چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
ادمین را ساعت 9 بیدار کنیم.

(گوشی را بدون کوک و در حالت پرواز قرار می‌دهد تا به گا برود)
گیرم که کوک نکنی
گیرم که فلایت مُد را فعال کنی
با رویش ناگزیر ادرار در مثانه‌ات چه خواهی کرد؟
سنگ زیر یخ شویم.
به مناسبت شصت سالگی ناسا، به دوست‌پسرمان سه دور بدهیم.
ترانه‌ی «دیشب توو باغ فردوس» را به تمام کودکان چهار تا هشت ساله‌ی فامیل بیاموزیم تا از همین حالا بدانند دعوا سر چیست.
پس از خواندن سیره‌ی زندگی اهل بیت، از جویدن آدامس غافل نشویم.
Shine On You Crazy Diamond
Pink Floyd
همان‌طور که پیش ازین اشاره کرده بودم، انتخاب تنها یک آهنگ از هر بند یا خواننده‌یی، بسیار سخت است.
چتمارس.
من آن شب لباس‌هایم را شستم. شستم و چند چیز یاد گرفتم: اول این که قبل شستن لباس، باید جیب‌هایش را خالی کرد. حدود ده فقره دستمال کاغذی و یک بسته کبریت غرق شدند. دوم این که قبل از شستن لباس، باید بدانیم چه مقدار فضا برای پهن کردن لباس در اختیار داریم. آن حجم…
سلام
حال همه‌ی من خوب است، اما تو باور نکن.
حاضرم سر سه سانت از قد یا چیزهای دیگرم شرط ببندم که این لباس‌ها نحسند. اول از همه، نحسند، چون دست من افتاده‌اند‌. من هم آن‌قدر گشادم که ماهی یک بار هم به زحمت لباس می‌شویم. دوم از همه، این که من لباس‌ها را با خودم برداشتم و آوردم مشهد که بشویم. در اولین اقدام، عدل زد و ماشین پیش از روشن شدن، سوخت!
پنج-شش ماه پیش، من یک گوشی که سرش به تنش بیارزد را به پدرم فروختم. البته بماند که هیچ‌وقت پولش را نداد، اما به هر روی، فروختم. هفته‌ی پیش، گوشی نازنین را کوبیده به زمین و برای تعویض تاچِ به فنا رفته، باید بیشتر از قیمتی که با من برای خرید گوشی به توافق رسیده بود، بدهد.
این وسط، بورد لباسشویی هم همان حدود روی دستش خرج انداخته‌ست و ممکن است حالا حالاها، نه ماشین لباسشویی ال‌جی و نه گوشی ال‌جی‌یش به کار نیایند.
دیشب لباس‌ها را بردیم خانه‌‌ی پدربزرگ که به صورت مسالمت‌آمیز مسئله را حل کنیم. گویا از دو-سه روز قبل، خشک‌کن آن‌ها هم خراب شده بوده‌ست. خلاصه. لباس‌ها شسته شدند؛ ولی خیس بودند. مادرم همه را ریخت توی یک سبد اندازه‌ی کره اسب و گفت ببر. چشمتان رو‌ به دیوار، دهن کمرم صاف شد تا آن کره اسب خیس را تا ماشین بردم. بحث کمر نبود. ناخن‌هایم را دو هفته‌ست نگرفته‌ام و نمی‌دانم به خاطر کمبود کدام ماده‌ی غذایی، رشدشان اینقدر زیاد شده‌ست. انگشت‌هایم به توو تا خورده بودند. بگذریم.
لباس‌ها خشک نشدند و خشک نشدند. برنامه‌ی من هم برای بازگشت به تهران به هم ریخت. حالا به جای امشب، فردا صبح عازم تهران خواهم شد و پس از آن هم تصمیم می‌گیرم که چه باید کرد.
اصلن علاقه‌یی به اعتراف به این مسئله ندارم؛ اما در حالی که تقریبن تمام نزدیکانم من را به بی‌خیالی مطلق می‌شناسند، سفر، پاشنه‌ی آشیل من است. من پیش از سفر چنان دچار استرس می‌شوم که خلق و خویم تغییر می‌کند؛ پرخاش‌گر می‌شوم و نمی‌توانم تمرکز کنم. رویم به دیوار، همین حالا هم دست‌هایم رعشه دارند از شدت اضطراب.
البته این مسئله نسبتن در من قدیمی‌ست. اما شدت گرفتنش درست از زمانی بود که از یک پرواز جا ماندم.
عینکم جا مانده بود. تابلوی شرکت هواپیمایی را نمی‌دیدم. کلی گشتم. کسی جوابم را نداد. هواپیما که رفت، تازه یک نفر آمد و پرسید «خرت به چند؟».
روز بدی بود. از ATM پول انتقال داده بودم و فراموش کرده بودم کارت را بردارم. بعدی هم آمده بود و کارت را خالی کرده بود. ضربه به قدری سهمگین بود که از شرمندگی پیش خودم، حتا پی شکایت و اعلام سرقت هم نرفتم.
بعد از آن روز، استرس جا‌ ماندن و جا گذاشتن، همیشه مرحله‌ی پیش از سفر را برای من تبدیل به یک عذاب الیم کرده‌ست.
Mostafa
Abdi Behravanfar
این یک حرکت نارسیستی نیست؛ تروریستی‌ست.
بمیریم، بمیریم، درین عشق بمیریم.
یک عکس بود که محتوای آن پخش موسیقی برای خاموش کردن دنیا بود. می‌خواهم همان را تصور کنید، با این تفاوت که میگرن دارید و نمی‌توانید صدای هندزفری را تا دسته زیاد کنید؛ در نتیجه، نیمی از صدای موسیقی و نیمی از صدای محیط را می‌شنوید. این نقطه‌، نقطه‌یی‌ست که موسیقی نسبتن on و جهان نسبتن off شده‌ست.
دوستان، بنده هم بابت پایان فصل تیشرت‌ها غمگینم. می‌دانم هر روز باید کمتر و کمتر شاهد فرو رفتن تیشرت‌های زیبا در شلوار باشیم. اما هیچ نگران نباشید. پس از تیشرت‌های فرو رونده در شلوار، نوبت به سویشرت‌های گشاد می‌رسد‌ که مفرح ذات است و فزاینده‌ی جان!🍂
ما شما را درین راه هم تنها نمی‌گذاریم و فراموش نمی‌کنیم که در فصل تیشرت و شلوار، ما را تنها نگذاشتید.
باورتان بشود یا نه، یک قسمت از مجموعه فیلم‌های تخمی Reçeb یا همان رجب در اتوبوس در حال پخش است؛ بدون سانسور و دوبله! چند سکانسش تا به این‌جای کار با بیکینی بوده‌اند و خب، این برای یک اتوبوس مشهدی، یک پیشرفت عظیم محسوب می‌شود.
در تاریکی مطلق نود بدهیم.
با توجه به این که نمی‌دانیم فردا زنده‌ییم یا نه، نود بدهیم.
پشت به قبله نود بدهیم.