راهکارهای تربیتی بابا
قسمت یک: مواجهه با ترس -۶
خانهی ما وسط شهر نیست. حتا کنارش هم نیست. خیلی بیرونتر از مشهد، در دل یک بیابان، جایی که به شکل روزمره رتیل، عقرب، شغال، گاهی هم روباه و مار میبینی و برایت عادی شده؛ خانهی ما اینجاست، پشت آن درختها.
دهسالهام. یاد گرفتهام با دست خالی عقرب بکُشم و یک بار هم با یک نایلون٬ مار گرفتهام.
اما حالا شب است و میترسم. و میخواهم جایی وسطشان بخوابم.
قسمت یک: مواجهه با ترس -۶
خانهی ما وسط شهر نیست. حتا کنارش هم نیست. خیلی بیرونتر از مشهد، در دل یک بیابان، جایی که به شکل روزمره رتیل، عقرب، شغال، گاهی هم روباه و مار میبینی و برایت عادی شده؛ خانهی ما اینجاست، پشت آن درختها.
دهسالهام. یاد گرفتهام با دست خالی عقرب بکُشم و یک بار هم با یک نایلون٬ مار گرفتهام.
اما حالا شب است و میترسم. و میخواهم جایی وسطشان بخوابم.
👍37
III · Moses Stretched Out His Hand Over the Sea, and the Lord, by…
El Altar Del Holocausto
پستراکهای ارسالی بهزاد🤌
👍7
راجع به این،
یک نفر ناشناس داد که:
«چون تو نسبت به حمایت و لطف دیگران بیتفاوتی و آن را جبران نمیکنی، باید هم انتظار چنین رفتاری را داشته باشی»
شما یک مسئلهی مهم را این وسط در نظر نمیگیرید که در ادامهی زندگی تاثیرش را خواهید دید:
کیفیت.
این نگرش کذاییِ «فلانی چیزی از من شر کرده، پس من هم از او شر میکنم» همان چیزیست که باعث میشود که مثلن وقتی برای گرفتن یک شغل خوب اقدام میکنید، ببینید یک نفر که حتا نصف شما هم لایق آن نیست، فردا پشت میزش نشسته و لنگها را انداخته روی هم؛ چون احتمالن پدرش به رییس آن شرکت لطف خارج از ضابطهیی کرده یا چیزی شبیه به این.
آدم با بعضی از این بدهبستانها خودش را میبرد زیر سوال.
من اصول مشخصی دارم و شکایتی هم ازین قضیه نداشتم که من را قاطی خالهبازیهایتان نمیکنید و نوشتههایم زیر چیزی مثل «کاش فردا مد تعطیل باشه😔» نمیآید؛ تنها یک فکت را مطرح کردم.
یک نفر ناشناس داد که:
«چون تو نسبت به حمایت و لطف دیگران بیتفاوتی و آن را جبران نمیکنی، باید هم انتظار چنین رفتاری را داشته باشی»
شما یک مسئلهی مهم را این وسط در نظر نمیگیرید که در ادامهی زندگی تاثیرش را خواهید دید:
کیفیت.
این نگرش کذاییِ «فلانی چیزی از من شر کرده، پس من هم از او شر میکنم» همان چیزیست که باعث میشود که مثلن وقتی برای گرفتن یک شغل خوب اقدام میکنید، ببینید یک نفر که حتا نصف شما هم لایق آن نیست، فردا پشت میزش نشسته و لنگها را انداخته روی هم؛ چون احتمالن پدرش به رییس آن شرکت لطف خارج از ضابطهیی کرده یا چیزی شبیه به این.
آدم با بعضی از این بدهبستانها خودش را میبرد زیر سوال.
من اصول مشخصی دارم و شکایتی هم ازین قضیه نداشتم که من را قاطی خالهبازیهایتان نمیکنید و نوشتههایم زیر چیزی مثل «کاش فردا مد تعطیل باشه😔» نمیآید؛ تنها یک فکت را مطرح کردم.
👍39
Forwarded from چتمارس. (میم. په. 𐂂)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من در برابر واکنشهای مثبت یا منفی شما نسبت به اینجا:
👍20
چتمارس.
راهکارهای تربیتی بابا قسمت یک: مواجهه با ترس -۶ خانهی ما وسط شهر نیست. حتا کنارش هم نیست. خیلی بیرونتر از مشهد، در دل یک بیابان، جایی که به شکل روزمره رتیل، عقرب، شغال، گاهی هم روباه و مار میبینی و برایت عادی شده؛ خانهی ما اینجاست، پشت آن درختها. دهسالهام.…
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت یک: مواجهه با ترس -۷
وسط بیابان زندگی میکنیم؛ جایی که برای هر موجود ترسناکی که از انسانها و شلوغی شهر بیزار است٬ مکان مناسبی برای پنهان شدن محسوب میشود.
شب است. ترسیدهام. میخواهم بین پدر و مادرم بخوابم. مرددم. رفتارشان چه خواهد بود؟ زور ترس از میمونی صورتی بیشتر است یا کتک خوردن از بابا؟
از جایم بلند میشوم و میروم در اتاقشان. خوابشان سنگین است. از صدای پایم بیدار نمیشوند. عمدن آرام قدم برنمیدارم. بلند نفس میکشم. کمی به در و دیوار نگاه میکنم. میتوانم همینجا بنشینم. اینطوری نه ترس را حس میکنم و نه بابت خوابیدن کنار آنها مورد مواخذه قرار میگیرم. اما خستهام. فردا هم مدرسه دارم. باید بخوابم.
آرام میگویم: بابـ(ـا)؟
آب از باب تکان نمیخورد. دوباره تکرار میکنم؛ کمی بلندتر: بابا؟
و با چشمهای بسته٬ بیدار میشود:
- ها؟
- میترسم.
- ترس؟ آیةالکرسی بخون.
قسمت یک: مواجهه با ترس -۷
وسط بیابان زندگی میکنیم؛ جایی که برای هر موجود ترسناکی که از انسانها و شلوغی شهر بیزار است٬ مکان مناسبی برای پنهان شدن محسوب میشود.
شب است. ترسیدهام. میخواهم بین پدر و مادرم بخوابم. مرددم. رفتارشان چه خواهد بود؟ زور ترس از میمونی صورتی بیشتر است یا کتک خوردن از بابا؟
از جایم بلند میشوم و میروم در اتاقشان. خوابشان سنگین است. از صدای پایم بیدار نمیشوند. عمدن آرام قدم برنمیدارم. بلند نفس میکشم. کمی به در و دیوار نگاه میکنم. میتوانم همینجا بنشینم. اینطوری نه ترس را حس میکنم و نه بابت خوابیدن کنار آنها مورد مواخذه قرار میگیرم. اما خستهام. فردا هم مدرسه دارم. باید بخوابم.
آرام میگویم: بابـ(ـا)؟
آب از باب تکان نمیخورد. دوباره تکرار میکنم؛ کمی بلندتر: بابا؟
و با چشمهای بسته٬ بیدار میشود:
- ها؟
- میترسم.
- ترس؟ آیةالکرسی بخون.
👍31
چتمارس.
راهکارهای تربیتی بابا قسمت یک: مواجهه با ترس -۷ وسط بیابان زندگی میکنیم؛ جایی که برای هر موجود ترسناکی که از انسانها و شلوغی شهر بیزار است٬ مکان مناسبی برای پنهان شدن محسوب میشود. شب است. ترسیدهام. میخواهم بین پدر و مادرم بخوابم. مرددم. رفتارشان چه خواهد…
-۸
همهی رشتههایم پنبه میشوند. برمیگردم به اتاقم. پتو را تا زیر گلو میکشم بالا. هیچجا امن نیست.
آیةالکرسی را شروع میکنم، اما به قدری ترسیدهام که میفهمم نمیتوانم تمامش کنم؛ زیرا یک بخش آن را به اشتباه٬ مدام تکرار میکنم و باز برمیگردم.
نصف ساعت به همین فلاکت میگذرد. باز طاقت ندارم. برمیگردم به اتاقشان.
این بار با شجاعت بیشتری پدرم را بیدار میکنم؛ حتا به بازویش دست میزنم:
- بابا؟ من میترسم. نمیتونم بخوابم.
بابا با هوش سرشار خود چارهیی میاندیشد و به شکلی مدبرانه میگوید:
- سعی کن بخوابی.
آه پدر. کاش به همین راحتی بود.
دوباره برمیگردم به اتاقم. پتو را تا خرخره میکشم بالا و بیچارهتر از همیشه، به سقف خیرهام.
باید بخوابم؛ اما ممکن نیست.
پس دوباره به سمت اتاق آنها میروم.
چه اشتباه بزرگی...
همهی رشتههایم پنبه میشوند. برمیگردم به اتاقم. پتو را تا زیر گلو میکشم بالا. هیچجا امن نیست.
آیةالکرسی را شروع میکنم، اما به قدری ترسیدهام که میفهمم نمیتوانم تمامش کنم؛ زیرا یک بخش آن را به اشتباه٬ مدام تکرار میکنم و باز برمیگردم.
نصف ساعت به همین فلاکت میگذرد. باز طاقت ندارم. برمیگردم به اتاقشان.
این بار با شجاعت بیشتری پدرم را بیدار میکنم؛ حتا به بازویش دست میزنم:
- بابا؟ من میترسم. نمیتونم بخوابم.
بابا با هوش سرشار خود چارهیی میاندیشد و به شکلی مدبرانه میگوید:
- سعی کن بخوابی.
آه پدر. کاش به همین راحتی بود.
دوباره برمیگردم به اتاقم. پتو را تا خرخره میکشم بالا و بیچارهتر از همیشه، به سقف خیرهام.
باید بخوابم؛ اما ممکن نیست.
پس دوباره به سمت اتاق آنها میروم.
چه اشتباه بزرگی...
👍33
۹-
بار سوم٬ شبیه دو مرتبهی قبلی پیش نمیرود. این بار عصبانی ازینکه خوابش را قطع کردهام، از جایش بلند میشود، پیراهنش را میاندازد روی دوشش، دستم را میگیرد و میرویم بیرون از خانه.
- که میترسی، ها؟
به سمت قلب بیابان در حال حرکتیم. ماه کامل است. نفسم درنمیآید. چند دقیقه پیش میرویم. حالا از همه جا فاصله داریم؛ طوری که اگر جیغ بکشم هم کسی جز سگهای بیابان نمیشنود.
دستم را رها میکند. میگوید بنشینم روی زمین. نشستهام. نشستهام و میلرزم.
- از جات تکون نمیخوری. همینجا میشینی و تا هزار میشمری. بعدش برگرد خونه.
این را میگوید، وسط بیابان رهایم میکند و میرود.
حالا تنها نشستهام آنجا. هفتهی پیش٬ برنامهیی راجع به آدمگرگها دیدهام و ماه کامل٬ مثل سگ میترساندم. مهتاب کمسو٬ بوتههای خار را شبیه جمجمههایی روی زمین کرده و از یک تا هزار٬ دوورترین فاصلهی دنیاست.
بار سوم٬ شبیه دو مرتبهی قبلی پیش نمیرود. این بار عصبانی ازینکه خوابش را قطع کردهام، از جایش بلند میشود، پیراهنش را میاندازد روی دوشش، دستم را میگیرد و میرویم بیرون از خانه.
- که میترسی، ها؟
به سمت قلب بیابان در حال حرکتیم. ماه کامل است. نفسم درنمیآید. چند دقیقه پیش میرویم. حالا از همه جا فاصله داریم؛ طوری که اگر جیغ بکشم هم کسی جز سگهای بیابان نمیشنود.
دستم را رها میکند. میگوید بنشینم روی زمین. نشستهام. نشستهام و میلرزم.
- از جات تکون نمیخوری. همینجا میشینی و تا هزار میشمری. بعدش برگرد خونه.
این را میگوید، وسط بیابان رهایم میکند و میرود.
حالا تنها نشستهام آنجا. هفتهی پیش٬ برنامهیی راجع به آدمگرگها دیدهام و ماه کامل٬ مثل سگ میترساندم. مهتاب کمسو٬ بوتههای خار را شبیه جمجمههایی روی زمین کرده و از یک تا هزار٬ دوورترین فاصلهی دنیاست.
👍45
چتمارس.
۹- بار سوم٬ شبیه دو مرتبهی قبلی پیش نمیرود. این بار عصبانی ازینکه خوابش را قطع کردهام، از جایش بلند میشود، پیراهنش را میاندازد روی دوشش، دستم را میگیرد و میرویم بیرون از خانه. - که میترسی، ها؟ به سمت قلب بیابان در حال حرکتیم. ماه کامل است. نفسم درنمیآید.…
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت یک: مواجهه با ترس -پایانی - ۱۰
دهسالهام. رهاشده وسط بیابان. تا به اینجای زندگی، بسیار پیش آمده که به خونی بودن ارتباطم با خانواده فکر کنم. آدم که بچهی خودش را ول نمیکند وسط بیابان!
بسماللهبسمالله میگویم. آیةالکرسی را باز نصفهونیمه بلغور میکنم. میخواهم بشمارم، نمیتوانم. باید تا هزار پیش بروم؛ اما تا صد هم خودش خیلی زیاد است:
یکدوسهچارپنایشاَفاَشنودَهیازدهدوازده، سیزده، پونزده، بیست، پنجاه، هفتاد، صد، صد، صد و... پنجاه، شصت، هفتاد...
تخمهای کوچک دهسالهام در گلو پاپیون، با دزدی از زمان، میرسم به هزار و چارنعل به سمت خانه میدوم. دمپایییم از پا درمیآید و بوتههای خار٬ خوار پایم را میگایند و میدوم. به آدمگرگ یا جن یا میمون صورتی پشت سرم فکر میکنم که حالا در حال دویدنند و میدوم. نفسم درنمیآید و میدوم. آنقدر میدوم که پاهای خونییم به آسفالت برسند و باز میدوم.
به خانه میرسم. حتا در را بسته؛ دری که میداند سختم است از رویش بپرم و میداند در هم نباید بزنم.
از در میروم بالا. پایین که میپرم، زانو میرود تووی دیافراگم. درازبهدراز پهنم کف حیاط و دیگر واقعن نمیتوانم نفس بکشم.
میخزم به سمت اتاقم. پتو را میکشم بالا.
و دیگر از هیچ چیزی نمیترسم.
قسمت یک: مواجهه با ترس -پایانی - ۱۰
دهسالهام. رهاشده وسط بیابان. تا به اینجای زندگی، بسیار پیش آمده که به خونی بودن ارتباطم با خانواده فکر کنم. آدم که بچهی خودش را ول نمیکند وسط بیابان!
بسماللهبسمالله میگویم. آیةالکرسی را باز نصفهونیمه بلغور میکنم. میخواهم بشمارم، نمیتوانم. باید تا هزار پیش بروم؛ اما تا صد هم خودش خیلی زیاد است:
یکدوسهچارپنایشاَفاَشنودَهیازدهدوازده، سیزده، پونزده، بیست، پنجاه، هفتاد، صد، صد، صد و... پنجاه، شصت، هفتاد...
تخمهای کوچک دهسالهام در گلو پاپیون، با دزدی از زمان، میرسم به هزار و چارنعل به سمت خانه میدوم. دمپایییم از پا درمیآید و بوتههای خار٬ خوار پایم را میگایند و میدوم. به آدمگرگ یا جن یا میمون صورتی پشت سرم فکر میکنم که حالا در حال دویدنند و میدوم. نفسم درنمیآید و میدوم. آنقدر میدوم که پاهای خونییم به آسفالت برسند و باز میدوم.
به خانه میرسم. حتا در را بسته؛ دری که میداند سختم است از رویش بپرم و میداند در هم نباید بزنم.
از در میروم بالا. پایین که میپرم، زانو میرود تووی دیافراگم. درازبهدراز پهنم کف حیاط و دیگر واقعن نمیتوانم نفس بکشم.
میخزم به سمت اتاقم. پتو را میکشم بالا.
و دیگر از هیچ چیزی نمیترسم.
👍38
Fylgija Futhorck
Heilung
حسرتِ «تجربه شنیدن چنین موزیکی به صورت زنده» در دلم خواهد ماند.
احساس میکنم خود شیطان لبش را نزدیک گوشم نگه داشته.
و میدانید مشکل چیست؟ صدای خوانندهی زن به قدر کافی ملکوتی نیست تا دوگانهی شیطان٫فرشته را شکل بدهد.
@chetmaxx
احساس میکنم خود شیطان لبش را نزدیک گوشم نگه داشته.
و میدانید مشکل چیست؟ صدای خوانندهی زن به قدر کافی ملکوتی نیست تا دوگانهی شیطان٫فرشته را شکل بدهد.
@chetmaxx
👍9
اوکی. یک، دو، سه، امتحان میکنیم؟
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی - میانپرده
نه. این بار خبری از یک داستان طولانی نیست. حتا مطمئن نیستم که به دو قسمت برسم. تمام ماجرا چند لحظه است و خبری از تروما هم نیست. جوری بیجهت است که حتا مطمئن نیستم راجع به آن بنویسم یا نه.
مثلن در داستان قبلی، من خیلی روی دهساله بودنم قدم زدم. اینجا اما حتا خاطرم نیست چندسالهام. تنها حدس میزنم باید جایی بین یازده تا پانزدهسالگییم باشم. پس کمی چاقم، صورتم جوش دارد و مثل سگ٬ حشرییم؛ جوری حشری، که افسانههای متعددی بین دوستانم رواج یافته. مثلن این که به مرغها هم رحم نمیکنم یا مثلن روزی هشت بار خودارضایی میکنم.
البته شما که غریبه نیستید، تنها یکی از این دو افسانه واقعیت دارد. و من مایلم که نگویم کدام یک.
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی - میانپرده
نه. این بار خبری از یک داستان طولانی نیست. حتا مطمئن نیستم که به دو قسمت برسم. تمام ماجرا چند لحظه است و خبری از تروما هم نیست. جوری بیجهت است که حتا مطمئن نیستم راجع به آن بنویسم یا نه.
مثلن در داستان قبلی، من خیلی روی دهساله بودنم قدم زدم. اینجا اما حتا خاطرم نیست چندسالهام. تنها حدس میزنم باید جایی بین یازده تا پانزدهسالگییم باشم. پس کمی چاقم، صورتم جوش دارد و مثل سگ٬ حشرییم؛ جوری حشری، که افسانههای متعددی بین دوستانم رواج یافته. مثلن این که به مرغها هم رحم نمیکنم یا مثلن روزی هشت بار خودارضایی میکنم.
البته شما که غریبه نیستید، تنها یکی از این دو افسانه واقعیت دارد. و من مایلم که نگویم کدام یک.
👍25
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی -۱
از خواب بیدار میشوم و همه چیز مثل روزهای دیگر است. چشمهای جوانم را میمالم و صورتم را آب میزنم. در آن لحظه، حتا ثانیهیی به ذهنم خطور نمیکند که سالها بعد، همین شستن صورت را هم قرار است از زندگییم حذف کنم.
جلوی آینه، میفهمم چشمهای صورتِ خیسم کمی پف کردهاند. میگذارم پای بدخوابی یا تماشای فوتبال تا دیروقت.
عطسه میکنم. دستمال کاغذی را برمیدارم و بینییم را میگیرم. خانهیمان همچنان همان بیابان است و منتظر سرویسم ایستادهام. سوار پیکان سفید میشوم. دونفر در صندلی جلو: من که گندهام و یکی که کوچک است.
تا مدرسه، ۲۵ کیلومتر راه داریم. دو یا سه عطسهی دیگر میزنم. هر بار، صورتم را میبرم در یقه تا خلط نپاشد تووی موهای آن یکی که کوچک است.
به مدرسه که میرسیم، میروم و باز صورتم را میشویم. دستمالم را در جیب میفشارم و با این فشار٬ به او میفهمانم که به او توسل کردهام.
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی -۱
از خواب بیدار میشوم و همه چیز مثل روزهای دیگر است. چشمهای جوانم را میمالم و صورتم را آب میزنم. در آن لحظه، حتا ثانیهیی به ذهنم خطور نمیکند که سالها بعد، همین شستن صورت را هم قرار است از زندگییم حذف کنم.
جلوی آینه، میفهمم چشمهای صورتِ خیسم کمی پف کردهاند. میگذارم پای بدخوابی یا تماشای فوتبال تا دیروقت.
عطسه میکنم. دستمال کاغذی را برمیدارم و بینییم را میگیرم. خانهیمان همچنان همان بیابان است و منتظر سرویسم ایستادهام. سوار پیکان سفید میشوم. دونفر در صندلی جلو: من که گندهام و یکی که کوچک است.
تا مدرسه، ۲۵ کیلومتر راه داریم. دو یا سه عطسهی دیگر میزنم. هر بار، صورتم را میبرم در یقه تا خلط نپاشد تووی موهای آن یکی که کوچک است.
به مدرسه که میرسیم، میروم و باز صورتم را میشویم. دستمالم را در جیب میفشارم و با این فشار٬ به او میفهمانم که به او توسل کردهام.
👍24
-۲
روز به گندی میگراید. دستمال که هیچ، یقهام را هم به گه کشیدهام.
اجازه نمیدهند بروم خانه و راستش، خودم هم خیلی مایل به خانه نیستم. چون سرویسم کار را خیلی راحت میکند و اگر نخواهم با سرویس برگردم، باید بروم پلیسراه و از آنجا سوار مینیبوس شوم تا برسم به جایی که تازه از آنجا، چهار کیلومتر تا خانه پیادهروی دارم.
خب نه. میمانم مدرسه. ناهارم را میخورم. نماز جماعت را هم میمانم. ساعت آخر هم به معلمم میگویم حالم خوب نیست و سرم را میگذارم روی میز. این میشود یک نقشهی بینقص.
همه چیز همینطور پیش میرود؛ جز عطسهها که حالا بیشتر از توان و تصور من شدهاند. دیگر در هر دقیقه حد اقل یک عطسه را میزنم. فشاری در جمجمهام حس میکنم که گویی با هر عطسه میتواند سرم را بترکاند.
در کتاب سینوهه خواندهام که یکی از فراعنه برای فرار از چنین فشاری، تن به یک جراحی میدهد که سرش را بشکافند و گازهای سمی را خارج کنند. دلم چنان عملی میخواهد؛ اما حتا دستمال کاغذی هم ندارم.
معلم میفرستدم بیرون که از دفتر دستمال بگیرم. صورتم را میشویم. یک جعبه دستمال میگیرم و دیگر به کلاس نمیروم.
زنگ میخورد. کیفم را برمیدارم و با یک تپه دستمال کاغذی مچاله و خیس، سوار سرویسم میشوم.
کوچولوی جلویی خیلی تحت فشار است. دلم برایش میسوزد. موهای فر ضخیمی دارد و پوستش زیادی صاف است. نه که زیبا باشد، اما تن گرمی دارد که آدم را حالیبهحالی میکند. خیلی ظریف است و وقتی کمی نوازشش میکنی، مثل بقیه خودش را نمیکشد عقب.
اصلن دلم نمیخواهد با عطسههایم او را ناراحت کنم.
روز به گندی میگراید. دستمال که هیچ، یقهام را هم به گه کشیدهام.
اجازه نمیدهند بروم خانه و راستش، خودم هم خیلی مایل به خانه نیستم. چون سرویسم کار را خیلی راحت میکند و اگر نخواهم با سرویس برگردم، باید بروم پلیسراه و از آنجا سوار مینیبوس شوم تا برسم به جایی که تازه از آنجا، چهار کیلومتر تا خانه پیادهروی دارم.
خب نه. میمانم مدرسه. ناهارم را میخورم. نماز جماعت را هم میمانم. ساعت آخر هم به معلمم میگویم حالم خوب نیست و سرم را میگذارم روی میز. این میشود یک نقشهی بینقص.
همه چیز همینطور پیش میرود؛ جز عطسهها که حالا بیشتر از توان و تصور من شدهاند. دیگر در هر دقیقه حد اقل یک عطسه را میزنم. فشاری در جمجمهام حس میکنم که گویی با هر عطسه میتواند سرم را بترکاند.
در کتاب سینوهه خواندهام که یکی از فراعنه برای فرار از چنین فشاری، تن به یک جراحی میدهد که سرش را بشکافند و گازهای سمی را خارج کنند. دلم چنان عملی میخواهد؛ اما حتا دستمال کاغذی هم ندارم.
معلم میفرستدم بیرون که از دفتر دستمال بگیرم. صورتم را میشویم. یک جعبه دستمال میگیرم و دیگر به کلاس نمیروم.
زنگ میخورد. کیفم را برمیدارم و با یک تپه دستمال کاغذی مچاله و خیس، سوار سرویسم میشوم.
کوچولوی جلویی خیلی تحت فشار است. دلم برایش میسوزد. موهای فر ضخیمی دارد و پوستش زیادی صاف است. نه که زیبا باشد، اما تن گرمی دارد که آدم را حالیبهحالی میکند. خیلی ظریف است و وقتی کمی نوازشش میکنی، مثل بقیه خودش را نمیکشد عقب.
اصلن دلم نمیخواهد با عطسههایم او را ناراحت کنم.
👍19
-۳
اگر با اصطلاح احتمالن جنسیتزدهی «چوچک» آشنا باشید، پ٬ چوچک من بود.
ارتباط ما چندان شمس و مولانایی نبود؛ البته جوری هم نبود که بشود از رویش یک «کوهستان بروکبک» ساخت. اصلن حالا که به عقب برمیگردم، میبینم تنها دلیل این که او هم سعی میکرد به من نزدیک باشد، همین بود که من گنده بودم و از او مراقبت میکردم.
میرفت یکجا و چرندی پرت میکرد؛ بعد هم با قدمهایی ترسان و ظریف، میدوید تا پشت سرم قایم شود.
آنقدر گنده بودم که هیچوقت حتا دعوایی شکل نگرفت.
من هم البته به شیوهی خودم از او استفاده میکردم. پوست نرمی داشت و همیشه دنبال بهانه بودم که دستهایش را بگیرم.
یادم میآید یک بار در همان سرویس برگشت کذایی، دستش را گرفته بودم که خوابم برد و وقتی بیدار شدم، محتلم شده بودم. یعنی واقعن زده بودم به جدول. یعنی واقعن آبم آمده بود!
پوووف! امان ازین دورهی بلوغ لاکردار!
اگر با اصطلاح احتمالن جنسیتزدهی «چوچک» آشنا باشید، پ٬ چوچک من بود.
ارتباط ما چندان شمس و مولانایی نبود؛ البته جوری هم نبود که بشود از رویش یک «کوهستان بروکبک» ساخت. اصلن حالا که به عقب برمیگردم، میبینم تنها دلیل این که او هم سعی میکرد به من نزدیک باشد، همین بود که من گنده بودم و از او مراقبت میکردم.
میرفت یکجا و چرندی پرت میکرد؛ بعد هم با قدمهایی ترسان و ظریف، میدوید تا پشت سرم قایم شود.
آنقدر گنده بودم که هیچوقت حتا دعوایی شکل نگرفت.
من هم البته به شیوهی خودم از او استفاده میکردم. پوست نرمی داشت و همیشه دنبال بهانه بودم که دستهایش را بگیرم.
یادم میآید یک بار در همان سرویس برگشت کذایی، دستش را گرفته بودم که خوابم برد و وقتی بیدار شدم، محتلم شده بودم. یعنی واقعن زده بودم به جدول. یعنی واقعن آبم آمده بود!
پوووف! امان ازین دورهی بلوغ لاکردار!
👍27