چتمارس.
زیبایی، با وجود این همه خواهان، هیچ استفادهی مشخصی ندارد.
زیباست و باشکوه؛ اما، استفادهی مشخصی ندارد.
👍9
دوستان سابق و فعلی عزیزم،
اگر مدتهاست از حال هم خبری نداریم و شما همچنان منتظر موقعیت مناسبید که حال هم را بپرسیم، من زحمتتان را کم میکنم:
همان «بدبختی، بیچارگی، بیپولی» همیشگی سابق، منهای بخش آخرش. یعنی، نه که دیگر بیپول باشم؛ اما جنس بیپولییم عوض شده.
اگر تا چند ماه پیش٬ میرفتم کافه و از سر بیپولی چیزی سفارش نمیدادم، حالا دیگر از سر بیمیلیست که سفارش نمیدهم. اگر در بعضی از سفرهایم برای غذا مجبور میشدم پول قرض کنم، حالا دیگر احتمال چنین مشکلی هم وجود ندارد؛ مگر اینکه اتفاق غیرمترقبهیی بیفتد.
داستانی هم بود که تنها الناز راجع به من میدانست. او هم بداند که آن قضیه کنسل شده؛ دیگر قرار نیست خودم را بکشم. متاسفانه به موجودی عادی و زشت بدل شدهام که خودکشییش نمیتواند تاثیر چندانی در جهان اطرافش ایجاد کند. متاسفانه، آخرین راه فرارم را هم بستند. متاسفانه ماندهام تا چیزهایی را درست کنم. متاسفانه دیگر به کسی جز خودم برای ترمیم این زخمها اعتماد ندارم.
سیگار را ترک کردهام؛ حد اقل امروز که نکشیدم. البته امروز الکل و گل و هروئین هم مصرف نکردهام. شاید چیزی را ترک نکرده باشم.
قرار است فردا هم زنده بمانم. تمایلی برای عکس گرفتن از آدمها ندارم؛ اما شدیدن مشتاق دیدن نتایج اولین نگاتیو سیاهوسفیدم هستم. پس احتمالن باید چند روز دیگر به معاشرت با آدمها تن بدهم تا نگاتیوم را پر کنند.
این روزها وقتم را بیشتر با پسرهای نوزده٫بیستساله میگذرانم. واقعن اشکالی درین کار نمیبینم. اینها هنوز کمی شوق به زندگی دارند که نابودش کنم. بزرگترها این فرصت را نمیدهند. بزرگترها از قبل نابودند.
طلبم از پدرم به قدری شده که میشد با آن ماشین خرید. حالا دیگر نمیشود ماشین خرید؛ اما میشود به موتور فکر کرد.
دوست ندارم در چهارراه بمیرم. ترجیحم جادهست.
فعلن همینها. اگر لازم است چیزی بدانم، بگویید.
اگر مدتهاست از حال هم خبری نداریم و شما همچنان منتظر موقعیت مناسبید که حال هم را بپرسیم، من زحمتتان را کم میکنم:
همان «بدبختی، بیچارگی، بیپولی» همیشگی سابق، منهای بخش آخرش. یعنی، نه که دیگر بیپول باشم؛ اما جنس بیپولییم عوض شده.
اگر تا چند ماه پیش٬ میرفتم کافه و از سر بیپولی چیزی سفارش نمیدادم، حالا دیگر از سر بیمیلیست که سفارش نمیدهم. اگر در بعضی از سفرهایم برای غذا مجبور میشدم پول قرض کنم، حالا دیگر احتمال چنین مشکلی هم وجود ندارد؛ مگر اینکه اتفاق غیرمترقبهیی بیفتد.
داستانی هم بود که تنها الناز راجع به من میدانست. او هم بداند که آن قضیه کنسل شده؛ دیگر قرار نیست خودم را بکشم. متاسفانه به موجودی عادی و زشت بدل شدهام که خودکشییش نمیتواند تاثیر چندانی در جهان اطرافش ایجاد کند. متاسفانه، آخرین راه فرارم را هم بستند. متاسفانه ماندهام تا چیزهایی را درست کنم. متاسفانه دیگر به کسی جز خودم برای ترمیم این زخمها اعتماد ندارم.
سیگار را ترک کردهام؛ حد اقل امروز که نکشیدم. البته امروز الکل و گل و هروئین هم مصرف نکردهام. شاید چیزی را ترک نکرده باشم.
قرار است فردا هم زنده بمانم. تمایلی برای عکس گرفتن از آدمها ندارم؛ اما شدیدن مشتاق دیدن نتایج اولین نگاتیو سیاهوسفیدم هستم. پس احتمالن باید چند روز دیگر به معاشرت با آدمها تن بدهم تا نگاتیوم را پر کنند.
این روزها وقتم را بیشتر با پسرهای نوزده٫بیستساله میگذرانم. واقعن اشکالی درین کار نمیبینم. اینها هنوز کمی شوق به زندگی دارند که نابودش کنم. بزرگترها این فرصت را نمیدهند. بزرگترها از قبل نابودند.
طلبم از پدرم به قدری شده که میشد با آن ماشین خرید. حالا دیگر نمیشود ماشین خرید؛ اما میشود به موتور فکر کرد.
دوست ندارم در چهارراه بمیرم. ترجیحم جادهست.
فعلن همینها. اگر لازم است چیزی بدانم، بگویید.
❤28
Galvanize
The Chemical Brothers
وقتی صحبت از موزیکهای عجیب میشود،گزینههای متعددی را در ذهنم مرور میکنم؛ اما این یکی با قاطعیتش واقعن حالم را به هم میزند.
@chetmaxx
@chetmaxx
❤4
گزارش وضعیت:
خانواده دیروز رفته بودند خانهیی که پیدا کرده بودم را ببینند. خوششان آمده بود و قولنامه بستیم.
امروز رفته بودند خانهی جدید را تمیز کنند. من بابت کارم و فشار دائمی آن، باید خانه میماندم. و چه خوب که نرفتم؛ چون جلسهی بسیار مهمی برگزار شد و در آن مجددن از من تقدیر کردند؛ هرچند بابت اشتباه سه روز پیشم هم چندتایی لیچار بارم کردند، اما ایرادی ندارد. در مجموع از من رضایت دارند.
اعضای خانواده که برگشتند، ساره از همه خستهتر بود. آمد کنار من که درازکش در حال کار با لپتاپ بودم لم داد و کمی بعد هم بیهوش شد. من هم که دستش را گرفته بودم، نفهمیدم کی خوابم برد.
بیدار که شدم، هنوز تکان نخورده بودیم. اما با چه بیدار شدم؟ طلبکار بابا زنگ زده بود به مامان که بگوید حکم ورود به مخفیگاه را گرفته که یک پله بالاتر از حکم جلب است. در طول همان تماس، بابا از خانه فرار کرد و در انتهای تماس، سعیده از من پرسید:
پست آخر اینستام خوب شده؟
خانواده دیروز رفته بودند خانهیی که پیدا کرده بودم را ببینند. خوششان آمده بود و قولنامه بستیم.
امروز رفته بودند خانهی جدید را تمیز کنند. من بابت کارم و فشار دائمی آن، باید خانه میماندم. و چه خوب که نرفتم؛ چون جلسهی بسیار مهمی برگزار شد و در آن مجددن از من تقدیر کردند؛ هرچند بابت اشتباه سه روز پیشم هم چندتایی لیچار بارم کردند، اما ایرادی ندارد. در مجموع از من رضایت دارند.
اعضای خانواده که برگشتند، ساره از همه خستهتر بود. آمد کنار من که درازکش در حال کار با لپتاپ بودم لم داد و کمی بعد هم بیهوش شد. من هم که دستش را گرفته بودم، نفهمیدم کی خوابم برد.
بیدار که شدم، هنوز تکان نخورده بودیم. اما با چه بیدار شدم؟ طلبکار بابا زنگ زده بود به مامان که بگوید حکم ورود به مخفیگاه را گرفته که یک پله بالاتر از حکم جلب است. در طول همان تماس، بابا از خانه فرار کرد و در انتهای تماس، سعیده از من پرسید:
پست آخر اینستام خوب شده؟
❤30
مستاجری در ایران٬ از خیلی جهات٬ دقیقن مانند ماندن زیر آوار است؛ تنها نفس کشیدن در آن راحتتر است و گاهی اوقات میتوانی دیگران را هم ببینی.
اگر میخواهید مخالفت کنید و بگویید: دسترسی به آب و غذا و فلان و فلان، بله. فعلن موافقم. اما به زودی همینها را هم به راحتی نخواهیم داشت.
اگر میخواهید مخالفت کنید و بگویید: دسترسی به آب و غذا و فلان و فلان، بله. فعلن موافقم. اما به زودی همینها را هم به راحتی نخواهیم داشت.
👍41
لخت٬ افتادهام گوشهی خانهی دختری که احتمالن دیگر هرگز نخواهم دید و او پیش از من در حال رفتن است. مخدر٬ در خون، سیگاری در دست خونین، خیره به سقف، خودپسندانه، خطی از خودم را زمزمه میکنم:
روابط انسانی٬ برای من٬ هم زیادی سادهاند و هم زیادی پیچیده.
روابط انسانی٬ برای من٬ هم زیادی سادهاند و هم زیادی پیچیده.
👍21
پشه٬ با این که کسی را نیش نزده بود، در خود٬ سرنخهایی از یک احساس سیری ملکوتی را دید؛
از میان روح یک مرتاض عبور کرده بود.
از میان روح یک مرتاض عبور کرده بود.
❤9
گوزنکوچولو رفت جلوی آینه و در تصویر خود٬ شاخهای نورسش را دید که قد میکشند و درخت میشوند.
گوزنکوچولو از دیدن این تصویر ذوقزده شد و گفت: بـَـــــــع.
گوزنکوچولو از دیدن این تصویر ذوقزده شد و گفت: بـَـــــــع.
😁16
*some expected suddenly-meaningful sentences that look cool*
👍6
از وقتی روی مچ دست راستم خالِ poetic کوبیدهام، یک خط هم شعر ننوشتهام. یعنی دروغ نباشد، چندتایی هایکو نوشتهام؛ اما هایکو همانقدر شعر است که دودول ژاپنیها٬ کیر.
یک عده به غلط داد میزنند size doesn't matter. گیریم درست؛ اما این گزاره هم بخش دومی دارد که نباید فراموش کنیم و آن مسئلهی تکنیک است. یعنی -به نظر من- ابعاد٬ در حالتی از درجهی اهمیت ساقط میشوند که تکنیکی باشی؛ اما کم فانتزیباز ندیدهییم که تکنیکشان راهی جز به کس گاو نبرده. هایلایت بازی اینها پر از لایی و ربونا و سرپاست؛ ویترین افتخاراتشان اما، سفید لندنی.
زندگی من هم اتفاق شاعرانه کم نداشت: یک تردید دائمی میان رها کردن و رها شدن. اوقاتی بود که خیالات بزرگی داشتم و بدنم لای گه بود. اوقاتی بود که خیالاتم را هم گه فرا گرفته بود و بدنم تبدیل به خود گه شده بود. بعضی وقتها هم اوضاع حتا از این هم بهتر بود؛ شاید.
من اما نباید این گند را روی پوستم میزدم. حالا واقعن پشیمان هستم یا نه؟ این را نمیدانم؛ میدانم اما که دلم چیزی بیشتر از لایی میخواهد.
میخواهم بدوم، به وجد بیایم، شق کنم، کیرم را فرو کنم در نقطهی پنالتی و به ماهیت زمان فکر کنم. میخواهم طول بکشم و تکنیکم منجر به اتفاقی شاعرانه شود تا دیگر مجبور به اشغال پوستم نباشم. میخواستم جوهر شوم روی سطوح مختلف؛ اما حالا چمن شدهام. و گاوی نیست که راه به کسش ببرم. و نمیتوانم روی روایتم قفل کنم. توپم را میدزدند.
به همین دلیل است که معتقدم «اندازه» مبحث مهمیست و نمیتوان با هایکو نوشتن٬ شاعرانه راحت شد؛ چون اجرای تکنیکهای پیچیده٬ نیازمند صرف زمان است و نمایش شوت منجر به گل در فوتبال که ورزشی تیمیست، ظلم است به تاریخ باشگاه و ماساژور تیم.
شعر٬ آن شعری که من در سرم دارم٬ زادهی کثافت است. شعر تمیز٬ چیزی جز خایهمالی و کسلیسی نیست. حالا یک عده این توانایی را دارند که شعر تمیز را به نحوی سر هم کنند که خواننده خیس کند. ایرادی هم ندارد؛ من اما شعر را روی پر قو نمیپسندم. پوست نرم من٬ جای غلطی برای شعر بوده؛ حتا اگر آن را پاره کرده و جوهر را در کنار رگش کاشته باشد.
یک عده به غلط داد میزنند size doesn't matter. گیریم درست؛ اما این گزاره هم بخش دومی دارد که نباید فراموش کنیم و آن مسئلهی تکنیک است. یعنی -به نظر من- ابعاد٬ در حالتی از درجهی اهمیت ساقط میشوند که تکنیکی باشی؛ اما کم فانتزیباز ندیدهییم که تکنیکشان راهی جز به کس گاو نبرده. هایلایت بازی اینها پر از لایی و ربونا و سرپاست؛ ویترین افتخاراتشان اما، سفید لندنی.
زندگی من هم اتفاق شاعرانه کم نداشت: یک تردید دائمی میان رها کردن و رها شدن. اوقاتی بود که خیالات بزرگی داشتم و بدنم لای گه بود. اوقاتی بود که خیالاتم را هم گه فرا گرفته بود و بدنم تبدیل به خود گه شده بود. بعضی وقتها هم اوضاع حتا از این هم بهتر بود؛ شاید.
من اما نباید این گند را روی پوستم میزدم. حالا واقعن پشیمان هستم یا نه؟ این را نمیدانم؛ میدانم اما که دلم چیزی بیشتر از لایی میخواهد.
میخواهم بدوم، به وجد بیایم، شق کنم، کیرم را فرو کنم در نقطهی پنالتی و به ماهیت زمان فکر کنم. میخواهم طول بکشم و تکنیکم منجر به اتفاقی شاعرانه شود تا دیگر مجبور به اشغال پوستم نباشم. میخواستم جوهر شوم روی سطوح مختلف؛ اما حالا چمن شدهام. و گاوی نیست که راه به کسش ببرم. و نمیتوانم روی روایتم قفل کنم. توپم را میدزدند.
به همین دلیل است که معتقدم «اندازه» مبحث مهمیست و نمیتوان با هایکو نوشتن٬ شاعرانه راحت شد؛ چون اجرای تکنیکهای پیچیده٬ نیازمند صرف زمان است و نمایش شوت منجر به گل در فوتبال که ورزشی تیمیست، ظلم است به تاریخ باشگاه و ماساژور تیم.
شعر٬ آن شعری که من در سرم دارم٬ زادهی کثافت است. شعر تمیز٬ چیزی جز خایهمالی و کسلیسی نیست. حالا یک عده این توانایی را دارند که شعر تمیز را به نحوی سر هم کنند که خواننده خیس کند. ایرادی هم ندارد؛ من اما شعر را روی پر قو نمیپسندم. پوست نرم من٬ جای غلطی برای شعر بوده؛ حتا اگر آن را پاره کرده و جوهر را در کنار رگش کاشته باشد.
❤14