چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
Last lullaby
Besides
پست‌راک، به نحوی که وسطش پنج بار گفتم:
وااای، تو چقد خوبی!
👍7
Fylgija Futhorck
Heilung
حسرتِ «تجربه شنیدن چنین موزیکی به صورت زنده» در دلم خواهد ماند.
احساس می‌کنم خود شیطان لبش را نزدیک گوشم نگه داشته.
و می‌دانید مشکل چیست؟ صدای خواننده‌ی زن به قدر کافی ملکوتی نیست تا دوگانه‌ی شیطان٫فرشته را شکل بدهد.
@chetmaxx
👍9
اوکی. یک، دو، سه، امتحان می‌کنیم؟


راهکارهای تربیتی بابا
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی - میان‌پرده

نه. این بار خبری از یک داستان طولانی نیست. حتا مطمئن نیستم که به دو قسمت برسم. تمام ماجرا چند لحظه است و خبری از تروما هم نیست. جوری بی‌جهت است که حتا مطمئن نیستم راجع به آن بنویسم یا نه.
مثلن در داستان قبلی، من خیلی روی ده‌ساله بودنم قدم زدم. این‌جا اما حتا خاطرم نیست چندساله‌ام. تنها حدس می‌زنم باید جایی بین یازده تا پانزده‌سالگی‌یم باشم. پس کمی چاقم، صورتم جوش دارد و مثل سگ٬ حشری‌یم؛ جوری حشری، که افسانه‌های متعددی بین دوستانم رواج یافته. مثلن این که به مرغ‌ها هم رحم نمی‌کنم یا مثلن روزی هشت بار خودارضایی می‌کنم.
البته شما که غریبه نیستید، تنها یکی از این دو افسانه واقعیت دارد. و من مایلم که نگویم کدام یک.
👍25
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی -۱

از خواب بیدار می‌شوم و همه چیز مثل روزهای دیگر است. چشم‌های جوانم را می‌مالم و صورتم را آب می‌زنم. در آن لحظه، حتا ثانیه‌یی به ذهنم خطور نمی‌کند که سال‌ها بعد، همین شستن صورت را هم قرار است از زندگی‌یم حذف کنم.
جلوی آینه، می‌فهمم چشم‌های صورتِ خیسم کمی پف کرده‌اند. می‌گذارم پای بدخوابی یا تماشای فوتبال تا دیروقت.
عطسه می‌کنم. دستمال کاغذی را برمی‌دارم و بینی‌یم را می‌گیرم. خانه‌یمان همچنان همان بیابان است و منتظر سرویسم ایستاده‌ام. سوار پیکان سفید می‌شوم. دونفر در صندلی جلو: من که گنده‌ام و یکی که کوچک است.
تا مدرسه، ۲۵ کیلومتر راه داریم. دو یا سه عطسه‌ی دیگر می‌زنم. هر بار، صورتم را می‌برم در یقه‌ تا خلط نپاشد تووی موهای آن یکی که کوچک است.
به مدرسه که می‌رسیم، می‌روم و باز صورتم را می‌شویم. دستمالم را در جیب می‌فشارم و با این فشار٬ به او می‌فهمانم که به او توسل کرده‌ام.
👍24


روز به گندی می‌گراید. دستمال که هیچ، یقه‌ام را هم به گه کشیده‌ام.
اجازه نمی‌دهند بروم خانه و راستش، خودم هم خیلی مایل به خانه نیستم. چون سرویسم کار را خیلی راحت می‌کند و اگر نخواهم با سرویس برگردم، باید بروم پلیس‌راه و از آن‌جا سوار مینی‌بوس شوم تا برسم به جایی که تازه از آن‌جا، چهار کیلومتر تا خانه پیاده‌روی دارم.
خب نه. می‌مانم مدرسه. ناهارم را می‌خورم. نماز جماعت را هم می‌مانم. ساعت آخر هم به معلمم می‌گویم حالم خوب نیست و سرم را می‌گذارم روی میز. این می‌شود یک نقشه‌ی بی‌نقص.
همه چیز همین‌طور پیش می‌رود؛ جز عطسه‌ها که حالا بیشتر از توان و تصور من شده‌اند. دیگر در هر دقیقه حد اقل یک عطسه را می‌زنم. فشاری در جمجمه‌ام حس می‌کنم که گویی با هر عطسه می‌تواند سرم را بترکاند.
در کتاب سینوهه خوانده‌ام که یکی از فراعنه برای فرار از چنین فشاری، تن به یک جراحی می‌دهد که سرش را بشکافند و گازهای سمی را خارج کنند. دلم چنان عملی می‌خواهد؛ اما حتا دستمال کاغذی هم ندارم.
معلم می‌فرستدم بیرون که از دفتر دستمال بگیرم. صورتم را می‌شویم. یک جعبه دستمال می‌گیرم و دیگر به کلاس نمی‌روم.
زنگ می‌خورد. کیفم را برمی‌دارم و با یک تپه دستمال کاغذی مچاله و خیس، سوار سرویسم می‌شوم.
کوچولوی جلویی خیلی تحت فشار است. دلم برایش می‌سوزد. موهای فر ضخیمی دارد و پوستش زیادی صاف است. نه که زیبا باشد، اما تن گرمی دارد که آدم را حالی‌به‌حالی می‌کند‌. خیلی ظریف است و وقتی کمی نوازشش می‌کنی، مثل بقیه خودش را نمی‌کشد عقب.
اصلن دلم نمی‌خواهد با عطسه‌هایم او را ناراحت کنم.
👍19

اگر با اصطلاح احتمالن جنسیت‌زده‌ی «چوچک» آشنا باشید، پ٬ چوچک من بود.
ارتباط ما چندان شمس و مولانایی نبود؛ البته جوری هم نبود که بشود از رویش یک «کوهستان بروکبک» ساخت. اصلن حالا که به عقب برمی‌گردم، می‌بینم تنها دلیل این که او هم سعی می‌کرد به من نزدیک باشد، همین بود که من گنده بودم و از او مراقبت می‌کردم.
می‌رفت یک‌جا و چرندی پرت می‌کرد؛ بعد هم با قدم‌هایی ترسان و ظریف، می‌دوید تا پشت سرم قایم شود.
آن‌قدر گنده بودم که هیچ‌وقت حتا دعوایی شکل نگرفت.
من هم البته به شیوه‌ی خودم از او استفاده می‌کردم. پوست نرمی داشت و همیشه دنبال بهانه بودم که دست‌هایش را بگیرم.
یادم می‌آید یک بار در همان سرویس برگشت کذایی، دستش را گرفته بودم که خوابم برد و وقتی بیدار شدم، محتلم شده بودم. یعنی واقعن زده بودم به جدول. یعنی واقعن آبم آمده بود!
پوووف! امان ازین دوره‌ی بلوغ لاکردار!
👍27
پیام‌های بازرگانی از اکسپلور اینستاگرام.
👍15
Gloomy Sunday
Anna von Hausswolff
خیلی نسبت به امروز احساس خوبی ندارم.
👍8
رعشه‌های آنارمونیک پرده‌ی بلندگو وقتی نام مقدس تو را می‌خوانند٬ ران‌های زمین را می‌لرزاند و آب از چانه‌ها می‌چکد بر خاک.
در بافت صمیمیت‌زدایی‌شده‌ی این طرح، کسی می‌دود با ردپایی از جوهر آبی. او پول گرفته تا بدود و پلیکان باشد. پس زندگی‌یش را پنهان نگه داشته در ته حلقوم.
به آرامی زمزمه می‌کند: «چه روز بدی برای یک بار دیگر نمردن» و حتا پرده‌های صوتی نحیفش هم نمی‌لرزند از او که مخروبه‌یی بی‌هیبت است؛ نه سازه‌یی مهیب.
👍14
👍30
Walking in Circles
Dead By Sunrise
از بندهای جانبی چستر بنینگتون (ع)
@Chetmaxx
اگر خوشتان آمد، همین‌جا سرچ کنید Grey Daze تا از بند جانبی دیگرش هم چیزی بشنوید.
👍10
👍12
Sign Of The Dragonhead
Leaves' Eyes (@MeRock)
ناشناس:
‌ ‌ ‌
مصطفااا جونممم
من امروز رو موود خوبیم و از اونجایی که عاشق سلیقه موزیکتم
یه موزیک هوی متال یا هارد راک خفن از این روانیا میفرستی براممم؟
یا موزیک دوبس دوبسی


سمفونیک گوش کنیم.
👍7
- خیلی‌ ناامیدید آقای‌ طباطبایی.
+ نه‌ اتفاقن؛ خیلی‌ هم امیدوارم‌؛ برای‌ اینکه‌ ناامیدی‌های‌ من‌ باعث‌ خواهد شد که‌ همه‌ را از هم‌ بپاشم و وقتی‌ که‌ پاشیده‌ شد، باید جمع‌ کنند و درست‌ کنند.

- هم‌‌نسل‌های‌ شما، کسانی‌ که‌ در آن‌ سال‌ها با شما کار می‌کردند، نمی‌پرسند از شما که‌ شعر می‌گویید یا نه؟
+ کی‌ جوابشان‌ را می‌دهد؟

- شما جوابشان‌ را نمی‌دهید؟
+ نه، نمی‌دهم‌. مگر بی‌کارم؟ من‌ این‌قدر کار دارم! بدانید که‌ به‌ شما خیلی‌ لطف‌ دارم‌ که‌ دارم‌ با شما حرف‌ می‌زنم‌. حوصله‌ی‌ حرف‌ زدن‌ ندارم‌ اصلن. ارزش‌ ندارند که با این‌ها حرف بزنید.




بخشی از یکی از مصاحبه‌های ژازه طباطبایی.
👍15
چتمارس.
- خیلی‌ ناامیدید آقای‌ طباطبایی. + نه‌ اتفاقن؛ خیلی‌ هم امیدوارم‌؛ برای‌ اینکه‌ ناامیدی‌های‌ من‌ باعث‌ خواهد شد که‌ همه‌ را از هم‌ بپاشم و وقتی‌ که‌ پاشیده‌ شد، باید جمع‌ کنند و درست‌ کنند. - هم‌‌نسل‌های‌ شما، کسانی‌ که‌ در آن‌ سال‌ها با شما کار می‌کردند،…
کمی قبل‌تر:

- چه‌ شد که‌ دیگر به‌ شعر ادامه‌ ندادید آقای‌ طباطبایی؟
+ من‌ همیشه‌ کارم‌ را انجام‌ می‌دهم.

- چرا پس‌ از شما خبری‌ نیست؟
+ برای‌ اینکه‌ من‌ حقه‌باز نیستم‌ مثل‌ دیگران‌ که‌ همیشه‌ حرف‌ بزنم‌.

- کارهایتان‌ را منتشر نمی‌کنید؟
+ چه‌ احتیاجی‌ است‌؟ شرایط‌ جوری‌ نیست‌ که‌ آدم‌ شعر بگوید.

- چرا؟
+ از شما می‌پرسم‌: چرا؟

- یعنی‌ شرایط‌ جامعه‌ طوری‌ نیست‌ که‌ شعر بگویید؟
+ هست؟

- برای‌ شعر گفتن‌ یا انتشارش؟
+ برای‌ زندگی‌، شعر گفتن‌ و انتشارش‌ و فکر کردن‌ و هر چیز دیگر.

- چرا اینقدر ناامید هستید آقای‌ طباطبایی؟
+ من‌ خیلی‌ امیدوارم. امیدوارم‌ که‌ این‌ زندگی‌ درست‌ شود.




ژازه ایز ساچ ئه موود.
👍20
👍35