چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
(دخترعمه‌ام را چند سالی می‌شود که ندیده‌ام. چهارده روز از من بزرگ‌تر بود و بنا به شنیده‌هایم، حالا بچه دارد. خالص‌ترین کشفیات جنسی من با او و در کودکی رقم خورد؛ جایی که طی بازی جذابی به نام «چُل‌بازی»، خلوتی پیدا می‌کردیم تا بکشیم پایین و به محتویات هم نگاه کنیم.
باری، در همان بازی‌گوشی‌ها، من یادم افتاد که امروز٬ وفات حضرت معصومه است.
تا خاطرم افتاد، سریع کشیدم بالا و او را هم با چشم‌های بسته پوشاندم و وادارش کردم رو به قبله و پشت سر من سجده کند تا خدا توبه‌ی خالصمان را بپذیرد؛ اما تا سال‌ها بعد هم همچنان بابت آن اتفاقات احساس گناه داشتم)
👍60
Jump
Van Halen @Rockstyleir
با این موسیقی انرژی لازم برای کار کردن در ادامه‌ی شبم را تامین می‌کنم؛ چند دقیقه‌ای.
👍3
Touch (Acoustic)
Ghostly Kisses
دقیقن از کجای حنجره‌ زیبایی که صبح هم نمی‌خزد به رخت خواب؟
👍8
چتمارس.
راهکارهای تربیتی بابا قسمت یک: مواجهه با ترس -۳ فیلم کوتاه است و زود تمام می‌شود؛ اما مثل هر اثر هنری دیگری، تاثیرش برای مدتی روی ذهن مخاطب باقی می‌ماند. هرچند سخت است یک کلیپ کوتاه با کیفیت تیری‌جی‌پی و با رزولوشن صد و چهل و خرده‌یی کلیوبیت بر ثانیه که فاقد…
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت یک: مواجهه با ترس -۴

گوشی موبایلی در کار نیست. برای اقامه‌ی نماز صبح، تلوزیون را برای ساعت مشخصی تنظیم می‌کنیم تا روشن شود و بیدارمان کند. اکثر شبکه‌ها شبانه‌روزی نیستند؛ پس حتمن باید تلوزیون را روی شبکه‌یی خاموش کنیم که موقع روشن شدن برنامه‌یی داشته باشد.
آن‌شب، وقتی دیگر طاقتِ تحمل ترس را ندارم، می‌روم و تلوزیون را کمی پیش از موعد روشن می‌کنم و به دروغ می‌گویم که در تنظیم آلارم دچار اشتباه محاسباتی شده‌ام.
خب. حالا نمازمان را هم خواندیم. تا صبح هنوز چند ساعتی باقی مانده‌. اوه! باید بروم مدرسه! امتحان هم دارم و بیش از سی ساعت است که نخوابیده‌ام!
سر کلاس٬ تقریبن خوابم. شاگرد اول کلاسم، اما مغزم کار نمی‌کند. امتحان ریاضی داریم. گند می‌زنم.
اضطراب شب را دارم. به نظر نمی‌آید هیچ چیزی بتواند کمک کند امشب بخوابم.
امام جماعت مدرسه‌ام؛ اما چون هنوز به سن تکلیف نرسیده‌ام، همه پشت سرم نمازشان را به فُرادا می‌خوانند. در واقع، مترسکی هستم که به نمازشان نظم بدهد. پس از نماز، خاضعانه از خدا می‌خواهم ترس را از وجودم بیرون کند.
اما همچنان می‌ترسم.
ساعت دو می‌شود و حالا باید بروم و در خانه به ترسیدنم ادامه بدهم.
👍34
Come Back To Me
Liam Gallagher
تنها لیامِ مورد قبول در دنیای موسیقی، لیام گلگر است و بس.
👍9
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت یک: مواجهه با ترس -۵

تا هوا روشن است، تحمل شرایط چندان سخت نیست. با شروع تاریکی٬ سایه‌ها قد می‌کشند و جهان تیره می‌شود.
تاریکی٬ رمز است و مسری. چیزها تیره می‌شوند و انگار ماهیتی تازه پیدا می‌کنند.
طرف ما شب شده. باید بخوابم. باید به هیچ چیز فکر نکنم و بخوابم.
ده‌ساله‌ام. بلدم ویندوز عوض کنم، اما بلد نیستم فکر نکنم. روی صدای ساعت متمرکز می‌شوم تا خوابم کند؛ اما هر لحظه موهای دختر میمون‌نما را روی تنم حس می‌کنم و کمی می‌لرزم.
شدت خستگی چندباری خوابم می‌کند؛ به ثانیه نرسیده اما، با ترس بیدار می‌شوم.‌
می‌خواهم به هر نحوی که شده بخوابم. شاید بتوانم بروم و جایی لای پدر و مادرم پیدا کنم.
خواهرم سه‌ساله است. او آن‌جا می‌خوابد. خب من هم بچه‌ی آن‌هام. نباید مشکل خاصی ایجاد کند. می‌روم و یک گوشه نزدیکشان می‌خوابم. البته ترجیح می‌دهم وسطشان باشم. یعنی کاش بگذراند بینشان بخوابم.
اما فردا شب چه؟ و پس از آن؟ و بعدتر؟

بغض کرده‌ام.
👍30
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت یک: مواجهه با ترس -۶

خانه‌ی ما وسط شهر نیست. حتا کنارش هم نیست. خیلی بیرون‌تر از مشهد، در دل یک بیابان، جایی که به شکل روزمره رتیل، عقرب، شغال، گاهی هم روباه و مار می‌بینی و برایت عادی شده؛ خانه‌ی ما این‌جاست، پشت آن درخت‌ها.
ده‌ساله‌ام. یاد گرفته‌ام با دست خالی عقرب بکُشم و یک بار هم با یک نایلون٬ مار گرفته‌ام.
اما حالا شب است و می‌ترسم. و می‌خواهم جایی وسطشان بخوابم.
👍37
III · Moses Stretched Out His Hand Over the Sea, and the Lord, by…
El Altar Del Holocausto
پست‌راک‌های ارسالی بهزاد🤌
👍7
چتمارس.
🐌.
👍1
Ruun II - The Epitaph
Enslaved
چه کرده‌ای رابین جان!

@chetmaxx
👍1
راجع به این،

یک نفر ناشناس داد که:
«چون تو نسبت به حمایت ‌و لطف دیگران بی‌تفاوتی و آن را جبران نمی‌کنی، باید هم انتظار چنین رفتاری را داشته باشی»

شما یک مسئله‌ی مهم را این وسط در نظر نمی‌گیرید که در ادامه‌ی زندگی تاثیرش را خواهید دید:
کیفیت.

این نگرش کذاییِ «فلانی چیزی از من شر کرده، پس من هم از او شر می‌کنم» همان چیزی‌ست که باعث می‌شود که مثلن وقتی برای گرفتن یک شغل خوب اقدام می‌کنید، ببینید یک نفر که حتا نصف شما هم لایق آن نیست، فردا پشت میزش نشسته و لنگ‌ها را انداخته روی هم؛ چون احتمالن پدرش به رییس آن شرکت لطف خارج از ضابطه‌یی کرده یا چیزی شبیه به این.

آدم با بعضی از این بده‌بستان‌ها خودش را می‌برد زیر سوال.
من اصول مشخصی دارم‌ و شکایتی هم ازین قضیه نداشتم که من را قاطی خاله‌بازی‌هایتان نمی‌کنید و نوشته‌هایم زیر چیزی مثل «کاش فردا مد تعطیل باشه😔» نمی‌آید؛ تنها یک فکت را مطرح کردم.
👍39
پول شام را ندهیم، چون خودمان می‌دانیم خوبیم.


✓رپ فارسی به روایت چتمارس
👎13
Forwarded from چتمارس. (میم. په. ⁦⁦𐂂)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من در برابر واکنش‌های مثبت یا منفی شما نسبت به این‌جا:
👍20
چتمارس.
راهکارهای تربیتی بابا قسمت یک: مواجهه با ترس -۶ خانه‌ی ما وسط شهر نیست. حتا کنارش هم نیست. خیلی بیرون‌تر از مشهد، در دل یک بیابان، جایی که به شکل روزمره رتیل، عقرب، شغال، گاهی هم روباه و مار می‌بینی و برایت عادی شده؛ خانه‌ی ما این‌جاست، پشت آن درخت‌ها. ده‌ساله‌ام.…
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت یک: مواجهه با ترس -۷

وسط بیابان زندگی می‌کنیم؛ جایی که برای هر موجود ترسناکی که از انسان‌ها و شلوغی شهر بیزار است٬ مکان مناسبی برای پنهان شدن محسوب می‌شود.
شب است. ترسیده‌ام. می‌خواهم بین پدر و مادرم بخوابم. مرددم. رفتارشان چه خواهد بود؟ زور ترس از میمونی صورتی بیشتر است یا کتک خوردن از بابا؟

از جایم بلند می‌شوم و می‌روم در اتاقشان. خوابشان سنگین است. از صدای پایم بیدار نمی‌شوند. عمدن آرام قدم برنمی‌دارم. بلند نفس می‌کشم. کمی به در و دیوار نگاه می‌کنم. می‌توانم همین‌جا بنشینم. این‌طوری نه ترس را حس می‌کنم و نه بابت خوابیدن کنار آن‌ها مورد مواخذه قرار می‌گیرم. اما خسته‌ام. فردا هم مدرسه دارم. باید بخوابم.
آرام می‌گویم: بابـ(ـا)؟
آب از باب تکان نمی‌خورد. دوباره تکرار می‌کنم؛ کمی بلندتر: بابا؟
و با چشم‌های بسته٬ بیدار می‌شود:

- ها؟
- می‌ترسم.
- ترس؟ آیةالکرسی بخون.
👍31
چتمارس.
راهکارهای تربیتی بابا قسمت یک: مواجهه با ترس -۷ وسط بیابان زندگی می‌کنیم؛ جایی که برای هر موجود ترسناکی که از انسان‌ها و شلوغی شهر بیزار است٬ مکان مناسبی برای پنهان شدن محسوب می‌شود. شب است. ترسیده‌ام. می‌خواهم بین پدر و مادرم بخوابم. مرددم. رفتارشان چه خواهد…


همه‌ی رشته‌هایم پنبه می‌شوند. برمی‌گردم به اتاقم. پتو را تا زیر گلو می‌کشم بالا. هیچ‌جا امن نیست.
آیةالکرسی را شروع می‌کنم، اما به قدری ترسیده‌ام که می‌فهمم نمی‌توانم تمامش کنم؛ زیرا یک بخش آن را به اشتباه٬ مدام تکرار می‌کنم و باز برمی‌گردم.
نصف ساعت به همین فلاکت می‌گذرد. باز طاقت ندارم. برمی‌گردم به اتاقشان.
این بار با شجاعت بیشتری پدرم را بیدار می‌کنم؛ حتا به بازویش دست می‌زنم:
- بابا؟ من می‌ترسم. نمی‌تونم بخوابم.
بابا با هوش سرشار خود چاره‌یی می‌اندیشد و به شکلی مدبرانه می‌گوید:
- سعی کن بخوابی.

آه پدر. کاش به همین راحتی بود.
دوباره برمی‌گردم به اتاقم. پتو را تا خرخره می‌کشم بالا و بی‌چاره‌تر از همیشه، به سقف خیره‌ام.
باید بخوابم؛ اما ممکن نیست.
پس دوباره به سمت اتاق آن‌ها می‌روم.
چه اشتباه بزرگی...
👍33
۹-
بار سوم٬ شبیه دو مرتبه‌ی قبلی پیش نمی‌رود. این بار عصبانی ازین‌که خوابش را قطع کرده‌ام، از جایش بلند می‌شود، پیراهنش را می‌اندازد روی دوشش، دستم را می‌گیرد و می‌رویم بیرون از خانه.
- که می‌ترسی، ها؟
به سمت قلب بیابان در حال حرکتیم. ماه کامل است. نفسم درنمی‌آید. چند دقیقه پیش می‌رویم. حالا از همه جا فاصله داریم؛ طوری که اگر جیغ بکشم هم کسی جز سگ‌های بیابان نمی‌شنود.
دستم را رها می‌کند. می‌گوید بنشینم روی زمین. نشسته‌ام‌. نشسته‌ام و می‌لرزم.

- از جات تکون نمی‌خوری. همین‌جا می‌شینی و تا هزار می‌شمری. بعدش برگرد خونه.

این را می‌گوید، وسط بیابان رهایم می‌کند و می‌رود.
حالا تنها نشسته‌ام آن‌جا. هفته‌ی پیش٬ برنامه‌یی راجع به آدم‌گرگ‌ها دیده‌ام و ماه کامل٬ مثل سگ می‌ترساندم. مهتاب کم‌سو٬ بوته‌های خار را شبیه جمجمه‌هایی روی زمین کرده و از یک تا هزار٬ دوورترین فاصله‌ی دنیاست.
👍45
Paragon
Soen
«قلب شکسته‌ی آبی»
@Chetmaxx
👍6
چتمارس.
۹- بار سوم٬ شبیه دو مرتبه‌ی قبلی پیش نمی‌رود. این بار عصبانی ازین‌که خوابش را قطع کرده‌ام، از جایش بلند می‌شود، پیراهنش را می‌اندازد روی دوشش، دستم را می‌گیرد و می‌رویم بیرون از خانه. - که می‌ترسی، ها؟ به سمت قلب بیابان در حال حرکتیم. ماه کامل است. نفسم درنمی‌آید.…
راهکارهای تربیتی بابا
قسمت یک: مواجهه با ترس -پایانی - ۱۰

ده‌ساله‌ام. رهاشده وسط بیابان. تا به این‌جای زندگی، بسیار پیش آمده که به خونی بودن ارتباطم با خانواده فکر کنم. آدم که بچه‌ی خودش را ول نمی‌کند وسط بیابان!
بسم‌الله‌بسم‌الله می‌گویم. آیة‌الکرسی را باز نصفه‌ونیمه بلغور می‌کنم. می‌خواهم بشمارم، نمی‌توانم. باید تا هزار پیش بروم؛ اما تا صد هم خودش خیلی زیاد است:

یک‌دوسه‌چار‌پن‌‌ایش‌اَف‌اَش‌نودَه‌یازده‌دوازده‌، سیزده، پونزده، بیست، پنجاه، هفتاد، صد، صد، صد و... پنجاه، شصت، هفتاد...

تخم‌های کوچک ده‌ساله‌ام در گلو پاپیون، با دزدی از زمان، می‌رسم به هزار و چارنعل به سمت خانه می‌دوم. دمپایی‌یم از پا درمی‌آید و بوته‌های خار٬ خوار پایم را می‌گایند و می‌دوم. به آدم‌گرگ یا جن یا میمون صورتی پشت سرم فکر می‌کنم که حالا در حال دویدنند و می‌دوم. نفسم درنمی‌آید و می‌دوم. آن‌قدر می‌دوم که پاهای خونی‌یم به آسفالت برسند و باز می‌دوم.
به خانه می‌رسم. حتا در را بسته؛ دری که می‌داند سختم است از رویش بپرم و می‌داند در هم نباید بزنم‌.
از در می‌روم بالا. پایین که می‌پرم، زانو می‌رود تووی دیافراگم. درازبه‌دراز پهنم کف حیاط و دیگر واقعن نمی‌توانم نفس بکشم.
می‌خزم به سمت اتاقم. پتو را می‌کشم بالا.
و دیگر از هیچ چیزی نمی‌ترسم.
👍38
Last lullaby
Besides
پست‌راک، به نحوی که وسطش پنج بار گفتم:
وااای، تو چقد خوبی!
👍7
Fylgija Futhorck
Heilung
حسرتِ «تجربه شنیدن چنین موزیکی به صورت زنده» در دلم خواهد ماند.
احساس می‌کنم خود شیطان لبش را نزدیک گوشم نگه داشته.
و می‌دانید مشکل چیست؟ صدای خواننده‌ی زن به قدر کافی ملکوتی نیست تا دوگانه‌ی شیطان٫فرشته را شکل بدهد.
@chetmaxx
👍9
اوکی. یک، دو، سه، امتحان می‌کنیم؟


راهکارهای تربیتی بابا
قسمت دو - مواجهه با حساسیت فصلی - میان‌پرده

نه. این بار خبری از یک داستان طولانی نیست. حتا مطمئن نیستم که به دو قسمت برسم. تمام ماجرا چند لحظه است و خبری از تروما هم نیست. جوری بی‌جهت است که حتا مطمئن نیستم راجع به آن بنویسم یا نه.
مثلن در داستان قبلی، من خیلی روی ده‌ساله بودنم قدم زدم. این‌جا اما حتا خاطرم نیست چندساله‌ام. تنها حدس می‌زنم باید جایی بین یازده تا پانزده‌سالگی‌یم باشم. پس کمی چاقم، صورتم جوش دارد و مثل سگ٬ حشری‌یم؛ جوری حشری، که افسانه‌های متعددی بین دوستانم رواج یافته. مثلن این که به مرغ‌ها هم رحم نمی‌کنم یا مثلن روزی هشت بار خودارضایی می‌کنم.
البته شما که غریبه نیستید، تنها یکی از این دو افسانه واقعیت دارد. و من مایلم که نگویم کدام یک.
👍25