چتمارس.
-۳ اگر با اصطلاح احتمالن جنسیتزدهی «چوچک» آشنا باشید، پ٬ چوچک من بود. ارتباط ما چندان شمس و مولانایی نبود؛ البته جوری هم نبود که بشود از رویش یک «کوهستان بروکبک» ساخت. اصلن حالا که به عقب برمیگردم، میبینم تنها دلیل این که او هم سعی میکرد به من نزدیک باشد،…
۴-
به خانه میرسم. سرعت عطسهها به نحوی زیاد شده که اگر دسترسی به گوگل راحت بود، چک میکردم که چقدر با رکورد گینس فاصله دارم.
مامان آنتیهیستامین به خوردم میدهد. ظرف کمتر از یک ساعت، عطسهها بسیار کند شدهاند. تنها مشکلی که وجود دارد، این است که مثل سگ خوابم میآید. عیبی ندارد. میخوابم. فردا، در سرویس و مدرسه چنان چرت میزنم که راننده میپرسد «برای اعتیاد خیلی زود نبود؟»
روز دوم هم به همین نحو میگذرد. قرصها را قطع میکنم. عطسهها قطع نمیشوند. پدرم اینجاست که دستمال تدبیرش را میبندد و با نگاهی گیرا و قهرمانانه، وارد داستان میشود.
اعلام میکند از دوست عطارش چیزی شنیده که باید روی من امتحان کند.
و آن چیز ارتباط مستقیمی با سرنگ دارد.
به خانه میرسم. سرعت عطسهها به نحوی زیاد شده که اگر دسترسی به گوگل راحت بود، چک میکردم که چقدر با رکورد گینس فاصله دارم.
مامان آنتیهیستامین به خوردم میدهد. ظرف کمتر از یک ساعت، عطسهها بسیار کند شدهاند. تنها مشکلی که وجود دارد، این است که مثل سگ خوابم میآید. عیبی ندارد. میخوابم. فردا، در سرویس و مدرسه چنان چرت میزنم که راننده میپرسد «برای اعتیاد خیلی زود نبود؟»
روز دوم هم به همین نحو میگذرد. قرصها را قطع میکنم. عطسهها قطع نمیشوند. پدرم اینجاست که دستمال تدبیرش را میبندد و با نگاهی گیرا و قهرمانانه، وارد داستان میشود.
اعلام میکند از دوست عطارش چیزی شنیده که باید روی من امتحان کند.
و آن چیز ارتباط مستقیمی با سرنگ دارد.
👍15
رخدادهای گونهگون تیترشده بر جدارهی خارجی دکه، برگههای رطوبتخوردهی رفتهرنگ، سوزنهای نارسیده به پوست، داستانهای بیآغاز و سترون، ای فراموشیهای فشردن دکمهی ضبط، ای خندههای بعد از فراموشیهای فشردن دکمهی ضبط، ای ضبط فراموششده، فندک جامانده از دوست مرده، زوزهی روندهی بههیچکجانرس، ای گل مردود، شادی پس از گل مردود و درآوردن پیراهن رو به دوربینها،
شما چیزی به دنیای من اضافه کردهیید.
کش آمدید و پیراهنم را بر تن رنجورتر از همیشه ساختید.
دلگیر نیستم از شما. شما که رسالتتان این بوده و حقی کمتر از من برای وجود نداشتهیید.
شما چیزی به دنیای من اضافه کردهیید.
کش آمدید و پیراهنم را بر تن رنجورتر از همیشه ساختید.
دلگیر نیستم از شما. شما که رسالتتان این بوده و حقی کمتر از من برای وجود نداشتهیید.
👍7
The Truth, The Glow, The Fall
Anna von Hausswolff
@Chetmaxx
چند روز پیش، به برخی از آدمهایی که سه سال پیش آهنگ میدادم سر زدم و برایشان چیزهایی فرستادم.
یکی از همانها در جواب این را داد و من مجددن عاشق اینترنت شدم.
چند روز پیش، به برخی از آدمهایی که سه سال پیش آهنگ میدادم سر زدم و برایشان چیزهایی فرستادم.
یکی از همانها در جواب این را داد و من مجددن عاشق اینترنت شدم.
👍4
یعنی من ترجیحم همین است که انسانها کارشان را بکنند. بروند، بیایند، حرف بزنند، نزنند، بمیرند یا نمیرند؛ اما ته تهش، جایی، یاد هم بیفتند و از خاطرهی محوی که دارند، دچار لبخند شوند.
👍26
تا آمدم بخوابم، صدای آژیر پلیس آمد و شلیک چهار گلوله.
اینجا مشهد است، پایتخت معنوی جهان اسلام.
اینجا مشهد است، پایتخت معنوی جهان اسلام.
👍36
عزیزکم
تو فقط بلدی تا حد حزنانگیزی خواستنی باشی؛ این که نشد هنر!
تو فقط بلدی تا حد حزنانگیزی خواستنی باشی؛ این که نشد هنر!
👍20
چتمارس.
عزیزکم تو فقط بلدی تا حد حزنانگیزی خواستنی باشی؛ این که نشد هنر!
یکی از نویسندههای محبوبم اخیرن راجع به استفاده از علامت تعجب نوشته بود:
استفاده از آن بیهودهست. انگار از حرف زدن خودت متعجب شوی. خود گویی، خود خندی.
موافقش نیستم؛ اما لازم بود جایی آن را ذکر کنم. چون تا به حال به آن فکر نکرده بودم.
استفاده از آن بیهودهست. انگار از حرف زدن خودت متعجب شوی. خود گویی، خود خندی.
موافقش نیستم؛ اما لازم بود جایی آن را ذکر کنم. چون تا به حال به آن فکر نکرده بودم.
👍23
یکی از بهترین جملاتی که شنیدهام، این بوده:
تو نمیدانی چهقدر از تو متنفر نیستم!
تو نمیدانی چهقدر از تو متنفر نیستم!
👍18