این واژهی mercilessly خیلی سکسیست. واجآرایی و خشونت همزمانش را ببینید. کافکای مادرقحبه هم در چه بافتی از آن استفاده کرده!
انگار دارد میگوید:
Pick your most vicious warrior to fight.
اما از چیز دیگری صحبت شده؛ از یک دلبستگی شدید. در نهایت هم با کمک انعطاف انگلیسی، قید mercilessly را آورده در انتهای جمله تا ضربه را به سفتترین حالت ممکن بزند.
انگار دارد میگوید:
Pick your most vicious warrior to fight.
اما از چیز دیگری صحبت شده؛ از یک دلبستگی شدید. در نهایت هم با کمک انعطاف انگلیسی، قید mercilessly را آورده در انتهای جمله تا ضربه را به سفتترین حالت ممکن بزند.
👍5
البته ما هم هفتهیی یکبار در شهرهای مختلف ایران نماز جمعه را برگزار میکنیم که آن هم از لحاظ ادبی موضوعی قابل بررسیست.
یعنی من به شخصه هر هفته منتظرم خطبههای نماز جمعهی شهرهای مختلف ایران ریلیز شود تا با همان دقتی که پاراگرافهای کافکا را بررسی میکنم، این خطبهها را مورد بررسی قرار دهم.
مثلن دیروز علمالهدی گفته بود این حجم از فساد و مشکلات معیشتی٬ بابت حضور آن دسته از مسئولان است که زن و بچهشان حجاب را رعایت نمیکنند.
شما تأثیر این حرفها را در آیندهی نزدیک خواهید دید. یعنی این گشت ارشادی که دوباره دارد میتازد و به اَشکال مختلفی در حال تولید مثل است، نمود عملی این تفکر محسوب میشود.
خطبهها گزارش آیندهاند؛ اما خوشبختانه یا متأسفانه، آنها تنها میتوانند سرنوشت ما را تحت تأثیر قرار دهند و برای مثال، نابودی اسرائیل و حسینیه کردن کاخ سفید٬ فقط برای جوک شدن به وجود آمدهاند.
یعنی من به شخصه هر هفته منتظرم خطبههای نماز جمعهی شهرهای مختلف ایران ریلیز شود تا با همان دقتی که پاراگرافهای کافکا را بررسی میکنم، این خطبهها را مورد بررسی قرار دهم.
مثلن دیروز علمالهدی گفته بود این حجم از فساد و مشکلات معیشتی٬ بابت حضور آن دسته از مسئولان است که زن و بچهشان حجاب را رعایت نمیکنند.
شما تأثیر این حرفها را در آیندهی نزدیک خواهید دید. یعنی این گشت ارشادی که دوباره دارد میتازد و به اَشکال مختلفی در حال تولید مثل است، نمود عملی این تفکر محسوب میشود.
خطبهها گزارش آیندهاند؛ اما خوشبختانه یا متأسفانه، آنها تنها میتوانند سرنوشت ما را تحت تأثیر قرار دهند و برای مثال، نابودی اسرائیل و حسینیه کردن کاخ سفید٬ فقط برای جوک شدن به وجود آمدهاند.
👍7
Forwarded from برنامه ناشناس
هنوزم هدفت از کص گفتن
تمرین کص نوشته تا به کص اعظم برسی؟!
یا دچار تحول شده؟
هنوزم هدفت از کص گفتن
تمرین کص نوشته تا به کص اعظم برسی؟!
یا دچار تحول شده؟
❤4
چتمارس.
هنوزم هدفت از کص گفتن تمرین کص نوشته تا به کص اعظم برسی؟! یا دچار تحول شده؟
تحول که چه عرض کنم، من فقط به شناخت بیشتر و غمگینکنندهتری از خودم رسیدهام. متوجه شدهام که نمیتوانم خالق و کاشف کس اعظم باشم. کس اعظم مال از-ما-بهتران است؛ بکت، کافکا یا دیگران.
من دیگر حتا نمیدانم برای چه مینویسم. انگار تنها نوعی از اعتیاد است. روزهایی که نمینویسم، کلافهام. همین. این مسئله آیا یک امر مقدس است؟ خیر. نوعی از خودارضایی به معنای واقعی کلمهست؛ چون فقط من را راضی میکند. راضی که نه؛ چیزی کمتر از راضی و بیشتر، راحت.
من دیگر حتا نمیدانم برای چه مینویسم. انگار تنها نوعی از اعتیاد است. روزهایی که نمینویسم، کلافهام. همین. این مسئله آیا یک امر مقدس است؟ خیر. نوعی از خودارضایی به معنای واقعی کلمهست؛ چون فقط من را راضی میکند. راضی که نه؛ چیزی کمتر از راضی و بیشتر، راحت.
👍19
نشستهام روی حلقههای زحل و ساندویچم را گاز میزنم. روزنامه میخوانم و پاهایم را در گوشهی کمرنگی از سیاهی آسمان٬ تکان میدهم.
شیبی به عقب دارد زندگی مدام. امروز هم که گند زدهام؛ یک گند کوچک. پس به عقب خمترم و سعی میکنم خیارشور را طوری بین دندانهایم قرار دهم که به نحوی دلپذیرتر از حالت معمول٬ بترکد.
فردا احتمالن دچار جهش ژنتیکی دیگری بشوم. بدنم علائم درد و نیاز را نشان میدهند. خمیازه میکشم و بخشی از خلأ را میدهم در ششهایم. از نایژههای رسوبگرفتهام٬ سیاهی را در خونم حل میکنم و در نشئتی سنگین فرو میروم.
تو از کجا شروع میشوی؟
خمیازه. خمیازه. خمیااازهههه و ادای صدایی که نمیتوان آن را با نمودهای معمول الفبای بشری به نمایش گذاشت. تو را میخوانم که شروعت خیسی چشم است و تمنای بارش شهابی.
جسم نورانی سریع از پیش چشمم عبور میکند و دهانم را میگیرد. لثههای ملتهبم را نوازش میکند و خیسی دهانم را برای کارهای مهمتری قرض میگیرد.
به چیزهای ترش فکر میکنم؛ به خاک نپتون که خنک است و تابستانها رؤیای سفر به آنجا را در سر دارم.
ساعت که از چند میگذرد، آویزانم از حلقهی زحل. خون میزند در دهانم و جای خالی لثههایم را روی انگشتت حس میکنم.
در بارش بعدی، سی و یک شهاب را نشان کن.
شیبی به عقب دارد زندگی مدام. امروز هم که گند زدهام؛ یک گند کوچک. پس به عقب خمترم و سعی میکنم خیارشور را طوری بین دندانهایم قرار دهم که به نحوی دلپذیرتر از حالت معمول٬ بترکد.
فردا احتمالن دچار جهش ژنتیکی دیگری بشوم. بدنم علائم درد و نیاز را نشان میدهند. خمیازه میکشم و بخشی از خلأ را میدهم در ششهایم. از نایژههای رسوبگرفتهام٬ سیاهی را در خونم حل میکنم و در نشئتی سنگین فرو میروم.
تو از کجا شروع میشوی؟
خمیازه. خمیازه. خمیااازهههه و ادای صدایی که نمیتوان آن را با نمودهای معمول الفبای بشری به نمایش گذاشت. تو را میخوانم که شروعت خیسی چشم است و تمنای بارش شهابی.
جسم نورانی سریع از پیش چشمم عبور میکند و دهانم را میگیرد. لثههای ملتهبم را نوازش میکند و خیسی دهانم را برای کارهای مهمتری قرض میگیرد.
به چیزهای ترش فکر میکنم؛ به خاک نپتون که خنک است و تابستانها رؤیای سفر به آنجا را در سر دارم.
ساعت که از چند میگذرد، آویزانم از حلقهی زحل. خون میزند در دهانم و جای خالی لثههایم را روی انگشتت حس میکنم.
در بارش بعدی، سی و یک شهاب را نشان کن.
❤14
شیگوروی دثفرنزی نام یکی از انیمههای محبوب من است.
در همان قسمت اول، پادشاه تصمیم دارد مسابقهیی را که هرساله برای انتخاب بهترین شمشیرزن برگزار میشده، به جای شمشیر چوبی، این بار با شمشیر فلزی برگزار کند.
فرماندهی سپاه او که مردی صالح است، این مسئله را امری احمقانه میداند؛ اما برای نمایش احترام خود به شاه، تصمیم میگیرد به روشی اعتراض خود را بیان کند که گستاخانه به نظر نیاید.
به همین دلیل، با شکمی پاره در محضر پادشاه حاضر میشود. دست میبرد در شکاف بدنش و از پادشاه میپرسد:
آیا این چیزیست که میخواهید ببینید؟ میخواهید ببینید بهترین شمشیرزنان این سرزمین پارهپاره میشوند؟
و البته که کار او نتیجهی عکس میدهد و پادشاه متوجه میشود که دقیقن همین را میخواهد؛ اما این چیزی از زیبایی حرکتش کم نمیکند :))
آنها که برای تماشای هر چیزی تنها به نمرههای آن اتکا میکنند، احتمالن از دیدن این انیمه بهره نخواهند برد؛ زیرا نمرههای چندان بالایی برای شیگوروی ثبت نشده است. با این حال، کارگردانی فوقالعاده، داستان کُند، اما پرکشش و خشونت بیپردهی این انیمه برای من بسیار جذاب است.
در همان قسمت اول، پادشاه تصمیم دارد مسابقهیی را که هرساله برای انتخاب بهترین شمشیرزن برگزار میشده، به جای شمشیر چوبی، این بار با شمشیر فلزی برگزار کند.
فرماندهی سپاه او که مردی صالح است، این مسئله را امری احمقانه میداند؛ اما برای نمایش احترام خود به شاه، تصمیم میگیرد به روشی اعتراض خود را بیان کند که گستاخانه به نظر نیاید.
به همین دلیل، با شکمی پاره در محضر پادشاه حاضر میشود. دست میبرد در شکاف بدنش و از پادشاه میپرسد:
آیا این چیزیست که میخواهید ببینید؟ میخواهید ببینید بهترین شمشیرزنان این سرزمین پارهپاره میشوند؟
و البته که کار او نتیجهی عکس میدهد و پادشاه متوجه میشود که دقیقن همین را میخواهد؛ اما این چیزی از زیبایی حرکتش کم نمیکند :))
آنها که برای تماشای هر چیزی تنها به نمرههای آن اتکا میکنند، احتمالن از دیدن این انیمه بهره نخواهند برد؛ زیرا نمرههای چندان بالایی برای شیگوروی ثبت نشده است. با این حال، کارگردانی فوقالعاده، داستان کُند، اما پرکشش و خشونت بیپردهی این انیمه برای من بسیار جذاب است.
👍18
Just Friends (1991 Digital Remaster)
John Coltrane
جان کولترین، ساکسیفونیستی که در اثر مصرف الکل و هروئین دچار نارسایی کبدی شد و پخپخ.
👏3
ال هم از چنل رفت؛ از اولین ممبرهای اینجا بود. در وبلاگش از من و ازینجا مینوشت. تهران که بودم، دوست شده بودیم. بیرون میرفتیم. کاپشنم را قرض میگرفت. سینما میرفتیم. دوستانم را میشناخت. با چندتایشان معاشرت هم میکرد. نق میزدیم. بغل میگرفتیم و همه چیز.
همه چیز. همه چیز اما زمانی خراب شد که خواست سهمش از دنیای من بیشتر از آن باشد. همان فرمول همیشگی که آدمها را از من میگیرد و علاقهام به آنها را مختل میکند.
ذرهذره دوور شدم. حرف نزدیم. فراموشش کردم. و شد این که حالا با رفتنش یادم آمد که بخشی از زندگییم را با او گذرانده بودم و او بود که صدایم میکرد «بوکوفسکی کوچک من».
همه چیز. همه چیز اما زمانی خراب شد که خواست سهمش از دنیای من بیشتر از آن باشد. همان فرمول همیشگی که آدمها را از من میگیرد و علاقهام به آنها را مختل میکند.
ذرهذره دوور شدم. حرف نزدیم. فراموشش کردم. و شد این که حالا با رفتنش یادم آمد که بخشی از زندگییم را با او گذرانده بودم و او بود که صدایم میکرد «بوکوفسکی کوچک من».
❤36
پروردهی زیبایی توئم؛ بسیاریِ تو، بسیاریِ من است.
❤22
چتمارس.
زیبایی، با وجود این همه خواهان، هیچ استفادهی مشخصی ندارد.
زیباست و باشکوه؛ اما، استفادهی مشخصی ندارد.
👍9
دوستان سابق و فعلی عزیزم،
اگر مدتهاست از حال هم خبری نداریم و شما همچنان منتظر موقعیت مناسبید که حال هم را بپرسیم، من زحمتتان را کم میکنم:
همان «بدبختی، بیچارگی، بیپولی» همیشگی سابق، منهای بخش آخرش. یعنی، نه که دیگر بیپول باشم؛ اما جنس بیپولییم عوض شده.
اگر تا چند ماه پیش٬ میرفتم کافه و از سر بیپولی چیزی سفارش نمیدادم، حالا دیگر از سر بیمیلیست که سفارش نمیدهم. اگر در بعضی از سفرهایم برای غذا مجبور میشدم پول قرض کنم، حالا دیگر احتمال چنین مشکلی هم وجود ندارد؛ مگر اینکه اتفاق غیرمترقبهیی بیفتد.
داستانی هم بود که تنها الناز راجع به من میدانست. او هم بداند که آن قضیه کنسل شده؛ دیگر قرار نیست خودم را بکشم. متاسفانه به موجودی عادی و زشت بدل شدهام که خودکشییش نمیتواند تاثیر چندانی در جهان اطرافش ایجاد کند. متاسفانه، آخرین راه فرارم را هم بستند. متاسفانه ماندهام تا چیزهایی را درست کنم. متاسفانه دیگر به کسی جز خودم برای ترمیم این زخمها اعتماد ندارم.
سیگار را ترک کردهام؛ حد اقل امروز که نکشیدم. البته امروز الکل و گل و هروئین هم مصرف نکردهام. شاید چیزی را ترک نکرده باشم.
قرار است فردا هم زنده بمانم. تمایلی برای عکس گرفتن از آدمها ندارم؛ اما شدیدن مشتاق دیدن نتایج اولین نگاتیو سیاهوسفیدم هستم. پس احتمالن باید چند روز دیگر به معاشرت با آدمها تن بدهم تا نگاتیوم را پر کنند.
این روزها وقتم را بیشتر با پسرهای نوزده٫بیستساله میگذرانم. واقعن اشکالی درین کار نمیبینم. اینها هنوز کمی شوق به زندگی دارند که نابودش کنم. بزرگترها این فرصت را نمیدهند. بزرگترها از قبل نابودند.
طلبم از پدرم به قدری شده که میشد با آن ماشین خرید. حالا دیگر نمیشود ماشین خرید؛ اما میشود به موتور فکر کرد.
دوست ندارم در چهارراه بمیرم. ترجیحم جادهست.
فعلن همینها. اگر لازم است چیزی بدانم، بگویید.
اگر مدتهاست از حال هم خبری نداریم و شما همچنان منتظر موقعیت مناسبید که حال هم را بپرسیم، من زحمتتان را کم میکنم:
همان «بدبختی، بیچارگی، بیپولی» همیشگی سابق، منهای بخش آخرش. یعنی، نه که دیگر بیپول باشم؛ اما جنس بیپولییم عوض شده.
اگر تا چند ماه پیش٬ میرفتم کافه و از سر بیپولی چیزی سفارش نمیدادم، حالا دیگر از سر بیمیلیست که سفارش نمیدهم. اگر در بعضی از سفرهایم برای غذا مجبور میشدم پول قرض کنم، حالا دیگر احتمال چنین مشکلی هم وجود ندارد؛ مگر اینکه اتفاق غیرمترقبهیی بیفتد.
داستانی هم بود که تنها الناز راجع به من میدانست. او هم بداند که آن قضیه کنسل شده؛ دیگر قرار نیست خودم را بکشم. متاسفانه به موجودی عادی و زشت بدل شدهام که خودکشییش نمیتواند تاثیر چندانی در جهان اطرافش ایجاد کند. متاسفانه، آخرین راه فرارم را هم بستند. متاسفانه ماندهام تا چیزهایی را درست کنم. متاسفانه دیگر به کسی جز خودم برای ترمیم این زخمها اعتماد ندارم.
سیگار را ترک کردهام؛ حد اقل امروز که نکشیدم. البته امروز الکل و گل و هروئین هم مصرف نکردهام. شاید چیزی را ترک نکرده باشم.
قرار است فردا هم زنده بمانم. تمایلی برای عکس گرفتن از آدمها ندارم؛ اما شدیدن مشتاق دیدن نتایج اولین نگاتیو سیاهوسفیدم هستم. پس احتمالن باید چند روز دیگر به معاشرت با آدمها تن بدهم تا نگاتیوم را پر کنند.
این روزها وقتم را بیشتر با پسرهای نوزده٫بیستساله میگذرانم. واقعن اشکالی درین کار نمیبینم. اینها هنوز کمی شوق به زندگی دارند که نابودش کنم. بزرگترها این فرصت را نمیدهند. بزرگترها از قبل نابودند.
طلبم از پدرم به قدری شده که میشد با آن ماشین خرید. حالا دیگر نمیشود ماشین خرید؛ اما میشود به موتور فکر کرد.
دوست ندارم در چهارراه بمیرم. ترجیحم جادهست.
فعلن همینها. اگر لازم است چیزی بدانم، بگویید.
❤28
Galvanize
The Chemical Brothers
وقتی صحبت از موزیکهای عجیب میشود،گزینههای متعددی را در ذهنم مرور میکنم؛ اما این یکی با قاطعیتش واقعن حالم را به هم میزند.
@chetmaxx
@chetmaxx
❤4
گزارش وضعیت:
خانواده دیروز رفته بودند خانهیی که پیدا کرده بودم را ببینند. خوششان آمده بود و قولنامه بستیم.
امروز رفته بودند خانهی جدید را تمیز کنند. من بابت کارم و فشار دائمی آن، باید خانه میماندم. و چه خوب که نرفتم؛ چون جلسهی بسیار مهمی برگزار شد و در آن مجددن از من تقدیر کردند؛ هرچند بابت اشتباه سه روز پیشم هم چندتایی لیچار بارم کردند، اما ایرادی ندارد. در مجموع از من رضایت دارند.
اعضای خانواده که برگشتند، ساره از همه خستهتر بود. آمد کنار من که درازکش در حال کار با لپتاپ بودم لم داد و کمی بعد هم بیهوش شد. من هم که دستش را گرفته بودم، نفهمیدم کی خوابم برد.
بیدار که شدم، هنوز تکان نخورده بودیم. اما با چه بیدار شدم؟ طلبکار بابا زنگ زده بود به مامان که بگوید حکم ورود به مخفیگاه را گرفته که یک پله بالاتر از حکم جلب است. در طول همان تماس، بابا از خانه فرار کرد و در انتهای تماس، سعیده از من پرسید:
پست آخر اینستام خوب شده؟
خانواده دیروز رفته بودند خانهیی که پیدا کرده بودم را ببینند. خوششان آمده بود و قولنامه بستیم.
امروز رفته بودند خانهی جدید را تمیز کنند. من بابت کارم و فشار دائمی آن، باید خانه میماندم. و چه خوب که نرفتم؛ چون جلسهی بسیار مهمی برگزار شد و در آن مجددن از من تقدیر کردند؛ هرچند بابت اشتباه سه روز پیشم هم چندتایی لیچار بارم کردند، اما ایرادی ندارد. در مجموع از من رضایت دارند.
اعضای خانواده که برگشتند، ساره از همه خستهتر بود. آمد کنار من که درازکش در حال کار با لپتاپ بودم لم داد و کمی بعد هم بیهوش شد. من هم که دستش را گرفته بودم، نفهمیدم کی خوابم برد.
بیدار که شدم، هنوز تکان نخورده بودیم. اما با چه بیدار شدم؟ طلبکار بابا زنگ زده بود به مامان که بگوید حکم ورود به مخفیگاه را گرفته که یک پله بالاتر از حکم جلب است. در طول همان تماس، بابا از خانه فرار کرد و در انتهای تماس، سعیده از من پرسید:
پست آخر اینستام خوب شده؟
❤30
مستاجری در ایران٬ از خیلی جهات٬ دقیقن مانند ماندن زیر آوار است؛ تنها نفس کشیدن در آن راحتتر است و گاهی اوقات میتوانی دیگران را هم ببینی.
اگر میخواهید مخالفت کنید و بگویید: دسترسی به آب و غذا و فلان و فلان، بله. فعلن موافقم. اما به زودی همینها را هم به راحتی نخواهیم داشت.
اگر میخواهید مخالفت کنید و بگویید: دسترسی به آب و غذا و فلان و فلان، بله. فعلن موافقم. اما به زودی همینها را هم به راحتی نخواهیم داشت.
👍41