ال هم از چنل رفت؛ از اولین ممبرهای اینجا بود. در وبلاگش از من و ازینجا مینوشت. تهران که بودم، دوست شده بودیم. بیرون میرفتیم. کاپشنم را قرض میگرفت. سینما میرفتیم. دوستانم را میشناخت. با چندتایشان معاشرت هم میکرد. نق میزدیم. بغل میگرفتیم و همه چیز.
همه چیز. همه چیز اما زمانی خراب شد که خواست سهمش از دنیای من بیشتر از آن باشد. همان فرمول همیشگی که آدمها را از من میگیرد و علاقهام به آنها را مختل میکند.
ذرهذره دوور شدم. حرف نزدیم. فراموشش کردم. و شد این که حالا با رفتنش یادم آمد که بخشی از زندگییم را با او گذرانده بودم و او بود که صدایم میکرد «بوکوفسکی کوچک من».
همه چیز. همه چیز اما زمانی خراب شد که خواست سهمش از دنیای من بیشتر از آن باشد. همان فرمول همیشگی که آدمها را از من میگیرد و علاقهام به آنها را مختل میکند.
ذرهذره دوور شدم. حرف نزدیم. فراموشش کردم. و شد این که حالا با رفتنش یادم آمد که بخشی از زندگییم را با او گذرانده بودم و او بود که صدایم میکرد «بوکوفسکی کوچک من».
❤36
پروردهی زیبایی توئم؛ بسیاریِ تو، بسیاریِ من است.
❤22
چتمارس.
زیبایی، با وجود این همه خواهان، هیچ استفادهی مشخصی ندارد.
زیباست و باشکوه؛ اما، استفادهی مشخصی ندارد.
👍9
دوستان سابق و فعلی عزیزم،
اگر مدتهاست از حال هم خبری نداریم و شما همچنان منتظر موقعیت مناسبید که حال هم را بپرسیم، من زحمتتان را کم میکنم:
همان «بدبختی، بیچارگی، بیپولی» همیشگی سابق، منهای بخش آخرش. یعنی، نه که دیگر بیپول باشم؛ اما جنس بیپولییم عوض شده.
اگر تا چند ماه پیش٬ میرفتم کافه و از سر بیپولی چیزی سفارش نمیدادم، حالا دیگر از سر بیمیلیست که سفارش نمیدهم. اگر در بعضی از سفرهایم برای غذا مجبور میشدم پول قرض کنم، حالا دیگر احتمال چنین مشکلی هم وجود ندارد؛ مگر اینکه اتفاق غیرمترقبهیی بیفتد.
داستانی هم بود که تنها الناز راجع به من میدانست. او هم بداند که آن قضیه کنسل شده؛ دیگر قرار نیست خودم را بکشم. متاسفانه به موجودی عادی و زشت بدل شدهام که خودکشییش نمیتواند تاثیر چندانی در جهان اطرافش ایجاد کند. متاسفانه، آخرین راه فرارم را هم بستند. متاسفانه ماندهام تا چیزهایی را درست کنم. متاسفانه دیگر به کسی جز خودم برای ترمیم این زخمها اعتماد ندارم.
سیگار را ترک کردهام؛ حد اقل امروز که نکشیدم. البته امروز الکل و گل و هروئین هم مصرف نکردهام. شاید چیزی را ترک نکرده باشم.
قرار است فردا هم زنده بمانم. تمایلی برای عکس گرفتن از آدمها ندارم؛ اما شدیدن مشتاق دیدن نتایج اولین نگاتیو سیاهوسفیدم هستم. پس احتمالن باید چند روز دیگر به معاشرت با آدمها تن بدهم تا نگاتیوم را پر کنند.
این روزها وقتم را بیشتر با پسرهای نوزده٫بیستساله میگذرانم. واقعن اشکالی درین کار نمیبینم. اینها هنوز کمی شوق به زندگی دارند که نابودش کنم. بزرگترها این فرصت را نمیدهند. بزرگترها از قبل نابودند.
طلبم از پدرم به قدری شده که میشد با آن ماشین خرید. حالا دیگر نمیشود ماشین خرید؛ اما میشود به موتور فکر کرد.
دوست ندارم در چهارراه بمیرم. ترجیحم جادهست.
فعلن همینها. اگر لازم است چیزی بدانم، بگویید.
اگر مدتهاست از حال هم خبری نداریم و شما همچنان منتظر موقعیت مناسبید که حال هم را بپرسیم، من زحمتتان را کم میکنم:
همان «بدبختی، بیچارگی، بیپولی» همیشگی سابق، منهای بخش آخرش. یعنی، نه که دیگر بیپول باشم؛ اما جنس بیپولییم عوض شده.
اگر تا چند ماه پیش٬ میرفتم کافه و از سر بیپولی چیزی سفارش نمیدادم، حالا دیگر از سر بیمیلیست که سفارش نمیدهم. اگر در بعضی از سفرهایم برای غذا مجبور میشدم پول قرض کنم، حالا دیگر احتمال چنین مشکلی هم وجود ندارد؛ مگر اینکه اتفاق غیرمترقبهیی بیفتد.
داستانی هم بود که تنها الناز راجع به من میدانست. او هم بداند که آن قضیه کنسل شده؛ دیگر قرار نیست خودم را بکشم. متاسفانه به موجودی عادی و زشت بدل شدهام که خودکشییش نمیتواند تاثیر چندانی در جهان اطرافش ایجاد کند. متاسفانه، آخرین راه فرارم را هم بستند. متاسفانه ماندهام تا چیزهایی را درست کنم. متاسفانه دیگر به کسی جز خودم برای ترمیم این زخمها اعتماد ندارم.
سیگار را ترک کردهام؛ حد اقل امروز که نکشیدم. البته امروز الکل و گل و هروئین هم مصرف نکردهام. شاید چیزی را ترک نکرده باشم.
قرار است فردا هم زنده بمانم. تمایلی برای عکس گرفتن از آدمها ندارم؛ اما شدیدن مشتاق دیدن نتایج اولین نگاتیو سیاهوسفیدم هستم. پس احتمالن باید چند روز دیگر به معاشرت با آدمها تن بدهم تا نگاتیوم را پر کنند.
این روزها وقتم را بیشتر با پسرهای نوزده٫بیستساله میگذرانم. واقعن اشکالی درین کار نمیبینم. اینها هنوز کمی شوق به زندگی دارند که نابودش کنم. بزرگترها این فرصت را نمیدهند. بزرگترها از قبل نابودند.
طلبم از پدرم به قدری شده که میشد با آن ماشین خرید. حالا دیگر نمیشود ماشین خرید؛ اما میشود به موتور فکر کرد.
دوست ندارم در چهارراه بمیرم. ترجیحم جادهست.
فعلن همینها. اگر لازم است چیزی بدانم، بگویید.
❤28
Galvanize
The Chemical Brothers
وقتی صحبت از موزیکهای عجیب میشود،گزینههای متعددی را در ذهنم مرور میکنم؛ اما این یکی با قاطعیتش واقعن حالم را به هم میزند.
@chetmaxx
@chetmaxx
❤4
گزارش وضعیت:
خانواده دیروز رفته بودند خانهیی که پیدا کرده بودم را ببینند. خوششان آمده بود و قولنامه بستیم.
امروز رفته بودند خانهی جدید را تمیز کنند. من بابت کارم و فشار دائمی آن، باید خانه میماندم. و چه خوب که نرفتم؛ چون جلسهی بسیار مهمی برگزار شد و در آن مجددن از من تقدیر کردند؛ هرچند بابت اشتباه سه روز پیشم هم چندتایی لیچار بارم کردند، اما ایرادی ندارد. در مجموع از من رضایت دارند.
اعضای خانواده که برگشتند، ساره از همه خستهتر بود. آمد کنار من که درازکش در حال کار با لپتاپ بودم لم داد و کمی بعد هم بیهوش شد. من هم که دستش را گرفته بودم، نفهمیدم کی خوابم برد.
بیدار که شدم، هنوز تکان نخورده بودیم. اما با چه بیدار شدم؟ طلبکار بابا زنگ زده بود به مامان که بگوید حکم ورود به مخفیگاه را گرفته که یک پله بالاتر از حکم جلب است. در طول همان تماس، بابا از خانه فرار کرد و در انتهای تماس، سعیده از من پرسید:
پست آخر اینستام خوب شده؟
خانواده دیروز رفته بودند خانهیی که پیدا کرده بودم را ببینند. خوششان آمده بود و قولنامه بستیم.
امروز رفته بودند خانهی جدید را تمیز کنند. من بابت کارم و فشار دائمی آن، باید خانه میماندم. و چه خوب که نرفتم؛ چون جلسهی بسیار مهمی برگزار شد و در آن مجددن از من تقدیر کردند؛ هرچند بابت اشتباه سه روز پیشم هم چندتایی لیچار بارم کردند، اما ایرادی ندارد. در مجموع از من رضایت دارند.
اعضای خانواده که برگشتند، ساره از همه خستهتر بود. آمد کنار من که درازکش در حال کار با لپتاپ بودم لم داد و کمی بعد هم بیهوش شد. من هم که دستش را گرفته بودم، نفهمیدم کی خوابم برد.
بیدار که شدم، هنوز تکان نخورده بودیم. اما با چه بیدار شدم؟ طلبکار بابا زنگ زده بود به مامان که بگوید حکم ورود به مخفیگاه را گرفته که یک پله بالاتر از حکم جلب است. در طول همان تماس، بابا از خانه فرار کرد و در انتهای تماس، سعیده از من پرسید:
پست آخر اینستام خوب شده؟
❤30
مستاجری در ایران٬ از خیلی جهات٬ دقیقن مانند ماندن زیر آوار است؛ تنها نفس کشیدن در آن راحتتر است و گاهی اوقات میتوانی دیگران را هم ببینی.
اگر میخواهید مخالفت کنید و بگویید: دسترسی به آب و غذا و فلان و فلان، بله. فعلن موافقم. اما به زودی همینها را هم به راحتی نخواهیم داشت.
اگر میخواهید مخالفت کنید و بگویید: دسترسی به آب و غذا و فلان و فلان، بله. فعلن موافقم. اما به زودی همینها را هم به راحتی نخواهیم داشت.
👍41
لخت٬ افتادهام گوشهی خانهی دختری که احتمالن دیگر هرگز نخواهم دید و او پیش از من در حال رفتن است. مخدر٬ در خون، سیگاری در دست خونین، خیره به سقف، خودپسندانه، خطی از خودم را زمزمه میکنم:
روابط انسانی٬ برای من٬ هم زیادی سادهاند و هم زیادی پیچیده.
روابط انسانی٬ برای من٬ هم زیادی سادهاند و هم زیادی پیچیده.
👍21
پشه٬ با این که کسی را نیش نزده بود، در خود٬ سرنخهایی از یک احساس سیری ملکوتی را دید؛
از میان روح یک مرتاض عبور کرده بود.
از میان روح یک مرتاض عبور کرده بود.
❤9
گوزنکوچولو رفت جلوی آینه و در تصویر خود٬ شاخهای نورسش را دید که قد میکشند و درخت میشوند.
گوزنکوچولو از دیدن این تصویر ذوقزده شد و گفت: بـَـــــــع.
گوزنکوچولو از دیدن این تصویر ذوقزده شد و گفت: بـَـــــــع.
😁16
*some expected suddenly-meaningful sentences that look cool*
👍6