قدیما / میخاسیم یکی مسخره کنیم / تو دوستا ( خیلی کاره ناپسندیه بچه ها 😝) میگفتیم که / برو قوتی کبریتتو بزن بابا !
.
قوتی کبریت توکلی / کشاورز / اینا
.
اما انگار همونم کاره آسونی میتونست که نباشه :
.
قوتی کبریت توکلی / کشاورز / اینا
.
اما انگار همونم کاره آسونی میتونست که نباشه :
خوبه نه ؟
میگه (دیزاینرش ) که میتونه تا هد زیادی جلوگیری بشه ازین داستان / که هم بچه ها بدونن کبریت ختریه / هم اینکه شماره ی اتشنشانی پشتش چاپ شده ...
میگه (دیزاینرش ) که میتونه تا هد زیادی جلوگیری بشه ازین داستان / که هم بچه ها بدونن کبریت ختریه / هم اینکه شماره ی اتشنشانی پشتش چاپ شده ...
به نزرم میتونه کمک کننده باشه / اما
اما بهتر ازون / آگاهی درسته بَچَست از کبریت / اینکه چیه خوبیش / چیه بدیش / توسط مامان باباش
.
یادمه تو بچگی یه بار داشتم انباره چوب پسر خالمو آتیش میزدم با کبریت ... فک میکردم کاره باهالی میتونه باشه 😊
اما بهتر ازون / آگاهی درسته بَچَست از کبریت / اینکه چیه خوبیش / چیه بدیش / توسط مامان باباش
.
یادمه تو بچگی یه بار داشتم انباره چوب پسر خالمو آتیش میزدم با کبریت ... فک میکردم کاره باهالی میتونه باشه 😊
ببین چجوری با دو رنگ / اینفدر خوب و شفاف / layout کتاب رو دیزاین کرده
البته رنگه اسلیشو که نمیبینیم / رنگ شعورشه
به اون نخهای عطف کتابش دقت بفرمایین بی زهمت ...
البته رنگه اسلیشو که نمیبینیم / رنگ شعورشه
به اون نخهای عطف کتابش دقت بفرمایین بی زهمت ...
البته / البته / به گروهه هدفش و جامعه مخاتبش هم بستگی داره ... !
مسلن :
یبار یه آقایی اومده بود کارت ویزیت میخاست / تو شرکت تبلیقاتی که کار میکردم / ماهی فروش بود
چنتا کاری رو که زده بودم با زوق نشونش دادم / فقت نگاه میکرد / جوری که انگار داره بهscreen saver ویندوز نگاه میکنه / هر از گاهیم موس رو میگرفت / کاری باش نمیکرد / دوس داش بگیره فقت
بعد پا شد گفت ممنون / زهمت کشیدین ... :) / رفت پچ پچ با مدیر شرکت...
.
فرداش مدیره شرکت با دوربین رفت / با یه عکس اومد / خود آقای ماهی فروش در هالی که وایساده بود در مقازش و همه ماهیاشم بقلش وایساده بودن / باید میخورد رو کارت ویزیتش / اونم کارت ویزیته 1 رو ! / اندازه؟ / 8 در 4.5 سانت / ... زدم
امد نشست
نگا میکرد / کیف میکردا ...
بازم موس رو گرفت / یکم تکون تکون داد
پاشُد تشکر کرد و باز رفت پیش مدیر
.
چاپ شد 😉
مسلن :
یبار یه آقایی اومده بود کارت ویزیت میخاست / تو شرکت تبلیقاتی که کار میکردم / ماهی فروش بود
چنتا کاری رو که زده بودم با زوق نشونش دادم / فقت نگاه میکرد / جوری که انگار داره بهscreen saver ویندوز نگاه میکنه / هر از گاهیم موس رو میگرفت / کاری باش نمیکرد / دوس داش بگیره فقت
بعد پا شد گفت ممنون / زهمت کشیدین ... :) / رفت پچ پچ با مدیر شرکت...
.
فرداش مدیره شرکت با دوربین رفت / با یه عکس اومد / خود آقای ماهی فروش در هالی که وایساده بود در مقازش و همه ماهیاشم بقلش وایساده بودن / باید میخورد رو کارت ویزیتش / اونم کارت ویزیته 1 رو ! / اندازه؟ / 8 در 4.5 سانت / ... زدم
امد نشست
نگا میکرد / کیف میکردا ...
بازم موس رو گرفت / یکم تکون تکون داد
پاشُد تشکر کرد و باز رفت پیش مدیر
.
چاپ شد 😉
یادش بخیر و اینا
یاده یه چیزی افتادم ولی
بهس ارگونومیو اینا
داشتم فکر میکردم / این آتاری / کارتریج گِیمش / هرجای دیگم بود فرقی نمیکرد / تو مقزمونم باید میکوبیدمش / مشکلی نبود / فقت اون چهارتا خونه تو تلوزیونو بیاره نشون بده / همین !
یاده یه چیزی افتادم ولی
بهس ارگونومیو اینا
داشتم فکر میکردم / این آتاری / کارتریج گِیمش / هرجای دیگم بود فرقی نمیکرد / تو مقزمونم باید میکوبیدمش / مشکلی نبود / فقت اون چهارتا خونه تو تلوزیونو بیاره نشون بده / همین !