راهکارهای تربیتی بابا
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی -۱
از خواب بیدار میشوم و همه چیز مثل روزهای دیگر است. چشمهای جوانم را میمالم و صورتم را آب میزنم. در آن لحظه، حتا ثانیهیی به ذهنم خطور نمیکند که سالها بعد، همین شستن صورت را هم قرار است از زندگییم حذف کنم.
جلوی آینه، میفهمم چشمهای صورتِ خیسم کمی پف کردهاند. میگذارم پای بدخوابی یا تماشای فوتبال تا دیروقت.
عطسه میکنم. دستمال کاغذی را برمیدارم و بینییم را میگیرم. خانهیمان همچنان همان بیابان است و منتظر سرویسم ایستادهام. سوار پیکان سفید میشوم. دونفر در صندلی جلو: من که گندهام و یکی که کوچک است.
تا مدرسه، ۲۵ کیلومتر راه داریم. دو یا سه عطسهی دیگر میزنم. هر بار، صورتم را میبرم در یقه تا خلط نپاشد تووی موهای آن یکی که کوچک است.
به مدرسه که میرسیم، میروم و باز صورتم را میشویم. دستمالم را در جیب میفشارم و با این فشار٬ به او میفهمانم که به او توسل کردهام.
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی -۱
از خواب بیدار میشوم و همه چیز مثل روزهای دیگر است. چشمهای جوانم را میمالم و صورتم را آب میزنم. در آن لحظه، حتا ثانیهیی به ذهنم خطور نمیکند که سالها بعد، همین شستن صورت را هم قرار است از زندگییم حذف کنم.
جلوی آینه، میفهمم چشمهای صورتِ خیسم کمی پف کردهاند. میگذارم پای بدخوابی یا تماشای فوتبال تا دیروقت.
عطسه میکنم. دستمال کاغذی را برمیدارم و بینییم را میگیرم. خانهیمان همچنان همان بیابان است و منتظر سرویسم ایستادهام. سوار پیکان سفید میشوم. دونفر در صندلی جلو: من که گندهام و یکی که کوچک است.
تا مدرسه، ۲۵ کیلومتر راه داریم. دو یا سه عطسهی دیگر میزنم. هر بار، صورتم را میبرم در یقه تا خلط نپاشد تووی موهای آن یکی که کوچک است.
به مدرسه که میرسیم، میروم و باز صورتم را میشویم. دستمالم را در جیب میفشارم و با این فشار٬ به او میفهمانم که به او توسل کردهام.
👍24
-۲
روز به گندی میگراید. دستمال که هیچ، یقهام را هم به گه کشیدهام.
اجازه نمیدهند بروم خانه و راستش، خودم هم خیلی مایل به خانه نیستم. چون سرویسم کار را خیلی راحت میکند و اگر نخواهم با سرویس برگردم، باید بروم پلیسراه و از آنجا سوار مینیبوس شوم تا برسم به جایی که تازه از آنجا، چهار کیلومتر تا خانه پیادهروی دارم.
خب نه. میمانم مدرسه. ناهارم را میخورم. نماز جماعت را هم میمانم. ساعت آخر هم به معلمم میگویم حالم خوب نیست و سرم را میگذارم روی میز. این میشود یک نقشهی بینقص.
همه چیز همینطور پیش میرود؛ جز عطسهها که حالا بیشتر از توان و تصور من شدهاند. دیگر در هر دقیقه حد اقل یک عطسه را میزنم. فشاری در جمجمهام حس میکنم که گویی با هر عطسه میتواند سرم را بترکاند.
در کتاب سینوهه خواندهام که یکی از فراعنه برای فرار از چنین فشاری، تن به یک جراحی میدهد که سرش را بشکافند و گازهای سمی را خارج کنند. دلم چنان عملی میخواهد؛ اما حتا دستمال کاغذی هم ندارم.
معلم میفرستدم بیرون که از دفتر دستمال بگیرم. صورتم را میشویم. یک جعبه دستمال میگیرم و دیگر به کلاس نمیروم.
زنگ میخورد. کیفم را برمیدارم و با یک تپه دستمال کاغذی مچاله و خیس، سوار سرویسم میشوم.
کوچولوی جلویی خیلی تحت فشار است. دلم برایش میسوزد. موهای فر ضخیمی دارد و پوستش زیادی صاف است. نه که زیبا باشد، اما تن گرمی دارد که آدم را حالیبهحالی میکند. خیلی ظریف است و وقتی کمی نوازشش میکنی، مثل بقیه خودش را نمیکشد عقب.
اصلن دلم نمیخواهد با عطسههایم او را ناراحت کنم.
روز به گندی میگراید. دستمال که هیچ، یقهام را هم به گه کشیدهام.
اجازه نمیدهند بروم خانه و راستش، خودم هم خیلی مایل به خانه نیستم. چون سرویسم کار را خیلی راحت میکند و اگر نخواهم با سرویس برگردم، باید بروم پلیسراه و از آنجا سوار مینیبوس شوم تا برسم به جایی که تازه از آنجا، چهار کیلومتر تا خانه پیادهروی دارم.
خب نه. میمانم مدرسه. ناهارم را میخورم. نماز جماعت را هم میمانم. ساعت آخر هم به معلمم میگویم حالم خوب نیست و سرم را میگذارم روی میز. این میشود یک نقشهی بینقص.
همه چیز همینطور پیش میرود؛ جز عطسهها که حالا بیشتر از توان و تصور من شدهاند. دیگر در هر دقیقه حد اقل یک عطسه را میزنم. فشاری در جمجمهام حس میکنم که گویی با هر عطسه میتواند سرم را بترکاند.
در کتاب سینوهه خواندهام که یکی از فراعنه برای فرار از چنین فشاری، تن به یک جراحی میدهد که سرش را بشکافند و گازهای سمی را خارج کنند. دلم چنان عملی میخواهد؛ اما حتا دستمال کاغذی هم ندارم.
معلم میفرستدم بیرون که از دفتر دستمال بگیرم. صورتم را میشویم. یک جعبه دستمال میگیرم و دیگر به کلاس نمیروم.
زنگ میخورد. کیفم را برمیدارم و با یک تپه دستمال کاغذی مچاله و خیس، سوار سرویسم میشوم.
کوچولوی جلویی خیلی تحت فشار است. دلم برایش میسوزد. موهای فر ضخیمی دارد و پوستش زیادی صاف است. نه که زیبا باشد، اما تن گرمی دارد که آدم را حالیبهحالی میکند. خیلی ظریف است و وقتی کمی نوازشش میکنی، مثل بقیه خودش را نمیکشد عقب.
اصلن دلم نمیخواهد با عطسههایم او را ناراحت کنم.
👍19
-۳
اگر با اصطلاح احتمالن جنسیتزدهی «چوچک» آشنا باشید، پ٬ چوچک من بود.
ارتباط ما چندان شمس و مولانایی نبود؛ البته جوری هم نبود که بشود از رویش یک «کوهستان بروکبک» ساخت. اصلن حالا که به عقب برمیگردم، میبینم تنها دلیل این که او هم سعی میکرد به من نزدیک باشد، همین بود که من گنده بودم و از او مراقبت میکردم.
میرفت یکجا و چرندی پرت میکرد؛ بعد هم با قدمهایی ترسان و ظریف، میدوید تا پشت سرم قایم شود.
آنقدر گنده بودم که هیچوقت حتا دعوایی شکل نگرفت.
من هم البته به شیوهی خودم از او استفاده میکردم. پوست نرمی داشت و همیشه دنبال بهانه بودم که دستهایش را بگیرم.
یادم میآید یک بار در همان سرویس برگشت کذایی، دستش را گرفته بودم که خوابم برد و وقتی بیدار شدم، محتلم شده بودم. یعنی واقعن زده بودم به جدول. یعنی واقعن آبم آمده بود!
پوووف! امان ازین دورهی بلوغ لاکردار!
اگر با اصطلاح احتمالن جنسیتزدهی «چوچک» آشنا باشید، پ٬ چوچک من بود.
ارتباط ما چندان شمس و مولانایی نبود؛ البته جوری هم نبود که بشود از رویش یک «کوهستان بروکبک» ساخت. اصلن حالا که به عقب برمیگردم، میبینم تنها دلیل این که او هم سعی میکرد به من نزدیک باشد، همین بود که من گنده بودم و از او مراقبت میکردم.
میرفت یکجا و چرندی پرت میکرد؛ بعد هم با قدمهایی ترسان و ظریف، میدوید تا پشت سرم قایم شود.
آنقدر گنده بودم که هیچوقت حتا دعوایی شکل نگرفت.
من هم البته به شیوهی خودم از او استفاده میکردم. پوست نرمی داشت و همیشه دنبال بهانه بودم که دستهایش را بگیرم.
یادم میآید یک بار در همان سرویس برگشت کذایی، دستش را گرفته بودم که خوابم برد و وقتی بیدار شدم، محتلم شده بودم. یعنی واقعن زده بودم به جدول. یعنی واقعن آبم آمده بود!
پوووف! امان ازین دورهی بلوغ لاکردار!
👍27
رعشههای آنارمونیک پردهی بلندگو وقتی نام مقدس تو را میخوانند٬ رانهای زمین را میلرزاند و آب از چانهها میچکد بر خاک.
در بافت صمیمیتزداییشدهی این طرح، کسی میدود با ردپایی از جوهر آبی. او پول گرفته تا بدود و پلیکان باشد. پس زندگییش را پنهان نگه داشته در ته حلقوم.
به آرامی زمزمه میکند: «چه روز بدی برای یک بار دیگر نمردن» و حتا پردههای صوتی نحیفش هم نمیلرزند از او که مخروبهیی بیهیبت است؛ نه سازهیی مهیب.
در بافت صمیمیتزداییشدهی این طرح، کسی میدود با ردپایی از جوهر آبی. او پول گرفته تا بدود و پلیکان باشد. پس زندگییش را پنهان نگه داشته در ته حلقوم.
به آرامی زمزمه میکند: «چه روز بدی برای یک بار دیگر نمردن» و حتا پردههای صوتی نحیفش هم نمیلرزند از او که مخروبهیی بیهیبت است؛ نه سازهیی مهیب.
👍14
Walking in Circles
Dead By Sunrise
از بندهای جانبی چستر بنینگتون (ع)
@Chetmaxx
اگر خوشتان آمد، همینجا سرچ کنید Grey Daze تا از بند جانبی دیگرش هم چیزی بشنوید.
@Chetmaxx
اگر خوشتان آمد، همینجا سرچ کنید Grey Daze تا از بند جانبی دیگرش هم چیزی بشنوید.
👍10
Sign Of The Dragonhead
Leaves' Eyes (@MeRock)
ناشناس:
مصطفااا جونممم
من امروز رو موود خوبیم و از اونجایی که عاشق سلیقه موزیکتم
یه موزیک هوی متال یا هارد راک خفن از این روانیا میفرستی براممم؟
یا موزیک دوبس دوبسی
سمفونیک گوش کنیم.
مصطفااا جونممم
من امروز رو موود خوبیم و از اونجایی که عاشق سلیقه موزیکتم
یه موزیک هوی متال یا هارد راک خفن از این روانیا میفرستی براممم؟
یا موزیک دوبس دوبسی
سمفونیک گوش کنیم.
👍7
- خیلی ناامیدید آقای طباطبایی.
+ نه اتفاقن؛ خیلی هم امیدوارم؛ برای اینکه ناامیدیهای من باعث خواهد شد که همه را از هم بپاشم و وقتی که پاشیده شد، باید جمع کنند و درست کنند.
- همنسلهای شما، کسانی که در آن سالها با شما کار میکردند، نمیپرسند از شما که شعر میگویید یا نه؟
+ کی جوابشان را میدهد؟
- شما جوابشان را نمیدهید؟
+ نه، نمیدهم. مگر بیکارم؟ من اینقدر کار دارم! بدانید که به شما خیلی لطف دارم که دارم با شما حرف میزنم. حوصلهی حرف زدن ندارم اصلن. ارزش ندارند که با اینها حرف بزنید.
بخشی از یکی از مصاحبههای ژازه طباطبایی.
+ نه اتفاقن؛ خیلی هم امیدوارم؛ برای اینکه ناامیدیهای من باعث خواهد شد که همه را از هم بپاشم و وقتی که پاشیده شد، باید جمع کنند و درست کنند.
- همنسلهای شما، کسانی که در آن سالها با شما کار میکردند، نمیپرسند از شما که شعر میگویید یا نه؟
+ کی جوابشان را میدهد؟
- شما جوابشان را نمیدهید؟
+ نه، نمیدهم. مگر بیکارم؟ من اینقدر کار دارم! بدانید که به شما خیلی لطف دارم که دارم با شما حرف میزنم. حوصلهی حرف زدن ندارم اصلن. ارزش ندارند که با اینها حرف بزنید.
بخشی از یکی از مصاحبههای ژازه طباطبایی.
👍15
چتمارس.
- خیلی ناامیدید آقای طباطبایی. + نه اتفاقن؛ خیلی هم امیدوارم؛ برای اینکه ناامیدیهای من باعث خواهد شد که همه را از هم بپاشم و وقتی که پاشیده شد، باید جمع کنند و درست کنند. - همنسلهای شما، کسانی که در آن سالها با شما کار میکردند،…
کمی قبلتر:
- چه شد که دیگر به شعر ادامه ندادید آقای طباطبایی؟
+ من همیشه کارم را انجام میدهم.
- چرا پس از شما خبری نیست؟
+ برای اینکه من حقهباز نیستم مثل دیگران که همیشه حرف بزنم.
- کارهایتان را منتشر نمیکنید؟
+ چه احتیاجی است؟ شرایط جوری نیست که آدم شعر بگوید.
- چرا؟
+ از شما میپرسم: چرا؟
- یعنی شرایط جامعه طوری نیست که شعر بگویید؟
+ هست؟
- برای شعر گفتن یا انتشارش؟
+ برای زندگی، شعر گفتن و انتشارش و فکر کردن و هر چیز دیگر.
- چرا اینقدر ناامید هستید آقای طباطبایی؟
+ من خیلی امیدوارم. امیدوارم که این زندگی درست شود.
ژازه ایز ساچ ئه موود.
- چه شد که دیگر به شعر ادامه ندادید آقای طباطبایی؟
+ من همیشه کارم را انجام میدهم.
- چرا پس از شما خبری نیست؟
+ برای اینکه من حقهباز نیستم مثل دیگران که همیشه حرف بزنم.
- کارهایتان را منتشر نمیکنید؟
+ چه احتیاجی است؟ شرایط جوری نیست که آدم شعر بگوید.
- چرا؟
+ از شما میپرسم: چرا؟
- یعنی شرایط جامعه طوری نیست که شعر بگویید؟
+ هست؟
- برای شعر گفتن یا انتشارش؟
+ برای زندگی، شعر گفتن و انتشارش و فکر کردن و هر چیز دیگر.
- چرا اینقدر ناامید هستید آقای طباطبایی؟
+ من خیلی امیدوارم. امیدوارم که این زندگی درست شود.
ژازه ایز ساچ ئه موود.
👍20
In Every Dream Home A Heartache
Roxy Music
(شروع موسیقی)
(توقف موسیقی)
ان الله مع الصابرین
و الله یحب الصابرین.
{از کشتهشدگان پیشآمد تلخ کورهی گچپزی ژاله}
(ادامهی موسیقی)
(توقف موسیقی)
ان الله مع الصابرین
و الله یحب الصابرین.
{از کشتهشدگان پیشآمد تلخ کورهی گچپزی ژاله}
(ادامهی موسیقی)
👍6
چتمارس.
-۳ اگر با اصطلاح احتمالن جنسیتزدهی «چوچک» آشنا باشید، پ٬ چوچک من بود. ارتباط ما چندان شمس و مولانایی نبود؛ البته جوری هم نبود که بشود از رویش یک «کوهستان بروکبک» ساخت. اصلن حالا که به عقب برمیگردم، میبینم تنها دلیل این که او هم سعی میکرد به من نزدیک باشد،…
۴-
به خانه میرسم. سرعت عطسهها به نحوی زیاد شده که اگر دسترسی به گوگل راحت بود، چک میکردم که چقدر با رکورد گینس فاصله دارم.
مامان آنتیهیستامین به خوردم میدهد. ظرف کمتر از یک ساعت، عطسهها بسیار کند شدهاند. تنها مشکلی که وجود دارد، این است که مثل سگ خوابم میآید. عیبی ندارد. میخوابم. فردا، در سرویس و مدرسه چنان چرت میزنم که راننده میپرسد «برای اعتیاد خیلی زود نبود؟»
روز دوم هم به همین نحو میگذرد. قرصها را قطع میکنم. عطسهها قطع نمیشوند. پدرم اینجاست که دستمال تدبیرش را میبندد و با نگاهی گیرا و قهرمانانه، وارد داستان میشود.
اعلام میکند از دوست عطارش چیزی شنیده که باید روی من امتحان کند.
و آن چیز ارتباط مستقیمی با سرنگ دارد.
به خانه میرسم. سرعت عطسهها به نحوی زیاد شده که اگر دسترسی به گوگل راحت بود، چک میکردم که چقدر با رکورد گینس فاصله دارم.
مامان آنتیهیستامین به خوردم میدهد. ظرف کمتر از یک ساعت، عطسهها بسیار کند شدهاند. تنها مشکلی که وجود دارد، این است که مثل سگ خوابم میآید. عیبی ندارد. میخوابم. فردا، در سرویس و مدرسه چنان چرت میزنم که راننده میپرسد «برای اعتیاد خیلی زود نبود؟»
روز دوم هم به همین نحو میگذرد. قرصها را قطع میکنم. عطسهها قطع نمیشوند. پدرم اینجاست که دستمال تدبیرش را میبندد و با نگاهی گیرا و قهرمانانه، وارد داستان میشود.
اعلام میکند از دوست عطارش چیزی شنیده که باید روی من امتحان کند.
و آن چیز ارتباط مستقیمی با سرنگ دارد.
👍15