از توانم طرد شدهام و روی هر تار مویم که میافتد، فرشتهیی از پیش حک کردهست: متروک.
خدای عزیزم که خالق زمان و مکانی، هرچه بیشتر در گذشتهام سرک میکشم، وحشت بیشتری روی سینهام سنگینی میکند. باید پایم را بدهم بالا و روی تمامش بشاشم؛ اما شاشیدن روی گه٬ آن را پاک نمیکند؛ و نه حتا کثیفتر.
پس به سلامتییت پارس میکنم و میدوم پی دمم تا تو را سرافراز کنم بابت خلقت سرگرمکنندهات، ای پروردگار آزارندهی خیلی بزرگ، ای مالک هستی و این خونپاشیهای مکررِ بر دیوارههاش.
خدای معمار، خدای طراح، ای چشمهی هنر و ای ارزانیکنندهی عضلات. آجرهای من خیلی بالا نمیپرند. دیوارهای من کوتاهترند از بلندای اصوات. این چیزیست که من ساختهام؛ اما تو هستی تا بتوانم گلایههایم را گردن کسی جز خودم بیندازم؛ ای زرافهی ملکوتی که سر و تهت را نمیتوان از هفت آسمان جمع کرد.
خدای خیلی خیلی بزرگی که صفت محبوبت هم همین بزرگیست، تو به من احساس کوچکی و ناتوانی میدهی و من هرچه میکنم، باز کم است. مسخرهی توئم انگار و بعضی شبها راجع به تو تصمیمهای بدی میگیرم.
❤51